شهرت

بایگانی‌ها تهران - شهرت

سندرم دیوار مهربانی ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

دیوار مهربانی

سندرم دیوار مهربانی

سارا امامی*

چند وقتی است می‌شنویم موجی از مهربانی به سمت کشورمان حرکت کرده و دیوار شهرهایمان را یکی پس از دیگری با مردمش مهربان‌تر می‌کند.

تهران مخوف

تهران مخوف

پریسا بزاز، مریم جعفری، گلاره مرادی، آراد نوذری*

نقل است که اگر مدتی طولانی با کسی زندگی کنی، آرام‌آرام شبیه او می‌شوی و او هم شبیه تو. حکایت ما و تهران هم همین است. ما مدت‌هاست که با تهران زندگی می‌کنیم. تهران با ما خو گرفته است و در همۀ کارها و حالت‌هایمان، مانند یک دوست صمیمی، مانند یک عضو خانواده کنارمان است و همراهی‌مان می‌کند.

تهران شبیه تمامِ آدم‌هایی است که با او زندگی می‌کنند. گاهی مثل بعضی آدم‌هایش آرام و دلنشین است و از مردمش می‌خواهد با او وقت بگذرانند، در خیابان‌هایش راه بروند و از بودن با او لذت ببرند. اما گاهی هم مثل برخی دیگر از آدم‌هایش، خشن و گاهی هم ترسناک است و جایی برای ماندن و تأمل کردن ندارد و از هر گوشه‌اش احساس خطر و وحشت می‌بارد. گویی هر لحظه امکان دارد شبحی از نقطه‌ای بیرون بیاید و هرآنچه را که داری از تو بگیرد.

تهرانی که می‌ترساند

«از راه رفتن تو خیابونای تهران احساس امنیت می‌کنین؟»

لزومی ندارد که از مکانی خاطرۀ بدی داشته باشیم یا خبرِ نامتعارفی را دربارۀ آن خوانده باشیم تا از حضورمان در آنجا احساس ناامنی کنیم. کافی است هوا کمی تاریک باشد یا مثلا چند خانۀ مخروبه و متروکه در آنجا وجود داشته باشد یا کسانی که با آنها برخورد می‌کنیم در نظرمان مشکوک بیایند تا از آن مکان احساس ترس و اضطراب به ما منتقل شود.

«نه بابا. بهتون قول می‌دم تهران یکی از خطرناک‌ترین شهرای دنیاس. شما تو تهران اگه از یه جای تاریک رد بشین، حتما یه چاقوکش میاد سراغتون خفتتون میکنه».

تهران در نظر عمدۀ ساکنانش شهری ناامن است. انگار که تهرانی‌ها ناامنیِ آن را پذیرفته‌اند و آن را یکی از ویژگی‌های شهر خود می‌دانند.

«من خودم گاز فلفل دارم همیشه. البته مجوزش رو هم دارم. ولی باز هم شهر خطرناکه. آدم شاید فرصت نکنه اسپری رو دربیاره».

«امنیت تو شبا چطوره؟»

با فرارسیدن شب و نزدیک شدن به نیمه‌شب، شهر از مردمش خالی‌تر می‌شود. تهران با آن دسته از مردمش که برای استراحت و آماده‌شدن برای روز بعد به خانه‌های خود می‌روند، آرام‌آرام به خواب می‌رود.

اما شهر هنوز برای عده‌ای بیدار است. احساس ناامنی و ترسی که افراد در طول روز داشتند، به‌واسطۀ تاریکی شب و خلوت‌تر شدنش بسیار بیشتر می‌شود.

«شبا که بدتره که. تاریکه بدتره».

در طول روز، روشنایی و حضور مردم در سطح شهر باعث می‌شود که افراد یکدیگر را ببینند و احساس کنند توسط دیگران دیده می‌شوند. گویی مردم ـ بی آنکه بدانند ـ مراقب یکدیگرند و صرفاً با حضورشان در سطح شهر، نظارتی عمومی بر آن حاکم می‌کنند، نظارتی که توسطِ خودِ مردم و طبقِ قوانینِ نانوشته انجام می‌شود.

