شهرت

بایگانی‌ها گوناگون - شهرت

سفر به سرزمین سکا ها ۲۶ فروردین ۱۳۹۶

محمدامین نوبهار *

بازار سقز چیزی است مثل بازارهای دیگر شهرها. مثل کناره‌های خیابان‌های شیراز و تهران. و خبری از مال‌های عریض و طویل نیست. آن‌طرف خیابان، پشت ساختمان شورای شهر که بالای مجتمعی در میدان شهر قرار داشت، بازار قدیمی‌تری بود. در بازار، مردهای میانسال با هم دومینو و دامَه بازی می‌کردند.

سفرنامه “سفر به سرزمین سکاها ” را در شماره نهم نشریه شهرت، نشریه ای درباره ی شهر، از دست ندهید.

 

* روزنامه نگار

هنوز سر جاشه ۱۷ خرداد ۱۳۹۵

سمیرا هاشمی داستان
فرانک توتونچی *

(بر اساس گزارشی از سمیرا هاشمی دربارۀ یکی از مغازه‌داران چهارراه منصور تبریز)

پایش را تکان می‌دهد. کوله را به بغل پایش چسبانده و هر چند ثانیه یک بار، به تابلوی اعلانات پروازهای خروجی فرودگاه آتاتورک استانبول نگاه می‌اندازد تا پرواز تبریز اعلام شود. برای یک ساکن سابق تبریز، «تورکیش ایرلاین» موهبت بزرگی است که شکنجۀ فرودگاه امام را کم می‌کند. فرودگاه امام ترسناک‌ترین جای ایران است ـ مخوف، ته دنیا.

چند سال است برنگشته؟ از آوریل سال ۲۰۱۳ تا ژانویه ۲۰۱۶٫ سه سال؟ چهار سال؟ هجده سال؟ هزار سال؟ حساب از دستش خارج است و توالی اعداد خسته‌اش می‌کند. همه چیز خسته‌اش می‌کند.

چرا رفت؟

  • رفت که دنیا را ببیند، که کشف کند، که تلف نشود. که پی‌اچ‌دی رشتۀ آبگوشتی و در عین حال دهن‌پرکنی توی دانشگاه دهن پرکن‌تری بگیرد، تا زندگی بی‌حاصلش به لعنت خدا بیرزد.

کجاست؟

  • جایی گرم که برف نیست. آنقدر گرم که برف را فقط در کتاب‌هایش نشان داده‌اند.

چند سال است برف ندیده؟ چهار سال؟ هجده سال؟ هزار و چهارصد سال؟ از زمان ماموت‌ها تا الآن؟ حافظۀ تاریخی‌اش یاری نمی‌کند و برگشت به نوستالژی درد دارد. زخم درد دارد. دیدن و دوباره دیدن درد دارد. عوض شدن درد دارد. عوض نشدن بیشتر درد دارد. در جا زدن خودکشی وحشتناک و بی‌حاصلی است که درد دارد. همه چیز، هر قدمی، هر گامی درد دارد.

چشم‌هایش را می‌بندد و به نقطۀ روشنی در ذهنش فکر می‌کند ـ به درخت توت حیاط خانه‌شان، به کوه‌های قرمز عینالی، به آبمیوه‌فروشی لوکس و چهارراه منصور. چند بار مسیر آبرسان تا میدان ساعت را پیاده رفته و برگشته که هوا بخورد؟ که سرما بخورد؟ که سرما آشفتگی ذهنش را منقبض کند؟ که سیال ذهنش جامد شود؟ چند بار تا آبمیوۀ لوکس پیاده رفته و برگشته تا شیرموز ثعلب‌داری بخورد که ذهنش را بشورد و پایین ببرد؟ کِی بود؟ شیرموز ثعلب‌دار دواست؟ چرا آمریکای بزرگ به عنوان داروی ضد‌افسردگی کشفش نکرده؟ چرا در بسته‌بندی پزشکی با برچسب «با احتیاط حمل شود»، «ارزش پزشکی و ضد استرس دارد» در دراگ‌استورهای یو.اس.اِی عرضه نمی‌شود؟

پرواز تبریز اعلام می‌شود. کوله را برمی‌دارد و به سمت درهای خروجی می‌رود. بوتش را درمی‌آورد، کوله‌اش را خالی می‌کند، همه چیز را بیرون می‌ریزد و از ایست‌بازرسی رد می‌شود. هزار و چهارصد کیلومتر لعنتی دیگر مانده. تنها هزار و چهارصد کیلومتر.

