شهرت

درباره شهر

◾شماره ی دوازدهم نشریه شهرت، با پرونده ای جذاب، به زودی زود!
با ما همراه باشید.

سمیرا هاشمی*

مهاجران عموماً موجبات دردسرند. بحرانی هستند که باید راه‌حلی برایشان پیدا کرد و عدم تجانسی که برای رفع و رجوع آن باید کمر همت بست. اما مهاجران چه هیزمِ تَری به بومی‌ها فروخته‌اند؟

چاکر شما گودرزی ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵


 چاکر شما گودرزی

چاکر شما گودرزی – ماجرای سفر به بروجرد

امین نوبهار*

ماجرای من و بروجرد کمی با دیگر سفرها تفاوت دارد. دو سال است که تنها یا با دوستان یا با خانواده، ایران را می‌گردم و به هیچ پیشنهاد سفری تا حد امکان «نه» نمی‌گویم؛ سفرهای اتوبوسی ارزان قیمت، تنها به بهانۀ شناخت بیشتر تا پخته شود خامی و الخ. اما بروجرد با دیگر شهرها فرق دارد. رابطه‌ای عاطفی ـ که خب! نمی‌خواهم بیشتر از این بازش کنم ـ باعث می‌شود بروجرد را با دقت بیشتر ببینم و ریزریزِ واقعیت‌های خوب و بدش را رصد کنم.
پیش از آنکه بخواهم دربارۀ چیزها و جاها و آدم‌های بروجرد صحبت کنم، باید این نکته را بگویم که وقتی شما به بروجرد می‌آیید، واقعاً با یک شهر روبرو می‌شوید؛ یک شهر به معنای واقعی و کامل آن. شهری با تاریخ و سنت و گذشته، که تارهای نوشُدگی ده‌ها سال پیش ـ و نه در چند سال اخیر ـ در آن تنیده شده است. با همۀ تقابل‌های سیاسی و طبقات اجتماعی و ساختارهای عمرانی که شهرهای بزرگ‌تر درگیر آنند. این موضوع نه منفی است و نه مثبت. چیزی است که برای هر جامعۀ انسانی ایران دیر یا زود پیش می‌آید و چون بروجرد این مسیر را زودتر از جاهای دیگر شروع کرده، حالا برخلاف بافت روستایی و سادگی آدم‌های شهرهای کناری‌اش، بیشتر درگیر آن فرم پیشرفت ولنگار تهرانی شده است. فکر می‌کنم علت این اتفاق فاصلۀ کوتاه چهار ساعته با تهران و اصفهان، این دو کلانشهر ایران باشد.

