شهرت

بایگانی‌ها شماره سوم - شهرت

جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید

جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید

*آیدا عباسی

مدت‌ها قبل، یعنی‌ زمانی‌ که‌ هنوز‌ با‌ مفهوم‌ «زمان» و‌ قدرت‌ بی‌انتهایش‌ آشنا‌ نبودم، نمی‌دانستم «جای خالی زیر‌ را با‌ کلمۀ‌ مناسب‌ پر‌ کنید» یعنی‌ چه.

شاید هم‌ زمان‌ فهمیدنش‌ فرانرسیده‌ بود.‌ بعد‌ها، رفته‌رفته «زمان»‌ به‌ همدستیِ‌ انبوه «نبودن»ها، معنای‌ واقعی‌ جای خالی را‌ برایم‌ روشن‌ کرد.

جای خالی، نوعی‌ از‌ نبودن‌ است؛ نوعی نبودن‌ خودآگاه‌ و‌ خودخواسته. نبودنی‌ که‌ گاهی‌ بودنت‌ را‌ زیر‌ سؤال‌ می‌برد، گاهی‌ فلجت‌ می‌کند، گاهی‌ همچون‌ نقص‌ عضو، ناکارآمدت‌ می‌کند. نبودنی‌ که‌ گاهی‌ وادارت‌ می‌کند‌ جای خالی را‌ پر‌ کنی. بعضی‌هایشان‌ با‌ کلمه‌به‌کلمۀ یک داستان پر می‌شوند، بعضی‌ دیگر‌ با‌ نت‌به‌نت یک آهنگ و برخی‌ با‌ پیاده‌رو‌ها‌ و‌ خیابان‌ها، پنجره‌ها‌ و‌ ساختمان‌های‌ شهری‌ که‌ مدت‌هاست‌ رفیق‌ شفیقت‌ شده‌اند.

عصر جدید ۲۵ شهریور ۱۳۹۴

 عصر جدید

خیابان در خدمت سرعت

*ناصر نصیریان‌خو

تصاویر هوایی بسیاری از شهرهای کشور را که نگاه کنیم، بدون اینکه نیاز به دقت و موشکافی چندانی باشد، الگویی تکرارشونده در دل بافت کهن شهری پیدا می‌کنیم: دو خیابان چلیپایی که به‌وضوح مُهر و نشان مداخلات دورۀ رضاشاهی را به خود دارند و احتمالاً نام پیشین یکی از آن‌ها هم «پهلوی» بوده است؛ محوری شرقی‌غربی و خیابانی عمود بر آن، که انگار تنها به‌قصدِ به‌صلیب‌کشیدن شهر روی هم قرار گرفته‌اند و بی‌هیچ ابایی بافت شهر را از هم دریده‌اند. خیابان، به‌عنوان یکی از نمادهای دست اول تجدد و نیز به‌مثابۀ یکی از عناصر تعیین‌کنندۀ شکل شهر در آن دوران، عرصه را برای حضور هرچه بیشتر اتومبیل در شهرهای کشورمان باز کرد و روند مداخلات آن ایام چنان پررنگ ظاهر شد که خیابان‌کشی‌های دورۀ پهلوی اول در تاریخ شهرسازی ایران معنایی مشخص یافت و هویتی برای خودش دست و پا کرد. این خیابان‌کشی‌ها الگویی بود از مداخله و تغییر که شاید بتوان رگ‌وریشه‌اش را در پاریسِ دوران «هوسمان» پیدا کرد و تکرار آن را در ساخت و سازهای رابرت موزز در نیویورک یا حتی مداخلات بولدوزری امروزه برای خیابان‌کشی در شهرهای خودمان جست‌وجو کرد.

شهری که دمیده می‌شود ۲۳ شهریور ۱۳۹۴

شهری که دمیده میشود

شهری که دمیده میشود

شهری که دمیده می‌شود

*مینو حریرچیان

نمایشگاه عکس مهرداد نراقی با عنوان «شهر» و پوستری که فضای کلی شهر تهران را در هاله‌ای از پوشش خاکستری نشان می‌داد، هرکسی را که سرش درد می‌کند برای موضوعات مرتبط با شهر، وسوسه می‌کرد تا برود و سری به این نمایشگاه بزند.

