شهرت

بایگانی‌ها شماره چهارم - شهرت

بهنام نوذری *

ماشین آدم که خراب می‌شود، فرصت کشف‌وشهود و از آن مهم‌تر فرصت تجدید خاطره‌های دوران پیاده‌بودن، اوضاع را تحمل‌پذیر می‌کند. از پشت دکۀ ضلع جنوبی پارک‌وی وارد ایستگاه می‌شوم و بعد از عبور از صورت بی‌لبخند مأمورِ زل‌زدن به چراغ سبزِ روی دستگاه، می‌روم و در ایستگاه خلوت می‌ایستم. اتوبوس که می‌رسد، با کلی محاسبه که ساعت یازده صبح، آفتاب از کدام سمت داخل پنجره می‌آید، تصمیم می‌گیرم وارد قسمت مردانه که بشوم، بروم سمت چپ و بنشینم روی صندلیِ دست چپ کنار پنجره. می‌نشینم. کولۀ سنگینم را روی پایم می‌گذارم و گوشی و کیف پولم را محض احتیاط چک می‌کنم. به خودم یادآوری می‌کنم که سر جمهوری باید بیشتر هم حواسم باشد. از جیبم یک خودکار درمی‌آورم. چشم از ساختمان باشگاه خبرنگاران برمی‌دارم و خیره می‌شوم به ساعدم. سعی می‌کنم رگ‌هایم را پیدا کنم. با خودکار رویشان می‌کشم و پررنگشان می‌کنم.

حیاط|تی برای همه ۲۳ آذر ۱۳۹۴

باغ‌های عمومی تقویت‌کننده تعاملات اجتماعی

یاسمین خوشپور، کیارش فیلسوف*

در شهرهای سرتاسر دنیا، زمین یا باغ‌هایی پیدا می‌شوند که به هر دلیل متروکه‌اند: یا مالک شخصیِ نامعلوم دارند یا ملکِ عمومی فراموش‌شده‌ای هستند. اگر این قسم زمین‌ها را گروهی از مردم به‌منظور بهره‌مندی از محیط اجتماعی بهتر و یا کشت‌و‌زرع اداره کنند، به آن‌ها نام «باغ عمومی» می‌دهند. باغ عمومی یا باغ اشتراکی درواقع ترجمۀ  نه‌چندان صحیح کلمۀ انگلیسی «Community Garden» است که در فارسی معادل بهتری ندارد.

باغ‌های عمومی نقش مهمی را در تاریخ غرب، به‌خصوص در بازه‌های زمانی بحرانی، ایفا کرده‌اند. به عنوان مثال، اواخر قرن نوزدهم، جنبشی تحت عنوان «جنبش کاشت سیب‌زمینی»۱ در آمریکا پدید آمد که واکنشی به فقر و گرسنگی حاکم در دوران رکود اقتصادی بود. به عنوان مثال‌هایی عینی‌تر از این باغ‌های عمومی، تجربه‌های شخصی دو نفر از دوستانم را می‌خوانیم.

سبز تویی که سبز میخواهم

سبز تویی که سبز می‌خواهم*

محمد کردم آسایش*

وقتی صحبت از محیط‌زیست می‌شود، ذهن همه می‌رود به سمت طبیعت بکر و حیات‌وحش یا حمایت از حقوق حیوانات، موضوعاتی مثل آتش‌سوزی جنگل، یوزپلنگ یا سگ‌کشی. اما کمتر ذهنی درگیر این می‌شود که تکلیف زیستِ انسان‌هایی که در محیطی به نام شهرها می‌گذرد و بیش از ۷۰ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهند، چیست؟

وقتی صحبت از محیط‌زیستِ شهری است، گویی دربارۀ پدیده‌ای ناشناخته صحبت می‌شود یا اینکه محیط زیست‌شهری به فضای سبز شهری و فقط به سرسبزکردن شهر، تقلیل پیدا کرده و فانتزی خوانده می‌شود. بی‌توجهی به محیط‌زیست شهری با چنان شدتی مواجه است که حتی سازمان متولی محیط‌زیست نیز، ساختاری برای نظارت و رسیدگی به آن ندارد و از تولیت آن سرباز می زند.

از قابی که شکست ۶ آذر ۱۳۹۴

از قابی که شکست

حسن مهدی زاده *

ساکش را گذاشت روی زمین، از داخل کوله‌اش بیسکویت ساقه‌طلایی درآورد و راه افتاد طرف ورودی تعاونی هفده. ساعت چهار و دوازده دقیقه بود و هنوز هشت دقیقه تا اذان صبح و بازشدن درهای ترمینال مانده بود. نگاهی انداخت به سکوهای مستطیلی جلوی در که باران دیشب حسابی خیسشان کرده بود. به این نتیجه رسید که هنوز آن‌قدر از دنیا ناامید نشده که درازکشیدن روی این سکوهای خیس را به ازبین‌رفتن پیرهن چهارخانۀ آبی و سفیدش ترجیح بدهد؛ بنابراین نشست روی زمین، کنار در. کز کرد توی خودش و زانوهایش را بغل گرفت. دانشجو، ساعت نه کلاس داشت و عاقلانه‌تر این بود که حتی اگر خوابش هم نمی‌آید، چشم‌هاش را به هم فشار بدهد. تمام راه را تا تهران را به هوای دیدن خیابان ویلا بیدار مانده بود؛ اما بازهم خوابش نمی‌آمد.