خودش خواسته بود که صندلی کنار پنجره را بگیرد. دیدن ابرها، دیدن شهرها از بالا هنوز هم هیجان‌زده‌اش می‌کند. حالا که سی‌ساله است، از تفریحاتش دیدن شهرهایی است که شتاب‌زده از رویشان رد شده، شهرهایی که وقت نکرده در آنها ریشه بیندازد، ریشه‌ای که نداشت. ریشه لق شد و افتاد. تبریز اما واضح‌ترین خاطرۀ ذهنش است. در تبریز به دنیا آمد، جوانی کرد و نمرد. جایی خواهد مُرد میلیون‌ها کیلومتر دورتر از استخر شاه‌گلی. میلیون‌ها کیلومتر دورتر از میدان ساعت. میلیون‌ها کیلومتر دورتر از تربیت و میلیون‌ها کیلومتر دورتر از وادی رحمت. جایی که پدرش دفن شده است.

  • ـ ببخشین… آقا ببخشین. صندلیتون همینه؟ ببخشین … می‌شنوین؟

دختری جوان با چشم‌هایی روشن دست تکان می‌دهد و صدایش می‌کند. به سبک هیچ‌هایکِرها، رنگی‌رنگی پوشیده و صدایش می‌کند. همۀ دخترهایی که در اینستاگرام ایرانی‌ها می‌بیند هیچ‌هایکر شده‌اند.

  • + بله همینه. خودم کنار پنجره گرفتم.
  • ـ میشه با من عوضش کنین؟ میخوام کنار پنجره بشینم. دفعۀ اوله با هواپیما می‌رم تبریز. میخوام از بالا ببینمش.
  • + آخه من خودمم برا همین کنار پنجره گرفتم … شهرو خیلی وقته ندیدم.
  • ـ ینی تبریزی نیستین؟
  • + هستم. شهرو خیلی وقته ند… . باشه بیاین جاتونو با من عوض کنین.

دختر خوشحال و خندان به سمت پنجره می‌رود و پسر در صندلی بغلی می‌نشیند.

دختر لاینقطع حرف می‌زند. از همه چیز می‌گوید. شرق را به غرب می‌دوزد و می‌گوید. پسر بی‌قرار پا را تکان می‌دهد. کلافه نیست. کلافه هست. قسمت‌هایی از صدای دختر را می‌شنود. قسمتی به جای نامعلومی در گذشته پرتابش می‌کند. می‌شنود که دختر معماری دانشگاه هنر اسلامی تبریز می‌خواند. سال سه. عشق عکاسی و مسافرت است. عشق همه چیز است. چند سالش است؟

  • ـ بیست‌ویک سال.

پسر دهانش را مثل ماهی باز می‌کند و می‌بندد. دختر هیجان‌زده است. دنیا تازه است و همه چیز به او لبخند می‌زند. تصمیمات گره‌های کوری نیستند که به هیچ جا ختم نشوند. بیست‌ویک سالگی خودش را به یاد می‌آورد. از دانشکدۀ معماری در مقصودیه شروع می‌کرد و پیاده راه می‌رفت، دست در جیب، «دایر استریتس»۱ در گوش، «عالیم قاسمف»۲ در گوش، بال‌های عقاب عمارت شهرداری باز و او بی‌تفاوت به سمت چهار راه منصور راه می‌افتاد و به روزی فکر می‌کرد که از آنجا فرار کند، روزی که کشف کند، روزی که برود.

ریزبه‌ریز مسیر را فکر می‌کند. موزۀ اصلی شهر. موزۀ …. . خشکشویی آیلار. مسجد کبود … مسجد کبود. مسجد کبود نیست. محو است. مسجد کبود محو نمی‌شود. زلزلۀ سالیان سال را دوام آورده. چرا مسجد را به یاد نمی‌آورد؟

دختر حرف می‌زند. صدای دختر نیست. یک آن می‌پرسد:

  • + مسجد کبود هنوز هس؟

از حماقت سؤالش خجالت می‌کشد. مسجد کجا می‌تواند رفته باشد؟ پرواز کند؟ کوچ کند؟ ییلاق کند؟