«همین که یه جا شلوغ باشه و بدونی بقیه هستن، آدم احساس امنیت می‌کنه».

شب که می‌شود، همه‌ چیزِ شهر ترسناک‌تر و مشکوک‌تر می‌شود. بسیاری از مردم حاضر نیستند از خانه‌های خود خارج شوند. تاریکی شب همه‌چیز را می‌پوشاند و همه‌چیز غریبه می‌شود. در نظر عموم مردم، شب زمان مناسبی برای جرم‌هایی است که به واسطۀ روشنایی و شلوغی روز کمتر امکان بروز داشته‌اند.

«خب خلافکار خودش رو تو تاریکی پنهان می‌کنه دیگه. از تاریکی استفاده می‌کنه. می‌گن خفاش شب رو دوست داره. از نور وحشت می‌کنه، فرار می‌کنه. کسی که خلافکاره، چهار تا آدم که می‌بینه جرئت نمی‌کنه کار خاصی کنه. سوژه‌ش رو باید تو جای خلوت پیدا کنه».

شب‌های تهران به‌گونه‌ای است که آدم‌ها را از خود می‌راند. کوچه‌های خلوت و تاریک و تعریف نشدن فعالیت‌هایی که مردم را جذب کند و در طول شب هم برقرار باشد، آن دسته از مردمی را که می‌خواهند در شبِ تهران زندگی و کار کنند پس می‌زند.

 تهران مخوفتهران مخوف 1

تهران مخوف | تهران مخوف

شهرداری وارد می‌شود

نیروی انتظامی و شهرداری، در جایگاه دو نهادِ اصلیِ برقراری نظم و امنیت در شهر، تا به امروز برنامه‌های زیادی را برای رسیدن به اهدافشان مطرح کرده‌اند. متأخرترینِ این طرح‌ها، طرح «انضباط اجتماعی» یا «انضباط شهری» است که توسط شهرداری مطرح کرده و در حوزۀ امنیتِ آن، نیروی انتظامی مجری اصلی است.

فرماندهی انتظامی تهران علت اجرای این طرح را به این صورت توصیف می‌کند: «طرح انضباط اجتماعی به این دلیل اجرا شده است که احساس امنیت شهروندان را، اعم از زن و مرد و مجرد و متأهل، افزایش دهد و کج‌روی‌ها را از میان ببرد، دامنۀ آسیب‌های اجتماعی را کاهش دهد و زمینۀ ارتکاب هنجارشکنی را از بین ببرد». این طرح معتادها و کارتن‌خواب‌ها را از مهم‌ترین عوامل برهم‌زنندۀ نظم و امنیت به حساب می‌آورد و می‌گوید: «پرسه‌زدن صدها معتاد، متکدی، کارتن‌خواب و سایر افراد کجرو در شهر، ایمنی و آرامش را از شهروندان سلب می‌کند و موجب تکدر خاطر آنان است».

البته معتادان در نظر دولت و مسئولین به دو دسته تقسیم می‌شوند: یک دسته معتادانی که خودشان را به مراکز ترک اعتیاد معرفی کرده‌اند، کارت درمان دارند و در روند ترک قرار دارند. گروه دوم هم اصطلاحاً «معتادان متجاهر۱»ند که قصدی برای ترک اعتیاد ندارند و معمولاً شب‌هایشان را در خیابان‌ها و کوچه‌ها صبح می‌کنند. معتادان متجاهر یک‌چهارمِ کلِ جمعیت معتادان را تشکیل می‌دهند و از نظر قانون، به خاطر به هم ریختن نظم شهر و ایجاد ناامنی، «مجرم» تلقی می‌شوند. وظیفۀ شهرداری هم آن است که آنها را جمع‌آوری کند و به مراکز ترک اعتیاد و گرم‌خانه‌ها بفرستد.

«از معتادا می‌ترسین؟»

بسیاری از مردمی که در تهران ساکن‌اند معتادان را عامل اصلیِ ایجاد ناامنی نمی‌دانند. یا بهتر است بگوییم صرف حضور آنها را در یک مکان شرط کافی برای احساس ناامنی نمی‌دانند.

