شهرت

بایگانی‌ها زمان و مکان - شهرت

پاییز را به یاد تو آغاز می‌کنم
سپهر عموزاده*

شاید برای خیلی از ما حداقل یک بار این سؤال پیش آمده باشد که خدا چگونه با ما حرف می‌زند. البته مشغولیت کنونی ذهن من این سؤال نیست و قصد هم ندارم جواب کاملی به آن بدهم؛ چون چیز زیادی نمی‌دانم! ولی چیزی که می‌دانم، همین بندِ پارچه‌ای دور سرآستین کتم است که الان روی میز تحریر، کنار این دفتر است. روزی این بندِ پارچه‌ای روی سرآستین کتم بود و این کت هم تنم بود و من آن روز، شعری برای جمعیت خواندم که شروعش این بود: «پاییز را به یاد تو آغاز می‌کنم.»

شب‌های روشن ۲۱ شهریور ۱۳۹۴

شبهای روشن

شب‌های روشن[۱]

طناز مولایی

سر ظهر‌ که می‌شود، پرنده پر نمی‌زند. بچه‌مدرسه‌ای‌ها هم که در شروع تجربۀ تابستانشان احتمالاً زیر باد کولر توی خانه‌هایشان خواب هستند. دانشجوها هم معمولاً در این روزها دانشگاه نمی‌روند. کارمندان و کارگران و کارجویان هم که معمولاً این ساعت‌ها سر کارند. ترافیک شهر، بگویی‌نگویی کمتر شده است. راننده‌تاکسی‌ها نای جواب سلام ‌دادن هم ندارند. آفتاب طوری می‌تابد که انگار می‌خواهد انتقام تمام روزهای ابری را بگیرد. می‌تابد و می‌سوزاند، با تمام قوا. کافه‌ها تعطیل‌اند، رستوران‌ها تعطیل‌اند. اصلاً انگار هیچ خبری نیست! به‌جز سربازان بخت‌برگشتۀ سر چهارراه‌ها و گشت ارشاد که در نقاط عطف شهر مستقر شده‌اند و نبودشان خلل جدی به وضعیت امنیت اخلاقی شهر وارد می‌کند و در همه حال مخلصانه و مجدّانه وظیفۀ خطیر خود را انجام می‌دهند، پرنده پر نمی‌زند.

یک نفس عمیق ۲۳ مرداد ۱۳۹۴

یک  نفس عمیق

اندیشه عموزاده*

نزدیک در که بایستی همین می‌شود دیگر. هر آن، با باز شدن در، انتظارِ آن می‌رود که نصف بدنت داخل و نصف دیگر آن بیرون و ایضا لای در بماند و این تو هستی که همچون یک جسم الاستیکِ کِش‌آمده نمی‌توانی خودت را جمع و جور کنی و در حالی که یک لِنگت آن سر و یک دستت این سر برای خودشان حرکت می‌کنند، می‌مانی روی هوا. در حالی که این توده‌های به هم فشرده و متراکم اطرافت هستند که تو را به هر طرف که بخواهند سوق می‌دهند. شاید هم توی این هاگیر و واگیر و شلوغی و استرس بمانی درگیرِ چرایی و چگونگیِ وجود خیلی از چیزها! خودِ من به شخصه، اصرار این خانم دست‌فروش را- که اصلا نمی‌توانم بفهمم چگونه تا به اینجا برای خود راه باز کرده- به فروختن اجناسش آن هم در این شرایط و اوضاع، درک نمی‌کنم! و بدتر از آن، تمایل آن خانم عقبی در منتهی الیه دست چپ را به تست کردن این اجناس!

اسفند سوزان ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

اسفند سوزان

یاسمین خوشپور*

مثلاً قرار است این موقع‌های سال که می‌شود بوی سبزی عید و جوانه‌ی شمشادهای کنار خیابان بیاید و سرمای باقی‌مانده از چله‌ی کوچک طوری اذیت‌کننده باشد که بدون شال‌گردن و دست‌کش، هوای بیرون رفتن و یا حتی جرئت آن را نکنیم! که دو سه هفته مانده به عید، وقتی از خانه بیرون می‌روی، هنوز درخت‌ها را بی‌برگ و بوته‌های گل را خشک ببینیم؛ که بینی‌مان از برخورد سوز سرد اسفندی سرخ شود و با هر بار نفس‌کشیدن، از دهانمان بخار بیاید بیرون. اما انگار این روزها همه چیز تغییر کرده است.

چهل‌وپنج دقیقه‌ای می‌شود که توی ترافیک ولیعصر، از منیریه به سمت انقلاب، در یک تاکسی کهنه‌ی سبز رنگ، که روکش چرمی صندلی‌هایش از شدت تابش آفتاب تکه‌تکه شده، نشسته‌ام و هر چقدر به اطرافم نگاه می‌کنم، نه اثری از درخت‌های عریان و نه حتی یک بوته‌ی بدون گل می‌بینم؛ حتی دارم به عجیب گرم بودن هوا فکر می‌کنم که من و دو سرنشین دیگر را مجبور کرده شیشه‌های ماشین را پایین بکشیم. ناسلامتی زمستان است، ناسلامتی نیمه‌ی دوم اسفند است، ناسلامتی اینجا باید الآن حداقل شبه‌زمهریری باشد و … . وسط غرغرهای ذهنم صدای نی‌لبک و تمبکی را می‌شنوم و یک لحظه صبر می‌کنم تا ببینم صدا از کجاست و نوازنده کیست. دو سرنشین دیگر هم کنجکاو می‌شوند.

در میان صف جشنواره ۲۹ فروردین ۱۳۹۴

گلاره مرادی*
از ایستگاه مترو بیرون می‌آیم و آسمان را نگاه می‌کنم. هوای امروزِ زمستان امسال به شکل غافلگیرکننده‌ای مورد پسند من است. نه سرد است و نه گرم؛ تمیز و صاف است. در روزهایی که چنین هوایی دارند، معمولاً اتفاق‌های خوشایندی در طول روز می‌افتد (یا لااقل معمولاً دلم می‌خواهد که این‌طور فکر کنم).
تمامِ مسیر ایستگاه مترو تا درِ سینما را می‌دوم. به صف طویل روبه‌روی در سینما که می‌رسم، کمی می‌ایستم تا نفسم به حالت عادی‌اش برگردد. ساعتم را نگاه می‌کنم. هنوز یک‌ونیم ساعت به اکران فیلم مانده. تمام آدم‌های صف را از اول تا آخر دنبال می‌کنم تا به آخرین نفرِ صف برسم. صف واقعاً طولانی است. فکر می‌کنم که واقعاً باید خوش‌خیال باشم که در صف بایستم و امیدوار باشم که به من بلیط برسد و راستش را بخواهید، همین‌قدر خوش خیالم. از آقای جوانی که مشغول حرف زدن با تلفنش است و به نظر می‌رسد که آخرین نفر صف است می‌پرسم: «نفر آخر شمایین؟». که قبل از اینکه بگذارد جمله‌ام تمام شود، می‌گوید: «بله». پشت سر او می‌ایستم و به فاصله‌ی کمتر از یک دقیقه، خانم و آقای نسبتاً مسنّی بعد از من وارد صف می‌شوند. کم‌کم تعداد آدم‌هایی که بعد از من می‌آیند هم زیاد می‌شود و صف از آنچه که بود، خیلی طولانی‌تر می‌شود.