  • ـ ینی چی؟ معلومه که هنوز هس.
  • + یادم نمیادش.
  • ـ چیشو یادت نمیاد؟ (متوجه نیست کی در حرف‌ها ضمیر جمع به مفرد تبدیل شد)
  • + جلوشو، حدودشو، مسیرشو، نمی‌تونم تجسمش کنم.
  • ـ چن وقته رفتی؟
  • + حدوداً شش سال. (نباید شش سال باشد. قاعدتاً کم‌تر است. حساب نمی‌تواند بکند. انگار تابع ناپیوسته‌ای است که امکان انتگرال‌گیری ندارد)
  • ـ صب کن ببینم. تو بودی که چهارراه منصور رو خراب کردن؟
  • چهارراه منصور… (خود بیست‌ویک ساله‌اش را به یاد می‌آورد. خود پانزده ساله. خود هشت ساله. هزار بار از چهارراه رد شده بود. چهارراه تنگ بود. قسمت قدیمی‌تر شهر را به قسمت نوتر می‌دوخت. بالاتر به ششگلان می‌خورد. چطور خراب شده؟ چطور ممکن است نباشد؟)
  • + ینی چی خراب شده؟ مگه خرابش کردن؟ من نمی‌دونستم.
  • ـ وایییی ندیدی تو! خب کسی که به آدم پای تلفن نمی‌گه راستی خیابونو خراب کردن، وقتی یه جا دیگه زندگی می‌کنه. برای همینه یادت نمیاد. چون اون سالا که تو رفتی شروع کرده بودن تخریبو. ببین انقد عوض شده که ما هر بار که یه ماه تبریز نباشیم برگردیم، شهرو نمی‌شناسیم. همه دور مسجد کبود رو خالی کردن و پاساژ و بازار ساختن. باید ببینی انقد بلند شده همه چی.

(چرا به آدمی که رفته از تغییر شهرها نمی‌گویند؟ حافظه لنگ می‌زند. تصویر می‌پرد. باید بگویند. باید از حال شهر برای آنها که رفته‌اند بگویند.)

  • + بلند شده؟ مگه مسجد کبود بلندی می‌خواد دورش؟ پاساژ برا چی؟ مگه تبریز کم پاساژ داره؟ تربیت بود دیگه. همش مغازه.
  • ـ تربیتم پاساژ ساختن توش تازه یه عالمه. یه پاساژ داره همه چیزش نوءِ نوئه.
  • + تو مسیر جاده ابریشم پاساژ جدید ساختن؟ کجاش؟ سمت خونه «کلکته‌چی»؟
  • ـ کلکته‌چی رو نمیدونم. ولی یکم پایین‌تر از اون کفاشی قدیمیه‌س که توش پُر کفشه.

پسر پرتاب می‌شود به سال‌های آخر دهۀ دوم زندگی‌اش … «اُغول بو باشماخ دا سَنه باشماخ اولماز. من دوزدَرم. اما بی تازاسین آل. بو اولماز»۳… صدای کفاش است. چطور صدای کفاش را به یاد می‌آورد اما چهارراه منصور را نه …؟ نفس راحتی می‌کشد.

  • + پس کفاشی هنوز هس.
  • ـ آره، هنوز هس. اگه تبریزو خیلی وقته ندیدی چهارراه منصور خیلی عوض شده. وسطش یه مجموعۀ تجاری زدن که اسمش عتیقه فک کنم. هنوز راه نیفتاده. از پایینم راه داره به پارکینگ. یه فرش بزرگ …
  • + مجموعه تجاری؟ کجاش؟ جا نداش که.
  • ـ ببین همۀ خونه‌های اون وسط رو خراب کردن. فقط یه مسجد مونده و یه مغازه.
  • + مغازۀ چی؟ (حریص خاطرات تصویری‌اش را ورق می‌زند. پرچم فروش‌ها. لوازم کوه فروش‌ها. ماهی فروش‌ها. آهن فروش‌ها. مس فروش‌ها. خواربار فروش‌ها. عمده فروش‌ها. بنکدارها. درخت‌ها. جوب‌های بزرگ. برف. سرما … «اُغول حاواسین هاردادی؟»۴)
  • ـ یه مسگریه.

(سریع به عقب برمی‌گردد و تصویر را مرور می‌کند. مغازه‌ای نزدیک مسجد. لوله‌های بخاری در ویترینش پیداست. مرد را دیده بود … مرور می‌کند … مرور می‌کند …)

  • + مسگریه مونده؟ چجوری؟
  • ـ آخ آخ … خیلی ماجرایی بود. خیلییی. من از دوستای دیگه‌م شنیدم. می‌گن مغازه رو خالی نمی‌کنه بیاد بیرون. میگه اینجا مغازه‌مه. ما همه اینجا کار کردیم، چطور ول کنیم بریم.

(قیافه‌اش … «اُغول حاواسین هاردادی؟» … مغازه … کار … ریشه … مگر ریشه را می‌توان برید؟ به کجا رفت؟ به کجا برد؟ وادی رحمت؟)

  • + ینی بش اجازه دادن بمونه؟
  • ـ نه. ببین خالی نمی‌کنه. من خودم نبودما. بچه‌ها رفته بودن باهاش حرف زده بودن. اون جور که من شنیدم و یادمه اینجوریه که …

(قیافه‌اش؟ مغازه را یادش است. مردی را یادش است. داد می‌زد «اُغول حاواسین هاردادی؟»)

