شهرت

بایگانی‌ها شماره هفتم - شهرت

جوابیه معاونت فنی عمرانی شهرداری تهران به یادداشت “قایق سواری بر سراب” در شماره هفتم نشریه شهرت، خطاب به سایت معماری نیوز که این متن را بازنشر داده است.

باید رفت ۱۱ تیر ۱۳۹۵

حسین حکیم نژاد *

مهاجرتِ من نه تفریحی بود، نه سیاسی، نه دانشجویی. نمی‌دانم اسمش را چه می‌شد گذاشت، شاید «فرار». فرار از آیندۀ تاریکی که برای خودم در ایران متصور بودم. وقتی به سرم زد که از ایران بروم، فکر کردم که فقط باید بروم و کجایش چندان مهم نیست. من فقط می‌خواستم آنجا نباشم. سخت است در بیست‌وسه سالگی تصمیم بگیری همه چیزت را بگذاری و بروی. خانواده‌ات را بگذاری و بروی، کسانی‌که نمی‌توانستی حتی یک هفته دوریشان را تحمل کنی.

IMG_5766
ریحانه یگانه *

بندرعباس

هر جای دنیا که باشی، شهرت و خانه‌ات برایت مرکز هستی می‌شود. فاصلۀ همه چیز و همه جا را به نسبت آن می‌سنجی. این نکته مدتی است که ذهنم را به خود مشغول کرده ـ هندسۀ جغرافیایی ذهن آدم‌های دنیا. خانۀ بندرعباس ما، علاوه بر مرکزیت ذهنی داشتن برای من، مرکزیت جغرافیایی در شهر هم داشت. نزدیکی نسبی‌اش به تمام نیازهای روزانه‌مان، ساحل دریا و افراد فامیل، ما را پایگاه خوبی کرده بود.

پدرام بهنود خوابگاهیان
وحیده فروزنده *

قصۀ مهاجرت، قصۀ دورودرازی است که می‌توان از آغازِ تاریخِ انسانی ردی از آن گرفت و روایتی از آن به دست داد، مهاجرت‌هایی که یا از سر اشتیاقِ حضور در مقصدی تازه و یا از سر دل‌زدگی از مختصات جغرافیایی مبداء بروز و ظهور پیدا می‌کردند. هردو به‌جهت دست یافتن به زندگیِ بهتر. به همین دلیل مهاجر، مسافر نیست. چراکه مهاجر، همچون آوارگان سوری که امروزه به نحوی تراژیک شاهد اخبار و وقایع آن هستیم، از سرِ اجبار کوچ می‌کند، ولو اجباری خودخواسته و ارادی. به تعبیری دیگر مسافر، امروز می‌آید و فردا می‌رود، ولی مهاجر، امروز می‌آید و فردا می‌ماند، اگرچه همیشه با نوعی فقدان و انفصال مواجه است و در مرز ماندن و رفتن سرگردان است.

قایق سواری بر سراب ۱۹ خرداد ۱۳۹۵

فرهاد فشافویه ۲
یاسمین خوشپور *
حبیب دانشور *
نسترن صارمی *

چند سالی می‌شود که تصاویر کودکان و زنان سوری و عراقی، که طعم آوارگی را تجربه می‌کنند و از کوه و دشت و دریا خود را از جنگ دور می‌کنند تا به مکانی امن برسند، در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود. تصاویر دلخراشی از میلیون‌ها انسان که جنگ بر سر پول و نفت و قدرت و منافع و هزار تا چیز دیگر آنها را قربانی خود کرده و مجبورشان کرده که از خانه‌ها و شهرهایشان فرار کنند و بروند به کشورهایی که آنها هم چندان آغوش بازی برای میهمانان ناخوانده‌شان ندارند.

اما آنچه همواره کمتر در مرکز توجه دوربین‌ها و نگاه‌ها قرار گرفته، فارغ از آوارگان و مهاجران جنگی، انبوه آوارگانی است که به سبب تغییرات و تخریبات زیست‌محیطی مجبور به ترک شهر و دیار خود شده‌اند. فجایع زیست‌محیطی‌ای که به طور متوسط در ده سال گذشته سالانه ۲۷ میلیون نفر را آواره کرده است، تا جایی که در سال ۲۰۱۳ این دسته از مهاجرت‎ها، سه برابر مهاجرت‌های جنگی که آن هم در آن سال‌ها به حد اعلای خود رسیده بود، برآورد شده است۱.

مهاجرت‌های محیط‌زیستی به دلایل مختلفی رخ می‌دهد. برخی از این مهاجرت‌ها در اثر تغییرات محیطی حاصل از اجرایی شدنِ پروژه‌های بزرگ‌مقیاس رخ می‌دهد. پروژه‌هایی که اغلب بدون در نظر گرفتن دقیق شرایط محیطی منطقه و وضعیت زیستی و معیشتی ساکنانِ اولیۀ آن و نیز محدودۀ پروژه به اجرا درمی‌آیند۲٫ پروژه‌هایی بلندپروازانه و حتی محبوب و پرطمطراق در اذهان عمومی، اما مهلک برای گروه‌هایی از مردم که هرگز به چشم نمی‌آیند.

