شهرت

بایگانی‌ها مترو - شهرت

شیما پاکزاد*

سرِ ظهر بود و مترو خلوت‌تر از همیشه. این شد که لازم نبود با باز شدن در، با حالت جهشی و پرشی به همراه سیل جمعیت به سمت داخل یورش ببرم. با حفظ کرامت انسانی، قدم‌زنان به سمت صندلی خالی‌ای رفتم و کنار خانمی نشستم، بی‌آنکه لازم شود سانتیمتری برای نشستن من جابه‌جا شود. آنقدر احساس راحتی و رضایت می‌کردم که حتی کتاب داستانی از کیفم درآوردم و مشغول خواندنش شدم. اما سخت در اشتباه بودم در مورد اینکه صدای دستفروش‌ها مجالی باقی بگذارند برای بالا بردن میانگین زمان مطالعه‌ی کشور. بالاجبار کتاب را بستم و به صدای یکنواخت و شبیه به همِ فروشنده‌هایی که یکی بعد دیگری محصولات خودشان را به مسافران ارائه (یا به بیان بهتر غالب) می‌کردند گوش دادم. لابه لای صدای « خانومااا ساپورت پشمی …»«خانومااا انواع تل و گیره و کیلیپس»، صدای زیر و کودکانه‌ی دختری فال به دست حواسم را از ساپورت و کلیپس پرت کرد. از سر واگن شروع کرده بود و تک‌تک آدم‌های نشسته و ایستاده را مورد خطاب قرار می‌داد که ازش فال بخرند. دختر فال‌فروش همینطور به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. به خودم که آمدم، دیدم بعد دو سه نفر دیگر نوبت من است که چشم توی چشم، مخاطبش شوم. حقیقتاً یکی از سخت‌ترین موقعیت‌هایی که درش قرار گرفته‌ام همین بحث کردن با بچه‌های دستفروش است، وقتی دارند قانعت می‌کنند که باید چیزی ازشان بخری چون گشنه‌اند یا خسته‌اند یا به خدا قسمت می‌دهند یا هر دلیل قانع‌کننده‌ی دیگری دارند. این شد که خواستم قبل از وقوع فاجعه‌ی چشم تو چشم شدن و سر تکان دادن که یعنی ” نمی‌خوام، برو” و احساس ناتوانی و دل‌سنگی، کاری کرده باشم تا دخترک مرا بگذارد و بگذرد. دوباره لای کتاب را باز کردم و خودم را سرگرم خواندنِ هیچ نشان دادم. نوبت به خانم بغل‌دستی من رسید. دختر این بار سؤالی نپرسید، فقط فال را روی کیف‌دستیش، که روی پاهایش بود، و بین دو دستش، که روی کیف بود، جا داد. بعد هم سریع عقب‌عقب رفت تا دست خانم بهش نرسد. همین‌طور که به میله‌ی کنار صندلی روبه‌رو تکیه داده بود، با حالت مظلومانه‌ای به خانم نگاه می‌کرد. مترو ترمز کرد و سرعتش کمتر شد و از حالت نیم‌خیزی که خانم برداشت معلوم بود می‌خواهد این ایستگاه پیاده شود. من، که زیرچشمی داشتم جریان را دنبال می کردم، دیدم با آرامش دست در کیفش کرد و پانصد تومان درآرود و روی صندلی گذاشت. درهای مترو باز شد، کیفش را به شانه انداخت و فال را هم کنار پول گذاشت. از مترو که بیرون رفت برگشت و نگاهی به دختر کرد و گفت:« بازش نکردم، برش دار». دختربچه به سمت صندلی آمد، مکثی کرد، اسکناس پانصدی را برداشت، نگاهی به من انداخت و بدو بدو از در واگن بیرون رفت. درهای مترو که بسته می‌شد، من ماندم و کتابی به دست و فالی دست‌نخورده روی صندلی کنار دستم.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

کارگران اطراف حسن آباد

مهرناز شریف منش*

ساعت حدود ۴:۳۰ بعد از ظهر است که از ایستگاه مترو حسن آباد بیرون می آیم. می‌دانستم که آن‌جا می‌توانم نقاشان ساختمانی را پیدا کنم. دور تا دور میدان، هفت، هشت نقاش ساختمانی، کنار وسایلِ کارشان نشسته بودند و منتظر بودند تا کسی بیاید و آن‌ها را برای کار ببرد. به سمت یکی از آن‌ها که از بقیه مسن‌تر است می‌روم.
می‌گوید نامش چراغعلی است و حدود ۶۰ سال سن دارد. تعریف می‌کند که ۶ساله بود که روستا را رها کرد و به تهران آمد. کار پدرش در روستا دامداری بود اما به قول خودش، با دامداری امورات زندگی نمی گذرد. حالا پنج فرزند دارد که همگی در روستا درس می‌خوانند اما حاضر نیست آن‌ها برای کار به تهران بیایند.
می‌پرسم آیا از این‌که به تهران آمدی، راضی هستی؟ سرش را پایین می‌اندازد و بعد از درنگی کوتاه، می‌گوید: از ساعت ۷ صبح این‌جا نشسته‌ام و هنوز کار نکرده‌ام. دوباره می‌پرسم پس چرا به روستا برنمی‌گردی؟ جوابی ندارد و بعد از چند ثانیه می‌گوید نه این‌جا کار هست نه آن‌جا، به هر حال زندگی نمی‌گذرد… .