  • + تعریف کن کامل.
  • ـ ببین مثکه مغازۀ این پیرمرد افتاده بوده تو طرح. همون وسط چهارراه منصور بوده. بعد بهش میگن بیا این مغازه رو با مغازۀ سر پیچ عوض کن. یه پولی هم می‌خواستن ازش بگیرن و اون مغازه رو بدن بهش. می‌دونی کجا رو می‌گم؟ خب این میگه مغازۀ من بَرش بیشتره، جاشم بهتره. حالا باید هم مغازه‌ام رو بدم هم دستی یه پولی؟ می‌گه از این پول بگذرین من جابه‌جا می‌شم. قبول نمی‌کنن. مثکه ده ساله داره میاد میره بش نمیدن. هی از اینجا رفته اونجا بهش هیچی ندادن. اومده تهران رفته دادگستری ندادن. رفته شهرداری ندادن. گفته بابا اینجا سند دو سر قفل داره، ما همه پدر و پدربزرگ اینجا کار کردیم، آبا اجدادی. گفتن باشه. سر دووندنش. میدونی که چجورین شهرداری و اینا. باید خود پیرمرده رو ببینی.

(«اُغول حاواسین هاردادی؟» … تکیده. کم‌حرف. کم‌حوصله. از فرم بازاری‌هایی که به خوبی در تبریز شناخته می‌شوند. سال‌ها و سال‌ها در مغازه‌های پدری کار کرده‌اند. عینک دور فلزی قدیمی به چشم دارد.)

زیر لب می‌گوید: دیدمش.

  • ـ دیدیش؟؟؟ یادته؟!
  • + یادمه … (یادش می‌آید … هدفون‌های کرتیو را داخل گوش کرده و دست‌ها در جیب بی‌هوا در خیابان قدم می‌زند. از میدان ساعت شروع کرده به سمت آبرسان. نمی‌داند کجای مسیر است. جوب پر عمقی است. برف باریده. برف شل شده. جوب از آب شَپه می‌زند. آب بیرون می‌ریزد. آشغال بیرون می‌ریزد. حواسش نیست. پایش را بی‌هوا جایی می‌گذارد که باید پل باشد ولی نیست. زیر پا خالی می‌شود و تا کمر توی جوب پر آب می‌افتد. پیرمردی بدو از مغازه بیرون می‌آید. چیزی نمی‌شنود. هدوفن لعنتی گوشش را پر کرده. پیرمرد را می‌بیند که به سمتش می‌دود. دهانش را می‌بیند که تند تند حرکت می‌کند. انگار داد می‌زند. پیرمرد جلو می‌آید و زیر بازویش را می‌گیرد و به سختی بیرونش می‌کشد. هدفون را از گوشش در می‌آورد … لب‌های مرد صدا می‌گیرند … «اُغول حاواسین هاردادی؟» … «ایستیسَن اُلدورَسَن اُزووی؟ حاواسیز یوخدو دا. او زهرمارلیخ موبایل دا نه وار؟»۵… پسر را خیس و آبچکان به مغازه می‌برد و زیر لب غر می‌زند … «اُغول جیم‌جیلاخ سان! چای وریم بیلَوَه؟»۶
  • حاج آقا ایستَمَز.۷
  • یا نَمَنَه ایستَمَز؟ اوله‌جاخسان. او نَمَنَدی گولاغ آسیسان؟ بَه نیه بوجور بحال سان؟ جوان سیز دا … ایندی هر شی ایستیسیز. بیراز آرام دبشین … دوزَلَر.۸)

صدای دختر به هواپیما برمی‌گرداندنش.

  • ـ سکته کرده به خاطر مغازه. رفته آنژیو … . می‌گه کجا بریم؟ شهرو دارین خراب می‌کنین که چی؟ همه چی رو دارین خراب می‌کنین! می‌گه انقد وایمیستم اینجا تا بیان رو سرم خراب کنن یا مالمونو به حق بدن … . ای وایییی ببین رسیدیم … ببین ببین … شاهگلی دیده میشه.

چشم‌های پسر پر است. نوستالژی درد دارد. رفتن درد دارد. ریشه را کندن درد دارد. ریشه نداشتن درد دارد. چشمانش را می‌بندد. از دختر می‌پرسد:

  • + پس خودش هنوز تو مغازه هس؟
  • ـ آره آره بری می‌بینیش.

هواپیما اعلام ورود به فرودگاه شهید مدنی تبریز را می‌کند. دختر هیجان‌زده پا می‌شود و می‌ایستد. از پسر خداحافظی می‌کند. پسر جزء آخرین نفرات، سنگین به سمت در حرکت می‌کند. به در که می‌رسد سوز هوای تبریز به صورتش می‌خورد. بوی برف می‌آید. آرام می‌شود.

که کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر را با او شناختم.

[۱] Dire Straits

[۲] Alim Qasimov

[۳]  پسر این کفش دیگه برای تو کفش نمیشه. من برات درستش می‌کنم اما یه تازه‌اش رو بخر. این نمیشه.

