شهرت

بایگانی‌ها شماره ششم: شهر و جرم - شهرت

راهکاری ساده برای دردسری بزرگ
پوریا پوراسلامی *

اولین آخر هفتۀ اقامتم در شهری بود که به اقتضای نتیجۀ کنکورم ساکنش شده بودم. با دوستانم برای گردش و خوردن غذا در مهم‌ترین جاذبه مدرن اهواز از خوابگاه بیرون زدیم و تاکسی‌ای را دربست کردیم به مقصد «لشکرآباد». رانندۀ تاکسی اصالتاً اهل اهواز بود و آن‌طور که خودش می‌گفت چهل سالی می‌شد که مسافرکشی می‌کرد. با لهجه شیرینش برایمان از مقصد گفت و اولین دیدار ما را با سرزمین نور و رنگ و فلافل شورانگیزتر کرد.

بر بساطی که بساطی نیست ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

دستفروشان بر بساطی که بساطی نیست

شهرداری به چه حقی با دستفروشان برخورد می کند؟

فهیمه خواجویی، مائده صدیقی*

کم خبرش به گوشمان نرسیده. همیشه هم در برهه‌هایی از زمان اتفاقاتی افتاده که موضوع را برجسته کرده و بر سر زبان‌ها انداخته است؛ از ۲۸ دی ماه سال ۹۲ و خودکشی مرد جوانی در ایستگاه مترو گلبرگ و از خودسوزی دستفروشان در اهواز و تبریز، تا همین ماجرای اخیرِ بر هم زدن بساط لبوفروشِ معروفِ خیابان جمهوری در تهران. اصل ماجرا اما همان است. مطابق با استدلال‌های شهرداری، دستفروشی مخل فعالیت در شهر و عامل سدّ معبر است و دستفروشان ملزم‌اند به ترک فضاها و اماکن عمومی، از خیابان‌ها و کوچه‌های شهر گرفته تا واگن‌های مترو.

تهران مخوف

تهران مخوف

پریسا بزاز، مریم جعفری، گلاره مرادی، آراد نوذری*

نقل است که اگر مدتی طولانی با کسی زندگی کنی، آرام‌آرام شبیه او می‌شوی و او هم شبیه تو. حکایت ما و تهران هم همین است. ما مدت‌هاست که با تهران زندگی می‌کنیم. تهران با ما خو گرفته است و در همۀ کارها و حالت‌هایمان، مانند یک دوست صمیمی، مانند یک عضو خانواده کنارمان است و همراهی‌مان می‌کند.

تهران شبیه تمامِ آدم‌هایی است که با او زندگی می‌کنند. گاهی مثل بعضی آدم‌هایش آرام و دلنشین است و از مردمش می‌خواهد با او وقت بگذرانند، در خیابان‌هایش راه بروند و از بودن با او لذت ببرند. اما گاهی هم مثل برخی دیگر از آدم‌هایش، خشن و گاهی هم ترسناک است و جایی برای ماندن و تأمل کردن ندارد و از هر گوشه‌اش احساس خطر و وحشت می‌بارد. گویی هر لحظه امکان دارد شبحی از نقطه‌ای بیرون بیاید و هرآنچه را که داری از تو بگیرد.

تهرانی که می‌ترساند

«از راه رفتن تو خیابونای تهران احساس امنیت می‌کنین؟»

لزومی ندارد که از مکانی خاطرۀ بدی داشته باشیم یا خبرِ نامتعارفی را دربارۀ آن خوانده باشیم تا از حضورمان در آنجا احساس ناامنی کنیم. کافی است هوا کمی تاریک باشد یا مثلا چند خانۀ مخروبه و متروکه در آنجا وجود داشته باشد یا کسانی که با آنها برخورد می‌کنیم در نظرمان مشکوک بیایند تا از آن مکان احساس ترس و اضطراب به ما منتقل شود.

«نه بابا. بهتون قول می‌دم تهران یکی از خطرناک‌ترین شهرای دنیاس. شما تو تهران اگه از یه جای تاریک رد بشین، حتما یه چاقوکش میاد سراغتون خفتتون میکنه».

تهران در نظر عمدۀ ساکنانش شهری ناامن است. انگار که تهرانی‌ها ناامنیِ آن را پذیرفته‌اند و آن را یکی از ویژگی‌های شهر خود می‌دانند.

