شهرت

بایگانی‌ها سحر مهرابی - شهرت

بگو سیب یک بار دیگر خانه ات آباد بگو سیب

سحر مهرابی*

هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که وقتی من لَم می‌دادم روی مبل و چشمام رو می‌بستم، یا چشمام رو باز می‌ذاشتم و زل می‌زدم به تلویزیون، یا اصلاً به جایی زل نمی‌زدم و فقط پشتم رو می‌کرم به همه و تاروپود مبل زِواردررفته‌مون رو می‌شمردم، لابد یه مرگیم بوده. حتماً از نظر سارا و مادرم این طبیعی‌ترین کاری بود که من باید تو خونه انجام می‌دادم. اونها وقتی من می‌رفتم سمت کاناپۀ سه نفرۀ شکلاتی، دیگه نه باهام حرف می‌زدن، نه کاری بهم داشتن. چون فکر می‌کردن مغزم از کار می‌افته یا کَر می‌شم یا لمس می‌شم. اونها اصلاً نفهمیدن که من یه عالمه فندق تو درز اون کاناپه‌هه قایم کرده بودم. که وقتی روش می‌خوابیدم گاهی دستم رو می‌بردم و یکی از فندق‌ها رو می‌ذاشتم تو دهنم.