«نه بابا، اینا مریضن. مثل اینایی که سرطان دارن. باید دنبال راه درمانم باشن. ترس ندارن که. معتاد نمی‌تونه دماغشو بکشه بالا».

بیشتر مردم معتادان را افرادی بیمار و بیچاره می‌دانند که به واسطۀ شرایطِ دشوار زندگیشان به مواد مخدر روی آورده‌اند.

«من اگه طرفم یه آدم گردن‌کلفت باشه، می‌تونم باهاش دعوا کنم. اگه کتکم بخورم، فوقش می‌گن از یه آدم گردن‌کلفت کتک خوردی. ولی یه آدم معتاد وایمیسته جلوم فحش می‌ده، دری‌وری می‌گه. بزنمش می‌گن خاک تو سرت یه معتاد رو زدی. نزنمش، وایستادم فحش ناموسی خوردم. معتاد یه آدم بدبخته».

به نظر می‌رسد که احساس ترس و ناامنی در شهر فراتر از وجودِ معتادان و کارتن‌خوابان در کنار خیابان است. در بسیاری از موارد، شکلِ خیابان‌ها و کوچه‌ها، نبودِ نورِ کافی، نبودِ پنجره و دیدِ کافی و … بسیار بیشتر باعث وحشت مردم می‌شود. و اتفاقاً فرصتِ مناسبی را برای بروزِ جرائمِ بیشتر در اختیار زورگیرها و کیف‌قاپ‌ها و … قرار می‌دهد.

«شما خودت جرئت می‌کنی شب، از یه جا که تاریک باشه، خلوت باشه، چه می‌دونم ساختمونا بلند باشن، رد شی؟ لازم نیست معتاد باشه که. آدمو همینطوری خوف ورمی‌داره.»

تهران مخوف نشریه شهرت شماره ششم

چه کسی «مجرم» است؟

هدف از وجود قانون، حفظ حقوق جمعی افراد و ایجاد تعادل بین حقوق و آزادی‌های مردم است و به وسیلۀ آن از هرج‌ومرج و بی‌ثباتی در جامعه جلوگیری می‌شود. بنابراین، مجرم کسی است که برای آسایش یا نفع شخصی خود، به حقوق و آزادی‌های دیگران تجاوز کند.

اما سؤال اصلی آن است که آیا نمی‌توان ادعا کرد که طراحی نامناسب فضاهای شهر به معنی نادیده گرفتن و پایمال کردنِ حقوقِ ساکنانِ آن مکان است؟ و آیا نمی‌توان طراحانِ شهری را به‌دلیل در نظر نگرفتن یکی از اصلی‌ترین حقوق مردم ـکه نیاز به احساس امنیت استـ متخلف دانست و به‌دلیل ایجادِ شرایطی برای عدمِ احساس امنیت مردم، مجرم خطاب کرد؟ آیا مجریان قانون تنها معتادان و کارتن‌خواب‌ها و … را ـکه عمدتاً هم به دلیلِ شرایطِ دشوارِ زندگیشان به مواد مخدر و خیابان پناه آورده‌اندـ مجرم می‌دانند و طراحان و برنامه‌ریزان شهری را به دلیلِ شانه‌خالی کردن از زیر بار وظایف خود مجرم نمی‌دانند؟

حتماً بسیار شنیده‌ایم که سخت‌‌گیری‌های قانون تنها متعلق به قشر ضعیف و آسیب‌پذیر جامعه است و قشرِ قدرتمند همیشه راهی برای فرار از قانون پیدا می‌کنند. بنابراین، به نظر می‌رسد قانونی که وظیفه‌اش اصطلاحاً حفظ تعادل و برقراری عدالت است، در بسیاری از مواقع می‌تواند وارونه عمل کند.