«من خودم گاز فلفل دارم همیشه. البته مجوزش رو هم دارم. ولی باز هم شهر خطرناکه. آدم شاید فرصت نکنه اسپری رو دربیاره».

«امنیت تو شبا چطوره؟»

با فرارسیدن شب و نزدیک شدن به نیمه‌شب، شهر از مردمش خالی‌تر می‌شود. تهران با آن دسته از مردمش که برای استراحت و آماده‌شدن برای روز بعد به خانه‌های خود می‌روند، آرام‌آرام به خواب می‌رود.

اما شهر هنوز برای عده‌ای بیدار است. احساس ناامنی و ترسی که افراد در طول روز داشتند، به‌واسطۀ تاریکی شب و خلوت‌تر شدنش بسیار بیشتر می‌شود.

«شبا که بدتره که. تاریکه بدتره».

در طول روز، روشنایی و حضور مردم در سطح شهر باعث می‌شود که افراد یکدیگر را ببینند و احساس کنند توسط دیگران دیده می‌شوند. گویی مردم ـ بی آنکه بدانند ـ مراقب یکدیگرند و صرفاً با حضورشان در سطح شهر، نظارتی عمومی بر آن حاکم می‌کنند، نظارتی که توسطِ خودِ مردم و طبقِ قوانینِ نانوشته انجام می‌شود.

«همین که یه جا شلوغ باشه و بدونی بقیه هستن، آدم احساس امنیت می‌کنه».

شب که می‌شود، همه‌ چیزِ شهر ترسناک‌تر و مشکوک‌تر می‌شود. بسیاری از مردم حاضر نیستند از خانه‌های خود خارج شوند. تاریکی شب همه‌چیز را می‌پوشاند و همه‌چیز غریبه می‌شود. در نظر عموم مردم، شب زمان مناسبی برای جرم‌هایی است که به واسطۀ روشنایی و شلوغی روز کمتر امکان بروز داشته‌اند.

«خب خلافکار خودش رو تو تاریکی پنهان می‌کنه دیگه. از تاریکی استفاده می‌کنه. می‌گن خفاش شب رو دوست داره. از نور وحشت می‌کنه، فرار می‌کنه. کسی که خلافکاره، چهار تا آدم که می‌بینه جرئت نمی‌کنه کار خاصی کنه. سوژه‌ش رو باید تو جای خلوت پیدا کنه».

شب‌های تهران به‌گونه‌ای است که آدم‌ها را از خود می‌راند. کوچه‌های خلوت و تاریک و تعریف نشدن فعالیت‌هایی که مردم را جذب کند و در طول شب هم برقرار باشد، آن دسته از مردمی را که می‌خواهند در شبِ تهران زندگی و کار کنند پس می‌زند.

 تهران مخوفتهران مخوف 1

تهران مخوف | تهران مخوف

شهرداری وارد می‌شود

نیروی انتظامی و شهرداری، در جایگاه دو نهادِ اصلیِ برقراری نظم و امنیت در شهر، تا به امروز برنامه‌های زیادی را برای رسیدن به اهدافشان مطرح کرده‌اند. متأخرترینِ این طرح‌ها، طرح «انضباط اجتماعی» یا «انضباط شهری» است که توسط شهرداری مطرح کرده و در حوزۀ امنیتِ آن، نیروی انتظامی مجری اصلی است.

فرماندهی انتظامی تهران علت اجرای این طرح را به این صورت توصیف می‌کند: «طرح انضباط اجتماعی به این دلیل اجرا شده است که احساس امنیت شهروندان را، اعم از زن و مرد و مجرد و متأهل، افزایش دهد و کج‌روی‌ها را از میان ببرد، دامنۀ آسیب‌های اجتماعی را کاهش دهد و زمینۀ ارتکاب هنجارشکنی را از بین ببرد». این طرح معتادها و کارتن‌خواب‌ها را از مهم‌ترین عوامل برهم‌زنندۀ نظم و امنیت به حساب می‌آورد و می‌گوید: «پرسه‌زدن صدها معتاد، متکدی، کارتن‌خواب و سایر افراد کجرو در شهر، ایمنی و آرامش را از شهروندان سلب می‌کند و موجب تکدر خاطر آنان است».

