شهرت

بایگانی‌ها روایت - شهرت

باید رفت ۱۱ تیر ۱۳۹۵

حسین حکیم نژاد *

مهاجرتِ من نه تفریحی بود، نه سیاسی، نه دانشجویی. نمی‌دانم اسمش را چه می‌شد گذاشت، شاید «فرار». فرار از آیندۀ تاریکی که برای خودم در ایران متصور بودم. وقتی به سرم زد که از ایران بروم، فکر کردم که فقط باید بروم و کجایش چندان مهم نیست. من فقط می‌خواستم آنجا نباشم. سخت است در بیست‌وسه سالگی تصمیم بگیری همه چیزت را بگذاری و بروی. خانواده‌ات را بگذاری و بروی، کسانی‌که نمی‌توانستی حتی یک هفته دوریشان را تحمل کنی.

قدیمی‌ترها روایت می‌کنند:

جای خالی درختانمان سبز

در تاریخ، به‌کرّات نوشته شده که تهران سکونتگاهی بوده خوش آب‌وهوا، دارای باغ‌وبستان‌های فراوان. اصلاً می‌گویند علت اینکه شاه طهماسب صفوی شیفته و دلباختۀ تهران شد و آرام‌آرام این قریۀ کوچک تبدیل شد به پایتخت کشور و نهایتاً غول بی‌شاخ‌ودم امروزی، همان آب‌وهوای مطبوعش و باغ‌های زیبایش بوده است. باورش سخت است. این تصویر هم خیلی قدیمی‌تر از آن است که بشود کسی را پیدا کرد که شهادت بر واقعی‌بودن آن بدهد؛ اما لازم نیست این‌قدرها هم به عقب برانیم. تهرانِ سه‌چهار دهه پیش هم نشانه‌هایی از آن‌همه طراوت داشته و هنوز باغ‌وبستان در زندگی روزمرۀ ساکنانش حضور داشته است؛ نه فقط تهران که شهرهای دیگر هم! به سراغ آنانی رفته‌ایم که گذشتۀ شهرهایمان را با چنین تصاویری به خاطر می‌آورند و تاریخ را از زبان تجارب خُرد آنان شنیده‌ایم: