شهرت

یک نفس راحت - شهرت

یک نفس راحت ۴ آذر ۱۳۹۴

 یک نفس راحت
سمیرا هاشمی *

احتمالاً در بدو ورودتان به آمل با این شیوه از خوش‌آمدگویی مواجه خواهید شد که «به شهر هزار سنگر خوش آمدید». تصویر آشنای آیت‌الله جوادی آملی را هم بالا یا پایین همین جمله در کنار تصویر دو تن از مشاهیر دیگر شهر می‌بینید. داستان هزار سنگر بودن آمل نه تنها در بدو ورود که احتمالاً تا لحظه خروج از شهر نیز گریبان‌گیرتان خواهد شد؛ زمانی که عزم پایان دادن به سفرتان می‌کنید و به ترمینال فیروزی در مجاورت میدان هزار سنگر می‌روید. این لقب شهر آمل اشاره دارد به واقعه ششم بهمن‌ماه سال ۱۳۶۰٫ راستش را بخواهید چیزی درباره‌اش نمی‌دانستم. حالا می‌خواهید به حساب کم‌سوادی‌ام بگذارید، یا به حساب سن و سال کم و یا تعدد وقایع ماه بهمن. در تقویم جیبی‌ام جلوی تاریخ ششم بهمن‌ماه نوشته شده «سالروز حماسه مردم آمل». ظاهراً حوالی این تاریخ جمعیتی برابر صد نفر از اعضای مسلح «اتحادیه کمونیست‌های ایران» به اسم «سربداران» با اندیشۀ تسخیر آمل وارد شهر می‌شوند. صد نفر مذکور، در جنگل‌های اطراف شهر آمل متمرکز شده بودند و به رسم‌و‌رسوم چریک‌های قیام سیاهکل و با لیستی بلند بالا از دلایل، استقرار در جنگل را به عنوان راهبردشان برگزیده بودند. سربداران، که مردم شهر «جنگلی‌ها» خطابشان می‌کنند، قصد داشتند با این قیام جرقۀ یک شورش همگانی را در کشور بزنند و کار نظام جمهوری اسلامی را به کل یکسره کنند. ظاهراً حسابی هم روی همراهی مردم آمل حساب باز کرده بودند. اما نوشته شده که مردم آمل حماسه‌ای آفریدند نگو و نپرس و آمل را از دست کمونیست‌ها نجات دادند. حالا نمی‌دانم واقعاً حماسه‌ای در کار بوده یا به رسم حماسه‌سازی برای باشکوه‌تر کردن تقویم، حماسه خوانده شده است. توصیه‌ام این است که شما از همان بدو ورودتان حواستان باشد که سر از ماجرای این حماسه از زبان توده در بیاورید و ببینید که ششم بهمن سال شصت در خاطرات جمعی آملی‌ها چه جایی دارد. نه اینکه مثل من تازه پس از بازگشت به وطن فیلتان یاد هندوستان بکند و بخواهید در جراید و کتاب‌ها دنبال ماجرا بگردید. چون تعابیر بسیار است و بازگویی این بخش از تاریخ از اسطوره‌سازی درباره مقاومت مردم تا یک اقدام کاملاً حکومتی و از بالا به پایین متغیر است.

از این حرف‌ها که بگذریم، بدون تردید آنچه که اهمیت دارد این است که بدون اندیشیدن به ششم بهمن‌ماه سال شصت و تاریخ‌های احتمالی مشابه، باید در این خطه دریچه‌های دماغ را تا جای ممکن باز کرد و با تمام قوا نفس کشید. خصوصاً اگر شما هم مثل من در مسیر تنفسی‌تان از پستی و بلندی‌هایی تحت عنوان «پولیپ» برخوردار هستید و همیشه از فقدان اکسیژن کافی رنج می‌برید، این کار از اوجب واجبات خواهد بود. خوبی آمل در این است که آب و هوای مرطوبی دارد اما رطوبت آن به اندازه شهرهای ساحلی و کنار دریا نیست که دمار از روزگارتان در بیاورد. پس فرصت را از دست ندهید و قلۀ شش‌هایتان را پر کنید.