این نمایشگاه در گالری اِی‌جی از ۲۶اردیبهشت تا ۲۷خرداد۱۳۹۴ دایر بود. سالنِ گالری تاریک بود. عکس‌ها درون قاب‌هایی قرار داشتند که از پشتِ‌ آن‌ها نور می‌تابید. مجبور بودید برای دیدن جزئیات آن که پشت پوششی خاکستری پنهان شده بود، تا آخرین حد ممکن به آن‌ها نزدیک شوید و به‌کمک نور زیر عکس آن، جزئیات را تشخیص دهید. در نگاه اول، زیبایی و ظرافتی جلب توجه می‌کرد که در هر چهارده قطعه عکسِ مجموعه دیده‌ می‌شد؛‌‌ اما با کمی دقتِ عمیق‌تر متوجه وضعیت نگران‌کنندۀ شهرتان می‌شدید؛ چون می‌‌فهمیدید منظور از این هالۀ خاکستریِ روی عکس‌ها همان آلودگی هوا و فضای خاموش شهر است. در کنار این پوشش خاکستری، شاخص‌ترین ویژگی عکس‌ها ساختمان‌های بلند‌مرتبه بود که فشرده و بی‌معنی کنار هم قرار گرفته‌اند. این ساختمان‌ها هم مثل هالۀ خاکستری در عین اینکه زیبا به‌نظر می‌رسند، شما را از وجود این‌‌همه شلوغی و درهم‌‌و‌برهمی، وحشت‌زده می‌کردند.

شب‌های روشن ۲۱ شهریور ۱۳۹۴

شبهای روشن

شب‌های روشن[۱]

طناز مولایی

سر ظهر‌ که می‌شود، پرنده پر نمی‌زند. بچه‌مدرسه‌ای‌ها هم که در شروع تجربۀ تابستانشان احتمالاً زیر باد کولر توی خانه‌هایشان خواب هستند. دانشجوها هم معمولاً در این روزها دانشگاه نمی‌روند. کارمندان و کارگران و کارجویان هم که معمولاً این ساعت‌ها سر کارند. ترافیک شهر، بگویی‌نگویی کمتر شده است. راننده‌تاکسی‌ها نای جواب سلام ‌دادن هم ندارند. آفتاب طوری می‌تابد که انگار می‌خواهد انتقام تمام روزهای ابری را بگیرد. می‌تابد و می‌سوزاند، با تمام قوا. کافه‌ها تعطیل‌اند، رستوران‌ها تعطیل‌اند. اصلاً انگار هیچ خبری نیست! به‌جز سربازان بخت‌برگشتۀ سر چهارراه‌ها و گشت ارشاد که در نقاط عطف شهر مستقر شده‌اند و نبودشان خلل جدی به وضعیت امنیت اخلاقی شهر وارد می‌کند و در همه حال مخلصانه و مجدّانه وظیفۀ خطیر خود را انجام می‌دهند، پرنده پر نمی‌زند.

آسمان و زمین رم شلوغ است

آسمان و زمین رم شلوغ است!

*ریحانه یگانه

ساعت حدوداًً ۸:۳۰ شب است که هواپیمای ما در فرودگاه لئوناردو داوینچی شهر رم به زمین می‌نشیند. من که در تمام طول پرواز و خصوصاً هنگام نزدیک‌شدن به زمین، گردن کشیده‌ام تا بتوانم از پنجره‌های کوچک هواپیما تصویر هوایی «چکمۀ اروپایی» را ببینم، هیجان فراوانی دارم تا هرچه زودتر خودم را در خیابان‌های این شهر رؤیایی رها کنم.

خوشبختانه فرودگاه خلوت است و من زودتر از آنچه فکر می‌کردم، درون اتوبوسِ راهیِ هتل جای گرفته‌ام. اما طبق انتظار، فرودگاه خارج از شهر است و هتل ما نیز در باغ‌های انتهایی شهر. چیز زیادی از نگاه‌کردن دستگیرم نمی‌شود، به‌جز کوچه‌باغ‌هایی که ما را به هتل‌های مختلف وصل می‌کند. از پنجرۀ اتاق هتل نگاهی به بیرون می‌اندازم و با خودم فکر می‌کنم چه خوب که هوا تا این حد با ما همکاری می‌کند! لباس‌هایم را آماده می‌کنم و شارژ دوربین را چک می‌کنم و به خواب می‌روم.

هیس ۱۷ شهریور ۱۳۹۴

هیس

*ف. ج.

یک روزهایی هم هست که استثنائاً صبح که می‌نشینید توی تاکسی تا بروید سر کار و زندگی‌تان، شبیه کتک‌خورده‌ها نیستید؛ خوش‌خلق‌اید؛ به اطرافیان لبخند می‌زنید؛ حتی هندزفری در گوش نمی‌گذارید تا صدای گویندۀ پرانرژی رادیو را بشنوید که «صبح‌ به‌خیر هم‌وطن» و توی دلتان نگویید صبح به‌خیر و درد! شیشه را هم می‌دهید پایین و فکر می‌کنید که چه عجب! امروز هوا آلوده نیست؛ می‌شود نفس کشید. خلاصه اینکه اوضاع به‌طرز مشکوکی خوب و عالی‌ست تا اینکه گوشی مرد بغل‌دستی‌تان زنگ می‌خورد: «آقا سلامٌ علیکم! من شرمندم… نه…! آقا شروع نکنید. من دارم می‌رسم. یه‌کم سرشونُ گرم کنید اومدم… هاهاها. نه آقا جسارت نکردم. شما ده دقیقه لفتش بدی من رسیدم دیگه! قربان شما، هاهاهاها یکی طلبت!»