البته معتادان در نظر دولت و مسئولین به دو دسته تقسیم می‌شوند: یک دسته معتادانی که خودشان را به مراکز ترک اعتیاد معرفی کرده‌اند، کارت درمان دارند و در روند ترک قرار دارند. گروه دوم هم اصطلاحاً «معتادان متجاهر۱»ند که قصدی برای ترک اعتیاد ندارند و معمولاً شب‌هایشان را در خیابان‌ها و کوچه‌ها صبح می‌کنند. معتادان متجاهر یک‌چهارمِ کلِ جمعیت معتادان را تشکیل می‌دهند و از نظر قانون، به خاطر به هم ریختن نظم شهر و ایجاد ناامنی، «مجرم» تلقی می‌شوند. وظیفۀ شهرداری هم آن است که آنها را جمع‌آوری کند و به مراکز ترک اعتیاد و گرم‌خانه‌ها بفرستد.

«از معتادا می‌ترسین؟»

بسیاری از مردمی که در تهران ساکن‌اند معتادان را عامل اصلیِ ایجاد ناامنی نمی‌دانند. یا بهتر است بگوییم صرف حضور آنها را در یک مکان شرط کافی برای احساس ناامنی نمی‌دانند.

«نه بابا، اینا مریضن. مثل اینایی که سرطان دارن. باید دنبال راه درمانم باشن. ترس ندارن که. معتاد نمی‌تونه دماغشو بکشه بالا».

بیشتر مردم معتادان را افرادی بیمار و بیچاره می‌دانند که به واسطۀ شرایطِ دشوار زندگیشان به مواد مخدر روی آورده‌اند.

«من اگه طرفم یه آدم گردن‌کلفت باشه، می‌تونم باهاش دعوا کنم. اگه کتکم بخورم، فوقش می‌گن از یه آدم گردن‌کلفت کتک خوردی. ولی یه آدم معتاد وایمیسته جلوم فحش می‌ده، دری‌وری می‌گه. بزنمش می‌گن خاک تو سرت یه معتاد رو زدی. نزنمش، وایستادم فحش ناموسی خوردم. معتاد یه آدم بدبخته».

به نظر می‌رسد که احساس ترس و ناامنی در شهر فراتر از وجودِ معتادان و کارتن‌خوابان در کنار خیابان است. در بسیاری از موارد، شکلِ خیابان‌ها و کوچه‌ها، نبودِ نورِ کافی، نبودِ پنجره و دیدِ کافی و … بسیار بیشتر باعث وحشت مردم می‌شود. و اتفاقاً فرصتِ مناسبی را برای بروزِ جرائمِ بیشتر در اختیار زورگیرها و کیف‌قاپ‌ها و … قرار می‌دهد.

«شما خودت جرئت می‌کنی شب، از یه جا که تاریک باشه، خلوت باشه، چه می‌دونم ساختمونا بلند باشن، رد شی؟ لازم نیست معتاد باشه که. آدمو همینطوری خوف ورمی‌داره.»

تهران مخوف نشریه شهرت شماره ششم

چه کسی «مجرم» است؟

هدف از وجود قانون، حفظ حقوق جمعی افراد و ایجاد تعادل بین حقوق و آزادی‌های مردم است و به وسیلۀ آن از هرج‌ومرج و بی‌ثباتی در جامعه جلوگیری می‌شود. بنابراین، مجرم کسی است که برای آسایش یا نفع شخصی خود، به حقوق و آزادی‌های دیگران تجاوز کند.

اما سؤال اصلی آن است که آیا نمی‌توان ادعا کرد که طراحی نامناسب فضاهای شهر به معنی نادیده گرفتن و پایمال کردنِ حقوقِ ساکنانِ آن مکان است؟ و آیا نمی‌توان طراحانِ شهری را به‌دلیل در نظر نگرفتن یکی از اصلی‌ترین حقوق مردم ـکه نیاز به احساس امنیت استـ متخلف دانست و به‌دلیل ایجادِ شرایطی برای عدمِ احساس امنیت مردم، مجرم خطاب کرد؟ آیا مجریان قانون تنها معتادان و کارتن‌خواب‌ها و … را ـکه عمدتاً هم به دلیلِ شرایطِ دشوارِ زندگیشان به مواد مخدر و خیابان پناه آورده‌اندـ مجرم می‌دانند و طراحان و برنامه‌ریزان شهری را به دلیلِ شانه‌خالی کردن از زیر بار وظایف خود مجرم نمی‌دانند؟

حتماً بسیار شنیده‌ایم که سخت‌‌گیری‌های قانون تنها متعلق به قشر ضعیف و آسیب‌پذیر جامعه است و قشرِ قدرتمند همیشه راهی برای فرار از قانون پیدا می‌کنند. بنابراین، به نظر می‌رسد قانونی که وظیفه‌اش اصطلاحاً حفظ تعادل و برقراری عدالت است، در بسیاری از مواقع می‌تواند وارونه عمل کند.

