شهرت

بایگانی‌ها راه‌نوشت - شهرت

هاژ و واژ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

هاژوواژ

پریسا بزاز *

یک

هربار که با قضاوتِ مثبتِ هیئت راننده و ماشینش سوار تاکسی شخصی می‌شوم، صدای دعوا کردنشان را می‌شنوم. یکی‌شان ساناز و امین را یادآوری می‌کند که در ظواهرِ خیلی بی‌خطرتر از این خفت شده‌اند، که آن راننده/ دزد هم بهره‌ای از عقل برده و اگر هزینه‌اش کارواش و لبخند ملیح و «سلام دخترم» باشد می‌پردازد، آن یکی هم در جواب، قدرتش را در تشخیص لبخندهای اهریمنی و «سلام دخترم»های تقلبی به رخ می‌کشد.
هوا نارنجی است.

شهریار دادگر*

اتوبوس

گوشی‌های هوشمند، فروشنده‌ها و نوازنده‌های دوره‌گرد، پیرمردهای نصیحت‌گر و آن آقایی که بلااستثنا هر دفعه پشت چراغ‌قرمز فاطمی با اصرار از آقای راننده می‌خواهد که درب اتوبوس را قبل ایستگاه باز کند تا پیاده شود، از مهم‌ترین عواملی بوده‌اند که در این سال‌ها باعث شدند دو مفهومِ به ظاهر نامتجانسِ اتوبوس و هدفون برایم پیوندی ناگسستنی داشته باشند.

بهنام نوذری *

ماشین آدم که خراب می‌شود، فرصت کشف‌وشهود و از آن مهم‌تر فرصت تجدید خاطره‌های دوران پیاده‌بودن، اوضاع را تحمل‌پذیر می‌کند. از پشت دکۀ ضلع جنوبی پارک‌وی وارد ایستگاه می‌شوم و بعد از عبور از صورت بی‌لبخند مأمورِ زل‌زدن به چراغ سبزِ روی دستگاه، می‌روم و در ایستگاه خلوت می‌ایستم. اتوبوس که می‌رسد، با کلی محاسبه که ساعت یازده صبح، آفتاب از کدام سمت داخل پنجره می‌آید، تصمیم می‌گیرم وارد قسمت مردانه که بشوم، بروم سمت چپ و بنشینم روی صندلیِ دست چپ کنار پنجره. می‌نشینم. کولۀ سنگینم را روی پایم می‌گذارم و گوشی و کیف پولم را محض احتیاط چک می‌کنم. به خودم یادآوری می‌کنم که سر جمهوری باید بیشتر هم حواسم باشد. از جیبم یک خودکار درمی‌آورم. چشم از ساختمان باشگاه خبرنگاران برمی‌دارم و خیره می‌شوم به ساعدم. سعی می‌کنم رگ‌هایم را پیدا کنم. با خودکار رویشان می‌کشم و پررنگشان می‌کنم.

ما یزدی‌ها ۱ مرداد ۱۳۹۴

 

ما یزدی‌ها | نشریه شهرت |درباره شهر | شماره دوم | شهر و انزوا | گوناگون | راه‌نوشتما یزدی ها

ضحی شریف یزدی*

 

عید که به خانه‌ام در یزد برگشتم، تصمیم گرفتم به محله‌‎های قدیمی شهر بروم و عکس بگیرم. هوا بهاری بود. در طول مسیر از خیابان‌های بافت جدید شهر رد می‌شدم و به ساختمان‌ها نگاه می‌کردم. سمت راستم یک آپارتمان با نمای شیشه‌ای بود و یکی دیگر در کنارش با نمای سنگی. یکی کوتاه و دیگری بلند. یک خانه هم با سقف شیروانی ـ کاملا متناسب با اقلیم شهر یزد! ـ در مسیرم خودنمایی می‌کرد.

به بافت تاریخی شهر رسیدم. در کوچه‌پس‌کوچه‌ها مشغول قدم زدن بودم. من، در میان پیرمردهایی عصا به دست، با کلاه و کت و شلوار و پیرزن‌هایی با چادرهای گل‌گلی و مشکی که در رفت‌وآمد بودند، انگار پوشش متفاوت‌تری داشتم و نگاه سنگین پیرزن‌ها و مردها (کوچک و بزرگ) را حس می کردم.

