شهرت

بایگانی‌ها سفر - شهرت

سفر به سرزمین سکا ها ۲۶ فروردین ۱۳۹۶

محمدامین نوبهار *

بازار سقز چیزی است مثل بازارهای دیگر شهرها. مثل کناره‌های خیابان‌های شیراز و تهران. و خبری از مال‌های عریض و طویل نیست. آن‌طرف خیابان، پشت ساختمان شورای شهر که بالای مجتمعی در میدان شهر قرار داشت، بازار قدیمی‌تری بود. در بازار، مردهای میانسال با هم دومینو و دامَه بازی می‌کردند.

سفرنامه “سفر به سرزمین سکاها ” را در شماره نهم نشریه شهرت، نشریه ای درباره ی شهر، از دست ندهید.

 

* روزنامه نگار

چاکر شما گودرزی ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵


 چاکر شما گودرزی

چاکر شما گودرزی – ماجرای سفر به بروجرد

امین نوبهار*

ماجرای من و بروجرد کمی با دیگر سفرها تفاوت دارد. دو سال است که تنها یا با دوستان یا با خانواده، ایران را می‌گردم و به هیچ پیشنهاد سفری تا حد امکان «نه» نمی‌گویم؛ سفرهای اتوبوسی ارزان قیمت، تنها به بهانۀ شناخت بیشتر تا پخته شود خامی و الخ. اما بروجرد با دیگر شهرها فرق دارد. رابطه‌ای عاطفی ـ که خب! نمی‌خواهم بیشتر از این بازش کنم ـ باعث می‌شود بروجرد را با دقت بیشتر ببینم و ریزریزِ واقعیت‌های خوب و بدش را رصد کنم.
پیش از آنکه بخواهم دربارۀ چیزها و جاها و آدم‌های بروجرد صحبت کنم، باید این نکته را بگویم که وقتی شما به بروجرد می‌آیید، واقعاً با یک شهر روبرو می‌شوید؛ یک شهر به معنای واقعی و کامل آن. شهری با تاریخ و سنت و گذشته، که تارهای نوشُدگی ده‌ها سال پیش ـ و نه در چند سال اخیر ـ در آن تنیده شده است. با همۀ تقابل‌های سیاسی و طبقات اجتماعی و ساختارهای عمرانی که شهرهای بزرگ‌تر درگیر آنند. این موضوع نه منفی است و نه مثبت. چیزی است که برای هر جامعۀ انسانی ایران دیر یا زود پیش می‌آید و چون بروجرد این مسیر را زودتر از جاهای دیگر شروع کرده، حالا برخلاف بافت روستایی و سادگی آدم‌های شهرهای کناری‌اش، بیشتر درگیر آن فرم پیشرفت ولنگار تهرانی شده است. فکر می‌کنم علت این اتفاق فاصلۀ کوتاه چهار ساعته با تهران و اصفهان، این دو کلانشهر ایران باشد.