تهران مخوف نشریه شهرت شماره ششم

[۱] کسی که آشکارا و بی‌پرده و حجاب کار می‌کند، لغت نامۀ دهخدا

*دانشجویان کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

 

زیر پل علف روییده ۶ اردیبهشت ۱۳۹۵

زیر پل علف روییده
ح.ع

کوی فراز، میدان توپخانه، وزرا، بازار تجریش، سه‌راه آذری، کارگر، ولنجک، میدان راه‌آهن، دولت و البته زیرگذر طرشتْ کنار خوابگاه؛ از هر جای تهران که فکرش را بکنی خریده‌ام. خریدنش هم اصلاً کار سختی نیست؛ از داروخانه، عطاری، مراکز ترک اعتیاد و هر کسی که گوشۀ پارک تنها با شلوار شش‌جیب ایستاده باشد، می‌شود خرید.

ا . ر *

خیابان خوابی با کت و شلوار 1

 بعد از یک ماه کارگری ساختمان در هوای گرم تابستان و پس‌انداز حدود ۲۵۰ هزار تومان، خبر پیدا شدن یک کار جدید از طرف یکی از دوستانم خیلی قابل پیش‌بینی نبود. کار کردن توی شهرداری و آن هم معاونت معماری و شهرسازی آرزوی خیلی از دانشجوهای مثل من است.

سروش طاهری *

پارکینگی که نبود و دیگر نیست

هوا که رو به تاریکی می‌رود، خیلی‌ها مسیرشان را پیدا می‌کنند، تهران را پشت سرشان می‌گذارند و از هرجای شهر می‌آیند تا به نقطه‌ای برسند که در برابرشان تهران را آرام، نورانی و زیبا ببینند. ساکن شهرک که باشی، شب ها در راه بازگشت به خانه از کنار این پارکینگ که عبور می‌کنی، با تمام خستگی، لحظه‌ای محو تهران می‌شوی و تمام التهابش را در زیر درخشندگی نور‌های سوسوزنندۀ زردرنگش به فراموشی می‌سپاری و بعد مسیر هر روزه‌ات را از سر می‌گیری.

گلنوش مظفری *

شهر حرف های مگو

کسانی که «شوشتر نو» را می‌شناسند، افسوس شکوه از دست رفته‌اش را می‌خورند. با این‌حال، صحبت در موردِ شوشتر نو، مطلوبِ ساکنان شوشتر نیست. انگار که شوشتر نو، قصه‌های مگویی داشته باشد.

می گویند از زاهدان بترسید ۲۳ فروردین ۱۳۹۵

شهریار ارشاد سرابی *
حبیب دانشور *
میلاد شاهی اردکانی *
زاهدان

حمل آزاد اسلحه، قاچاق انواع مواد مخدر، بمب‌گذاری معابر، خفتگیریِ جاده‌ها، آزار و اذیت غریبه‌ها، دزدی، خشونت علیه زنان، حضور نظامی و شبه‌نظامی طالبان، درگیری‌های مسلحانۀ خیابانی، سرزمین اشباح، حضور حداکثری در صف خرید شیشه و خلاصه در یک کلام، «تگزاس» تصویری است که اکثر ما از زاهدان و یا به عبارت کلی‌تر، سیستان و بلوچستان می‌شناسیم.

صبا مریم ساعذی *

جای کفش ها روی قوانین شهر

کلانشهرها نه با عدد جمعیتی‌شان تعریف می‌شوند و نه با عدد مساحتی‌شان. آن چیزی که مکان زندگی یک اجتماع انسانی را تبدیل به کلانشهر می‌کند روابط بین ساکنانش است. روابط انسانیِ حیات کلانشهری، به دور از عمق و عاطفه و مبتنی بر عقل‌گرایی است. جایی که عقلانیت ابزاری مسلط می‌شود، بدون شک روابط پولی و کالایی نیز در جهات متعدد شاخه می‌دواند و تمام کیفیت‌ها را به سؤال «چه قدر؟» فرو می‌کاهد. این یک روی سکۀ کلانشهر است. سوی دیگرش پر است از هزاران اختلاف، حسرت، محرومیت، هیچ انگاشته شدن و ای کاش و … .