[۴]  پسر حواست کجاست؟

[۵]  میخوای خودتو بکشی؟ حواس ندارین دیگه. تو اون موبایل زهرماری چی هس؟

[۶]  خیس خیسی. چای می‌خوای؟

[۷]  نمی‌خواد حاج آقا.

[۸] یعنی چی که نمی‌خواد؟ می‌میری. اون چیه داری گوش میدی؟ پس چرا انقدر بی‌حالی؟ جوونین دیگه … الان همه چیز می‌خواین. الان یکم آروم باشین … درست میشه همه چی.

* دانشجوی دکتری عمران ، مدیریت منابع آب دانشگاه امیرکبیر

شماره هفتم – درباره ی شهر – نشریه شهرت – شهذ و مهاجرت – ( هنوز سر جاشه )

هاژ و واژ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

هاژوواژ

پریسا بزاز *

یک

هربار که با قضاوتِ مثبتِ هیئت راننده و ماشینش سوار تاکسی شخصی می‌شوم، صدای دعوا کردنشان را می‌شنوم. یکی‌شان ساناز و امین را یادآوری می‌کند که در ظواهرِ خیلی بی‌خطرتر از این خفت شده‌اند، که آن راننده/ دزد هم بهره‌ای از عقل برده و اگر هزینه‌اش کارواش و لبخند ملیح و «سلام دخترم» باشد می‌پردازد، آن یکی هم در جواب، قدرتش را در تشخیص لبخندهای اهریمنی و «سلام دخترم»های تقلبی به رخ می‌کشد.
هوا نارنجی است.

آنتی حیوانیسم ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

آنتی حیوانیسم
شیما پاکزاد *

تصور کنید در یک روز آفتابی خرامان‌خرامان در حال راه رفتن‌اید و از نسیم ملایمی که به صورتتان می‌خورد لذت می برید. ناگهان تماس پای کسی را با پهلوی خود احساس می‌کنید و چهار‌ـ پنج متری به هوا می‌پرید.

چاکر شما گودرزی ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵


 چاکر شما گودرزی

چاکر شما گودرزی – ماجرای سفر به بروجرد

امین نوبهار*

ماجرای من و بروجرد کمی با دیگر سفرها تفاوت دارد. دو سال است که تنها یا با دوستان یا با خانواده، ایران را می‌گردم و به هیچ پیشنهاد سفری تا حد امکان «نه» نمی‌گویم؛ سفرهای اتوبوسی ارزان قیمت، تنها به بهانۀ شناخت بیشتر تا پخته شود خامی و الخ. اما بروجرد با دیگر شهرها فرق دارد. رابطه‌ای عاطفی ـ که خب! نمی‌خواهم بیشتر از این بازش کنم ـ باعث می‌شود بروجرد را با دقت بیشتر ببینم و ریزریزِ واقعیت‌های خوب و بدش را رصد کنم.
پیش از آنکه بخواهم دربارۀ چیزها و جاها و آدم‌های بروجرد صحبت کنم، باید این نکته را بگویم که وقتی شما به بروجرد می‌آیید، واقعاً با یک شهر روبرو می‌شوید؛ یک شهر به معنای واقعی و کامل آن. شهری با تاریخ و سنت و گذشته، که تارهای نوشُدگی ده‌ها سال پیش ـ و نه در چند سال اخیر ـ در آن تنیده شده است. با همۀ تقابل‌های سیاسی و طبقات اجتماعی و ساختارهای عمرانی که شهرهای بزرگ‌تر درگیر آنند. این موضوع نه منفی است و نه مثبت. چیزی است که برای هر جامعۀ انسانی ایران دیر یا زود پیش می‌آید و چون بروجرد این مسیر را زودتر از جاهای دیگر شروع کرده، حالا برخلاف بافت روستایی و سادگی آدم‌های شهرهای کناری‌اش، بیشتر درگیر آن فرم پیشرفت ولنگار تهرانی شده است. فکر می‌کنم علت این اتفاق فاصلۀ کوتاه چهار ساعته با تهران و اصفهان، این دو کلانشهر ایران باشد.