چاکر شما گودرزی (2)
مثل هر شهر دیگری وقتی وارد بروجرد می‌شوید، با نشانه‌های تکرارشونده‌ای روبه‌رو می‌شوید که بعدها شما را به یاد آن خواهد انداخت. از نگاه من این نشانه‌ها برای بروجرد در چهار چیز خلاصه می‌شود: دوچرخه، سبیل، فامیلی گودرزی و تمثال آیت‌الله بروجردی.
در مورد دوچرخه و سبیل فکر می‌کنم همین‌قدر توضیح کافی است که وقتی در راسته‌بازارهای شهر قدم می‌زنید به‌کرات با مردان بالای چهل‌ساله‌ای با سبیل‌های مشکی پرکلاغی روبرو می‌شوید که یا دوچرخۀ چینی سوارند یا دوچرخه را کنار بساط فروشگاهشان قفل و زنجیر کرده‌اند. اما دو مورد آخر توضیح بیشتری می‌طلبد. صبح یکی از روزهایی که به بروجرد رسیدم، با یک رانندۀ تاکسی روبرو شدم که خوش‌برخورد بود و در تاریک و روشن صبح، آن وقتی که هیچ‌کس نای صحبت کردن را ندارد و بوی دهان در ماشین می‌پیچد، خیلی خوشحال و سرحال اطلاعات خوبی دربارۀ شهر می‌داد. به مقصد که رسیدیم، شماره‌اش را گرفتم و پرسیدم: «ببخشید. شما آقای؟» گفت: «نوکر شما گودرزی، مسلم گودرزی». همین اتفاق سر ظهر وقتی برای بازدید از تپۀ چغا رفته بودم هم با رانندۀ دیگری به نام «کیوان گودرزی» تکرار شد. حتماً می‌گویید این که عجیب نیست. اما مسلماً وقتی در یک خیابان کوچک به ساختمان پزشکانی برمی‌خورید که سه چهارمِ دکترهایش پسوند گودرزی دارند، قضیه برایتان جدی‌تر می‌شود. این مسئله دربارۀ دفترهای ثبت اسناد و فروشگاه‌ها و نام کوچه‌ها هم صدق می‌کند. در بروجرد اگر در خیابان و در یک نگاه از دختری خوشتان آمد، می‌توانید او را خانم گودرزی صدا کنید و احتمال اینکه او برگردد نزدیک به صددرصد است. این را بر اساس مشاهدات میدانی و نه بر اساس شنیده‌ها می‌گویم. اینجا حتی اگر کسی گودرزی نیست، لابد معظمی گودرزی است یا گودرزنیا و اگر اینها نبود، احتمالاً بروجردی است. با وجود این، اگر بپرسید: «گودرز کیه؟» به احتمال قریب به یقین طرف نمی‌داند از کدام شخصیت شاهنامه ـ که احتمالاً از اجداد اوست ـ صحبت می‌کنید. بار آخری که از تاکسی پیاده می‌شدم، وقتِ پیاده شدن، همین‌جور عادی و نرمال، گفتم: «خیلی ممنون آقای گودرزی!» و طرف درآمد که: «قربان شما». می‌بینید؟ حتی تعجب هم نکرد از اینکه فامیلش را می‌دانم. این‌جا با تقریب بالایی همه گودرزی‌اند و این عجیب نیست.

