شهرت

هدفونت را زمین بگذار! - شهرت

هدفونت را زمین بگذار! ۲۵ آذر ۱۳۹۲

شیما پاکزاد*

به نظر می‌آمد روز خوبی در پیش باشد. از همان روزهایی که هدفون به گوش، با تماس پایتان به سطح خیابان و حرکت انگشتان در هوا، صدای بوق ظریف و ملیح تاکسی به گوش‌تان می‌خورد. آن هم نه یک پیکان قراضه با کمربند خراب و رادیوی روشن و چهار نفر سرنشین، بلکه یک پژو ۴۰۵ با کمربند سالم و رادیوی خاموش و ۱ نفر راننده به عنوان سرنشین. این شد که با لبخندی به لب و هدفونی به گوش در صندلی جلو جا خوش کردم و با لذت به نوای موسیقی گوش ‌دادم؛ چه می‌دانسم ۱۰۰ متر جلوتر مسافری در انتظار تاکسی است که سرنوشت روز خوبم را تغییر می‌دهد.
چند لحظه بیشتر از ورود مسافر جدید به تاکسی نگذشته بود که با صدای گرم و صمیمی، جمله‌ی “آقا هوای تهران عجب مزخرفی شده‌است” از او برخاست و برخاستن این جمله همانا و شروع یک گپ دوستانه با جواب “حاجی دیگه نمیشه تو این شهر زندگی کردِ” راننده‌ی تاکسی، همان. آنچنان با شور و حرارت و علاقه از هر دری با هم صحبت می‌کردند که جایی برای هدفون من و فولدر سِلِکشن باقی نمانده بود. غضب‌آلودانه، هدفون را از گوش درآورده، سیمش را به دور mp3 پیچیده، در داخل کیفم پرت کرده و به نشانه‌ی اعتراض، از پنجره‌ی کنار دستم به دیگر راننده‌ها چشم‌غره می‌رفتم. اما در کمال ناباوری بعد از چند دقیقه به خودم آمدم و دیدم که با دقت، گوش جان به عرایض آقایان سپرده‌ام. نه اینکه موضوع خاصی جز آب‌وهوا، دولت تدبیر‌و‌امید، قیمت بنزین، شلوغی خیابان‌ها و مسافران بی‌ملاحظه در میان باشد، نه؛ اما لحن دوستانه و پاس‌کاری‌های به موقع‌شان به‌هم و تأییدها و انکارهایشان جذاب بود. گویی دو رفیق قدیمی بعد سال‌ها به هم رسیده و بدون تعلل و درنگ، سر صحبت را با هم باز کرده باشند.


بالاخره بعد از مدت نسبتاً طولانی‌ای، سکوت در تاکسی برقرار و این سکوت فرصت مناسبی شد تا من نسبت به کردار خود بازبینی‌ای داشته و از کرده‌ی خود پشیمان گردم. خودم را بازخواست می‌کردم که چه سرّی در این هدفون هست که راه‌به‌راه در خانه و کاشانه و تاکسی و خیابان و دانشگاه و هر سوراخ‌سمبه‌ای به آن چنگ می‌زنم؛ این چه نسلی است که دیگر نمی‌تواند مثل این دو پیرمرد دوست‌داشتنی ـ در ظاهر آشنا و در واقع غربیهـ با هم گپ بزند؛ این چه انزوایی است که نسل ما در آن می‌سوزد. خلاصه من در افکار خودم غرق بودم و شعارهایی ازین دست روح مرا می‌آزرد و سری به نشانه‌ی تأسف تکان می‌دادم که مسافر گفت:
– ببخشید آقا، من جسارت می‌کنم خدمتتون؛ ولی درست نیست به سِویچ این همه چیز آویزون کردید؛ ممکنه یهو از جاش دربیاد. خطرناکه.
– سِویچ؟! کجا؟!
– سِویچ اتومبیل رو عرض می‌کنم.
– آهان سوییچ رو میگید.
من در حالی‌که سعی می‌کردم لبخندم را پنهان کنم زیرچشمی نگاهی به سوییچ انداختم و در کف دقت و دلسوزی مسافر مانده و باز سری به نشانه‌ی تأسف تکان دادم. سوییچ پر بود از کلید و عروسک خرسی شکلی که برای استفاده‌ی کنار آن بی‌قواره می‌نمود؛ هرچند راننده زیربار نمی‌رفت و می‌گفت اتفاقی نمی‌افتد و موضوع مهمی نیست.
کمی جلوتر مسافر درخواست کرد هر جا برای راننده راحت‌تر است پیاده شود. این درخواستِ رخصت مسافر همانا و ابراز چاکریت‌ها، به فدایت شوم‌ها، قابلت را ندارد‌ها و مهمان ما باش‌ها همان. من که سخت تحت تأثیر فضای دراماتیک بین این دو رفیق گمگشته و یار جونی قرار گرفته‌بودم و بغض گلویم را می‌فشرد و ربع ساعتی بود که سری به نشانه‌ی تأسف تکان می‌دادم به دنبال دستمال‌کاغذی در کیفم بودم که به محض پیاده شدن مسافر و بسته شدن در و حرکت تاکسی و شنیدن جمله‌ی “چقدر حرف می‌زد، مغز مارو خوردِ” راننده، در جای خودم خشک شدم. راننده شروع کرد به غر زدن که آخر مرد به سوییچ ما چه کار داری و گفت و گفت و گفت. بی‌خبر از آنکه چگونه آن دنیای فانتزی را، که سراسر پر از برادری و برابری و مهر و محبت بود و من در عرض این نیم ساعت برای خودم ساخته بودم، به خاک و خون کشیده است. من دست در کیف، بهت‌زده، در فکر نسلم که داشت می‌سوخت و نسلی که از قبل سوخته بود، به دنبال دستمال‌کاغذی بودم که تماس دستم با سیم هدفون آرامش را بر خاطرم نشاند و در همان حالی که هدفون را در گوش می‌کردم گفتم:”ممنون آقا پیاده می‌شم”.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.