شهرت

بایگانی‌ها فیلم - شهرت

پایتخت بی چهرگان
شهریار دادگر *

نانواییِ خلوتی در میانۀ یک راه روستایی پر از درخت. ساعات اولیۀ صبح است و صدای نوایی گیلکی از رادیوی کهنۀ نانوایی به گوش می‌رسد. تنها مشتری نانوایی پیرمردی تنهاست که به دوردست‌ها خیره شده و غرق در افکار خودش است. این اولین تصویری است که در «احتمال باران اسیدی» با آن مواجه می‌شویم: تصویری آرام از زندگی در یک شهر کوچک شمالی.

آن‌که با هیولا دست‌وپنجه نرم می‌کند باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. – «فراسوی نیک و بد»، نیچه

آراد نوذری*

بیشتر آن‌هایی که تا حد قابل قبولی از مواهب اجتماعی برخوردارند، تصویری که از خودشان در پنجاه‌سالگی دارند، تصویر فردی‌ست مستقل که در خانه‌ای زندگی می‌کند، کار می‌کند و اگر خواسته باشد، تشکیل خانواده داده است. به همین دلیل هم‌ذات‌پنداری با پرویز پنجاه‌ساله با جثه‌ای بسیار بزرگ و فربه که هرگز ازدواج نکرده است و با پدر خود زندگی می‌کند، کمتر اتفاق می‌افتد.

نابرابری در چند پرده
آراد نوذری *

جوئل شارون در فصلی از کتابش، ده پرسش از دیدگاه جامعه‌شناسی، به بررسی علل وجود نابرابری در جامعه می‌پردازد و خاستگاه نابرابری اجتماعی را فراتر از ویژگی‌های بیولوژیکی و فردی یا نیروهای فراطبیعی و سیاست‌های خاص می‌بیند و چنین می‌گوید:

هنگامی‌که مردم با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند، معمولاً به کنش متقابل می‌پردازند؛ آن‌ها همچنان‌که رفتار می‌کنند، رفتارهای یکدیگر را در نظر می‌گیرند. این کنش متقابل اجتماعی به دلایلی،  الگوهای اجتماعی را به وجود می‌آورد. این الگوهای اجتماعی همین‌که به وجود آمدند، ماندگار می‌شوند. یکی از این الگوها، ساختار اجتماعی است. ساختار اجتماعی، همیشه نظامی نابرابر است.۱

در دنیای تو ساعت چند است

آراد نوذری*

گیله‌گُل بعد از بیست سال از فرانسه به ایران آمده است: از پاریس به رشت. چند سال پیش، مادرش حوا فوت شده است و او برای خاکسپاری‌ا‌ش بازنگشته است. حالا، ناشناسی برای او عکس مادرش را فرستاده و او به ایران آمده تا از این معما سر دربیاورد. در همان ابتدا، فرهاد وارد داستان می‌شود و خود را «دیوونۀ» زمانی که گلی ایران بود، معرفی می‌کند. اما گلی او را به یاد ندارد. در ادامه با فرهاد و گلی همراه می‌شویم و عاشقانه‌ای عجیب را با عنوان «در دنیای تو ساعت چند است؟» به تماشا می‌نشینیم.

می‌خواهم فیلم را از دو جنبه بررسی کنم: نخست قصۀ ساده ولی عجیب و دلنشین آن و دوم فضاسازی‌های هنرمندانۀ آن. شاید بخش دوم بیشتر با حال‌وهوای این نشریه متناسب باشد؛ چون فضا، بیشتر با شهر و نشریه‌ای شهری ارتباط دارد. به‌دلیلی نمی‌توانم از مطرح‌کردن بخش نخست صرف‌نظر کنم و گمان می‌کنم گفتن آن اجتناب‌ناپذیر است؛ چراکه مکان و فضا و شهر، ظرف قصه است. شهر به چه کاری می‌آید وقتی قصه و روایتِ آدم‌هایش نباشد؟ قصه، روح مکان است و به آن شکل و رنگ می‌دهد. قصۀ «در دنیای تو ساعت چند است؟» را که بدانیم، نگاهمان به فضاهای آن کامل‌تر می‌شود و می‌بینیم چطور ظرف و مظروف باهم پیوند می‌خورند و عاشقی وارد شهر و بنا و خیابان می‌شود. اکنون شرح بیشتر