برای گشت‌و‌گذار در شهر احتمالاً شما هم مثل من و مثل خیلی‌های دیگر از اسیران اینترنت، یکی از اولین کارهایی که می‌کنید این است که به سراغ گوگل می‌روید و سؤالاتتان را بدون رودربایستی با این موتور جستجوگرِ همیشه در تلاش در میان می‌گذارید. اما کور خوانده‌اید؛ این بار قرار نیست کمک چندانی از دست گوگل بربیاید. در جریان جستجو به دنبال جاذبه‌های گردشگری آمل با تقریب خوبی تنها چیز به‌درد‌بخوری که گیرتان می‌آید لیستی است که شهرداری آمل تهیه کرده و به‌عینه جاهای بسیارِ دیگری کپی و پیست شده است. پس بیشتر نگردید و به همان لیست اکتفا کنید. البته در این جست‌و‌جو تعدادی عکس هم گیرتان می‌آید که تصورات عجیب و غریبی از آمل در ذهنتان می‌سازد. توجه کنید که قدرت رسانۀ تصویری در بازنمایی واقعیت با خود واقعیت موجود تفاوت بسیاری دارد. در مورد آمل هم عیناً همین اتفاق برایم افتاد. از تصاویری که دیده بودم منتظر دو پل بزرگ روی رودخانه هراز بودم: «پل معلق» و «پل دوازه پله» (یا دوازده چشمه). از پل معلق انتظار چیزی را داشتم در حد «گولدن گیت» سانفرانسیسکو. باور بفرمایید در بیان انتظارات ساخته شده در ذهنم ذره‌ای اغراق نمی‌کنم. اما با نخستین مواجهۀ من با این دو پل همه تصورات فرو ریخت. پل معلق، نه یک پل عظیم‌الجثۀ ترسناک که پلی کوچک در مقیاس انسانی است که در بهترین حالت دو نوار سواره دارد و آنقدر عرضش کم است که با این دو نوار سواره جای چندانی برای حرکت پیاده نمی‌ماند. همه چیز خیلی ملایم‌تر از ساخته‌های تصاویر بود.

در سفر به آمل گوگل جای دیگری هم شما را ناامید خواهد کرد و دستتان را توی حنا خواهد گذاشت. دست‌و‌پایتان را گم نکنید! راستش هرگز گمان نمی‌کردم زمانی در شهری چند صد هزار نفری قدم بزنم که نقشه آن در «گوگل مپ» کامل نباشد. بسیاری از کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهر روی نقشه وجود خارجی ندارند. پس اگر دیدید که بر اساس نظر گوگل مپ در «ناکجاآباد» قدم می‌زنید، نگران نشوید. به نیروهای محلی متوسل شوید و از آنها کمک بخواهید. تجربۀ من نشان می‌دهد که به خوبی کمک می‌کنند و پیشینۀ بدی هم در قصد و غرض‌های سوء برای گم‌و‌گور کردن مسافر ندارند (تعمیم دادن کار درستی نیست).

اما اگر بخواهید آدرس بگیرید، باید حواستان به دو نکتۀ مهم باشد. در آمل هیچکس خیابان‌ها را با اسم‌های رسمی‌شان صدا نمی‌زند. هراز، محمود‌آباد، نور و یور به جای امام خمینی، طالب آملی، شیخ فضل الله نوری و امام رضا استفاده می‌شوند. پس خودتان را مسخره نکنید و در آدرس گرفتن به جای نام‌های رسمی از این‌ها استفاده کنید. البته امام رضا کمتر از بقیه در دیدگاه عموم غیرملموس به نظر می‌رسد. ضمناً باید حواستان باشد که در آمل به خیابان، «جاده» می‌گویند. خیابان امام خمینی که نام داخل پرانتی‌اش هراز است، به جای خیابان هراز «جاده هراز» خوانده می‌شود. البته که همه می‌دانیم موجودیت مستقل دیگری هم وجود دارد که واقعاً جاده است و مثلاً تهران را به آمل وصل می‌کند و بر حسب اتفاق، نام آن هم جاده هراز است. پس اشتباه نگیرید و فکر نکنید که شخص آدرس‌دهنده قصد آزار و اذیت شما را دارد.