IMG_20150703_130748

 حبیب دانشور*

خرداد است و فصل امتحانات دانشگاه و هوایی گرم‌تر از هر سال. خورشیدِ سر ظهر هم که عمود، فرق سر را می‌شکافد و گرمایش تا مغز استخوان وارد می‌شود. ده دقیقه‌ای هست کنار خیابان مطهری ایستاده‌ام. از اقبال بلند، حتی یک تاکسی هم رد نمی‌شود که مقصدش هفت‌حوض باشد. با خودم در حال غرولند هستم که یک تاکسی زرد بی‌مسافر بوق می‌زند و با شنیدن نام هفت‌حوض، با تردید می‌ایستد. همین‌که سوار می‌شوم، با لبخند می‌گوید: «باکشُ با بنزین آزاد پر کردما. پولشُ شما باید بدی.»

راننده مردی پنجاه‌ساله است با موهایی سفید و خاکستری، با آتلی که دور گردنش بسته است و چهره‌ای تیره‌رنگ. در ادامه و بعد از اینکه چند مسافرِ سیدخندان را از دست می‌دهد، بازهم لبخندزنان تهدیدم می‌کند: «صد تا صلوات نذر کن که مسافر هفت‌حوض گیرم بیاد، وگرنه سرِ معلم پیاده‌ت می‌کنم.»

از کنارۀ خیابان حرکت می‌کند که مگر مسافری گیرش بیاید. مسافرکش‌های شخصی که جلوتر از او مسافرها را سوار می‌کنند، حسابی کلافه‌اش کرده‌اند. پشت چراغ‌قرمزِ تقاطع خیابان شریعتی، سرش را از شیشه بیرون می‌کند و به یکی از آن‌ها که تقریباً هم‌سن اوست می‌گوید: «آخه بی‌انصاف، تو که بچه‌هاتُ سروسامون دادی و الانم خودت و خانومتی. دو نفر آدم، با حقوق بازنشستگی مگه نمی‌تونین سرکنین که میای نون زن‌وبچۀ من رو که از مسافرکشی درمیاد، آجر می‌کنی؟»

شیما پاکزاد*

سرِ ظهر بود و مترو خلوت‌تر از همیشه. این شد که لازم نبود با باز شدن در، با حالت جهشی و پرشی به همراه سیل جمعیت به سمت داخل یورش ببرم. با حفظ کرامت انسانی، قدم‌زنان به سمت صندلی خالی‌ای رفتم و کنار خانمی نشستم، بی‌آنکه لازم شود سانتیمتری برای نشستن من جابه‌جا شود. آنقدر احساس راحتی و رضایت می‌کردم که حتی کتاب داستانی از کیفم درآوردم و مشغول خواندنش شدم. اما سخت در اشتباه بودم در مورد اینکه صدای دستفروش‌ها مجالی باقی بگذارند برای بالا بردن میانگین زمان مطالعه‌ی کشور. بالاجبار کتاب را بستم و به صدای یکنواخت و شبیه به همِ فروشنده‌هایی که یکی بعد دیگری محصولات خودشان را به مسافران ارائه (یا به بیان بهتر غالب) می‌کردند گوش دادم. لابه لای صدای « خانومااا ساپورت پشمی …»«خانومااا انواع تل و گیره و کیلیپس»، صدای زیر و کودکانه‌ی دختری فال به دست حواسم را از ساپورت و کلیپس پرت کرد. از سر واگن شروع کرده بود و تک‌تک آدم‌های نشسته و ایستاده را مورد خطاب قرار می‌داد که ازش فال بخرند. دختر فال‌فروش همینطور به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. به خودم که آمدم، دیدم بعد دو سه نفر دیگر نوبت من است که چشم توی چشم، مخاطبش شوم. حقیقتاً یکی از سخت‌ترین موقعیت‌هایی که درش قرار گرفته‌ام همین بحث کردن با بچه‌های دستفروش است، وقتی دارند قانعت می‌کنند که باید چیزی ازشان بخری چون گشنه‌اند یا خسته‌اند یا به خدا قسمت می‌دهند یا هر دلیل قانع‌کننده‌ی دیگری دارند. این شد که خواستم قبل از وقوع فاجعه‌ی چشم تو چشم شدن و سر تکان دادن که یعنی ” نمی‌خوام، برو” و احساس ناتوانی و دل‌سنگی، کاری کرده باشم تا دخترک مرا بگذارد و بگذرد. دوباره لای کتاب را باز کردم و خودم را سرگرم خواندنِ هیچ نشان دادم. نوبت به خانم بغل‌دستی من رسید. دختر این بار سؤالی نپرسید، فقط فال را روی کیف‌دستیش، که روی پاهایش بود، و بین دو دستش، که روی کیف بود، جا داد. بعد هم سریع عقب‌عقب رفت تا دست خانم بهش نرسد. همین‌طور که به میله‌ی کنار صندلی روبه‌رو تکیه داده بود، با حالت مظلومانه‌ای به خانم نگاه می‌کرد. مترو ترمز کرد و سرعتش کمتر شد و از حالت نیم‌خیزی که خانم برداشت معلوم بود می‌خواهد این ایستگاه پیاده شود. من، که زیرچشمی داشتم جریان را دنبال می کردم، دیدم با آرامش دست در کیفش کرد و پانصد تومان درآرود و روی صندلی گذاشت. درهای مترو باز شد، کیفش را به شانه انداخت و فال را هم کنار پول گذاشت. از مترو که بیرون رفت برگشت و نگاهی به دختر کرد و گفت:« بازش نکردم، برش دار». دختربچه به سمت صندلی آمد، مکثی کرد، اسکناس پانصدی را برداشت، نگاهی به من انداخت و بدو بدو از در واگن بیرون رفت. درهای مترو که بسته می‌شد، من ماندم و کتابی به دست و فالی دست‌نخورده روی صندلی کنار دستم.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