یکی از نمونه‌های اخیر چنین پروژه‌هایی را در کشورمان می‌توان گرایش تازه و روزافزون به احداث دریاچه‌های مصنوعی دانست که در شهرهای کوچک و بزرگ، از تهران گرفته تا قم و حتی ارگ جدید شهر بم، در حال احداث و بهره‌برداری است. پروژه‌هایی که همواره با مداخلۀ نابه‌جا در حوزۀ آبریز مسبب مشکلات عدیده برای مردمی می‌شود که به نحوی زندگی‌شان درگروِ ثبات و دوام آن حوزه است. تاجایی که خیلِ پرشماری از ساکنان ناچار به مهاجرت اجباری از خانه و کاشانه‌هایشان شده‌اند. آوارگی‌هایی که همواره توسط مدیران شهری که خواهان انجام پروژه‌های بزرگ مقیاس تجملاتی برای شهرشان هستند، نادیده گرفته می‌شوند و با نادیده گرفتنشان توسط رسانه‌ها، از چشم مردم نیز دور می‌مانند.

این گزارش راوی مسائلِ عدیده‌ای است که احداث دریاچۀ چیتگر در شمالِ غرب تهران برای روستاهای جنوب تهران پیش آورد. روستاهایی که طی دو سه سال اخیر شرایط و لوازم اولیۀ سکونت در محل زندگی‌شان را یکی پس از دیگری از دست می‌دهند.

یک. دریاچه‌ای که ای کاش هیچ وقت نبود

«دریاچۀ شهدای خلیج فارس» یا همان دریاچۀ مصنوعی «چیتگر»، با مساحت ۱۳۰ هکتار، بزرگترین دریاچۀ مصنوعی ایران است که در سال ۹۲ و چند روز مانده تا انتخابات ریاست جمهوری توسط شهردار تهران افتتاح شد. دریاچه‌ای که تصور می‌شد بتواند یک بیلبورد بزرگ تبلیغاتی و تاثیرگذار در افزایش آرای آقای قالیباف باشد. اما اینطور نشد.

این دریاچه از زمان افتتاح نگرانی‌های بسیاری را میان فعالان محیط‌زیست برانگیخته است. از افتتاح دریاچه پیش از ساخت تصفیه‌خانۀ آن، که موجب رکود آب و کمبود اکسیژن در آن می‌شد، تا بوی تعفنی که در تابستان همسایۀ این سال‌های دریاچه بوده و قیمت آپارتمان‌های مجاورش را کم و کمتر کرده، تا پشه‌هایی که میهمان گاه و بی‌گاه دریاچه‌اند و پیش‌بینی می‌شود تا چند سال دیگر نه تنها منطقۀ ۲۲ بلکه کل تهران را دچار چالش کند و …، همه مشکلاتی هستند که با یک بار جستجوی واژۀ «دریاچۀ چیتگر» در اینترنت یا حضور در سر کلاس‌های دانشکده‌های شهرسازی یا محیط‌زیست با آن روبرو می‌شویم.

اما آنچه که در این سال‌ها کمتر مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفته است، بحران «آب»ی است که با احداث این دریاچه و در فاصلۀ چند ده کیلومتری از آن ایجاد شده است. سوالی که در این سال‌ها باید بیشتر به گوش می‌خورد، این است که کشوری با این سطح از بحرانِ آب ـ که همۀ نهادهایش، از جمله خود شهرداری، مردم را تشویق به استفادۀ بهینه از آب می‌کنند ـ چگونه تصمیم به انجام چنین پروژۀ آب‌بَری می‌گیرد. سؤالی که همواره پشت پرده ماند تا دامنۀ بحران در روستاهای جنوب تهران هرروز گسترده‌تر شود و مردمش در سکوت، تلخیِ خشکسالی ناگهانی را مزه‌مزه کنند. پدیده‌ای که نه یک فرایند «طبیعی»، که مستقیماً حاصل مداخلات نادرست و حساب نشدۀ یک پروژۀ تجملاتی است که چشم‌ها را خیره می‌کند.

 

دو. «آبی که به رویمان بسته شد»

بهار سال ۹۲ و هم‌زمان با آبگیری این دریاچه، آب رودخانۀ کن به روی روستاهای جنوب تهران بسته شد. روندی که در سال‌های بعد هم تکرار شد، چراکه تبخیر سطحی زیاد آب دریاچۀ چیتگر موجب می‌شود تا متولیان دریاچه به فکر آبگیری دائمی آن باشند و در فصل‌هایی که بارندگی کمتر است، آب رودخانۀ کن را با کانال به دریاچه منتقل کنند.

در این چند سال، روستاهایی که سال‌های پس از انقلاب مهمترین منبع آبی‌شان برای کشاورزی، رودخانۀ کن بوده است اعتراضشان را در محافل مختلف بیان کرده‌اند، اما گوشی خریدار آن نبوده است. به ادارۀ جهاد کشاورزی شهر ری که نزدیکی میدان مدرس و درب جنوبی حرم شاه‌عبدالعظیم است می‌رویم، آقای رضا مومن، مسئول بخش صنفی جهاد کشاورزی، که خود از کشاورزان روستای قنبرآباد بخش فشافویه نیز هست، می‌گوید: «قبل از سال ۴۴ که سد امیرکبیر به روی روخانۀ کرج زده شود، این رودخانه منبع اصلی آب روستاهای فشافویه و جنوب شهرستان ری بوده است. رودخانۀ کن هم منبع فصلی آب کشاورزان. با احداث این سد، منطقۀ فشافویه رو به خشکی رفت. خیلی از روستاهایش کلاً مهاجرت کردند به شهرها. ما خودمان ساکن یکی از آن روستاها به نام قنبرآباد بودیم. ما طبق اسناد از رودخانۀ کرج و کن حقابه داشتیم، به علاوه روستای ما دو رشته قنات هم داشت که سه چهار سال پس از احداث سد امیرکبیر به روی رودخانۀ کرج، آبش به کلی خشک شد».

