شهرت

هیس - شهرت

هیس ۱۷ شهریور ۱۳۹۴

هیس

*ف. ج.

یک روزهایی هم هست که استثنائاً صبح که می‌نشینید توی تاکسی تا بروید سر کار و زندگی‌تان، شبیه کتک‌خورده‌ها نیستید؛ خوش‌خلق‌اید؛ به اطرافیان لبخند می‌زنید؛ حتی هندزفری در گوش نمی‌گذارید تا صدای گویندۀ پرانرژی رادیو را بشنوید که «صبح‌ به‌خیر هم‌وطن» و توی دلتان نگویید صبح به‌خیر و درد! شیشه را هم می‌دهید پایین و فکر می‌کنید که چه عجب! امروز هوا آلوده نیست؛ می‌شود نفس کشید. خلاصه اینکه اوضاع به‌طرز مشکوکی خوب و عالی‌ست تا اینکه گوشی مرد بغل‌دستی‌تان زنگ می‌خورد: «آقا سلامٌ علیکم! من شرمندم… نه…! آقا شروع نکنید. من دارم می‌رسم. یه‌کم سرشونُ گرم کنید اومدم… هاهاها. نه آقا جسارت نکردم. شما ده دقیقه لفتش بدی من رسیدم دیگه! قربان شما، هاهاهاها یکی طلبت!»

لامصب بلندگو قورت داده! بالاخره بعد از اینکه گوش چپتان شنوایی‌اش را از دست داد، گوشی را قطع می‌کند. کمی جلوتر، راننده برای پیرمردی که آرام‌آرام بین ماشین‌ها جلو می‌آید تا رد شود، می‌ایستد. ایستادن همانا و آغاز‌شدن سمفونی بوق‌ها از عقب همانا. در کمتر از پانزده ثانیه آن‌قدر بوق می‌زنند تا گوش راستتان هم کر شود به‌سلامتی. پیرمرد هم که هول شده، درحالی که کم مانده است بخورد زمین، با یک نگاه حاوی الفاظ رکیک رد می‌شود.

سر خیابان پیاده می‌شوید و با اینکه کمی سردرد گرفته‌اید، سعی می‌کنید همچنان به این هوای تمیز و حال خوب اول صبحتان خوش‌بین باشید. قدم‌زنان به‌سمت ایستگاه بی‌آرتی می‌روید که یکهو چند متر آن طرف‌تر یکی از این ماشین‌هایی که می‌خواهند هرجور شده خودشان را به چراغ سبز برسانند، می‌زند روی ترمز و صدای گوش‌خراشش می‌پیچد توی سرتان. ماشین بعدی ملایم‌تر ترمز می‌کند؛ ولی صدای دوبس‌دوبس آهنگش گوش فلک را کر می‌کند. کم‌کم احساس می‌کنید که امروز هم مثل بقیۀ روزها مزخرفِ محض است و از اول هم بی‌خودی دلتان را خوش کرده بودید؛ اما بازهم به خود می‌گویید حداقل هوا که تمیز است!

سوار بی‌آرتی می‌شوید و پیدا‌کردن جای خالی برای نشستن را به فال نیک می‌گیرید. همراه با ورود شما دو پسرِ دف و تمبک به‌دست پا به بی‌آر‌تی می‌گذارند و کنار شما می‌ایستند. درواقع، شما بالاجبار در ردیف اول اجرای زندۀ کنسرت «بیا بریم به مزار ملامددجان» نشسته‌اید که کم از سمفونی شمارۀ ۲۰ بتهوون ندارد. فقط نهایتاً احساس می‌کنید که از گوش‌هایتان خون می‌چکد. بعد از پایان اجرا و شنیدن صدای سوت ممتد تا چند دقیقه وقتی دارید به حالت خودتان برمی‌گردید، گوشی خانمِ آرامی که کنارتان نشسته است، زنگ می‌خورد. آهسته صحبت می‌کند و دستش را جلوی دهانش می‌گیرد تا صدایش دیگران را اذیت نکند. خیالتان راحت می‌شود که بعضی‌ها هم بالاخره با شخصیت‌اند، متوجه‌اند، فهیم‌اند که… «چی…؟! خاک بر اون سرت کنن. ینی الان اسممون تو لیست نیست؟ ببین یه بار یه غلطی کردم کار رو بهت سپردم حالا چه گِلی به سرم بگیرم؟ چی؟ نه‌خیر لازم نکرده. به اون فلان‌فلان‌شده چه ربطی داره؟ بذار من برسم دفتر حالی‌ت می‌کنم!» هیچ‌وقت از روی ظاهر افراد قضاوت نکنید.

در اتوبوس مرتب گوشی‌ها زنگ می‌خورند و مکالمه‌هایی که هیچ‌کس علاقه‌ای به شنیدنشان ندارد، اکثراً با صداهای بلند و نابهنجار در جریان‌اند. از بیرون اتوبوس هم صدای بوق ماشین‌ها و جوشکاری ساختمان‌ها و داد و فریاد مردم و… به این‌ها می‌پیوندند و درنهایت شما هم مانند خیلی‌های دیگر کیفتان را باز می‌کنید تا هندزفری‌تان را بردارید و خود را از شر این آلودگی‌های صوتی خلاص کنید. نه، این هوا هنوز هم تمیز نیست!

*دانشچوی کارشناسی حقوق دانشگاه شهید بهشتی

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.