چاکر شما گودرزی (2)
مثل هر شهر دیگری وقتی وارد بروجرد می‌شوید، با نشانه‌های تکرارشونده‌ای روبه‌رو می‌شوید که بعدها شما را به یاد آن خواهد انداخت. از نگاه من این نشانه‌ها برای بروجرد در چهار چیز خلاصه می‌شود: دوچرخه، سبیل، فامیلی گودرزی و تمثال آیت‌الله بروجردی.
در مورد دوچرخه و سبیل فکر می‌کنم همین‌قدر توضیح کافی است که وقتی در راسته‌بازارهای شهر قدم می‌زنید به‌کرات با مردان بالای چهل‌ساله‌ای با سبیل‌های مشکی پرکلاغی روبرو می‌شوید که یا دوچرخۀ چینی سوارند یا دوچرخه را کنار بساط فروشگاهشان قفل و زنجیر کرده‌اند. اما دو مورد آخر توضیح بیشتری می‌طلبد. صبح یکی از روزهایی که به بروجرد رسیدم، با یک رانندۀ تاکسی روبرو شدم که خوش‌برخورد بود و در تاریک و روشن صبح، آن وقتی که هیچ‌کس نای صحبت کردن را ندارد و بوی دهان در ماشین می‌پیچد، خیلی خوشحال و سرحال اطلاعات خوبی دربارۀ شهر می‌داد. به مقصد که رسیدیم، شماره‌اش را گرفتم و پرسیدم: «ببخشید. شما آقای؟» گفت: «نوکر شما گودرزی، مسلم گودرزی». همین اتفاق سر ظهر وقتی برای بازدید از تپۀ چغا رفته بودم هم با رانندۀ دیگری به نام «کیوان گودرزی» تکرار شد. حتماً می‌گویید این که عجیب نیست. اما مسلماً وقتی در یک خیابان کوچک به ساختمان پزشکانی برمی‌خورید که سه چهارمِ دکترهایش پسوند گودرزی دارند، قضیه برایتان جدی‌تر می‌شود. این مسئله دربارۀ دفترهای ثبت اسناد و فروشگاه‌ها و نام کوچه‌ها هم صدق می‌کند. در بروجرد اگر در خیابان و در یک نگاه از دختری خوشتان آمد، می‌توانید او را خانم گودرزی صدا کنید و احتمال اینکه او برگردد نزدیک به صددرصد است. این را بر اساس مشاهدات میدانی و نه بر اساس شنیده‌ها می‌گویم. اینجا حتی اگر کسی گودرزی نیست، لابد معظمی گودرزی است یا گودرزنیا و اگر اینها نبود، احتمالاً بروجردی است. با وجود این، اگر بپرسید: «گودرز کیه؟» به احتمال قریب به یقین طرف نمی‌داند از کدام شخصیت شاهنامه ـ که احتمالاً از اجداد اوست ـ صحبت می‌کنید. بار آخری که از تاکسی پیاده می‌شدم، وقتِ پیاده شدن، همین‌جور عادی و نرمال، گفتم: «خیلی ممنون آقای گودرزی!» و طرف درآمد که: «قربان شما». می‌بینید؟ حتی تعجب هم نکرد از اینکه فامیلش را می‌دانم. این‌جا با تقریب بالایی همه گودرزی‌اند و این عجیب نیست.