اما پس از انقلاب با نگاه ویژۀ دولت به کشاورزی و مسألۀ خودکفایی بار دیگر قنات‌ها بازسازی شدند و تعدادی قنات توسط جهاد کشاورزی از نو حفر شد و مردمی که روزی روستاهایشان را رها کرده بودند به روستاها بازگشتند.

اما اقبال بلند روستائیان با پشت سر نهادن دوران بحرانی جنگ، افول کرد و روستاهایی که روزی به مدد جهادگران کشاورزی از نو آباد شده بودند، بعدها به کمک جهادگران مدیریت شهری رو به سوی ویرانی نهادند. به گفتۀ آقای مومن در این سال‌ها و حتی پیش از افتتاح دریاچۀ چیتگر، با نابودی اراضی کشاورزی در بالادست، تغییر سیستم دفع فاضلاب در شهر تهران از چاه‌های جذبی به شبکۀ فاضلاب و چاه‌هایی که این چند ساله ادارۀ امور آب استان برای تامین آب شُرب مردم تهران حفر کرده، سطح آب‌های زیر زمینی هرسال کم و کمتر شد و فشار آن به شکل کاهش کشت محصولات و نابودی اراضی کشاورزی در منطقۀ جنوب تهران به کشاورزان وارد شده است.

روستای «دوتویه» سفلی، آخرین روستای بخش کهریزک است که در مسیر آب رودخانۀ کن قرار دارد. برای رسیدن به دوتویه از جادۀ قدیم قم یک خروجی را به سمت شرق می‌رویم و چند کیلومتر پس از آسایشگاه خیریه کهریزک، به این روستا می‌رسیم. دوتویه یکی از روستاهایی است که علاوه بر آنچه عرفاً حق بهره‌برداری از آب یک رودخانه قلمداد می‌شود، در سندهای زمین‌هایشان نیز این حقابه از رودخانۀ کن، رسماً قید شده است. این روستا با سه هزار هکتار زمین کشاورزی که در اختیار دارد یکی از بزرگترین روستاهای جنوب تهران به حساب می‌آید. هرچند خشکسالی موجب شده که در این چند سال اخیر تنها هزار هکتار از اراضی‌شان، آن هم با کیفیت کمتر محصول، به زیر کشت برود. آقای برات عزیزی، کشاورزی حدوداً ۶۰ ساله است که سال‌های پس از انقلاب به دوتویه آمده است و در حال حاضر یکی از بزرگترین کشاورزان دوتویه است. او می‌گوید: «۹۵ درصد منابع آبی این روستاها به رودخانۀ کن وابسته است. اگر آب این رودخانه کم یا قطع شود، آب‌های زیرزمینی این روستاها هم به خطر می‌افتد. چراکه آب‌های زیرزمینی این روستاها شور است و آب این رودخانه باعث می‌شود که شوری آب چاه‌ها کم شود».

آقای سمیعی، یکی از کشاورزان دوتویه، می‌گوید همیشه آخرین آبی که به زمین‌های گندم‌کاری شده می‌دهند، اردیبهشت و خرداد است که آن موقع نه باران می‌بارد و نه می‌گذراند آبی از کن به ما برسد۳٫ می‌گوید: «الآن من پنجاه هکتار زمین دارم. یک بخشیش را کاشتم و به باقیش آب نمی‌رسد. خدا شاهد است همین را هم که کاشتم شب خواب به چشمم نمی‌آید که فردا آب دارم یا نه».

 

سه. روستاها خالی از سکنه می‌شوند

طبق پیش‌بینی بانک جهانی، به خاطر گرم شدن زمین، بحران‌های آبی تا سال ۲۰۵۰ منطقۀ شمال آفریقا و خاورمیانه و کشور ما را تحت تأثیر قرار خواهد داد و موجب کاهش تولید ۳۰ درصدی برنج، ۴۷‌ درصدی ذرت و ۲۰‌ درصدی گندم، در این منطقه می‌شود۴٫ این خشکسالی در طول چند ده سال و به مرور رخ خواهد داد و به همین خاطر کشاورزان می‌توانند به مرور زمان با تغییر در الگوی کشت یا نوع محصول، با آن مقابله کنند. آقای برات عزیزی می‌گوید: «روستایی جماعت خودش را با وقفۀ طبیعی‌ای که پیش می‌آید، که خشکسالی است، می‌تواند وِقف دهد. اما وقتی ظرف یکسال آبی که ۹۵ درصد دارد از آن استفاده می‌کند قطع کنید، بعد آن را ببرید یک دریاچۀ مصنوعی بسازید، دیگر در روستاها نمی‌شود کاری کرد».

علاوه بر این، به دلیل وابستگی چرخۀ اقتصاد روستایی به کشاورزی، با افت تولید در بخش کشاورزی، علوفه‌جات دام‌ها نیز کاهش یافته و با افزایش قیمت علوفه‌جات، دامپروری هم دیگر برای روستائیان صرفه‌ای نخواهد داشت. با شروع چالش دامپروری، وضعیت تولیدات لبنی و همچنین صنایع دستی نیز افت خواهد کرد و این به طور کلی چرخۀ اقتصاد روستایی را با بحران مواجه می‌کند. آقای برات عزیزی می‌گوید: «در چند سال اخیر، نزدیک به ۳۰ درصد جمعیت اینجا مهاجرت کرده‌اند به شهرهای دیگر»۵٫

با اینکه خشکسالی حاصل از قطع شدن آب رودخانۀ کن شرایط زندگی را برای تمام روستاییان جنوب تهران سخت‌تر کرده است، در بین آنهایی که این سال‌ها قید روستا را زده‌اند و به شهرها مهاجرت کرده‌اند، بیشتر کارگران زمین‎های کشاورزی دیده می‌شوند و کمتر زمین‌داری زمین خود را رها کرده است. هرچند به خاطر کاهش حجم آب، بخشی از زمین‌هایشان زیر کشت نرفته است و آن بخشی هم که رفته با کاهش حجم محصول کشت شده در هکتار همراه بوده است. در اصل همین کاهش تولید موجب شده تعدادی از کارگران زمین‌ها کارشان را از دست بدهند و به همراه خانواده‌شان به شهرها بروند.

 

چهار. راه رهایی کدام است؟

پروندۀ دریاچۀ چیتگر و بحران آبی که برای کشاورزان روستاهای جنوب تهران ایجاد کرد، همچنان باز است. کشاورزان امید چندانی به کسب حق‌آبه‌ای که در اسنادشان هم ثبت شده ندارند و تنها توانسته‌اند قول جبران آب از دست رفته‌شان را از ادارۀ امور آب، آن هم با فاضلاب‌های تصفیه شده‌ای که توسط شبکۀ فاضلاب تهران جمع‌آوری می‌شوند، بگیرند. وعده‌ای که سه سالی است معوق مانده و اعتراضات و بعضا مشاجرات و برخوردهایی نیز بین کشاورزان و مسئولین به وجود آورده است.

نکتۀ مهم و تعیین‌کننده در طرح چنین پروژه‌هایی و پیامدهای آنها، موقعیت اقلیمی و آب‌وهوایی ایران و افق بحرانی آن در آیندۀ نه‌چندان دور است. پروژه‌های دست‌ودلبازانۀ تجملی ساخت دریاچه و مداخلات بی‌برنامه در حوزه‌های آبریز درحالی رو به فزونی گذاشته است که نهادهای علمی و برنامه‌ریزی بین‌المللی نسبت به آیندۀ آب، خشکسالی و گرمایش و تبعات اجتماعی و اقتصادی آن در منطقه هشدار می‌دهند.

اقلیم خاورمیانه از دیرباز همواره با کمبود منابع آبی و گرما و خشکی دست به گریبان بوده است. اما آبادی و حیاتِ این منطقه مدیون راه و روشی بوده که مردمان آن، هم در کشاورزی و هم شیوۀ سکونت و زندگی، در مناسبت و مطابقت با این شرایط ابداع کرده‌اند. امروز با رشد فزاینده جمعیت و توسعۀ شتابان شهری، به جای آنکه دانش روز در خدمت به‌روزرسانی و تقویت این شیوه‌های سازگاری تاریخی قرار بگیرد، برعکس، به محاق رفته و در بسیاری از طرح‌های توسعۀ کلان کشوری، منطقه‌ای و شهری، شرایط اقلیمی‌ـ زیست‌محیطی نادیده گرفته شده‌اند. این نابسامانی هر روز مناطق بیشتری از کشور را از امکانِ زندگی خالی کرده و مردمانش را آواره شهرهای دیگر می‌کند.

بنابر آنچه نهادهای دیدبان بین‌المللی نیز پیشنهاد می‌کنند، هنوز هم می‌توان تاحدودی از خسارات بیشتر جلوگیری کرد، به آن شرط که دست‌کم چنین مواردی سرلوحۀ کار مدیران، برنامه‌ریزان، و ساکنان این سامان قرار گیرد: اول، شفافیت و آگاهی‌بخشی درسطوح مختلف جامعه از آثار و پیامدهای تغییرات اقلیمی و آب‌وهوایی. دوم، اطلاع‌رسانی درخصوص شیوه‌های تخفیف این تغییرات. سوم، بازنگری برنامه‌های توسعه، سیاست‌گذاری‌ها و پیش‌بینی تأثیر احتمالی پروژه‌ها بر روند تغییرات اقلیمی. چهارم، استفاده از منابع و انرژی‌های تجدیدپذیر. این موارد، نه پیشنهادهایی علمی، که گام‌هایی ضروری برای دفاع از امکان زندگی در پهنۀ اقلیم ایران هستند.

[۱] . http://www.theguardian.com/world/2014/sep/17/natural-disasters-refugee-people-war-2013-study

[۲] . See Migration, Development and Environment No.35, By Graeme Hugo, IOM MIGRATION RESEARCH SERIES,2008. P:9-15

[۳]  گاهی ماه‌ها که بارش باران و برف زیاد باشد، سدی که به روی رودخانه کن در بالادست زده‌اند و از آن برای دریاچه چیتگر بهره برداری می‌کنند، باز می‌شود. چراکه توان کنترل آب پشت سد را ندارند. هرچند آبی که در آن برهۀ زمانی می‌آید، چندان به درد کشاورزان هم نمی‌خورد. چرا که باران زمین‌ها را آبیاری کرده است.

[۴] تغییرات اقلیمی و بحران آبی در خاورمیانه، روزنامۀ ایران، برگرفته از پورتال مرکز توسعۀ فناوری آب.