فیلم رخ دیوانه

مائده صدیقی*

جمعی از آدم‌ها که در کنار هم نشسته‌اند و هر کدام تلفن همراه به دست در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخند، در این دوران تصویر چندان غریبی هم برای ما نیست. فیلم داستانش را از همین نقطه شروع می‌کند. دنیای مجازیْ واسطه‌ای در فضا و مکان می‌شود و شش جوان از شمال تا جنوب تهران را دور هم جمع می‌کند. این تقابل با یک شرط‌بندی ادامه پیدا می‌کند و ما دیوانه‌وار وارد بازی‌های بعدی می‌شویم.

فیلم یکی از موضوعات داغ معاصر، یعنی شبکه‌های اجتماعی را دست‌مایه‌ی خود قرار می‌دهد و در بستر آن جوانانی را به تصویر می‌کشد که هر کدام از شخصیت‌ها همراه با داستان‌هایشان فشرده شده و نمود برخی از معضلات جاری جامعه و جوان‌هایش هستند. آدم‌ها در شبکه‌های اجتماعی با صفحه‌هایی که دارند اعلام موجودیت می‌کنند و احساسات و دغدغه‌هایشان را با هم به اشتراک می‌گذارند. صفحه‌های به ظاهر عجیب پدرمرده‌ها، مادررفته‌ها و … در فیسبوک، جایی است که آنها را با نقاط اشتراکشان در زندگی به هم پیوند می‌زند و با دیدارشان در دنیای واقعی، از این پس پرده کنار می‌رود و واقعیت‌ها، از فقر، طلاق و فحشا گرفته تا خیانت، اعتیاد، انتقام و …، تم‌هایی می‌شوند که فیلم در بیان داستانک‌هایش از آنها وام می‌گیرد.

فیلم چند متر مکعل عشق

شهریار دادگر‌*، سمیرا هاشمی*

در اخبار بیست و هفتم آذر ماه ۱۳۹۳ که بگردید این جمله را پیدا می‌کنید: «مدیرکل اتباع و مهاجرین خارجی استانداری مازندران از ممنوعیت اقامت و حضور اتباع افغانی در استان در نیمه دوم امسال خبر داد».

چند متر مکعب عشق پرتره‌ی همین ممنوعیت است: ممنوعیتِ بودن. تصویری است از بودنی که بی هیچ توضیح اضافی، به خودی خود، جرم است و غیرقانونی. جرمِ بودن اما به جرم دیگری که زائیده‌ی عرف است آمیخته می‌شود: دل بستن یک ایرانی به یک افغان؛ ماجرای عاشق شدن صابر و مروانا بر یکدیگر. چند متر مکعب عشق روایتی است از زیست مهاجرین افغانی در ایران، از خلال عاشقانه‌ای نه چندان آرام؛ روایتی از دوگانه‌ای به نام اجبار و مکان. در چند متر مکعب عشق مردمانی تصویر می‌شوند که سال‌ها است به صرف حضورشان مجرم‌اند. حالا برای یک بار هم که شده فرصت موضوع شدن پیدا کرده‌اند.

ممکن است از سالن سینما که بیرون می‌آیی، بدون آنکه خودت هم بفهمی موعظه‌های بودا در باغ غزالان در سرنات را زیر لب زمزمه کنی: زائیده شدن رنج است؛ پیری رنج است؛ بیماری رنج است؛ مرگ رنج است؛ اندوه، زاری و درد، پریشانی و ناامیدی رنج‌اند. نرسیدن به آنچه شخص دوست می‌دارد رنج است؛ سخن کوتاه، پنج بخش دلبستگی رنج است. ممکن است سرت تا ساعت‌ها درد کند و چیزی روی قلبت سنگینی کند. ممکن است نفس‌تنگی بگیری و احساس کنی داری خفه می‌شوی. اغراق نمی‌کنم. چند متر مکعب عشق داستان درد است؛ داستان رنج.