چاکر شما گودرزی
اما چیز دیگر عکس آیت‌الله بروجردی است، که همه به او ارادت دارند. خانۀ آیت‌الله بروجردی یکی از خانه‌های تاریخی شهر است، که علاوه بر پذیرایی از مهمان‌ها و مسافرها در تمام سال، در ایام خاص هنوز میزبان مراسم‌های آیینی مردم شهر است. آیت‌الله سال‌ها است که رفته، اما امروز حتی جوان‌های شهر عکس او را به دیوار محل کسبشان زده‌اند و او را می‌ستایند. باز هم باید این را بگویم که خیلی از مردم شهر در مورد شخصیتی که خودشان با عنوان «آقای بروجردی» می‌شناسند چیز زیادی نمی‌دانند. همین که او بزرگ است و روزی بر تاریخ ایران اثر مستقیم داشته برای ستایش این مرد کافی است.
در کوچه و خیابان، مردمِ این شهر رئوفانه ناشناس‌ها را راهنمایی می‌کنند. وقتی از کسی آدرسی می‌پرسی، از کسی که آن طرفِ خطِ تلفن است می‌خواهد چند دقیقۀ دیگر تماس بگیرد و وقتش را برای آدرس دادن به تو صرف می‌کند. با این حال، نمی‌توانم بگویم این گفته در مورد همۀ مردم شهر صادق است. مثلاً همان رانندۀ تاکسی خوش‌برخوردی که پیش‌تر از او یاد کردم، مسیر سه‌هزار تومانی را با من ده‌هزار تومان حساب کرد، یا اینکه در مسجد جامع، مردی که چند دقیقه مرا با این بنای تاریخی آشنا کرد سرآخر درآمد که: «ما از مهمون‌هامون یه وجهی هم برای تبرک می‌گیریم!» فکر می‌کنم این بخش از همان شهری شدنی برمی‌خیزد که قبلاً درباره‌اش صحبت کردیم. با وجود این، هزینه‌های زندگی در بروجرد بیشتر به شهرهای کوچک می‌ماند تا کلان‌شهرها. این را از کله‌پاچۀ دستی هفت هزار تومان و تاکسی دربست سه هزار تومانی می‌شود فهمید. در این شهر اگر فرم چهره یا تیپ خاصی نداشته باشید، مثلاً با شلوار کردی نگردید که نشانۀ کردها است یا صحبت کردنتان مدل خرم‌آبادی‌ها نباشد، کسی متوجه نمی‌شود مال این شهر نیستید. در این شهر هر چقدر هم که پوست‌ها از کار و تلاش چروکیده باشد، کسی سیاه‌سوخته یا رنگ‌پریده نیست. هوای مطبوع این شهر جبران مافات می‌کند انگار. چهرۀ مردم اینجا میانگینی از چهره‌های ایرانی است و عموماً حالت خاصی ندارند.
صحبت خرم‌آباد به میان آمد و نمی‌توانم در توصیف بروجرد از رقابت همیشگی این دو شهر چیزی ننویسم. رقابتی که گاهی به تقابل تبدیل شده و پایۀ مناقشات می‌شود. ریشۀ این اتفاق را هم نمی‌دانم، اما چیزی که واضح است این است که در نتیجۀ این رقابت، بروجرد خیابان‌های تمیزتر و ترمینال‌های لوکس‌تر و شهر کامل‌تری به دست آورده که در رفتارهای روزمرۀ مردم هم قابل مشاهده است.
بخش اصلی شهر با یک خیابان سر راست، قدیمی‌ترین محلات را به جدیدترین شهرک‌ها متصل می‌کند. می‌توانم میدان شهدا را، که مرکز شهر است، به عنوان مدل کوچکی از خودِ شهر معرفی کنم. این را از این بابت می‌گویم که بروجرد شهری است که در اثر قرارگیری بر سر یک شاهراه اقتصادی شکل گرفته و رشد کرده است و رونق آن در چند قرن اخیر به خاطر میانجی‌گری‌‌ای است که میان خوزستان و تهران دارد. این قدرت‌گیری آن‌قدر زیاد بوده است که محمدتقی حسام‌السلطنه، شاهزادۀ قاجار، حاکم ولایت بروجرد و مضافات معرفی می‌شده، که مضافاتش شامل استان‌های لرستان و خوزستان بوده است.
بروجرد و خوزستان از برخی لحاظ به هم شبیه‌اند؛ مثلاً خون‌گرمی مردم. اینجا می‌شود دوربین به دست گرفت و در بازار راه رفت و از مردم عکس گرفت. کسی ناراحت نمی‌شود و اکثراً ارتباط برقرار می‌کنند. کسی هم اگر ناراحت باشد از این موضوع، آرام می‌آید کنارت و می‌پرسد: «ببخشید آقا. چرا از من عکس می‌گیرین؟» اگر مثل من به عکاسی اجتماعی علاقه دارید، کافی است کمی حوصله خرج کنید و ارتباط برقرار کنید تا بتوانید از پستوهای مخفی‌ای از زندگی آنها عکس بگیرید که هرکسی اجازۀ عکاسی و یا حتی حضور در آنها را ندارد. از راستۀ تاریخی پشت بازار گرفته تا شبستان نمور مسجد جامع، که درش به روی هرکسی باز نیست، در بروجرد و خوزستان اطلاعات عمومی تاریخی و جغرافیایی به یک میزان پایین است. تفاوت در اعلام نتایج است. در خوزستان مردم جمعیت‌ نفوس و دیگر آمارها را بالاتر از نرمال می‌خوانند و بروجردی‌ها محتاطانه و متحذرانه آمارهای پایین نرمال می‌دهند.
می‌گویند بروجردی‌ها به شهرشان می‌گویند: «شهر فرزانگان». شاید در نظر اول این جمله کمی اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما واقعاً نام برازنده‌ای است. کافی است سری به ویکی‌پدیای این شهر بزنید و ببینید چقدر شخصیت فرهنگی و علمی از آن برخاسته، که هرکدامشان حالا شاخص‌های تخصصشان به شمار می‌آیند. فکر می‌کنم اسم‌های آیت‌الله بروجردی و عبدالحسین زرین‌کوب و مهرداد اوستا و لوریس چکناواریان کافی است برای آن‌که بهتر منظورم را دریابید.
سرآخر اینکه دوست اهل سفری می‌گفت مشکل شهرهای ما این است که نمی‌توانند کارت پستال داشته باشند. نمی‌توان منظری از شهر را ثبت کرد و با یک امضا ارسال کرد به کسی که در دوردست دوستش داری و منتظرت است. شهرها پر شده‌اند از مناظر فلزی و دودگرفته‌ای که کسی نمی‌خواهد با تصویر آن‌ها زندگی کند. بروجرد اما این‌گونه نیست. کوه و رود و دشت‌های سرسبز در کنار سراچه‌های تاریخی و چهره‌های دوست‌داشتنی شهر این فرصت را برای هر مسافری رقم می‌زند که یک عکس ثبت کند و به عنوان کارت پستال شهر، برای کسی پست کند یا بگذارد در صفحۀ شخصی‌اش در شبکه‌ای اجتماعی و کپشن بگذارد که: «باورتون می‌شه اینجا ایرانه؟ :)»