[۵]  زمستان سال ۹۴، با تشدید برخوردهای مأموران شهرداری با دستفروشان و تشدید اعتراضات مردمی نسبت به برخورد مأموران شهرداری، آقای قالیباف در برنامۀ تلوزیونی پایش حاضر شد. او گفت با اجازه دادن به حضور دستفروش‌ها در شهر، روستاها خالی از جمعیت شده و در نتیجه کشاورزی و تولید دچار بحران می‌شود. از طرفی هم نرخ بالای بیکاری در کشور را مسأله‌ای نامربوط به شهرداری و نهادهای دیگر را مسئول تولید شغل در کشور دانست.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی
* دانشجوی کارشناسی شهرسازی
* دانشجوی دکتری فلسفه هنر دانشگاه علوم تحقیقات

شهرت – نشریه شهرت – درباره ی شهر – شماره هفتم – شهر و مهاجرت – ( سراب )

هنوز سر جاشه ۱۷ خرداد ۱۳۹۵

سمیرا هاشمی داستان
فرانک توتونچی *

(بر اساس گزارشی از سمیرا هاشمی دربارۀ یکی از مغازه‌داران چهارراه منصور تبریز)

پایش را تکان می‌دهد. کوله را به بغل پایش چسبانده و هر چند ثانیه یک بار، به تابلوی اعلانات پروازهای خروجی فرودگاه آتاتورک استانبول نگاه می‌اندازد تا پرواز تبریز اعلام شود. برای یک ساکن سابق تبریز، «تورکیش ایرلاین» موهبت بزرگی است که شکنجۀ فرودگاه امام را کم می‌کند. فرودگاه امام ترسناک‌ترین جای ایران است ـ مخوف، ته دنیا.

چند سال است برنگشته؟ از آوریل سال ۲۰۱۳ تا ژانویه ۲۰۱۶٫ سه سال؟ چهار سال؟ هجده سال؟ هزار سال؟ حساب از دستش خارج است و توالی اعداد خسته‌اش می‌کند. همه چیز خسته‌اش می‌کند.

چرا رفت؟

  • رفت که دنیا را ببیند، که کشف کند، که تلف نشود. که پی‌اچ‌دی رشتۀ آبگوشتی و در عین حال دهن‌پرکنی توی دانشگاه دهن پرکن‌تری بگیرد، تا زندگی بی‌حاصلش به لعنت خدا بیرزد.

کجاست؟

  • جایی گرم که برف نیست. آنقدر گرم که برف را فقط در کتاب‌هایش نشان داده‌اند.

چند سال است برف ندیده؟ چهار سال؟ هجده سال؟ هزار و چهارصد سال؟ از زمان ماموت‌ها تا الآن؟ حافظۀ تاریخی‌اش یاری نمی‌کند و برگشت به نوستالژی درد دارد. زخم درد دارد. دیدن و دوباره دیدن درد دارد. عوض شدن درد دارد. عوض نشدن بیشتر درد دارد. در جا زدن خودکشی وحشتناک و بی‌حاصلی است که درد دارد. همه چیز، هر قدمی، هر گامی درد دارد.

چشم‌هایش را می‌بندد و به نقطۀ روشنی در ذهنش فکر می‌کند ـ به درخت توت حیاط خانه‌شان، به کوه‌های قرمز عینالی، به آبمیوه‌فروشی لوکس و چهارراه منصور. چند بار مسیر آبرسان تا میدان ساعت را پیاده رفته و برگشته که هوا بخورد؟ که سرما بخورد؟ که سرما آشفتگی ذهنش را منقبض کند؟ که سیال ذهنش جامد شود؟ چند بار تا آبمیوۀ لوکس پیاده رفته و برگشته تا شیرموز ثعلب‌داری بخورد که ذهنش را بشورد و پایین ببرد؟ کِی بود؟ شیرموز ثعلب‌دار دواست؟ چرا آمریکای بزرگ به عنوان داروی ضد‌افسردگی کشفش نکرده؟ چرا در بسته‌بندی پزشکی با برچسب «با احتیاط حمل شود»، «ارزش پزشکی و ضد استرس دارد» در دراگ‌استورهای یو.اس.اِی عرضه نمی‌شود؟

پرواز تبریز اعلام می‌شود. کوله را برمی‌دارد و به سمت درهای خروجی می‌رود. بوتش را درمی‌آورد، کوله‌اش را خالی می‌کند، همه چیز را بیرون می‌ریزد و از ایست‌بازرسی رد می‌شود. هزار و چهارصد کیلومتر لعنتی دیگر مانده. تنها هزار و چهارصد کیلومتر.

خودش خواسته بود که صندلی کنار پنجره را بگیرد. دیدن ابرها، دیدن شهرها از بالا هنوز هم هیجان‌زده‌اش می‌کند. حالا که سی‌ساله است، از تفریحاتش دیدن شهرهایی است که شتاب‌زده از رویشان رد شده، شهرهایی که وقت نکرده در آنها ریشه بیندازد، ریشه‌ای که نداشت. ریشه لق شد و افتاد. تبریز اما واضح‌ترین خاطرۀ ذهنش است. در تبریز به دنیا آمد، جوانی کرد و نمرد. جایی خواهد مُرد میلیون‌ها کیلومتر دورتر از استخر شاه‌گلی. میلیون‌ها کیلومتر دورتر از میدان ساعت. میلیون‌ها کیلومتر دورتر از تربیت و میلیون‌ها کیلومتر دورتر از وادی رحمت. جایی که پدرش دفن شده است.

  • ـ ببخشین… آقا ببخشین. صندلیتون همینه؟ ببخشین … می‌شنوین؟

دختری جوان با چشم‌هایی روشن دست تکان می‌دهد و صدایش می‌کند. به سبک هیچ‌هایکِرها، رنگی‌رنگی پوشیده و صدایش می‌کند. همۀ دخترهایی که در اینستاگرام ایرانی‌ها می‌بیند هیچ‌هایکر شده‌اند.