چاکر شما گودرزی (2)
مثل هر شهر دیگری وقتی وارد بروجرد می‌شوید، با نشانه‌های تکرارشونده‌ای روبه‌رو می‌شوید که بعدها شما را به یاد آن خواهد انداخت. از نگاه من این نشانه‌ها برای بروجرد در چهار چیز خلاصه می‌شود: دوچرخه، سبیل، فامیلی گودرزی و تمثال آیت‌الله بروجردی.
در مورد دوچرخه و سبیل فکر می‌کنم همین‌قدر توضیح کافی است که وقتی در راسته‌بازارهای شهر قدم می‌زنید به‌کرات با مردان بالای چهل‌ساله‌ای با سبیل‌های مشکی پرکلاغی روبرو می‌شوید که یا دوچرخۀ چینی سوارند یا دوچرخه را کنار بساط فروشگاهشان قفل و زنجیر کرده‌اند. اما دو مورد آخر توضیح بیشتری می‌طلبد. صبح یکی از روزهایی که به بروجرد رسیدم، با یک رانندۀ تاکسی روبرو شدم که خوش‌برخورد بود و در تاریک و روشن صبح، آن وقتی که هیچ‌کس نای صحبت کردن را ندارد و بوی دهان در ماشین می‌پیچد، خیلی خوشحال و سرحال اطلاعات خوبی دربارۀ شهر می‌داد. به مقصد که رسیدیم، شماره‌اش را گرفتم و پرسیدم: «ببخشید. شما آقای؟» گفت: «نوکر شما گودرزی، مسلم گودرزی». همین اتفاق سر ظهر وقتی برای بازدید از تپۀ چغا رفته بودم هم با رانندۀ دیگری به نام «کیوان گودرزی» تکرار شد. حتماً می‌گویید این که عجیب نیست. اما مسلماً وقتی در یک خیابان کوچک به ساختمان پزشکانی برمی‌خورید که سه چهارمِ دکترهایش پسوند گودرزی دارند، قضیه برایتان جدی‌تر می‌شود. این مسئله دربارۀ دفترهای ثبت اسناد و فروشگاه‌ها و نام کوچه‌ها هم صدق می‌کند. در بروجرد اگر در خیابان و در یک نگاه از دختری خوشتان آمد، می‌توانید او را خانم گودرزی صدا کنید و احتمال اینکه او برگردد نزدیک به صددرصد است. این را بر اساس مشاهدات میدانی و نه بر اساس شنیده‌ها می‌گویم. اینجا حتی اگر کسی گودرزی نیست، لابد معظمی گودرزی است یا گودرزنیا و اگر اینها نبود، احتمالاً بروجردی است. با وجود این، اگر بپرسید: «گودرز کیه؟» به احتمال قریب به یقین طرف نمی‌داند از کدام شخصیت شاهنامه ـ که احتمالاً از اجداد اوست ـ صحبت می‌کنید. بار آخری که از تاکسی پیاده می‌شدم، وقتِ پیاده شدن، همین‌جور عادی و نرمال، گفتم: «خیلی ممنون آقای گودرزی!» و طرف درآمد که: «قربان شما». می‌بینید؟ حتی تعجب هم نکرد از اینکه فامیلش را می‌دانم. این‌جا با تقریب بالایی همه گودرزی‌اند و این عجیب نیست.