*دانشجوی کارشناسی زیست شناسی دانشگاه چمران

 

پایتخت بی چهرگان
شهریار دادگر *

نانواییِ خلوتی در میانۀ یک راه روستایی پر از درخت. ساعات اولیۀ صبح است و صدای نوایی گیلکی از رادیوی کهنۀ نانوایی به گوش می‌رسد. تنها مشتری نانوایی پیرمردی تنهاست که به دوردست‌ها خیره شده و غرق در افکار خودش است. این اولین تصویری است که در «احتمال باران اسیدی» با آن مواجه می‌شویم: تصویری آرام از زندگی در یک شهر کوچک شمالی.

بر بساطی که بساطی نیست ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

دستفروشان بر بساطی که بساطی نیست

شهرداری به چه حقی با دستفروشان برخورد می کند؟

فهیمه خواجویی، مائده صدیقی*

کم خبرش به گوشمان نرسیده. همیشه هم در برهه‌هایی از زمان اتفاقاتی افتاده که موضوع را برجسته کرده و بر سر زبان‌ها انداخته است؛ از ۲۸ دی ماه سال ۹۲ و خودکشی مرد جوانی در ایستگاه مترو گلبرگ و از خودسوزی دستفروشان در اهواز و تبریز، تا همین ماجرای اخیرِ بر هم زدن بساط لبوفروشِ معروفِ خیابان جمهوری در تهران. اصل ماجرا اما همان است. مطابق با استدلال‌های شهرداری، دستفروشی مخل فعالیت در شهر و عامل سدّ معبر است و دستفروشان ملزم‌اند به ترک فضاها و اماکن عمومی، از خیابان‌ها و کوچه‌های شهر گرفته تا واگن‌های مترو.

پرسه در دهه پنجاه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

– ده‌ونک؟

– بیا بالا.

از جلوی دانشگاه الزهرا و یکی دو تا دبستان پسرانه رد می‌شویم. حدوداً سه‌ـ چهار دقیقه راهِ ظاهری از ونک تا ده‌ونک، اما سال‌ها فاصله باطنی. اضافه شدن واژه دو حرفی «دِه» به ابتدای نام «ونک» مختصات را سراپا دگرگون می‌کند. از تاکسی پیاده می‌شوم. صدای پرنده‌ها فضا را پر می‌کند. ده‌ونک مدرن نیست و به اندازه محله‌های پیرامونش ساختمان‌های لوکس و بلند و فروشگاه‌های شیک و بزرگ ندارد. این و پیرزن‌هایی که با چادرهای گل‌دار جلوی درب‌های سبز و آبی رنگِ خانه‌های حیاط‌دارشان نشسته‌اند و معلوم نیست فکرشان چند صد کیلومتر دورتر از آنجا سیر می‌کند نخستین تصویری است که از این محله در ذهنم شکل می‌گیرد.

رشت، رقص آخر ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

کارناوال رقص رشت | کارناوال رقص رشت

رشت رقص آخر

خواسته یا ناخواسته، شرایط زندگی امروز، شهرهایمان را به سمتی سوق داده که کمتر اثری از فرهنگ و هویت بومی در آنها می‌توان دید. شهرها روزبه‌روز بیشتر شبیه یکدیگر می‌شوند. کلانشهرها هم در این موضوع پیشروتر از بقیه‌اند.

سندرم دیوار مهربانی ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

دیوار مهربانی

سندرم دیوار مهربانی

سارا امامی*

چند وقتی است می‌شنویم موجی از مهربانی به سمت کشورمان حرکت کرده و دیوار شهرهایمان را یکی پس از دیگری با مردمش مهربان‌تر می‌کند.