چاکر شما گودرزی
اما چیز دیگر عکس آیت‌الله بروجردی است، که همه به او ارادت دارند. خانۀ آیت‌الله بروجردی یکی از خانه‌های تاریخی شهر است، که علاوه بر پذیرایی از مهمان‌ها و مسافرها در تمام سال، در ایام خاص هنوز میزبان مراسم‌های آیینی مردم شهر است. آیت‌الله سال‌ها است که رفته، اما امروز حتی جوان‌های شهر عکس او را به دیوار محل کسبشان زده‌اند و او را می‌ستایند. باز هم باید این را بگویم که خیلی از مردم شهر در مورد شخصیتی که خودشان با عنوان «آقای بروجردی» می‌شناسند چیز زیادی نمی‌دانند. همین که او بزرگ است و روزی بر تاریخ ایران اثر مستقیم داشته برای ستایش این مرد کافی است.
در کوچه و خیابان، مردمِ این شهر رئوفانه ناشناس‌ها را راهنمایی می‌کنند. وقتی از کسی آدرسی می‌پرسی، از کسی که آن طرفِ خطِ تلفن است می‌خواهد چند دقیقۀ دیگر تماس بگیرد و وقتش را برای آدرس دادن به تو صرف می‌کند. با این حال، نمی‌توانم بگویم این گفته در مورد همۀ مردم شهر صادق است. مثلاً همان رانندۀ تاکسی خوش‌برخوردی که پیش‌تر از او یاد کردم، مسیر سه‌هزار تومانی را با من ده‌هزار تومان حساب کرد، یا اینکه در مسجد جامع، مردی که چند دقیقه مرا با این بنای تاریخی آشنا کرد سرآخر درآمد که: «ما از مهمون‌هامون یه وجهی هم برای تبرک می‌گیریم!» فکر می‌کنم این بخش از همان شهری شدنی برمی‌خیزد که قبلاً درباره‌اش صحبت کردیم. با وجود این، هزینه‌های زندگی در بروجرد بیشتر به شهرهای کوچک می‌ماند تا کلان‌شهرها. این را از کله‌پاچۀ دستی هفت هزار تومان و تاکسی دربست سه هزار تومانی می‌شود فهمید. در این شهر اگر فرم چهره یا تیپ خاصی نداشته باشید، مثلاً با شلوار کردی نگردید که نشانۀ کردها است یا صحبت کردنتان مدل خرم‌آبادی‌ها نباشد، کسی متوجه نمی‌شود مال این شهر نیستید. در این شهر هر چقدر هم که پوست‌ها از کار و تلاش چروکیده باشد، کسی سیاه‌سوخته یا رنگ‌پریده نیست. هوای مطبوع این شهر جبران مافات می‌کند انگار. چهرۀ مردم اینجا میانگینی از چهره‌های ایرانی است و عموماً حالت خاصی ندارند.
صحبت خرم‌آباد به میان آمد و نمی‌توانم در توصیف بروجرد از رقابت همیشگی این دو شهر چیزی ننویسم. رقابتی که گاهی به تقابل تبدیل شده و پایۀ مناقشات می‌شود. ریشۀ این اتفاق را هم نمی‌دانم، اما چیزی که واضح است این است که در نتیجۀ این رقابت، بروجرد خیابان‌های تمیزتر و ترمینال‌های لوکس‌تر و شهر کامل‌تری به دست آورده که در رفتارهای روزمرۀ مردم هم قابل مشاهده است.
بخش اصلی شهر با یک خیابان سر راست، قدیمی‌ترین محلات را به جدیدترین شهرک‌ها متصل می‌کند. می‌توانم میدان شهدا را، که مرکز شهر است، به عنوان مدل کوچکی از خودِ شهر معرفی کنم. این را از این بابت می‌گویم که بروجرد شهری است که در اثر قرارگیری بر سر یک شاهراه اقتصادی شکل گرفته و رشد کرده است و رونق آن در چند قرن اخیر به خاطر میانجی‌گری‌‌ای است که میان خوزستان و تهران دارد. این قدرت‌گیری آن‌قدر زیاد بوده است که محمدتقی حسام‌السلطنه، شاهزادۀ قاجار، حاکم ولایت بروجرد و مضافات معرفی می‌شده، که مضافاتش شامل استان‌های لرستان و خوزستان بوده است.
بروجرد و خوزستان از برخی لحاظ به هم شبیه‌اند؛ مثلاً خون‌گرمی مردم. اینجا می‌شود دوربین به دست گرفت و در بازار راه رفت و از مردم عکس گرفت. کسی ناراحت نمی‌شود و اکثراً ارتباط برقرار می‌کنند. کسی هم اگر ناراحت باشد از این موضوع، آرام می‌آید کنارت و می‌پرسد: «ببخشید آقا. چرا از من عکس می‌گیرین؟» اگر مثل من به عکاسی اجتماعی علاقه دارید، کافی است کمی حوصله خرج کنید و ارتباط برقرار کنید تا بتوانید از پستوهای مخفی‌ای از زندگی آنها عکس بگیرید که هرکسی اجازۀ عکاسی و یا حتی حضور در آنها را ندارد. از راستۀ تاریخی پشت بازار گرفته تا شبستان نمور مسجد جامع، که درش به روی هرکسی باز نیست، در بروجرد و خوزستان اطلاعات عمومی تاریخی و جغرافیایی به یک میزان پایین است. تفاوت در اعلام نتایج است. در خوزستان مردم جمعیت‌ نفوس و دیگر آمارها را بالاتر از نرمال می‌خوانند و بروجردی‌ها محتاطانه و متحذرانه آمارهای پایین نرمال می‌دهند.
می‌گویند بروجردی‌ها به شهرشان می‌گویند: «شهر فرزانگان». شاید در نظر اول این جمله کمی اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما واقعاً نام برازنده‌ای است. کافی است سری به ویکی‌پدیای این شهر بزنید و ببینید چقدر شخصیت فرهنگی و علمی از آن برخاسته، که هرکدامشان حالا شاخص‌های تخصصشان به شمار می‌آیند. فکر می‌کنم اسم‌های آیت‌الله بروجردی و عبدالحسین زرین‌کوب و مهرداد اوستا و لوریس چکناواریان کافی است برای آن‌که بهتر منظورم را دریابید.
سرآخر اینکه دوست اهل سفری می‌گفت مشکل شهرهای ما این است که نمی‌توانند کارت پستال داشته باشند. نمی‌توان منظری از شهر را ثبت کرد و با یک امضا ارسال کرد به کسی که در دوردست دوستش داری و منتظرت است. شهرها پر شده‌اند از مناظر فلزی و دودگرفته‌ای که کسی نمی‌خواهد با تصویر آن‌ها زندگی کند. بروجرد اما این‌گونه نیست. کوه و رود و دشت‌های سرسبز در کنار سراچه‌های تاریخی و چهره‌های دوست‌داشتنی شهر این فرصت را برای هر مسافری رقم می‌زند که یک عکس ثبت کند و به عنوان کارت پستال شهر، برای کسی پست کند یا بگذارد در صفحۀ شخصی‌اش در شبکه‌ای اجتماعی و کپشن بگذارد که: «باورتون می‌شه اینجا ایرانه؟ :)»

