شهرت

بایگانی‌ها شهر - شهرت

غار ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

بخشی از یادداشت “غار”
میرزا حمید *

– در شهر غارهای بیشتری سراغ دارم. انسانِ نخستین تا قبل از رامکردنِ حیوانات و سوارشدن بر آن‌ها از حداقل سرعتش استفاده میکرد که همان قدمزدن و دویدن بود. من هم از همین حداقل سرعت استفاده میکنم و در شهر راهمیروم. راهرفتن و توجهکردن با هم هماهنگتر هستند تا سواره رفتن و توجه کردن.

– آغازِ فلسفه و معرفت، حیرت است، اما تعریفِ یکخطیِ رنگینکمان که در کتاب درسی آمده، ادعا دارد که آن را جامع و مانع تعریف کرده است و دیگر جای هیچ سوالی نیست. در این لحظه است که هستی با تمام شگفتانگیزیاش، در تسخیر ادعاهای خنده‌داری قرار می‌گیرد که امروز ارائه می‌شوند و فردا باطل شوند.

من راهِ همان نخستین‌ها را می‌روم. با تعریفها میجنگم و گوشم به آنها بدهکار نیست. هرچیز را که حیرانم کند، روی غارهای شهرم می‌کشم؛ با همان رنگ که پدران و مادران نخستینم با آن نقش میزدند، خاک اُخرا، خاک سرخ..

– بعد از تمامشدنِ نقش، هرروز به آن‌ها سرمی‌زنم و ساعت‌ها پای آن‌ها می‌نشینم. من عاشق قدم‌هایی هستم که میایستند. عاشق قدم‌هایی که می‌گذرند و می‌ایستند و چندقدم به عقب برمی‌دارند.

– ماجرای آینه‌ها شروع می‌شود. چسباندن آینه هایی که جیوۀ پشتشان تراشیده شده و نقشی بر آن شکل گرفته است: «تقدیم به دوستان غریبه‌ام. تو زیبایی. خودت را ببین. تو باارزشی. اینجا زود تمام می‌شود. اینجا به کوتاهی همین لحظه است که مقابل آینه ایستادهای و خودت را تماشا می‌کنی.» مرحلۀ بعدی از وقتی آغاز میشود که مأموران عزیز شهرداری، بدون اینکه آینه‌ها را از دیوار بکنند، فقط نقشِ روی آینه‌ها را می‌شکنند. از آنجا به بعد، آینه‌ها به شکل بی‌رحمانه‌ای، غربتِ هرکسی را که مقابلش می‌ایستد، به رخ می‌کشد.

* هنرمند خیابانی

فراخوان ۶ اسفند ۱۳۹۵

فراخوان

شَهرَت، تصویرگر صداى ناشنوده شهر است،شهر را ببینید و بخوانید؛ ما راوى شما خواهیم بود. 

مهلت ارسال نوشته‌ها : ۲۰ اسفند.

#شهرت #دربارۀ_شهر

شهر هنوز و همیشه ی من ۱۳ خرداد ۱۳۹۵

photo_2016-05-18_23-02-30مینو مدنی *

انقلاب، شانزده آذر

از چهارراه ولیعصر تا تجریش با بی‌آر‌تی

بلوار کشاورز

میدان ونک

پاساژ پروانه

درکه

پارک ملت

بازار تهران

پل طبیعت

تنهایی پرهیاهو ۹ مرداد ۱۳۹۴

 تنهایی پرهیاهو

تنهایی پر هیاهو

گم شدن در یک شهر شلوغ

طناز مولایی*

در یخچال را می‌بندد. می‌رود سمت موبایلش. نه قرار است کسی زنگ بزند، نه منتظر خبر مهمی است ولی انگار باید چند دقیقه یک بار چِکَش کند. به غیر از جُک‌ها و مزخرفات گروه‌های وایبری که هنوز جرأت نکرده آن‌ها را Leave & Delete کند، هیچ خبری نیست. اپراتور خط موبایلش هم یک سری وعده‌های شرکت در مسابقه و برنده شدن شارژ و … داده است. موبایل را می‌اندازد روی مبل. کلافه است. می‌رود سمت یخچال، درش را باز می‌کند، نگاهی می‌اندازد و دوباره می‌بندد. این عادتش است. وقتی بی‌حوصله و کلافه می‌شود، زورش به در یخچال می‌رسد. انگار قرار است توی یخچال اتفاق مهمی بیفتد. هر چند دقیقه یک بار درش را باز می‌کند، نگاهی می‌اندازد و می‌بندد. دوباره موبایلش را برمی‌دارد و تصمیم می‌گیرد به یک نفر زنگ بزند. خیلی فرق نمی‌کند به کی. همین که چند دقیقه‌ای حرف بزند و حال و هوایش عوض بشود، بس است. از بین لیست مخاطبین۲۸۰ نفری‌اش ، فقط دو نفر را پیدا می‌کند که دلش می‌خواهد با آن‌ها حرف بزند. یکیشان موبایلش خاموش است و آن یکی می‌گوید که سرکار است و بعدا خودش زنگ می‌زند.