جشنواره فیلم شهر

شهریار دادگر

شنیده بودم پنجمین دورۀ جشنوارۀ بین‌المللی فیلم شهر از سوم تا دوازدهم خرداد در تهران برگزار می‌شود؛ ولی بازهم وقتی اولین‌بار پوستر جشنواره را در خیابان طالقانی دیدم، قدری متعجب شدم. دیدن واژۀ «شهر» پس از «جشنوارۀ فیلم» را نمی‌توانستم درک کنم. وقتی نام جشنوارۀ فیلم کودک و نوجوان یا جشنوارۀ فیلم مستند را می‌شنویم، تکلیفمان روشن است. با ژانر یا مخاطب مشخص و خوش‌تعریفی سروکار داریم که تقریباً همه آن را می‌شناسند. اما «فیلم شهر» برایم چنین نبود. نمی‌دانستم که «فیلم شهر»ی چیست؛ چطور یک فیلم، فیلم شهری می‌شود؛ یا اصلاً فیلمی که شهری نباشد، روستایی است یا غیرشهری!

با همین سؤالات به خانه برگشتم و طبق عادت برای یافتن جواب رفتم سراغ اینترنت. سایت جشنواره را باز کردم و اول از همه اهداف جشنواره را جست‌جو کردم. آمده بود: اشاعۀ فرهنگ مهربانی، تقویت روحیۀ صبر و چند شعار دیگر که هیچ کمکی به من نمی‌کردند. سعی کردم با خواندن مصاحبه‌ها، جوابی برای سؤالاتم بیابم. یکی از کارگردانان گفته بود هر فیلمی که دربارۀ جنگ یا قاچاق نباشد، فیلم شهری است! یا دیگری که می‌گفت هر فیلمی که به شهر بپردازد، فیلم شهری است! ناامیدتر و بی‌جواب‌تر رفتم تا شاید از فیلم‌های اکران‌شده بفهمم «فیلم شهری» چیست. لابد حدس زده‌اید که از آن هم چیز خاصی دستگیرم نشد. بازۀ فیلم‌های اکران‌شده از «رخ دیوانه» تا «قندون جهیزیه» کش می‌آمد. خلاصه بعد از تمام تحقیق‌ها بهترین تعریفی که برای «فیلم شهری» می‌توانم ارائه کنم این است: «فیلم شهری به فیلمی اطلاق می‌شود که در جشنواره‌های بین‌المللیِ فیلم شهر اکران شود.»

در دنیای تو ساعت چند است

آراد نوذری*

گیله‌گُل بعد از بیست سال از فرانسه به ایران آمده است: از پاریس به رشت. چند سال پیش، مادرش حوا فوت شده است و او برای خاکسپاری‌ا‌ش بازنگشته است. حالا، ناشناسی برای او عکس مادرش را فرستاده و او به ایران آمده تا از این معما سر دربیاورد. در همان ابتدا، فرهاد وارد داستان می‌شود و خود را «دیوونۀ» زمانی که گلی ایران بود، معرفی می‌کند. اما گلی او را به یاد ندارد. در ادامه با فرهاد و گلی همراه می‌شویم و عاشقانه‌ای عجیب را با عنوان «در دنیای تو ساعت چند است؟» به تماشا می‌نشینیم.

می‌خواهم فیلم را از دو جنبه بررسی کنم: نخست قصۀ ساده ولی عجیب و دلنشین آن و دوم فضاسازی‌های هنرمندانۀ آن. شاید بخش دوم بیشتر با حال‌وهوای این نشریه متناسب باشد؛ چون فضا، بیشتر با شهر و نشریه‌ای شهری ارتباط دارد. به‌دلیلی نمی‌توانم از مطرح‌کردن بخش نخست صرف‌نظر کنم و گمان می‌کنم گفتن آن اجتناب‌ناپذیر است؛ چراکه مکان و فضا و شهر، ظرف قصه است. شهر به چه کاری می‌آید وقتی قصه و روایتِ آدم‌هایش نباشد؟ قصه، روح مکان است و به آن شکل و رنگ می‌دهد. قصۀ «در دنیای تو ساعت چند است؟» را که بدانیم، نگاهمان به فضاهای آن کامل‌تر می‌شود و می‌بینیم چطور ظرف و مظروف باهم پیوند می‌خورند و عاشقی وارد شهر و بنا و خیابان می‌شود. اکنون شرح بیشتر