تهران مخوف نشریه شهرت شماره ششم

[۱] کسی که آشکارا و بی‌پرده و حجاب کار می‌کند، لغت نامۀ دهخدا

*دانشجویان کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

 

از یاد رفتگان ۱۳ فروردین ۱۳۹۵

از یاد رفتگان

*گلاره مرادی

مهر و آبان امسال، پی‌درپی خبرهای غم‌انگیزی از تخریب شدن ساختمان‌های مهم تهران، در خبرگزاری‌های مختلف منتشر می‌شد. در ۲۵ مهر ۹۴، بخشی از سازۀ فلزی بالای صحنۀ تالار اصلی تئاتر شهر، به‌دلیل فرسودگی مهارکننده‌های آن، از جا کنده شد. ۱۱ آبان ۹۴، بخشی از سقف خارجی برج آزادی، با بارش باران و نشتی لوله‌های آب آن، فروریخت.

شهردار محترم، جناب آقای دکتر محمدباقر قالیباف
تا قبل از اقدام اخیرتان که بسیار ما را مکدر نموده است حقیقتن حضور شما در این سمت در دانشگاه تهران در این یک سال اتفاق مبارکی برای ما بود.

قدیمی‌ترها روایت می‌کنند:

جای خالی درختانمان سبز

در تاریخ، به‌کرّات نوشته شده که تهران سکونتگاهی بوده خوش آب‌وهوا، دارای باغ‌وبستان‌های فراوان. اصلاً می‌گویند علت اینکه شاه طهماسب صفوی شیفته و دلباختۀ تهران شد و آرام‌آرام این قریۀ کوچک تبدیل شد به پایتخت کشور و نهایتاً غول بی‌شاخ‌ودم امروزی، همان آب‌وهوای مطبوعش و باغ‌های زیبایش بوده است. باورش سخت است. این تصویر هم خیلی قدیمی‌تر از آن است که بشود کسی را پیدا کرد که شهادت بر واقعی‌بودن آن بدهد؛ اما لازم نیست این‌قدرها هم به عقب برانیم. تهرانِ سه‌چهار دهه پیش هم نشانه‌هایی از آن‌همه طراوت داشته و هنوز باغ‌وبستان در زندگی روزمرۀ ساکنانش حضور داشته است؛ نه فقط تهران که شهرهای دیگر هم! به سراغ آنانی رفته‌ایم که گذشتۀ شهرهایمان را با چنین تصاویری به خاطر می‌آورند و تاریخ را از زبان تجارب خُرد آنان شنیده‌ایم:

ماجرای قتل عام درختان

شهر روی باغ‌ها قد می‌کشد
گلاره مرادی، مائده واحد*

«از پانزده سال پیش که به این خانه در محلۀ پونک آمدیم، یادم است که کنار خانه‌مان، باغِ نسبتاً بزرگی بود که کسی صاحبش را نمی‌شناخت. خیلی وقت بود که کسی به آنجا سر نمی‌زد. از بالای پنجرۀ خانه‌مان که نگاه می‌کردیم، می‌توانستیم درخت‌های خشک‌شده‌اش را ببینیم. تهِ باغ هم ساختمان یک‌طبقه‌ای بود که وقتی بچه‌تر بودیم، از آن می‌ترسیدیم. یکی از روزهای تیرماهِ همین امسال بود که وقتی از کنار باغ رد شدیم، دیدیم که دور آن و زمین خالی کناری‌اش، دیواره‌های فلزی نارنجی و مشکی نصب کرده‌اند؛ یعنی ورود به آن منطقه ممنوع است. چند شب بعد، صدای بولدوزر آمد. سرمان را که از پنجره بیرون کردیم، دیدیم که از درخت‌های خشک و پلاسیدۀ آن دیگر خبری نیست و دارند گودبرداری می‌کنند. فردای آن روز که از بقالِ محل پرس‌وجو کردیم، گفت که «مالکش می‌خواهد باغ را خراب کند و به جایش برج مسکونی بسازد.» »