ساعت‌های بی‌عقربه ۲ مرداد ۱۳۹۴

آراد نوذری*

یکی بود.
مهم نبود یکی دیگر باشد یا نباشد.

روز بود، مثل بقیه‌ی روزها. برایش فرقی نمی‌کرد. زمان برایش بی‌معنا بود. تیک‌وتاک ساعت و بدوبدوی مردم برایش اعصاب‌خردکن بود. نمی‌فهمید، زمان را از دست داده بود. روزها، ماه‌ها، فصل‌ها، فرق نمی‌کردند. فقط می‌گذشتند. گذشته‌ای نبود، آینده‌ای نبود، حال هم برایش فاصله‌ی دو چیز بی‌معنا بود. از یک بی‌معنا می‌گذشت و وارد یک بی‌معنای دیگر می‌شد.

کلنگ‌ها بر پیکرش ۲۵ تیر ۱۳۹۴

شهر شوک‌زده، شهر بی‌خاطره

کریم آسایش*

کلنگها بر پیکرش

 

 مرد در ابتدای خیابان نوبنیاد

ایستاده است

هوا هم راست ایستاده است

و تهران نگاه پهناورش را

بر چمدان ورم‌کردۀ او

زوم می‌کند

انگار آمده است

نقشی فراموش‌شده را

یا شباهتی ازدست‌رفته

در نورها و دکورهای نامناسب

و تماشاگرانی نامنتظر

بیازماید

حالا ترسی

زیباتر از بی‌فردایی پروانه‌ها

زیر پوستش می‌گردد

و حس می‌کند

شهامت گریستن در خیابان

اوج حادثه‌ای تکرارناشدنی است

*

چمدانم را

کنار چمدانش می‌گذارم

سیگارش را روشن می‌کنم

و از جان‌سختی خاطره در این دیار

برایش مثالی می‌آورم

(رجعت، عباس صفاری)

 

تجربه زنانه از شهر ۱۴ تیر ۱۳۹۴

دکتر زهرا اهری*

بعدازظهر پنج‌شنبه است. در تهرانِ شلوغ با هوای گرفته و غبارآلودش جایی نزدیک برای قدم‌زدن بی‌دغدغه وجود ندارد تا بتوانم بروم و نفسی بکشم و از فشارهای ذهنیِ یک هفته کار بی‌وقفه خلاص شوم و با فکری آسوده سراغ نوشتن یادداشتی رفتم که از من خواسته شده است. پس چاره‌ای نیست؛ ناخواسته باید خلوت گُزید و نوشت.

مجله را که دستم می‌گیرم، یاد سال‌های اول انقلاب می‌افتم و شوری که برای پرداختن به مسائل معماری داشتم و مجله‌ای که درمی‌آوردیم.

احساسی که ورق‌زدن شهرت در من زنده می‌کند، بیش از هر حس دیگری، احساس شادی است از سربرآوردن نسلی که فکر می‌کند و دغدغه دارد. خواندن سیزده متن از چهارده نفر که امضایشان پای نوشته‌شان است و یک نفر که هویتش را اعلام نمی‌کند تا مانند آدم‌های این شهر بزرگ ناشناس بماند، تجربۀ جالبی است. قرائت نوشته‌ها کم‌کم چهرۀ دانشجویانی را که قبلاً جور دیگری می‌شناختم، در شکلی متفاوت برابر دیدگانم ظاهر می‌‌کند؛ مانند صحنه‌ای از فیلم که صورت‌های محوش آرام‌آرام به وضوح می‌رسند.

با این نوشته‌ها از انزوای روابط رسمی دانشگاه و محل کار و… خارج می‌شوم و با وجهی از تجربۀ زیسته و خوانش از شهرِ جوانانی آشنا می‌شوم که دغدغه‌شان شهر است. هرچند شاید گاهی نوشته‌شان حالت شعار بیابد و به عمق نرود، تجربه‌ای مغتنم است. فکر می‌کنم اگر این تجربه‌های زیسته، آگاهانه‌تر و علمی‌تر بازگو شوند، خود، زمانی سندی خواهند بود برای شناختن شهرهای ما از منظر کسانی که چگونه‌بودنِ در شهر مسئله‌شان است.

IMG_20150703_130748

 حبیب دانشور*

خرداد است و فصل امتحانات دانشگاه و هوایی گرم‌تر از هر سال. خورشیدِ سر ظهر هم که عمود، فرق سر را می‌شکافد و گرمایش تا مغز استخوان وارد می‌شود. ده دقیقه‌ای هست کنار خیابان مطهری ایستاده‌ام. از اقبال بلند، حتی یک تاکسی هم رد نمی‌شود که مقصدش هفت‌حوض باشد. با خودم در حال غرولند هستم که یک تاکسی زرد بی‌مسافر بوق می‌زند و با شنیدن نام هفت‌حوض، با تردید می‌ایستد. همین‌که سوار می‌شوم، با لبخند می‌گوید: «باکشُ با بنزین آزاد پر کردما. پولشُ شما باید بدی.»