صدای-بی‌صدایان-شهر-باشید

فؤاد شمس*

از میان نزدیک به یک دهه کار مطبوعاتی، بهترین دوران کاری‌ام زمانی بوده است که در تهیه و انتشار نشریات دانشجویی همکاری می‌کرده‌ام. انتشار یک نشریۀ دانشجویی قوی و تأثیرگذار با تمام مشکلات ریزودرشتش تجربه‌ای ناب است. دوران دانشجویی دوران تجربه‌های تازه است؛ دوران شور و اشتیاق برای تغییر جهان اطراف. آن‌قدر انرژی و آرمان داری که گمان می‌کنی جهان را می‌توانی تغییر بدهی؛ آن‌هم با یک نشریۀ دانشجویی! این شور و هیجان، خودش را در کار منعکس می‌کند. به‌جرئت می‌توان گفت تجربه‌هایی که ممکن است در تهیه و انتشار نشریه‌ای دانشجویی به‌دست آورد، در نشریات رسمی و سراسری یافت نمی‌شود. از این منظر، انتشار یک نشریۀ دانشجوییِ خوب فرصت بسیار مناسبی برای دست‌اندرکاران آن است تا بتوانند افق‌های تازه‌ای در حوزۀ خودشان به‌وجود بیاورند. معمولاً نشریات دانشجویی با تمام محدودیت‌هایی که دارند، چارچوب‌های تنگ نشریات رسمی را ندارند. همین موضوع باعث می‌شود که بتوانند خلاقیت به‌خرج بدهند. ماهیت نشریات دانشجویی به‌شکلی است که آنان را مستقل‌تر و پویاتر و شاداب‌تر از نشریات رسمی می‌کند.

هول‌گرایی ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

ساعت فروشی

تعقیب و گریزی به نام زندگی

شیما پاکزاد*

سال چهارم دبستان بودم که برای اولین‌بار با واژۀ «جهشی‌خواندن» رو‌به‌رو شدم: یکی از سال‌پایینی‌ها به‌طور غیرمنتظره‌ای در کلاس ما بود و ادعا می‌کرد که تابستان جهشی خوانده ‌است. برایم این حرکت، گنگ و نامفهوم بود که بچه‌ای حاضر شود تمام تابستان خود را در خانه بماند و درس‌هایی که یک ‌سال طول کشید بخوانیم، در عرض سه ماه تمام کند. دلم برایش می‌سوخت که تحت این فشار جان‌کاه، نه‌تنها خودش را از بازی و تفریح با بچه‌های هم‌سنش محروم کرده بود، بلکه معدل نه‌چندان خوب هیجده را وقتی کسب کرده بود که همه بیست می‌گرفتند. من آن‌موقع هدف این حرکت را نمی‌فهمیدم و به افراد جهشی‌خوانده حس ترحم داشتم. اما حالا که سیزده سال از آن جریان می‌گذرد، با ارزش‌های تازه‌ای آشنا شده‌ام که بنا بر آن‌ها، این دست از تصمیم‌ها را هوشمندانه تعبیر می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم حقیقتاً هشت سال ابتدایی و راهنمایی را می‌شد در پنج سال جمع کرد. در آن صورت، الان جوانی نوزده‌ساله بودم که داشتم لیسانسم را می‌گرفتم و اگر سال چهارم هم در کنکور کارشناسی ‌ارشد شرکت می‌کردم، با بیست‌ویک سال سن، موفق به اخذ مدرک کارشناسی ‌ارشد می‌شدم. همچنین با فرض دو تا چهار سال کارآموزی و بیگاری، در بیست‌وپنج‌سالگی در بازار کارِ پررونق و پول‌ساز رشته‌ام مشغول به فعالیت می‌شدم. اما من چه کردم؟ تابستان‌هایم را با دوچرخه‌سواری و وسطی و هفت‌سنگ گذراندم و هیچ‌چیز جز مهارتِ گرفتن بُل و یک سری خاطره عایدم نشدم. این‌ها به کنار؛ سال چهارم دانشگاه هم در کنکور کارشناسی ارشد شرکت نکردم و با یک حساب سرانگشتی حدوداً در سی‌سالگی به مدارج عالی دست پیدا خواهم‌کرد (البته با فرض تمام‌نشدن مدارج عالی توسط دیگران). لازم است ذکر کنم که خدا را شاکرم که در برنامه‌های آینده‌ام نیاز نیست بیست ماه خدمت سربازی را هم لحاظ کنم؛ چون به‌‌علت جنسیتم از آن معاف هستم که اگر این‌طور نبود، آه و واویلا؛ من می‌ماندم و صد سال عقب‌افتادگی.

صفحه ۱ از ۳۱۲۳