چند متر مکعب عشق زاده‌ی مکان است. مجموعه‌ای است از جبرهای جغرافیایی. زندگی کسانی را به تصویر می‌کشد که به واسطه‌ی یک تغییر مکانِ شاید ناخواسته، گونه‌ی دیگری از زیست را تجربه می‌کنند. ماجرای عشقی را روایت می‌کند که هجرت ناخواسته‌ی دیگری علتی برای مورد تهدید قرار گرفتن آن می‌شود. عاشقانه‌ای که در مکان خلق می‌شود و در همان مکان به پایان می‌رسد. در کانتینرهای کارگاه، محل قراردادی دیدار صابر و مروانا. و چه طعنه‌آمیز که صابر و مروانا در همین کانتینرها رویای ساختن خانه‌ی خودشان، رویای رفتن به مکانی دیگر را در سر می‌پرورانند. چند متر مکعب عشق داستان مکان است و تغییر اجباری آن و داستان رنج حاصل.

اما مکان تنها آفریننده‌ی رنج در این روایت نیست. جبر هم‌بازی او می‌شود و پا به پای او در خلق درد همراهی می‌کند. آدم‌های این قصه خوشی زیر دلشان نزده که همه‌ی زندگی‌شان را جمع کنند در یکی دو چمدان و چند کیف و راهی سرزمینی شوند که کسی یا چیزی منتظرشان نیست. خوشی زیر دلشان نزده که همه‌ی بساطشان را یک بار دیگر جمع کنند و برگردند به خاکی که پیش‌تر به دنبال یافتن حیات، شاید آسوده‌تر آن را ترک کرده بودند.

چند متر مکعب عشق روایت گونه‌ای از حیات است که صفر تا صدش در گرو کار است. زیستن به شرط کار معنا می‌یابد و حق حیات به مدد کار کردن حاصل می‌شود. مهاجرین افغان در کارگاهی مشغول کارند و آقای صباحی، صاحب این کارگاه، سرپناهی برای این کارگران و خانواده‌هایشان فراهم دیده است. سرپناهی برای حضور ممنوع این مهاجرین. کارگران مهاجر افغانی در این کارگاه اجتماعی برای خودشان دست و پا کرده‌اند؛ یک افغانستان کوچک  با تمام ساختارهای سنتی‌اش. نمود این ساختار سنتی را می‌شود در فعالیت‌های روزانه‌ی مشترک خانواده‌ها مثل آشپزی و امثال آن مشاهده کرد یا جایی که ختنه‌سرون به پا می‌کنند و همه با هم به جشن و پایکوبی می‌پردازند.

چند متر مکعب عشق انگار که اصرار دارد مهر تأییدی بزند بر این گفته‌ی مارشال برمن که «هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود». چند متر مکعب عشق اصرار می‌ورزد که خیلی چیزها به سادگی دود می‌شوند و به هوا می‌روند؛ فرو می‌ریزند و چیزی از خود باقی نمی‌گذارند. زندگی کنونی مروانا و عبدالسلام زاده‌ی یک اتفاق بود. عبدالسلام، فرمانده سابق ارتش افغانستان، به ناگاه همه چیز را از دست می‌دهد. یک اتفاق این ارتشی صاحب زندگی را آواره‌ی سرزمین همسایه می‌کند. بار دیگر داستان صابر و مروانا در اثر یک اتفاق به سادگی تبدیل به سیاه‌ترین تراژدی می‌شود.

چند متر مکعب عشق خشم تاریخی مردمانی را عیان می‌سازد که سال‌ها در کشوری زیسته‌اند که افغانی به مثابه‌ی فحش و ناسزا استعمال شده است. رنج اما تمامی ندارد. درست در لحظه‌ای که فیلم تمام می‌شود و به خودت می‌گویی تمام شد، اشک‌هایت را پیش از روشن شدن چراغ‌ها پاک می‌کنی و وسایلت را جمع و جور می‌کنی که بلند شوی و بروی، کارگردان ضربه‌ی آخر را هم می‌زند؛ با تیتراژ پایانی می‌گوید پایان هم رنج است.

* دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت IT دانشگاه تهران
* دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت شهری دانشگاه تهران