شیما پاکزاد*

به نظر می‌آمد روز خوبی در پیش باشد. از همان روزهایی که هدفون به گوش، با تماس پایتان به سطح خیابان و حرکت انگشتان در هوا، صدای بوق ظریف و ملیح تاکسی به گوش‌تان می‌خورد. آن هم نه یک پیکان قراضه با کمربند خراب و رادیوی روشن و چهار نفر سرنشین، بلکه یک پژو ۴۰۵ با کمربند سالم و رادیوی خاموش و ۱ نفر راننده به عنوان سرنشین. این شد که با لبخندی به لب و هدفونی به گوش در صندلی جلو جا خوش کردم و با لذت به نوای موسیقی گوش ‌دادم؛ چه می‌دانسم ۱۰۰ متر جلوتر مسافری در انتظار تاکسی است که سرنوشت روز خوبم را تغییر می‌دهد.
چند لحظه بیشتر از ورود مسافر جدید به تاکسی نگذشته بود که با صدای گرم و صمیمی، جمله‌ی “آقا هوای تهران عجب مزخرفی شده‌است” از او برخاست و برخاستن این جمله همانا و شروع یک گپ دوستانه با جواب “حاجی دیگه نمیشه تو این شهر زندگی کردِ” راننده‌ی تاکسی، همان. آنچنان با شور و حرارت و علاقه از هر دری با هم صحبت می‌کردند که جایی برای هدفون من و فولدر سِلِکشن باقی نمانده بود. غضب‌آلودانه، هدفون را از گوش درآورده، سیمش را به دور mp3 پیچیده، در داخل کیفم پرت کرده و به نشانه‌ی اعتراض، از پنجره‌ی کنار دستم به دیگر راننده‌ها چشم‌غره می‌رفتم. اما در کمال ناباوری بعد از چند دقیقه به خودم آمدم و دیدم که با دقت، گوش جان به عرایض آقایان سپرده‌ام. نه اینکه موضوع خاصی جز آب‌وهوا، دولت تدبیر‌و‌امید، قیمت بنزین، شلوغی خیابان‌ها و مسافران بی‌ملاحظه در میان باشد، نه؛ اما لحن دوستانه و پاس‌کاری‌های به موقع‌شان به‌هم و تأییدها و انکارهایشان جذاب بود. گویی دو رفیق قدیمی بعد سال‌ها به هم رسیده و بدون تعلل و درنگ، سر صحبت را با هم باز کرده باشند.