چاکر شما گودرزی
اما چیز دیگر عکس آیت‌الله بروجردی است، که همه به او ارادت دارند. خانۀ آیت‌الله بروجردی یکی از خانه‌های تاریخی شهر است، که علاوه بر پذیرایی از مهمان‌ها و مسافرها در تمام سال، در ایام خاص هنوز میزبان مراسم‌های آیینی مردم شهر است. آیت‌الله سال‌ها است که رفته، اما امروز حتی جوان‌های شهر عکس او را به دیوار محل کسبشان زده‌اند و او را می‌ستایند. باز هم باید این را بگویم که خیلی از مردم شهر در مورد شخصیتی که خودشان با عنوان «آقای بروجردی» می‌شناسند چیز زیادی نمی‌دانند. همین که او بزرگ است و روزی بر تاریخ ایران اثر مستقیم داشته برای ستایش این مرد کافی است.
در کوچه و خیابان، مردمِ این شهر رئوفانه ناشناس‌ها را راهنمایی می‌کنند. وقتی از کسی آدرسی می‌پرسی، از کسی که آن طرفِ خطِ تلفن است می‌خواهد چند دقیقۀ دیگر تماس بگیرد و وقتش را برای آدرس دادن به تو صرف می‌کند. با این حال، نمی‌توانم بگویم این گفته در مورد همۀ مردم شهر صادق است. مثلاً همان رانندۀ تاکسی خوش‌برخوردی که پیش‌تر از او یاد کردم، مسیر سه‌هزار تومانی را با من ده‌هزار تومان حساب کرد، یا اینکه در مسجد جامع، مردی که چند دقیقه مرا با این بنای تاریخی آشنا کرد سرآخر درآمد که: «ما از مهمون‌هامون یه وجهی هم برای تبرک می‌گیریم!» فکر می‌کنم این بخش از همان شهری شدنی برمی‌خیزد که قبلاً درباره‌اش صحبت کردیم. با وجود این، هزینه‌های زندگی در بروجرد بیشتر به شهرهای کوچک می‌ماند تا کلان‌شهرها. این را از کله‌پاچۀ دستی هفت هزار تومان و تاکسی دربست سه هزار تومانی می‌شود فهمید. در این شهر اگر فرم چهره یا تیپ خاصی نداشته باشید، مثلاً با شلوار کردی نگردید که نشانۀ کردها است یا صحبت کردنتان مدل خرم‌آبادی‌ها نباشد، کسی متوجه نمی‌شود مال این شهر نیستید. در این شهر هر چقدر هم که پوست‌ها از کار و تلاش چروکیده باشد، کسی سیاه‌سوخته یا رنگ‌پریده نیست. هوای مطبوع این شهر جبران مافات می‌کند انگار. چهرۀ مردم اینجا میانگینی از چهره‌های ایرانی است و عموماً حالت خاصی ندارند.
صحبت خرم‌آباد به میان آمد و نمی‌توانم در توصیف بروجرد از رقابت همیشگی این دو شهر چیزی ننویسم. رقابتی که گاهی به تقابل تبدیل شده و پایۀ مناقشات می‌شود. ریشۀ این اتفاق را هم نمی‌دانم، اما چیزی که واضح است این است که در نتیجۀ این رقابت، بروجرد خیابان‌های تمیزتر و ترمینال‌های لوکس‌تر و شهر کامل‌تری به دست آورده که در رفتارهای روزمرۀ مردم هم قابل مشاهده است.
بخش اصلی شهر با یک خیابان سر راست، قدیمی‌ترین محلات را به جدیدترین شهرک‌ها متصل می‌کند. می‌توانم میدان شهدا را، که مرکز شهر است، به عنوان مدل کوچکی از خودِ شهر معرفی کنم. این را از این بابت می‌گویم که بروجرد شهری است که در اثر قرارگیری بر سر یک شاهراه اقتصادی شکل گرفته و رشد کرده است و رونق آن در چند قرن اخیر به خاطر میانجی‌گری‌‌ای است که میان خوزستان و تهران دارد. این قدرت‌گیری آن‌قدر زیاد بوده است که محمدتقی حسام‌السلطنه، شاهزادۀ قاجار، حاکم ولایت بروجرد و مضافات معرفی می‌شده، که مضافاتش شامل استان‌های لرستان و خوزستان بوده است.
بروجرد و خوزستان از برخی لحاظ به هم شبیه‌اند؛ مثلاً خون‌گرمی مردم. اینجا می‌شود دوربین به دست گرفت و در بازار راه رفت و از مردم عکس گرفت. کسی ناراحت نمی‌شود و اکثراً ارتباط برقرار می‌کنند. کسی هم اگر ناراحت باشد از این موضوع، آرام می‌آید کنارت و می‌پرسد: «ببخشید آقا. چرا از من عکس می‌گیرین؟» اگر مثل من به عکاسی اجتماعی علاقه دارید، کافی است کمی حوصله خرج کنید و ارتباط برقرار کنید تا بتوانید از پستوهای مخفی‌ای از زندگی آنها عکس بگیرید که هرکسی اجازۀ عکاسی و یا حتی حضور در آنها را ندارد. از راستۀ تاریخی پشت بازار گرفته تا شبستان نمور مسجد جامع، که درش به روی هرکسی باز نیست، در بروجرد و خوزستان اطلاعات عمومی تاریخی و جغرافیایی به یک میزان پایین است. تفاوت در اعلام نتایج است. در خوزستان مردم جمعیت‌ نفوس و دیگر آمارها را بالاتر از نرمال می‌خوانند و بروجردی‌ها محتاطانه و متحذرانه آمارهای پایین نرمال می‌دهند.
می‌گویند بروجردی‌ها به شهرشان می‌گویند: «شهر فرزانگان». شاید در نظر اول این جمله کمی اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما واقعاً نام برازنده‌ای است. کافی است سری به ویکی‌پدیای این شهر بزنید و ببینید چقدر شخصیت فرهنگی و علمی از آن برخاسته، که هرکدامشان حالا شاخص‌های تخصصشان به شمار می‌آیند. فکر می‌کنم اسم‌های آیت‌الله بروجردی و عبدالحسین زرین‌کوب و مهرداد اوستا و لوریس چکناواریان کافی است برای آن‌که بهتر منظورم را دریابید.
سرآخر اینکه دوست اهل سفری می‌گفت مشکل شهرهای ما این است که نمی‌توانند کارت پستال داشته باشند. نمی‌توان منظری از شهر را ثبت کرد و با یک امضا ارسال کرد به کسی که در دوردست دوستش داری و منتظرت است. شهرها پر شده‌اند از مناظر فلزی و دودگرفته‌ای که کسی نمی‌خواهد با تصویر آن‌ها زندگی کند. بروجرد اما این‌گونه نیست. کوه و رود و دشت‌های سرسبز در کنار سراچه‌های تاریخی و چهره‌های دوست‌داشتنی شهر این فرصت را برای هر مسافری رقم می‌زند که یک عکس ثبت کند و به عنوان کارت پستال شهر، برای کسی پست کند یا بگذارد در صفحۀ شخصی‌اش در شبکه‌ای اجتماعی و کپشن بگذارد که: «باورتون می‌شه اینجا ایرانه؟ :)»