نابرابری در چند پرده
آراد نوذری *

جوئل شارون در فصلی از کتابش، ده پرسش از دیدگاه جامعه‌شناسی، به بررسی علل وجود نابرابری در جامعه می‌پردازد و خاستگاه نابرابری اجتماعی را فراتر از ویژگی‌های بیولوژیکی و فردی یا نیروهای فراطبیعی و سیاست‌های خاص می‌بیند و چنین می‌گوید:

هنگامی‌که مردم با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند، معمولاً به کنش متقابل می‌پردازند؛ آن‌ها همچنان‌که رفتار می‌کنند، رفتارهای یکدیگر را در نظر می‌گیرند. این کنش متقابل اجتماعی به دلایلی،  الگوهای اجتماعی را به وجود می‌آورد. این الگوهای اجتماعی همین‌که به وجود آمدند، ماندگار می‌شوند. یکی از این الگوها، ساختار اجتماعی است. ساختار اجتماعی، همیشه نظامی نابرابر است.۱

یک نفس راحت ۴ آذر ۱۳۹۴

 یک نفس راحت
سمیرا هاشمی *

احتمالاً در بدو ورودتان به آمل با این شیوه از خوش‌آمدگویی مواجه خواهید شد که «به شهر هزار سنگر خوش آمدید». تصویر آشنای آیت‌الله جوادی آملی را هم بالا یا پایین همین جمله در کنار تصویر دو تن از مشاهیر دیگر شهر می‌بینید. داستان هزار سنگر بودن آمل نه تنها در بدو ورود که احتمالاً تا لحظه خروج از شهر نیز گریبان‌گیرتان خواهد شد؛ زمانی که عزم پایان دادن به سفرتان می‌کنید و به ترمینال فیروزی در مجاورت میدان هزار سنگر می‌روید. این لقب شهر آمل اشاره دارد به واقعه ششم بهمن‌ماه سال ۱۳۶۰٫ راستش را بخواهید چیزی درباره‌اش نمی‌دانستم. حالا می‌خواهید به حساب کم‌سوادی‌ام بگذارید، یا به حساب سن و سال کم و یا تعدد وقایع ماه بهمن. در تقویم جیبی‌ام جلوی تاریخ ششم بهمن‌ماه نوشته شده «سالروز حماسه مردم آمل». ظاهراً حوالی این تاریخ جمعیتی برابر صد نفر از اعضای مسلح «اتحادیه کمونیست‌های ایران» به اسم «سربداران» با اندیشۀ تسخیر آمل وارد شهر می‌شوند. صد نفر مذکور، در جنگل‌های اطراف شهر آمل متمرکز شده بودند و به رسم‌و‌رسوم چریک‌های قیام سیاهکل و با لیستی بلند بالا از دلایل، استقرار در جنگل را به عنوان راهبردشان برگزیده بودند. سربداران، که مردم شهر «جنگلی‌ها» خطابشان می‌کنند، قصد داشتند با این قیام جرقۀ یک شورش همگانی را در کشور بزنند و کار نظام جمهوری اسلامی را به کل یکسره کنند. ظاهراً حسابی هم روی همراهی مردم آمل حساب باز کرده بودند. اما نوشته شده که مردم آمل حماسه‌ای آفریدند نگو و نپرس و آمل را از دست کمونیست‌ها نجات دادند. حالا نمی‌دانم واقعاً حماسه‌ای در کار بوده یا به رسم حماسه‌سازی برای باشکوه‌تر کردن تقویم، حماسه خوانده شده است. توصیه‌ام این است که شما از همان بدو ورودتان حواستان باشد که سر از ماجرای این حماسه از زبان توده در بیاورید و ببینید که ششم بهمن سال شصت در خاطرات جمعی آملی‌ها چه جایی دارد. نه اینکه مثل من تازه پس از بازگشت به وطن فیلتان یاد هندوستان بکند و بخواهید در جراید و کتاب‌ها دنبال ماجرا بگردید. چون تعابیر بسیار است و بازگویی این بخش از تاریخ از اسطوره‌سازی درباره مقاومت مردم تا یک اقدام کاملاً حکومتی و از بالا به پایین متغیر است.