تهران مخوف

تهران مخوف

پریسا بزاز، مریم جعفری، گلاره مرادی، آراد نوذری*

نقل است که اگر مدتی طولانی با کسی زندگی کنی، آرام‌آرام شبیه او می‌شوی و او هم شبیه تو. حکایت ما و تهران هم همین است. ما مدت‌هاست که با تهران زندگی می‌کنیم. تهران با ما خو گرفته است و در همۀ کارها و حالت‌هایمان، مانند یک دوست صمیمی، مانند یک عضو خانواده کنارمان است و همراهی‌مان می‌کند.

تهران شبیه تمامِ آدم‌هایی است که با او زندگی می‌کنند. گاهی مثل بعضی آدم‌هایش آرام و دلنشین است و از مردمش می‌خواهد با او وقت بگذرانند، در خیابان‌هایش راه بروند و از بودن با او لذت ببرند. اما گاهی هم مثل برخی دیگر از آدم‌هایش، خشن و گاهی هم ترسناک است و جایی برای ماندن و تأمل کردن ندارد و از هر گوشه‌اش احساس خطر و وحشت می‌بارد. گویی هر لحظه امکان دارد شبحی از نقطه‌ای بیرون بیاید و هرآنچه را که داری از تو بگیرد.

تهرانی که می‌ترساند

«از راه رفتن تو خیابونای تهران احساس امنیت می‌کنین؟»

لزومی ندارد که از مکانی خاطرۀ بدی داشته باشیم یا خبرِ نامتعارفی را دربارۀ آن خوانده باشیم تا از حضورمان در آنجا احساس ناامنی کنیم. کافی است هوا کمی تاریک باشد یا مثلا چند خانۀ مخروبه و متروکه در آنجا وجود داشته باشد یا کسانی که با آنها برخورد می‌کنیم در نظرمان مشکوک بیایند تا از آن مکان احساس ترس و اضطراب به ما منتقل شود.

«نه بابا. بهتون قول می‌دم تهران یکی از خطرناک‌ترین شهرای دنیاس. شما تو تهران اگه از یه جای تاریک رد بشین، حتما یه چاقوکش میاد سراغتون خفتتون میکنه».

تهران در نظر عمدۀ ساکنانش شهری ناامن است. انگار که تهرانی‌ها ناامنیِ آن را پذیرفته‌اند و آن را یکی از ویژگی‌های شهر خود می‌دانند.

«من خودم گاز فلفل دارم همیشه. البته مجوزش رو هم دارم. ولی باز هم شهر خطرناکه. آدم شاید فرصت نکنه اسپری رو دربیاره».

«امنیت تو شبا چطوره؟»

با فرارسیدن شب و نزدیک شدن به نیمه‌شب، شهر از مردمش خالی‌تر می‌شود. تهران با آن دسته از مردمش که برای استراحت و آماده‌شدن برای روز بعد به خانه‌های خود می‌روند، آرام‌آرام به خواب می‌رود.

اما شهر هنوز برای عده‌ای بیدار است. احساس ناامنی و ترسی که افراد در طول روز داشتند، به‌واسطۀ تاریکی شب و خلوت‌تر شدنش بسیار بیشتر می‌شود.

«شبا که بدتره که. تاریکه بدتره».

در طول روز، روشنایی و حضور مردم در سطح شهر باعث می‌شود که افراد یکدیگر را ببینند و احساس کنند توسط دیگران دیده می‌شوند. گویی مردم ـ بی آنکه بدانند ـ مراقب یکدیگرند و صرفاً با حضورشان در سطح شهر، نظارتی عمومی بر آن حاکم می‌کنند، نظارتی که توسطِ خودِ مردم و طبقِ قوانینِ نانوشته انجام می‌شود.

«همین که یه جا شلوغ باشه و بدونی بقیه هستن، آدم احساس امنیت می‌کنه».

شب که می‌شود، همه‌ چیزِ شهر ترسناک‌تر و مشکوک‌تر می‌شود. بسیاری از مردم حاضر نیستند از خانه‌های خود خارج شوند. تاریکی شب همه‌چیز را می‌پوشاند و همه‌چیز غریبه می‌شود. در نظر عموم مردم، شب زمان مناسبی برای جرم‌هایی است که به واسطۀ روشنایی و شلوغی روز کمتر امکان بروز داشته‌اند.