cafe-naderi-asli-thumb-400x195-1375

آیا کافه‌ی خاطره انگیز تهران، پاساژ می‌شود؟

یکشهر به نقل از روزنامه فرهیختگان: زمین تسطیح‌شده بیش از یک پلاک است، هنوز تابلوی عملیات ساخت‌وسازش نصب نشده و از جزئیات آن خبری نیست. درست کنار بنای ثبت ملی شده و خاطره‌انگیز هتل و کافه نادری چند ساختمان دیگر در انتظار تخریب و اضافه شدن به پروژه هستند تا احتمالاً پاساژ دیگری را میهمان خیابان جمهوری کنند.
حالا خبرهای غیرموثق از تمایل مالک این پروژه برای تملک و تخریب هتل نادری به گوش می‌رسد؛ خبری که دوستداران میراث فرهنگی تهران را نگران کرده و این نگرانی با سکوت مسئولان میراث فرهنگی استان تهران افزایش یافته است.
گسترش خیابان جمهوری در دوره پهلوی اول اتفاق افتاده و بیشتر ساختمان‌های جداره‌ی آن، تحت تأثیر معماری نوگرای غربی آن زمان است. در کنار این خیابان، تعداد زیادی بناهای مهم و خاطره‌انگیز، قرار دارد و این خیابان با اغلب خیابان‌های مهم دوره پهلوی از جمله لاله‌زار، ولیعصر، کارگر، بهارستان، حافظ و فردوسی هم‌تقاطع است.
عماری این خیابان از ساخت‌وسازهای متعدد در طول دوره‌های مختلف در امان نمانده و هر گوشه‌اش مجتمع تجاری بزرگی ساخته شده که حالا برخی از آن‌ها نیز جزئی از حافظه‌ی تاریخی این خیابان شده‌اند، مانند ساختمان‌های آلومینیوم و پلاسکو. اما جداره‌ی خیابان جمهوری حد فاصل خیابان حافظ تا فردوسی، کمترین ساخت‌وساز را داشته و همچنان بخشی از خاطرات تهران در آن حفظ شده است. خیابانی که تا پیش از نام جمهوری، مردم تهران آن را به خیابان نادری می‌شناختند و به دلیل هتل و کافه نادری یکی از پاتوق‌های دهه‌ی ۴۰ تهران بوده است. اما به تازگی با ساخته شدن پاساژ چارسو آن هم با تخریب یک خانه‌ی تاریخی و ثبت ملی‌شده، پای پاساژسازان بیش از پیش به این محدوده باز شده است. آیا کافه‌ی خاطره‌انگیز تهران هم پاساژ می‌شود؟

IMG_7631

سارا امامی*

از خیابان جمهوری وارد خیابان «سی تیر» شوید. کمی پایین که بیایید، رستوران کوچکی می‌بینید که یک‌ تخته‌گچی جلویش گذاشته‌اند و جلوی در ورودی‌اش رشته‌های چوبی آویزان کرده‌اند. شاید در نگاه اول، چنگی به دلتان نزند؛ اما بعد از یک بار امتحان‌کردن حتماً مشتری آنجا می‌شوید. قطعاً با شکم سیر بهتر می‌توانید از جاهایی که انتظارتان را می‌کشند، لذت ببرید. مقصد بعدی، موزه و «خانۀ مقدم» است که حاصل یک‌عمر تلاش محسن مقدم و همسرش سلما، در جمع‌آوری اشیای تاریخی و هنری در خانۀ پدری‌ِ مقدم است. در آخر هم عمارت را به‌همراه تمامی آثارش وقف دانشگاه تهران کردند.

تجربه زنانه از شهر ۱۴ تیر ۱۳۹۴

دکتر زهرا اهری*

بعدازظهر پنج‌شنبه است. در تهرانِ شلوغ با هوای گرفته و غبارآلودش جایی نزدیک برای قدم‌زدن بی‌دغدغه وجود ندارد تا بتوانم بروم و نفسی بکشم و از فشارهای ذهنیِ یک هفته کار بی‌وقفه خلاص شوم و با فکری آسوده سراغ نوشتن یادداشتی رفتم که از من خواسته شده است. پس چاره‌ای نیست؛ ناخواسته باید خلوت گُزید و نوشت.

مجله را که دستم می‌گیرم، یاد سال‌های اول انقلاب می‌افتم و شوری که برای پرداختن به مسائل معماری داشتم و مجله‌ای که درمی‌آوردیم.