*دانشجوی کارشناسی زیست شناسی دانشگاه چمران

 

پایتخت بی چهرگان
شهریار دادگر *

نانواییِ خلوتی در میانۀ یک راه روستایی پر از درخت. ساعات اولیۀ صبح است و صدای نوایی گیلکی از رادیوی کهنۀ نانوایی به گوش می‌رسد. تنها مشتری نانوایی پیرمردی تنهاست که به دوردست‌ها خیره شده و غرق در افکار خودش است. این اولین تصویری است که در «احتمال باران اسیدی» با آن مواجه می‌شویم: تصویری آرام از زندگی در یک شهر کوچک شمالی.

پرسه در دهه پنجاه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

– ده‌ونک؟

– بیا بالا.

از جلوی دانشگاه الزهرا و یکی دو تا دبستان پسرانه رد می‌شویم. حدوداً سه‌ـ چهار دقیقه راهِ ظاهری از ونک تا ده‌ونک، اما سال‌ها فاصله باطنی. اضافه شدن واژه دو حرفی «دِه» به ابتدای نام «ونک» مختصات را سراپا دگرگون می‌کند. از تاکسی پیاده می‌شوم. صدای پرنده‌ها فضا را پر می‌کند. ده‌ونک مدرن نیست و به اندازه محله‌های پیرامونش ساختمان‌های لوکس و بلند و فروشگاه‌های شیک و بزرگ ندارد. این و پیرزن‌هایی که با چادرهای گل‌دار جلوی درب‌های سبز و آبی رنگِ خانه‌های حیاط‌دارشان نشسته‌اند و معلوم نیست فکرشان چند صد کیلومتر دورتر از آنجا سیر می‌کند نخستین تصویری است که از این محله در ذهنم شکل می‌گیرد.

بگو سیب یک بار دیگر خانه ات آباد بگو سیب

سحر مهرابی*

هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که وقتی من لَم می‌دادم روی مبل و چشمام رو می‌بستم، یا چشمام رو باز می‌ذاشتم و زل می‌زدم به تلویزیون، یا اصلاً به جایی زل نمی‌زدم و فقط پشتم رو می‌کرم به همه و تاروپود مبل زِواردررفته‌مون رو می‌شمردم، لابد یه مرگیم بوده. حتماً از نظر سارا و مادرم این طبیعی‌ترین کاری بود که من باید تو خونه انجام می‌دادم. اونها وقتی من می‌رفتم سمت کاناپۀ سه نفرۀ شکلاتی، دیگه نه باهام حرف می‌زدن، نه کاری بهم داشتن. چون فکر می‌کردن مغزم از کار می‌افته یا کَر می‌شم یا لمس می‌شم. اونها اصلاً نفهمیدن که من یه عالمه فندق تو درز اون کاناپه‌هه قایم کرده بودم. که وقتی روش می‌خوابیدم گاهی دستم رو می‌بردم و یکی از فندق‌ها رو می‌ذاشتم تو دهنم.

زل زدگی ۲۰ فروردین ۱۳۹۵

شیما پاکزاد *

من از اولش همینجوری بودم. سعی هم نکردم خودم رو اصلاح کنم. حداقل نه تا موقعی که بقیه حس کردند براشون خطرناکم. اون موقع بود که من رو بردند کمپ بستری کردند. البته قبلش چند‌باری شد که خودم سعی کردم ترک کنم. ولی همه می‌دونند که ترک عادت موجب مرض است. منم مریض شدم و از کرم دور چشم حلزون در دوران بیماریم استفاده کردم و خیلی راضی بودم. به شما هم توصیه می‌کنم حتماً ازش استفاده کنید.

یک استکان چای در استانبول
طناز مولایی*

اگر از ایران به قصد گردشگری به استانبول سفر کنید، در فرودگاه آتاتورک فرود خواهید آمد. شما وارد پرجمعیت‌ترین شهر از کشوری مرزی شده‌اید. مرز بین شرق و غرب جهان. پس سفر هیجان‌انگیزی خواهید داشت. تجربه‌ای بین غرب و شرق . اروپا و آسیا. جایی که شما فرود آمده‌اید، در بخش غربی و اروپایی است که بخش توریستی استانبول محسوب می‌شود.

صفحه ۱ از ۴۱۲۳۴