*دانشجوی کارشناسی زیست شناسی دانشگاه چمران

 

یک استکان چای در استانبول
طناز مولایی*

اگر از ایران به قصد گردشگری به استانبول سفر کنید، در فرودگاه آتاتورک فرود خواهید آمد. شما وارد پرجمعیت‌ترین شهر از کشوری مرزی شده‌اید. مرز بین شرق و غرب جهان. پس سفر هیجان‌انگیزی خواهید داشت. تجربه‌ای بین غرب و شرق . اروپا و آسیا. جایی که شما فرود آمده‌اید، در بخش غربی و اروپایی است که بخش توریستی استانبول محسوب می‌شود.

یک نفس راحت ۴ آذر ۱۳۹۴

 یک نفس راحت
سمیرا هاشمی *

احتمالاً در بدو ورودتان به آمل با این شیوه از خوش‌آمدگویی مواجه خواهید شد که «به شهر هزار سنگر خوش آمدید». تصویر آشنای آیت‌الله جوادی آملی را هم بالا یا پایین همین جمله در کنار تصویر دو تن از مشاهیر دیگر شهر می‌بینید. داستان هزار سنگر بودن آمل نه تنها در بدو ورود که احتمالاً تا لحظه خروج از شهر نیز گریبان‌گیرتان خواهد شد؛ زمانی که عزم پایان دادن به سفرتان می‌کنید و به ترمینال فیروزی در مجاورت میدان هزار سنگر می‌روید. این لقب شهر آمل اشاره دارد به واقعه ششم بهمن‌ماه سال ۱۳۶۰٫ راستش را بخواهید چیزی درباره‌اش نمی‌دانستم. حالا می‌خواهید به حساب کم‌سوادی‌ام بگذارید، یا به حساب سن و سال کم و یا تعدد وقایع ماه بهمن. در تقویم جیبی‌ام جلوی تاریخ ششم بهمن‌ماه نوشته شده «سالروز حماسه مردم آمل». ظاهراً حوالی این تاریخ جمعیتی برابر صد نفر از اعضای مسلح «اتحادیه کمونیست‌های ایران» به اسم «سربداران» با اندیشۀ تسخیر آمل وارد شهر می‌شوند. صد نفر مذکور، در جنگل‌های اطراف شهر آمل متمرکز شده بودند و به رسم‌و‌رسوم چریک‌های قیام سیاهکل و با لیستی بلند بالا از دلایل، استقرار در جنگل را به عنوان راهبردشان برگزیده بودند. سربداران، که مردم شهر «جنگلی‌ها» خطابشان می‌کنند، قصد داشتند با این قیام جرقۀ یک شورش همگانی را در کشور بزنند و کار نظام جمهوری اسلامی را به کل یکسره کنند. ظاهراً حسابی هم روی همراهی مردم آمل حساب باز کرده بودند. اما نوشته شده که مردم آمل حماسه‌ای آفریدند نگو و نپرس و آمل را از دست کمونیست‌ها نجات دادند. حالا نمی‌دانم واقعاً حماسه‌ای در کار بوده یا به رسم حماسه‌سازی برای باشکوه‌تر کردن تقویم، حماسه خوانده شده است. توصیه‌ام این است که شما از همان بدو ورودتان حواستان باشد که سر از ماجرای این حماسه از زبان توده در بیاورید و ببینید که ششم بهمن سال شصت در خاطرات جمعی آملی‌ها چه جایی دارد. نه اینکه مثل من تازه پس از بازگشت به وطن فیلتان یاد هندوستان بکند و بخواهید در جراید و کتاب‌ها دنبال ماجرا بگردید. چون تعابیر بسیار است و بازگویی این بخش از تاریخ از اسطوره‌سازی درباره مقاومت مردم تا یک اقدام کاملاً حکومتی و از بالا به پایین متغیر است.