  • + بله همینه. خودم کنار پنجره گرفتم.
  • ـ میشه با من عوضش کنین؟ میخوام کنار پنجره بشینم. دفعۀ اوله با هواپیما می‌رم تبریز. میخوام از بالا ببینمش.
  • + آخه من خودمم برا همین کنار پنجره گرفتم … شهرو خیلی وقته ندیدم.
  • ـ ینی تبریزی نیستین؟
  • + هستم. شهرو خیلی وقته ند… . باشه بیاین جاتونو با من عوض کنین.

دختر خوشحال و خندان به سمت پنجره می‌رود و پسر در صندلی بغلی می‌نشیند.

دختر لاینقطع حرف می‌زند. از همه چیز می‌گوید. شرق را به غرب می‌دوزد و می‌گوید. پسر بی‌قرار پا را تکان می‌دهد. کلافه نیست. کلافه هست. قسمت‌هایی از صدای دختر را می‌شنود. قسمتی به جای نامعلومی در گذشته پرتابش می‌کند. می‌شنود که دختر معماری دانشگاه هنر اسلامی تبریز می‌خواند. سال سه. عشق عکاسی و مسافرت است. عشق همه چیز است. چند سالش است؟

  • ـ بیست‌ویک سال.

پسر دهانش را مثل ماهی باز می‌کند و می‌بندد. دختر هیجان‌زده است. دنیا تازه است و همه چیز به او لبخند می‌زند. تصمیمات گره‌های کوری نیستند که به هیچ جا ختم نشوند. بیست‌ویک سالگی خودش را به یاد می‌آورد. از دانشکدۀ معماری در مقصودیه شروع می‌کرد و پیاده راه می‌رفت، دست در جیب، «دایر استریتس»۱ در گوش، «عالیم قاسمف»۲ در گوش، بال‌های عقاب عمارت شهرداری باز و او بی‌تفاوت به سمت چهار راه منصور راه می‌افتاد و به روزی فکر می‌کرد که از آنجا فرار کند، روزی که کشف کند، روزی که برود.

ریزبه‌ریز مسیر را فکر می‌کند. موزۀ اصلی شهر. موزۀ …. . خشکشویی آیلار. مسجد کبود … مسجد کبود. مسجد کبود نیست. محو است. مسجد کبود محو نمی‌شود. زلزلۀ سالیان سال را دوام آورده. چرا مسجد را به یاد نمی‌آورد؟

دختر حرف می‌زند. صدای دختر نیست. یک آن می‌پرسد:

  • + مسجد کبود هنوز هس؟

از حماقت سؤالش خجالت می‌کشد. مسجد کجا می‌تواند رفته باشد؟ پرواز کند؟ کوچ کند؟ ییلاق کند؟

  • ـ ینی چی؟ معلومه که هنوز هس.
  • + یادم نمیادش.
  • ـ چیشو یادت نمیاد؟ (متوجه نیست کی در حرف‌ها ضمیر جمع به مفرد تبدیل شد)
  • + جلوشو، حدودشو، مسیرشو، نمی‌تونم تجسمش کنم.
  • ـ چن وقته رفتی؟
  • + حدوداً شش سال. (نباید شش سال باشد. قاعدتاً کم‌تر است. حساب نمی‌تواند بکند. انگار تابع ناپیوسته‌ای است که امکان انتگرال‌گیری ندارد)
  • ـ صب کن ببینم. تو بودی که چهارراه منصور رو خراب کردن؟
  • چهارراه منصور… (خود بیست‌ویک ساله‌اش را به یاد می‌آورد. خود پانزده ساله. خود هشت ساله. هزار بار از چهارراه رد شده بود. چهارراه تنگ بود. قسمت قدیمی‌تر شهر را به قسمت نوتر می‌دوخت. بالاتر به ششگلان می‌خورد. چطور خراب شده؟ چطور ممکن است نباشد؟)
  • + ینی چی خراب شده؟ مگه خرابش کردن؟ من نمی‌دونستم.
  • ـ وایییی ندیدی تو! خب کسی که به آدم پای تلفن نمی‌گه راستی خیابونو خراب کردن، وقتی یه جا دیگه زندگی می‌کنه. برای همینه یادت نمیاد. چون اون سالا که تو رفتی شروع کرده بودن تخریبو. ببین انقد عوض شده که ما هر بار که یه ماه تبریز نباشیم برگردیم، شهرو نمی‌شناسیم. همه دور مسجد کبود رو خالی کردن و پاساژ و بازار ساختن. باید ببینی انقد بلند شده همه چی.

(چرا به آدمی که رفته از تغییر شهرها نمی‌گویند؟ حافظه لنگ می‌زند. تصویر می‌پرد. باید بگویند. باید از حال شهر برای آنها که رفته‌اند بگویند.)

  • + بلند شده؟ مگه مسجد کبود بلندی می‌خواد دورش؟ پاساژ برا چی؟ مگه تبریز کم پاساژ داره؟ تربیت بود دیگه. همش مغازه.
  • ـ تربیتم پاساژ ساختن توش تازه یه عالمه. یه پاساژ داره همه چیزش نوءِ نوئه.
  • + تو مسیر جاده ابریشم پاساژ جدید ساختن؟ کجاش؟ سمت خونه «کلکته‌چی»؟
  • ـ کلکته‌چی رو نمیدونم. ولی یکم پایین‌تر از اون کفاشی قدیمیه‌س که توش پُر کفشه.