«خب خلافکار خودش رو تو تاریکی پنهان می‌کنه دیگه. از تاریکی استفاده می‌کنه. می‌گن خفاش شب رو دوست داره. از نور وحشت می‌کنه، فرار می‌کنه. کسی که خلافکاره، چهار تا آدم که می‌بینه جرئت نمی‌کنه کار خاصی کنه. سوژه‌ش رو باید تو جای خلوت پیدا کنه».

شب‌های تهران به‌گونه‌ای است که آدم‌ها را از خود می‌راند. کوچه‌های خلوت و تاریک و تعریف نشدن فعالیت‌هایی که مردم را جذب کند و در طول شب هم برقرار باشد، آن دسته از مردمی را که می‌خواهند در شبِ تهران زندگی و کار کنند پس می‌زند.

 تهران مخوفتهران مخوف 1

تهران مخوف | تهران مخوف

شهرداری وارد می‌شود

نیروی انتظامی و شهرداری، در جایگاه دو نهادِ اصلیِ برقراری نظم و امنیت در شهر، تا به امروز برنامه‌های زیادی را برای رسیدن به اهدافشان مطرح کرده‌اند. متأخرترینِ این طرح‌ها، طرح «انضباط اجتماعی» یا «انضباط شهری» است که توسط شهرداری مطرح کرده و در حوزۀ امنیتِ آن، نیروی انتظامی مجری اصلی است.

فرماندهی انتظامی تهران علت اجرای این طرح را به این صورت توصیف می‌کند: «طرح انضباط اجتماعی به این دلیل اجرا شده است که احساس امنیت شهروندان را، اعم از زن و مرد و مجرد و متأهل، افزایش دهد و کج‌روی‌ها را از میان ببرد، دامنۀ آسیب‌های اجتماعی را کاهش دهد و زمینۀ ارتکاب هنجارشکنی را از بین ببرد». این طرح معتادها و کارتن‌خواب‌ها را از مهم‌ترین عوامل برهم‌زنندۀ نظم و امنیت به حساب می‌آورد و می‌گوید: «پرسه‌زدن صدها معتاد، متکدی، کارتن‌خواب و سایر افراد کجرو در شهر، ایمنی و آرامش را از شهروندان سلب می‌کند و موجب تکدر خاطر آنان است».

البته معتادان در نظر دولت و مسئولین به دو دسته تقسیم می‌شوند: یک دسته معتادانی که خودشان را به مراکز ترک اعتیاد معرفی کرده‌اند، کارت درمان دارند و در روند ترک قرار دارند. گروه دوم هم اصطلاحاً «معتادان متجاهر۱»ند که قصدی برای ترک اعتیاد ندارند و معمولاً شب‌هایشان را در خیابان‌ها و کوچه‌ها صبح می‌کنند. معتادان متجاهر یک‌چهارمِ کلِ جمعیت معتادان را تشکیل می‌دهند و از نظر قانون، به خاطر به هم ریختن نظم شهر و ایجاد ناامنی، «مجرم» تلقی می‌شوند. وظیفۀ شهرداری هم آن است که آنها را جمع‌آوری کند و به مراکز ترک اعتیاد و گرم‌خانه‌ها بفرستد.

«از معتادا می‌ترسین؟»

بسیاری از مردمی که در تهران ساکن‌اند معتادان را عامل اصلیِ ایجاد ناامنی نمی‌دانند. یا بهتر است بگوییم صرف حضور آنها را در یک مکان شرط کافی برای احساس ناامنی نمی‌دانند.

«نه بابا، اینا مریضن. مثل اینایی که سرطان دارن. باید دنبال راه درمانم باشن. ترس ندارن که. معتاد نمی‌تونه دماغشو بکشه بالا».

بیشتر مردم معتادان را افرادی بیمار و بیچاره می‌دانند که به واسطۀ شرایطِ دشوار زندگیشان به مواد مخدر روی آورده‌اند.