آسمان و زمین رم شلوغ است

آسمان و زمین رم شلوغ است!

*ریحانه یگانه

ساعت حدوداًً ۸:۳۰ شب است که هواپیمای ما در فرودگاه لئوناردو داوینچی شهر رم به زمین می‌نشیند. من که در تمام طول پرواز و خصوصاً هنگام نزدیک‌شدن به زمین، گردن کشیده‌ام تا بتوانم از پنجره‌های کوچک هواپیما تصویر هوایی «چکمۀ اروپایی» را ببینم، هیجان فراوانی دارم تا هرچه زودتر خودم را در خیابان‌های این شهر رؤیایی رها کنم.

خوشبختانه فرودگاه خلوت است و من زودتر از آنچه فکر می‌کردم، درون اتوبوسِ راهیِ هتل جای گرفته‌ام. اما طبق انتظار، فرودگاه خارج از شهر است و هتل ما نیز در باغ‌های انتهایی شهر. چیز زیادی از نگاه‌کردن دستگیرم نمی‌شود، به‌جز کوچه‌باغ‌هایی که ما را به هتل‌های مختلف وصل می‌کند. از پنجرۀ اتاق هتل نگاهی به بیرون می‌اندازم و با خودم فکر می‌کنم چه خوب که هوا تا این حد با ما همکاری می‌کند! لباس‌هایم را آماده می‌کنم و شارژ دوربین را چک می‌کنم و به خواب می‌روم.

نخل و غبار ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

نخل و غبار

سید علی طبائیان*

در اوج ریزگردها در آبادان می چرخم و ناهار ماهی شکم‫پر خورده‌ام که محلی‫ها به محتویاتش حشو (hashu) می‌گویند. ‫آبادان شهری‫ است با حشوها و زایدهایی از جنس ویرانی‫های نیمه‌ی ترمیم‌شده‌ای که دندان روکش طلای زنی میان‫سال را به یاد می‌آورد، وقتی‌که زهرخنده میزند. در طبقه‌ی اول ساختمانی چهار طبقه نظرم را جلب می‫کند. بر طبقه‌ی دوم و سوم اثری جز گلوله‌ی توپ و ترکش و خمپاره نیست. نخل خاک گرفته‌ی بلوار را زینت داده و خودروهای مدل بالا قصد دارند که بگویند این جا منطقه‌ای آزاد است.

در اروندکنار پرسه می‫زنم. دو عنصر ثابت در خانه‫های در مسیر می‌بینم: بشقاب ماهواره و بلوک سیمانی. دومی عنصر غالب مصالح خانه‌ها است. نخل خاک گرفته‌ی آبادان این‫جا تبدیل به نخل‫های بی‫سر و گلوله‌خورده شده است. گاومیش‫ها می‌گذرند و آب اروند گل‌آلود و آن سو در عراق همانند این سو، پرچم‫های سبز و سرخ به اهتزاز در آمده است. گاومیش‫داران و دریانوردان را نمی‫فهمم؛ تردامن به معنی واقعی کلمه‫اند؛ لباسی همیشه خیس از آبی که گهگاه گل‌آلود می‌شود.