پسر پرتاب می‌شود به سال‌های آخر دهۀ دوم زندگی‌اش … «اُغول بو باشماخ دا سَنه باشماخ اولماز. من دوزدَرم. اما بی تازاسین آل. بو اولماز»۳… صدای کفاش است. چطور صدای کفاش را به یاد می‌آورد اما چهارراه منصور را نه …؟ نفس راحتی می‌کشد.

  • + پس کفاشی هنوز هس.
  • ـ آره، هنوز هس. اگه تبریزو خیلی وقته ندیدی چهارراه منصور خیلی عوض شده. وسطش یه مجموعۀ تجاری زدن که اسمش عتیقه فک کنم. هنوز راه نیفتاده. از پایینم راه داره به پارکینگ. یه فرش بزرگ …
  • + مجموعه تجاری؟ کجاش؟ جا نداش که.
  • ـ ببین همۀ خونه‌های اون وسط رو خراب کردن. فقط یه مسجد مونده و یه مغازه.
  • + مغازۀ چی؟ (حریص خاطرات تصویری‌اش را ورق می‌زند. پرچم فروش‌ها. لوازم کوه فروش‌ها. ماهی فروش‌ها. آهن فروش‌ها. مس فروش‌ها. خواربار فروش‌ها. عمده فروش‌ها. بنکدارها. درخت‌ها. جوب‌های بزرگ. برف. سرما … «اُغول حاواسین هاردادی؟»۴)
  • ـ یه مسگریه.

(سریع به عقب برمی‌گردد و تصویر را مرور می‌کند. مغازه‌ای نزدیک مسجد. لوله‌های بخاری در ویترینش پیداست. مرد را دیده بود … مرور می‌کند … مرور می‌کند …)

  • + مسگریه مونده؟ چجوری؟
  • ـ آخ آخ … خیلی ماجرایی بود. خیلییی. من از دوستای دیگه‌م شنیدم. می‌گن مغازه رو خالی نمی‌کنه بیاد بیرون. میگه اینجا مغازه‌مه. ما همه اینجا کار کردیم، چطور ول کنیم بریم.

(قیافه‌اش … «اُغول حاواسین هاردادی؟» … مغازه … کار … ریشه … مگر ریشه را می‌توان برید؟ به کجا رفت؟ به کجا برد؟ وادی رحمت؟)

  • + ینی بش اجازه دادن بمونه؟
  • ـ نه. ببین خالی نمی‌کنه. من خودم نبودما. بچه‌ها رفته بودن باهاش حرف زده بودن. اون جور که من شنیدم و یادمه اینجوریه که …

(قیافه‌اش؟ مغازه را یادش است. مردی را یادش است. داد می‌زد «اُغول حاواسین هاردادی؟»)

  • + تعریف کن کامل.
  • ـ ببین مثکه مغازۀ این پیرمرد افتاده بوده تو طرح. همون وسط چهارراه منصور بوده. بعد بهش میگن بیا این مغازه رو با مغازۀ سر پیچ عوض کن. یه پولی هم می‌خواستن ازش بگیرن و اون مغازه رو بدن بهش. می‌دونی کجا رو می‌گم؟ خب این میگه مغازۀ من بَرش بیشتره، جاشم بهتره. حالا باید هم مغازه‌ام رو بدم هم دستی یه پولی؟ می‌گه از این پول بگذرین من جابه‌جا می‌شم. قبول نمی‌کنن. مثکه ده ساله داره میاد میره بش نمیدن. هی از اینجا رفته اونجا بهش هیچی ندادن. اومده تهران رفته دادگستری ندادن. رفته شهرداری ندادن. گفته بابا اینجا سند دو سر قفل داره، ما همه پدر و پدربزرگ اینجا کار کردیم، آبا اجدادی. گفتن باشه. سر دووندنش. میدونی که چجورین شهرداری و اینا. باید خود پیرمرده رو ببینی.

(«اُغول حاواسین هاردادی؟» … تکیده. کم‌حرف. کم‌حوصله. از فرم بازاری‌هایی که به خوبی در تبریز شناخته می‌شوند. سال‌ها و سال‌ها در مغازه‌های پدری کار کرده‌اند. عینک دور فلزی قدیمی به چشم دارد.)

زیر لب می‌گوید: دیدمش.

  • ـ دیدیش؟؟؟ یادته؟!
  • + یادمه … (یادش می‌آید … هدفون‌های کرتیو را داخل گوش کرده و دست‌ها در جیب بی‌هوا در خیابان قدم می‌زند. از میدان ساعت شروع کرده به سمت آبرسان. نمی‌داند کجای مسیر است. جوب پر عمقی است. برف باریده. برف شل شده. جوب از آب شَپه می‌زند. آب بیرون می‌ریزد. آشغال بیرون می‌ریزد. حواسش نیست. پایش را بی‌هوا جایی می‌گذارد که باید پل باشد ولی نیست. زیر پا خالی می‌شود و تا کمر توی جوب پر آب می‌افتد. پیرمردی بدو از مغازه بیرون می‌آید. چیزی نمی‌شنود. هدوفن لعنتی گوشش را پر کرده. پیرمرد را می‌بیند که به سمتش می‌دود. دهانش را می‌بیند که تند تند حرکت می‌کند. انگار داد می‌زند. پیرمرد جلو می‌آید و زیر بازویش را می‌گیرد و به سختی بیرونش می‌کشد. هدفون را از گوشش در می‌آورد … لب‌های مرد صدا می‌گیرند … «اُغول حاواسین هاردادی؟» … «ایستیسَن اُلدورَسَن اُزووی؟ حاواسیز یوخدو دا. او زهرمارلیخ موبایل دا نه وار؟»۵… پسر را خیس و آبچکان به مغازه می‌برد و زیر لب غر می‌زند … «اُغول جیم‌جیلاخ سان! چای وریم بیلَوَه؟»۶
  • حاج آقا ایستَمَز.۷
  • یا نَمَنَه ایستَمَز؟ اوله‌جاخسان. او نَمَنَدی گولاغ آسیسان؟ بَه نیه بوجور بحال سان؟ جوان سیز دا … ایندی هر شی ایستیسیز. بیراز آرام دبشین … دوزَلَر.۸)

صدای دختر به هواپیما برمی‌گرداندنش.

