شهرت

نقدی بر فیلم در دنیای تو ساعت چند است: همه فک می‌کنن این ساعت عقبه - شهرت

نقدی بر فیلم در دنیای تو ساعت چند است: همه فک می‌کنن این ساعت عقبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۴

در دنیای تو ساعت چند است

آراد نوذری*

گیله‌گُل بعد از بیست سال از فرانسه به ایران آمده است: از پاریس به رشت. چند سال پیش، مادرش حوا فوت شده است و او برای خاکسپاری‌ا‌ش بازنگشته است. حالا، ناشناسی برای او عکس مادرش را فرستاده و او به ایران آمده تا از این معما سر دربیاورد. در همان ابتدا، فرهاد وارد داستان می‌شود و خود را «دیوونۀ» زمانی که گلی ایران بود، معرفی می‌کند. اما گلی او را به یاد ندارد. در ادامه با فرهاد و گلی همراه می‌شویم و عاشقانه‌ای عجیب را با عنوان «در دنیای تو ساعت چند است؟» به تماشا می‌نشینیم.

می‌خواهم فیلم را از دو جنبه بررسی کنم: نخست قصۀ ساده ولی عجیب و دلنشین آن و دوم فضاسازی‌های هنرمندانۀ آن. شاید بخش دوم بیشتر با حال‌وهوای این نشریه متناسب باشد؛ چون فضا، بیشتر با شهر و نشریه‌ای شهری ارتباط دارد. به‌دلیلی نمی‌توانم از مطرح‌کردن بخش نخست صرف‌نظر کنم و گمان می‌کنم گفتن آن اجتناب‌ناپذیر است؛ چراکه مکان و فضا و شهر، ظرف قصه است. شهر به چه کاری می‌آید وقتی قصه و روایتِ آدم‌هایش نباشد؟ قصه، روح مکان است و به آن شکل و رنگ می‌دهد. قصۀ «در دنیای تو ساعت چند است؟» را که بدانیم، نگاهمان به فضاهای آن کامل‌تر می‌شود و می‌بینیم چطور ظرف و مظروف باهم پیوند می‌خورند و عاشقی وارد شهر و بنا و خیابان می‌شود. اکنون شرح بیشتر

یک. قصه، قصه‌ای‌ست عاشقانه. روایت عشقی یک‌طرفه که خود را در «فاصله» معنا می‌کند. عاشقی خون‌سرد که بیست سال با صبوری، به‌دور از معشوق خود، عشق ورزیده است و همدم و هم‌صحبتش مادر معشوقش است و پناهگاهش خانه‌ای که معشوق در آن بزرگ شده. فرهاد هرچه می‌گوید و هرچه می‌کند، بالاخره یک ربطی به گلی دارد. فرهاد شاید منتظر معشوقش نباشد، اما وقتی وارد رؤیایش می‌شویم، به گلی می‌گوید: «من هرچی از خودم یادمه تو هم توش هستی گلی.» راست می‌گوید. از بچگی، مدام حواس فرهاد پرت است؛ پرتِ گلی. از همان موقع که گلی چیزی که از زمستان دوست داشت، بوی پوست سوختۀ پرتقال روی بخاری بود و فرهاد روی بخاری کلاس، پوست پرتقال می‌گذاشت. باهم بزرگ می‌شوند. باز همۀ حواس فرهاد پیش گلی است؛ اما گلی انگار اصلاً او را نمی‌بیند. انگار فرهادی وجود ندارد. انگار اولین‌باری که گلی فرهاد را می‌بیند، همان وقتی ا‌ست که به ایران برمی‌گردد. برای همین، وقتی می‌بیند فرهاد از زندگی او چیزهایی می‌داند، تعجب می‌کند. کار به جایی می‌کشد که وقتی گلی احساس می‌کند فرهاد بیش‌ازحد از زندگی او خبر دارد، عصبانی و ناراحت می‌شود و او را ترک می‌کند.

اما همه‌چیزِ فرهاد، گلی است. مدام دنبال اوست. برایش هدیه می‌فرستد. برایش پنیر فرانسوی درست می‌کند که دلش برای فرانسه تنگ نشود. ترس‌هایش را هم گلی می‌سازد. آنتوان، همسر گلی، در خیالش به سراغ او می‌آید و او را تحقیر می‌کند. خوابی که مدام می‌بیند این است که گلی سوار کالسکه‌ای می‌شود و می‌رود و او جا می‌ماند. وقتی او را ترک می‌کند، صادقانه دلش می‌شکند و از گلی دوری می‌کند.

