شهرت

بایگانی‌ها زن - شهرت

چالش حضور زنان

روایتی از چالش حضور زنان در شهر

سحر مهرابی*

قصه‌ی تهران را از هر طرف که بخوانم، یک سری چیزها را نمی‌توان پنهان کرد؛ دمل‌های چرکی تن این شهر که بوی تعفنش خاطر زنان زیادی را کثافت‌زده کرده. زنانی که باید دستشان را بگیری و با آنها همراه شوی تا از خاطراتشان برایت بگویند: طوری نگاهم‌کرد که انگار پیش خودش داشت‌می‌گفت: «زن را چه به بلال خوریِ سر لاله‌زار؟!»

و من هم طوری نگاهش کردم که یعنی از تک و تنها ایستادن بین آن‌همه مرد و بلال خوردن خجالت نمی‌کشم! سرم را پایین انداختم تا چشمم به مغازه‌دار سرِ لاله زار که خیره خیره نگاهم می‌کرد نیفتد. اما مگر فقط آن یکی بود؟! به محض این‌که سر بلند می‌کردم تا قالِ شیر بلال را بکنم، خود بلال فروش زل ‌می‌زد به من. این‌پا و آن‌پا کردن و به چپ و راست رفتن هم افاقه نمی‌کرد. ناخورده‌ام را به نیمه رسانده‌بودم که مشتری‌هایش زیاد شد. کم‌کم پچ‌پچ مشتری‌ها و اشاره‌های چشم و ابرو داشت‌ شروع‌ می‌شد که در بین یک دسته از کارگرانی که از سرای رجال یا همان خیابان لاله‌زار راهی میدان توپخانه می‌شدند، گیر افتادم. با زحمت خودم را به کناری کشیدم بلال را به گوشه‌ای انداختم و بی‌آنکه مستحقش باشم خودم را سرزنش کردم.

در یک نیم دوری که دور میدان زدم تا به پایانه‌ی فیاض‌بخش برسم، متلک‌های بریده‌بریده و نصفه‌ونیمه‌ی زیادی شنیدم. قدم‌هایم را تند کردم و به سمت راست پیاده‌رو رفتم تا راحت‌تر باشم. حرف‌های مفت آدم‌های مریض شهر حالم را بهم ‌می‌زند. آن‌قدری که شقیقه‌هایم درد بگیرد و بخواهم پقی بزنم زیر گریه. یا نه! شاید بهتر باشد تمام حرصم را سر یکی از همان حرف مفت‌زن‌ها خالی‌کنم که: «هی، از مردونگی فقط همینو بلدی؟!» ولی حرفی نزدم و اجازه دادم درد شقیقه تا پای اتوبوسی که خدا را‌ شکر به اندازه‌ی کافی صندلی خالی داشت، با من بیاید.