  • ـ سکته کرده به خاطر مغازه. رفته آنژیو … . می‌گه کجا بریم؟ شهرو دارین خراب می‌کنین که چی؟ همه چی رو دارین خراب می‌کنین! می‌گه انقد وایمیستم اینجا تا بیان رو سرم خراب کنن یا مالمونو به حق بدن … . ای وایییی ببین رسیدیم … ببین ببین … شاهگلی دیده میشه.

چشم‌های پسر پر است. نوستالژی درد دارد. رفتن درد دارد. ریشه را کندن درد دارد. ریشه نداشتن درد دارد. چشمانش را می‌بندد. از دختر می‌پرسد:

  • + پس خودش هنوز تو مغازه هس؟
  • ـ آره آره بری می‌بینیش.

هواپیما اعلام ورود به فرودگاه شهید مدنی تبریز را می‌کند. دختر هیجان‌زده پا می‌شود و می‌ایستد. از پسر خداحافظی می‌کند. پسر جزء آخرین نفرات، سنگین به سمت در حرکت می‌کند. به در که می‌رسد سوز هوای تبریز به صورتش می‌خورد. بوی برف می‌آید. آرام می‌شود.

که کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر را با او شناختم.

[۱] Dire Straits

[۲] Alim Qasimov

[۳]  پسر این کفش دیگه برای تو کفش نمیشه. من برات درستش می‌کنم اما یه تازه‌اش رو بخر. این نمیشه.

[۴]  پسر حواست کجاست؟

[۵]  میخوای خودتو بکشی؟ حواس ندارین دیگه. تو اون موبایل زهرماری چی هس؟

[۶]  خیس خیسی. چای می‌خوای؟

[۷]  نمی‌خواد حاج آقا.

[۸] یعنی چی که نمی‌خواد؟ می‌میری. اون چیه داری گوش میدی؟ پس چرا انقدر بی‌حالی؟ جوونین دیگه … الان همه چیز می‌خواین. الان یکم آروم باشین … درست میشه همه چی.

* دانشجوی دکتری عمران ، مدیریت منابع آب دانشگاه امیرکبیر

شماره هفتم – درباره ی شهر – نشریه شهرت – شهذ و مهاجرت – ( هنوز سر جاشه )

شهر هنوز و همیشه ی من ۱۳ خرداد ۱۳۹۵

photo_2016-05-18_23-02-30مینو مدنی *

انقلاب، شانزده آذر

از چهارراه ولیعصر تا تجریش با بی‌آر‌تی

بلوار کشاورز

میدان ونک

پاساژ پروانه

درکه

پارک ملت

بازار تهران

پل طبیعت

شهر قشنگ ۹ خرداد ۱۳۹۵

Maryam Jafari

مریم جعفری *

سازمان زیباسازی شهر تهران، با برپایی رویداد هنری بهارستان (سالانۀ هنرهای شهری بهار تهران)، به هنرمندان این فرصت را داد که در بخش‌های گرافیک، نقاشی دیواری، مجسمه، هنرهای محیطی و تخم‌مرغ‌های نوروزی و در سه محور اصلی خیابان ولیعصر (عج)، خیابان انقلاب و نیز بلوار کشاورز در نقاط مشخصی به خلق آثار حجمی و اثر نقاشی برای تخم‌مرغ‌های نوروزی بپردازند.

آسمان به ندرت آبی ۹ خرداد ۱۳۹۵

پریسا بزاز رویداد آسمان آبی زمین پاک

میلاد شاهی اردکانی *

«تو این جامعه، بین این مردم، یه حقیقت رو هرچی بیشتر فریاد بزنی انگار بیشتر سانسورش کردی، تو این‌جور جوامع اگر خواستی مردم چیزی رو فراموش کنن، اگر خواستی حقیقتی رو نادیده بگیرن، اگر خواستی کلمه‌ای براشون بی‌معنی بشه، اون واژه رو از همۀ تریبون‌ها فریاد بزن. شعار بده، خیابون‌ها و میدون‌ها رو بر اساس اون شعار نام‌گذاری کن، حتی می‌تونی یک روز در سال رو به اسمش اختصاص بدی، اون وقته که هیچ‌کس، به حقیقتِ اون واژه فکر نخواهد کرد. حالا تو هستی و جامعه‌ای که چیزی رو نفهمیده، اما شعار داده، گلو ترکونده ولی مونده که چطور باید ازش پاسداری کنه.»

شهریار دادگر *
گلاره مرادی *

از کودکی از جوکی‌محله می‌ترسیدم. یعنی گفته بودند که باید بترسم. خانۀ یکی از اقواممان حوالی آنجا بود و از همان ابتدا مادرانمان بهمان گوشزد کرده بودند که موقع بازی نباید نزدیک آن کوچه، کوچۀ «بچه‌دزدها» شویم. شنیده بودیم که خیلی‌ها وارد کوچه می‌شوند و پس از مدتی دیگر خبری ازشان نمی‌شود.

صفحه ۱ از ۲۱۲