گفتم که در آمل به خیابان امام‌رضا «یور» هم می‌گویند. یور در مازندرانی یعنی آن طرف (آن سو) که در اینجا مقصود آن سوی رودخانه هراز است. هراز از وسط این شهر می‌گذرد و وجود آن نقشه ذهنی آملی‌ها را از شهرشان تعریف کرده است. آنها شهرشان را دو پاره می‌بینند. «یِر» و «یور». این سو و آن سو. هموطنان آملی در این نام‌گذاری کمترین زحمت را به خودشان نداده‌اند و این نکته را لحاظ نکرده‌اند که این سو و آن سو جزو مفاهیم نسبی هستند که زاویه دید راوی در آن‌ها بسیار تأثیرگذار است. البته آنچه که بیشتر در ادبیات عامیانه استفاده می‌شود، یور است که به بخش شرقی شهر اتلاق می‌شود که جزو هستۀ اولیۀ آن نبوده و در توسعه‌های آتی شکل گرفته است. علی‌رغم تأثیر جدی هراز در تعریف نقشه ذهنی آملی‌ها و بسیاری شئون دیگر شهر اعم از نام‌گذاری‌ها و غیره، متأسفانه شانس زیادی برای قدم زدن در کنار هراز در داخل شهر ندارید. لطفاً دلتان را صابون نزنید. اولاً، احتمالاً آبی در هراز پیدا نمی‌کنید و بعید است دلتان بخواهد در امتداد مسیری از زباله‌ها پیاده‌روی کنید؛ ثانیاً، الگوی شهر مجالی فراهم نمی‌آورد که به‌سادگی بتوانید کنار رودخانه قدم بزنید و مدام مجبور می‌شوید که با فاصله هراز را به تماشا بنشینید.

در انتخاب جاذبه‌های دیدنی، فریب تبلیغات را نخورید و با شنیدن عبارتی مثل بزرگ‌ترین پارک مازندران و یا یکی از زیباترین بوستان‌های ایران و امثالهم تصمیم نگیرید که بخشی از وقتتان را در پارک طلایی سپری کنید. اگر خیلی بیکار بودید، به محل اقامتتان بروید و دراز بکشید. بدون تردید شبیه پارک طلایی در همه شهرهای ایران پیدا می‌شود. شاید تنها فایدۀ حضورم در پارک طلایی، دیدن بنری بود که فراخوان جشنوارۀ فضای سبز خانگی روی آن زده شده بود و شهروندان را دعوت کرده بود که عکس‌های باغچۀ حیاط‌هایشان، باغچه‌های جلوی منازل یا مغازه‌هایشان و یا بالکن‌ها و پشت‌بام‌هایشان را به این مسابقه بفرستند. حسابی سر ذوقم آورد.

در آمل همه‌جور فضای مذهبی پیدا می‌کنید. مسجد و تکیه و حسینیه و امامزاده و بقعه در هر گوشه و کناری دیده می‌شوند و گاهی آنقدر زیاد می‌شوند که حوصله‌تان را سر می‌برند و وادارتان می‌کنند تنها با یک نگاه گذرا از کنارشان عبور کنید. شاید معروف‌ترینِ بقعه‌ها و فضاهای مذهبی آمل این‌ها باشند: بقعۀ تاریخی میر بزرگ، امامزاده ابراهیم، امامزاده قاسم، بقعۀ ناصرالحق و بقعۀ میرحیدر آملی. هیچ‌کدام را از قلم نندازید و این نکته را هم در نظر داشته باشید که نیازی نیست در صحن امامزاده‌های آمل چادر سرتان کنید. پس نگران نداشتن چادر یا سختی جمع‌و‌جور کردن آن نباشید و با خیال راحت سری به امامزاده‌ها بزنید. اغلب کنار امامزاده‌ها و تکیه‌های محلات، قبرستان‌های کوچک شهر جای گرفته‌اند. ظاهراً آملی‌ها دوست دارند مرده‌هایشان را در محلات خودشان نگه دارند و لااقل قبرستان را به تولید انبوه نرسانند و همه را در یک گورستان مرکزی تجمیع نکنند. ساختار قومی و قبیله‌ای هنوز در این شهر وجود دارد و محله‌ها، تکیه‌ها و گورستان‌ها بر این اساس شکل گرفته‌اند و به حیاتشان ادامه می‌دهند. در وصف این پیوندها همین بس که اعلامیه‌های تکیۀ قائدی محله (بخوانید قادی محله) با این عبارت شروع می‌شوند: هم‌طایفه‌ای گرامی.