احساسی که ورق‌زدن شهرت در من زنده می‌کند، بیش از هر حس دیگری، احساس شادی است از سربرآوردن نسلی که فکر می‌کند و دغدغه دارد. خواندن سیزده متن از چهارده نفر که امضایشان پای نوشته‌شان است و یک نفر که هویتش را اعلام نمی‌کند تا مانند آدم‌های این شهر بزرگ ناشناس بماند، تجربۀ جالبی است. قرائت نوشته‌ها کم‌کم چهرۀ دانشجویانی را که قبلاً جور دیگری می‌شناختم، در شکلی متفاوت برابر دیدگانم ظاهر می‌‌کند؛ مانند صحنه‌ای از فیلم که صورت‌های محوش آرام‌آرام به وضوح می‌رسند.

با این نوشته‌ها از انزوای روابط رسمی دانشگاه و محل کار و… خارج می‌شوم و با وجهی از تجربۀ زیسته و خوانش از شهرِ جوانانی آشنا می‌شوم که دغدغه‌شان شهر است. هرچند شاید گاهی نوشته‌شان حالت شعار بیابد و به عمق نرود، تجربه‌ای مغتنم است. فکر می‌کنم اگر این تجربه‌های زیسته، آگاهانه‌تر و علمی‌تر بازگو شوند، خود، زمانی سندی خواهند بود برای شناختن شهرهای ما از منظر کسانی که چگونه‌بودنِ در شهر مسئله‌شان است.

چالش حضور زنان

روایتی از چالش حضور زنان در شهر

سحر مهرابی*

قصه‌ی تهران را از هر طرف که بخوانم، یک سری چیزها را نمی‌توان پنهان کرد؛ دمل‌های چرکی تن این شهر که بوی تعفنش خاطر زنان زیادی را کثافت‌زده کرده. زنانی که باید دستشان را بگیری و با آنها همراه شوی تا از خاطراتشان برایت بگویند: طوری نگاهم‌کرد که انگار پیش خودش داشت‌می‌گفت: «زن را چه به بلال خوریِ سر لاله‌زار؟!»

و من هم طوری نگاهش کردم که یعنی از تک و تنها ایستادن بین آن‌همه مرد و بلال خوردن خجالت نمی‌کشم! سرم را پایین انداختم تا چشمم به مغازه‌دار سرِ لاله زار که خیره خیره نگاهم می‌کرد نیفتد. اما مگر فقط آن یکی بود؟! به محض این‌که سر بلند می‌کردم تا قالِ شیر بلال را بکنم، خود بلال فروش زل ‌می‌زد به من. این‌پا و آن‌پا کردن و به چپ و راست رفتن هم افاقه نمی‌کرد. ناخورده‌ام را به نیمه رسانده‌بودم که مشتری‌هایش زیاد شد. کم‌کم پچ‌پچ مشتری‌ها و اشاره‌های چشم و ابرو داشت‌ شروع‌ می‌شد که در بین یک دسته از کارگرانی که از سرای رجال یا همان خیابان لاله‌زار راهی میدان توپخانه می‌شدند، گیر افتادم. با زحمت خودم را به کناری کشیدم بلال را به گوشه‌ای انداختم و بی‌آنکه مستحقش باشم خودم را سرزنش کردم.

در یک نیم دوری که دور میدان زدم تا به پایانه‌ی فیاض‌بخش برسم، متلک‌های بریده‌بریده و نصفه‌ونیمه‌ی زیادی شنیدم. قدم‌هایم را تند کردم و به سمت راست پیاده‌رو رفتم تا راحت‌تر باشم. حرف‌های مفت آدم‌های مریض شهر حالم را بهم ‌می‌زند. آن‌قدری که شقیقه‌هایم درد بگیرد و بخواهم پقی بزنم زیر گریه. یا نه! شاید بهتر باشد تمام حرصم را سر یکی از همان حرف مفت‌زن‌ها خالی‌کنم که: «هی، از مردونگی فقط همینو بلدی؟!» ولی حرفی نزدم و اجازه دادم درد شقیقه تا پای اتوبوسی که خدا را‌ شکر به اندازه‌ی کافی صندلی خالی داشت، با من بیاید.

صفحه ۱ از ۲۱۲