«من اگه طرفم یه آدم گردن‌کلفت باشه، می‌تونم باهاش دعوا کنم. اگه کتکم بخورم، فوقش می‌گن از یه آدم گردن‌کلفت کتک خوردی. ولی یه آدم معتاد وایمیسته جلوم فحش می‌ده، دری‌وری می‌گه. بزنمش می‌گن خاک تو سرت یه معتاد رو زدی. نزنمش، وایستادم فحش ناموسی خوردم. معتاد یه آدم بدبخته».

به نظر می‌رسد که احساس ترس و ناامنی در شهر فراتر از وجودِ معتادان و کارتن‌خوابان در کنار خیابان است. در بسیاری از موارد، شکلِ خیابان‌ها و کوچه‌ها، نبودِ نورِ کافی، نبودِ پنجره و دیدِ کافی و … بسیار بیشتر باعث وحشت مردم می‌شود. و اتفاقاً فرصتِ مناسبی را برای بروزِ جرائمِ بیشتر در اختیار زورگیرها و کیف‌قاپ‌ها و … قرار می‌دهد.

«شما خودت جرئت می‌کنی شب، از یه جا که تاریک باشه، خلوت باشه، چه می‌دونم ساختمونا بلند باشن، رد شی؟ لازم نیست معتاد باشه که. آدمو همینطوری خوف ورمی‌داره.»

تهران مخوف نشریه شهرت شماره ششم

چه کسی «مجرم» است؟

هدف از وجود قانون، حفظ حقوق جمعی افراد و ایجاد تعادل بین حقوق و آزادی‌های مردم است و به وسیلۀ آن از هرج‌ومرج و بی‌ثباتی در جامعه جلوگیری می‌شود. بنابراین، مجرم کسی است که برای آسایش یا نفع شخصی خود، به حقوق و آزادی‌های دیگران تجاوز کند.

اما سؤال اصلی آن است که آیا نمی‌توان ادعا کرد که طراحی نامناسب فضاهای شهر به معنی نادیده گرفتن و پایمال کردنِ حقوقِ ساکنانِ آن مکان است؟ و آیا نمی‌توان طراحانِ شهری را به‌دلیل در نظر نگرفتن یکی از اصلی‌ترین حقوق مردم ـکه نیاز به احساس امنیت استـ متخلف دانست و به‌دلیل ایجادِ شرایطی برای عدمِ احساس امنیت مردم، مجرم خطاب کرد؟ آیا مجریان قانون تنها معتادان و کارتن‌خواب‌ها و … را ـکه عمدتاً هم به دلیلِ شرایطِ دشوارِ زندگیشان به مواد مخدر و خیابان پناه آورده‌اندـ مجرم می‌دانند و طراحان و برنامه‌ریزان شهری را به دلیلِ شانه‌خالی کردن از زیر بار وظایف خود مجرم نمی‌دانند؟

حتماً بسیار شنیده‌ایم که سخت‌‌گیری‌های قانون تنها متعلق به قشر ضعیف و آسیب‌پذیر جامعه است و قشرِ قدرتمند همیشه راهی برای فرار از قانون پیدا می‌کنند. بنابراین، به نظر می‌رسد قانونی که وظیفه‌اش اصطلاحاً حفظ تعادل و برقراری عدالت است، در بسیاری از مواقع می‌تواند وارونه عمل کند.

تهران مخوف نشریه شهرت شماره ششم

[۱] کسی که آشکارا و بی‌پرده و حجاب کار می‌کند، لغت نامۀ دهخدا

*دانشجویان کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

 

گزارشی از زندگی معتادان در پاتوق «عبدی» در پل مدیریت

مرضیه نوری

برای رسیدن به پاتوقی که به آن می‌گویند پاتوق «عبدی» باید از جاده‌ای عبور کنیم که دو طرفش را درختان و سبزه‌ها پوشانده‌اند. مسیری که وقتی در آن قرار می‌گیری، یک لحظه فراموش می‌کنی مقصدت کجاست و حتی فکر می‌کنی که برای تفریح به بیرون شهر آمده‌ای؛ اما این رویا خیلی پایدار نمی‌ماند و وقتی صدای همهمه بلند می‌شود و سایه‌هایی را می‌بینی که لرزان به این سو و آن سو می‌روند و ترس امانشان را بریده است، دوباره یادت می‌‌آید که قرار بوده به کجا بیایی.

صفحه ۱ از ۱۲۱۲۳۴۵...۱۰...قبلی »