تردیدی ندارم که تجربه‌ام از پرسه زدن در آمل و تلاش برای فهم آن، می‌توانست در ایجاد آرامش با تکنیک‌های رایج مدیتیشن رقابت کند. شاید کاربرد رنگ سفید در در و دیوار شهر یکی از عوامل تأثیرگذار بود و وجود درختان مرکباتی که قد‌و‌قواره‌شان با قد انسان سازگار است، مزید بر علت. در آمل هر لحظه ممکن است در ناباورانه‌ترین جاها، زمین کشاورزی و شالیزار در دل شهر پیدا شود و این در‌هم‌آمیختگی عناصر مصنوع و طبیعی، شما را به وجد آورد. هر چیزی که به حال خودش رها شود خیلی زود از دلش سبزینگی به بار می‌نشیند. برای همین است که متروکه‌های این شهر با متروکه‌های سایر اقلیم‌ها فرق دارند. نه تنها رنگِ مرگ رویشان نپاشیده‌اند که اتفاقاً تبدیل به بیشه‌ای شده‌اند از درختان و بوته‌های جور وا جور.

بر‌اساس مشاهدات من، در آمل بسیاری از حرف‌ها روی دیوار نوشته می‌شوند. می‌دانم که دیوارنویسی همه جا رایج است؛ اما مطمئنم شما هم اگر اهل آمل یا شهرهای شمالی همان دور و بر نباشید احتمالاً از حجم دیوارنویسی‌ها شوکه می‌شوید. دلتنگی‌های عاشقانه، ابراز علاقه‌ها و نفرت‌ها، بازاریابی محصول، خرید و فروش زمین و بسیاری مباحث دیگر روی دیوار به اشتراک گذاشته شده‌اند؛ با سه رنگ آبی، قرمز و سبز. در آمل به جای تابلوی مغازه‌ها و آموزشگاه‌ها از دیوار استفاده می‌کنند و اسم و تلفن و اطلاعات دیگر را روی دیوار کناری‌شان می‌نویسند. نکته قابل توجه دیگر در این خصوص، حجم تبلیغات مربوط به لوله‌بازکنی است که شاید مختص این دیار باشد. مثلاً در بافت مرکزی تبریز که راه بروید عمده تبلیغات روی در و دیوارها مربوط به تخریب ساختمان است. اینجا باز کردن لوله‌ها و تخلیۀ چاه دغدغۀ جدی مردمان شده است.

نهایتاً اینکه نگران بلد نبودن زبان مازندرانی نباشید. مازندرانی حرف نزدن لزوماً به معنای توریست بودن نیست. در میان جوان‌ترها کم نیستند افرادی که در مازندران به دنیا آمده و در آنجا زندگی کرده و می‌کنند اما در بهترین حالت فقط زبان مازندرانی را متوجه می‌شوند. فقط چند نکته را مد نظر داشته باشید: در این خطه به‌جای فعل «برداشتن» از «گرفتن» استفاده می‌شود. یعنی اگر در مغازه‌ای رفتید و خریدی انجام دادید و طرف پرسید که «کیسه‌ات را گرفتی؟» گیج نشوید و فکر نکنید که باید چیزی را از کسی تحویل می‌گرفتید. منظورشان این است که مثلاً کیسه‌تان را که روی زمین بوده، برداشته‌اید یا نه. به‌علاوه، اگر می‌خواهید خیلی حرفه‌ای جلوه کنید باید از واژه همشیره و دایی زیاد استفاده کنید. آقایان به خانم‌های غریبه همشیره می‌گویند و آقایانِ بزرگ‌تر دایی خطاب می‌شوند که خیلی هم حالت صمیمی و خوشایندی دارد.

راستی، در برنامه‌ریزی‌هایتان برای گشت‌وگذار در آمل این نکته را هم جدی بگیرید که آمل هنوز دچار بیماری شتاب کلان‌شهرها نشده است و بر همین اساس، شهر از حدود ساعت ۱ تا ۴ بعد‌از‌ظهر به خواب عمیقی فرو می‌رود. همه برای صرف ناهار و نماز و اقدامات بعدی و قبلی به خانه‌هایشان می‌روند و کسی جز آن‌هایی که مجبورند یا آن‌هایی که مثل من دچار شتاب زندگی کلان‌شهری شده‌اند در خیابان پیدایش نمی‌شود.

دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت شهری دانشگاه تهران *

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.