راننده مردی پنجاه‌ساله است با موهایی سفید و خاکستری، با آتلی که دور گردنش بسته است و چهره‌ای تیره‌رنگ. در ادامه و بعد از اینکه چند مسافرِ سیدخندان را از دست می‌دهد، بازهم لبخندزنان تهدیدم می‌کند: «صد تا صلوات نذر کن که مسافر هفت‌حوض گیرم بیاد، وگرنه سرِ معلم پیاده‌ت می‌کنم.»

از کنارۀ خیابان حرکت می‌کند که مگر مسافری گیرش بیاید. مسافرکش‌های شخصی که جلوتر از او مسافرها را سوار می‌کنند، حسابی کلافه‌اش کرده‌اند. پشت چراغ‌قرمزِ تقاطع خیابان شریعتی، سرش را از شیشه بیرون می‌کند و به یکی از آن‌ها که تقریباً هم‌سن اوست می‌گوید: «آخه بی‌انصاف، تو که بچه‌هاتُ سروسامون دادی و الانم خودت و خانومتی. دو نفر آدم، با حقوق بازنشستگی مگه نمی‌تونین سرکنین که میای نون زن‌وبچۀ من رو که از مسافرکشی درمیاد، آجر می‌کنی؟»

شماره سوم در راه است! ۲۸ خرداد ۱۳۹۴

نشریه شهرت درباره شهر

طرح جلد شماره سوم نشریه شهرت درباره شهر
طرح جلد شماره سوم نشریه شهرت

خردادو تیر ۹۴

توزیع از هفته ی دوم تیرماه در کنابقروشی های : افق ، فرهنگ ، آمه ، خانه هنرمندان ، پرهام ، اختران ، کتاب داستان، شهر کتاب آمل و…

و دانشگاه های : تهران ، بهشتی ، علم و صنعت ، هنر ، تربیت مدرس ، یزد ، مازندران و…

توزیع نسخه الکترونیکی در سایت طاقچه.

نشریه شهرت درباره شهر

1

سمیرا هاشمی*

شاید چندان هم پیشنهاد خاصی نباشد و پیش خودتان بگویید بارها آن را دیده‌ام. اما می‌خواهم شما را دعوت کنم به اینکه کمی فضولی چاشنی کارتان کنید. از سمت خیابان فردوسی وارد کوچه برلن شوید (حواستان به طی‌های آویخته شده روی دیوار در سمت چپتان باشد). گشودگی عجیب تحسین برانگیز دست راستتان را پشت سر بگذارید و جلوتر بروید. نزدیک لاله‌زار که بشوید یواش‌یواش در گوشه و کنار، نشانه‌های حضورشان پیدا می‌شود؛ لباس عروس‌ها. می‌دانم؛ محل اصلی‌شان کوچه‌ی رفاهی و نزدیک مخبرالدوله است اما پشت صحنه‌ی آنها از همین جاها شروع می‌شود. به ظاهر ساختمان‌ها اعتماد نکنید. آنها بیش از آنچه که در ظاهر نشان می‌دهند در درون خود محتوا برای عرضه دارند. به لاله‌زار که رسیدید، دست چپ بپیچید و وارد اولین پاساژی شوید که در دست چپ شما قرار دارد. نه، وارد نشوید. نیم نگاهی هم بیاندازید به شمال؛ ساختمانی را که در ضلع شمال شرقی تقاطع لاله‌زار و جمهوری در کنج چهارراه قرار گرفته از دست ندهید. حالا می‌توانید وارد پاساژ شوید. از پله‌ها بالا بروید و با انبوهی از نشانه‌های مراسم عروسی مواجه شوید. پشت‌صحنه‌ی تولید لباس عروس‌ها  اینجاست. ظاهرش ترسناک است اما خب به تجربه‌ی دیدنش می‌ارزد. به طبقات بالا که برسید، می‌توانید از آن بالا نگاهی بیندازید به خیابان لاله‌زار و فکر کنید که در دهه‌ی چهل چه حال و روزی داشته است (ساختمان OMEGA را از دست ندهید)؛ یا می‌توانید مانکن‌هایی را که لباس عروس به تن کرده‌اند و در ویترین‌های کوچه‌ی رفاهی منتظر رسیدن شاه پریان هستند تماشا کنید. جستجو را متوقف نکنید و فضولی را در کوچه‌ی رفاهی هم ادامه دهید. چیزهای جالبی کشف و بسیاری از لوکیشن‌های نمایشگاه عکاسی تهمینه منزوی با عنوان عروسان مخبرالدوله را پیدا خواهید کرد. راستی اگر فضولی طولانی شد و گشنه‌تان شد، سر پاساژ حافظ در کوچه برلن با هزینه‌ی اندک فلافل خوشمزه بخورید و عابران را به تماشا بنشینید؛ ایستگاه شکم. اگر هنوز هم حوصله داشتید بروید داخل پاساژ کمپانی. از طبقات بالا و از ضلع شمالی پاساژ می‌توانید خیابان جمهوری را تماشا کنید. ساختمان پلاسکو (نخستین بنای بلندمرتبه‌ی دارای اسکلت فلزی در ایران) تمام قد در دست چپ شما خواهد بود.

* دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت شهری دانشگاه تهران

صفحه ۱ از ۲۱۲