موزه‌های زنده ۲ آذر ۱۳۹۴

 درباب رسانه‌ای جدید برای طبیعت: موزه‌های محیطی

موزه‌های محیطی

فیروزه ثقفی*

کلمۀ موزه معمولاً گذشته را به ذهن متبادر می‌کند: فضایی بسته و کم‌وبیش کوچک که اشیائی را پشت ویترین‌ها یا روی پایه‌هایی به نمایش می‌گذارد. بااین‌همه، موزه بر حوزۀ گسترده‌ای دلالت دارد و گونه‌های متعددی را شامل می‌شود: هنر، علوم‌طبیعی، تاریخ، محیطی و موزه‌های فضای باز. در این نوشته، می‌خواهم نگاهی بیندازم به موزه‌های محیطی ۱؛ موزه‌هایی که مشارکت مردم در آن‌ها ابعادی ورای مشارکت در سایر موزه‌ها دارد.

مرسولات شهرت 1

مرسولات نامه شماره ۱

علیرضا نادری*

هو المصوِّر

حضورِ مستطابِ نازنینتان که نازنین‌تر از آن در چمنِ ناز نرُست،

 باشد که این پاکت را باز نمایید و خوانده‌شود.

بگذارید کودکان زیر سایه درختان بازی کنند

نفیسه میرایی*

من نشسته‌ام در این اتاق تنگ/ چشمه‌های مهربان صدام می‌کنند

با زبان عطر و با نگاهِ رنگ/ سبزه‌های بی‌زبان صدام می‌کنند. ۱

محیط‌ها و مکان‌های آشنایی که روان کودک در آن‌ها شکل گرفته، در معرض تغییرات دائمی است. به این نوع تغییرات، توسعه می‌گویند؛ اما این به‌اصطلاح توسعه، برای کودک مخرب است. این مکان‌ها که برای ذهن سرمایه‌دار چیزی جز مستغلات و املاک نیست، جایی است که کودک ادراک‌های ابتدایی خویش از جهان را در آن شکل می‌دهد. ۲

اهمیت باغ‌ها و فضاهای سبز از جنبه‌های گوناگونی است که به آن توجه شده است. این نوشته تنها اشاره‌ای کوچک به سر دیگر ماجراست.

 آذرماه گذشته، یک روز در باشگاه کودکان کار کردم. باشگاه‌های کودک که تنها با عنوان «باشگاه کودک» شناخته نمی‌شوند و تعدادشان در شهر روبه‌افزایش است، فضاهای سربسته‌ای هستند با تعدادی اسباب‌بازی که امکان بازی گروهی یا فردی را برای بچه‌ها فراهم می‌آورند. بعضی از آن‌ها برنامه‌ها و کارگاه‌های جانبی برای کودکان و کلاس‌های آموزشی برای والدین نیز برگزار می‌کنند. من به باشگاهی رفتم که در برجی مسکونی واقع شده است. آنجا شبیهِ واحدی مسکونی است که بخشی از آن به وسایل بازی مجهز است؛ از تکه‌های بزرگ مثل استخر توپ و خانه‌‌های کوچک و ماشین مخصوص کودک گرفته تا توپ و عروسک. فضای باشگاه کودک وادارم می‌کرد تجربۀ این کودکان را از محیط، با تجربۀ نازنین یا دختران سارا مقایسه کنم. نازنینِ پنج‌ساله هروقت مرا می‌بیند، با اشتیاق از ماجراهای ساعت وقت‌گذرانی در جایی می‌گوید که از آن با عنوان «محوطه» یاد می‌کند. محوطه درواقع محدودۀ مجتمعی مسکونی است که عصرهای دخترک و دوستانش در آنجا می‌گذرد. درختان سرو و چنار قدیمی و باغچه‌های پر از گل‌وگیاه متعدد، محوطه را برای شهرنشینان ساکن این مجتمع و به‌ویژه برای کودکان، به باغی شبیه کرده است.

شیما پاکزاد *

هنوز اندیشمندان و جامعه‌شناسان در پاسخ به سوالِ «تا به کجا خانۀ ماست؟» و تدقیق مرزهای «خانۀ ما»، به نتیجۀ جامع و شاملی نرسیده‌اند. قبل از هر‌چیز، لازم‌به‌ذکر است که نویسندۀ این مطلب در عنفوان جوانی، دیدگاه‌های آرمانیِ خود را از دست داده و هیچ اعتقادی به «شهرِ ما، خانۀ ما» ندارد. حتی با شنیدن این مطلب، پوزخند زده و از جملۀ «ولمون کن بابا» نیز بهرۀ کافی می‌برد. سقف آرمان‌گرایی نویسنده در حدی پایین آمده که ندانستن لابی ساختمان و راه‌پله و راهروی طبقات را نیز به‌مثابۀ «خانۀ ما» معقول و منطقی می‌پندارد. بدین‌ترتیب، بی‌اهمیت و ناچیزدانستن فضای بیرون از دربِ منازل و درنظرگرفتن آن با عنوان «خانۀ آن‌ها»، حق مسلم هر شهروندی است.

صفحه ۱ از ۳۱۲۳