داستان پیش می‌رود. گلی چیزهایی می‌فهمد و از فرهاد معذرت‌خواهی می‌کند. زمان که می‌گذرد، فرهاد مثل بچه‌ها ناراحتی‌اش را فراموش می‌کند و سراغ گلی می‌آید. گلی او را به داخل خانه دعوت می‌کند. فرهاد با چمدانی که در دست دارد، وارد می‌شود و با یادگاری‌هایی از گذشتۀ خودش و گلی شعبده می‌کند و گلی را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. در انتها، فرهادِ قصه موفق می‌شود با صبر و دیوانگی عاشقانه‌ و زیبایش، کوه فاصله را ذره‌ذره بتراشد. وقتی در خانۀ گلی از خستگی دراز می‌کشد تا کمی بخوابد، گلی با مهربانی، رواندازی روی او می‌کشد. فرهاد راضی است. خوش‌حال است؛ به‌ همین مهربانی و صمیمیت کوچکی که از گلی می‌بیند.

دو. قصه در رشت اتفاق می‌افتد. رشت شهری ا‌ست که مناسباتش با کلان‌شهری مثل تهران تفاوت دارد. روابط آدم‌هایش متفاوت است. شاید چنین قصه‌ای در تهران مجال بروز پیدا نمی‌کرد. شتاب‌زدگی و برخوردهای سطحی آدم‌های تهرانی نمی‌توانست بستری برای شکل‌گیری چنین عاشقانۀ آرام و عمیقی باشد. همه‌چیز در این شهر، در خدمت داستان فرهاد و گلی ا‌ست؛ از آشنایی آدم‌هایش با یکدیگر گرفته تا باران. باران نه؛ وارِش. در این شهر هنوز معنای چیزها در بین شتاب و عجلۀ آدم‌هایش برای رسیدن از جایی به جایی، از هیچ به هیچ، ازبین نرفته است. برای همین، عاشقی هم مفهوم روشن‌تر و ساده‌تری دارد. شاید اگر این داستان در تهران روایت می‌شد، مخاطب به‌علت ریتم کند آن و تناسب نداشتنش با فضای شهر تهران، خسته و کلافه می‌شد. شاید برای همین، یکی از نقدهایی که احتمالاً تهرانی‌ها به فیلم وارد می‌دانند، دور‌بودن آن از دنیای واقعی‌ است. به‌نظر من این‌طور نیست. شاید مایی که در تهرانِ پرهیاهو زندگی می‌کنیم، واقعیتمان را طور دیگری ساخته‌ایم که عاشقانه‌های آرام جایی در آن ندارند و بیشتر به فانتزی می‌مانند تا واقعیت. شاید ما درهای شهرمان و ذهنمان را به‌روی واقعی‌شدن فانتزی‌ها بسته باشیم.

نکتۀ مهم دیگری که درخصوص فضاسازی این فیلم وجود دارد، ارتباط رشت و پاریس است. چیزی که تماشاچی از رشت می‌بیند، ازنظر من، فقط رشت نیست؛ بلکه تصویری بینابینی از رشت و پاریس است. خیال‌بافی‌های عاشقانۀ فرهاد با کمک ابزارهایی مثل زبان و موسیقی تا جایی پیش می‌رود که رشت به شهری خیالی، واقع در فاصلۀ بین خودش و پاریس تبدیل می‌شود. صفی یزدانیان، نویسنده و کارگردان، موفق شده است با هنر خود فاصله را حتی فارغ از روایت فیلمش به‌خوبی نشان دهد؛ در ابتدا، به‌خوبی تعریفش کند و در طول فیلم آن را از میان بردارد. او توانسته با قاب‌بندی‌های هنرمندانه‌اش علاوه‌بر پیشبرد داستانش، تصاویر زیبایی از رشت و انزلی را در ذهن تماشاگر ایجاد کند. البته کریستف رضاعی هم با موسیقی‌هایش نقش بسیار پررنگی در این تصویرسازی‌ها ایفا کرده است. او گیلکی را چنان تنظیم کرده است که مخاطب هر بار باید تمرکز کند تا بفهمد ترانه‌هایی که خوانده می‌شوند، فرانسوی نیستند!

«در دنیای تو ساعت چند است؟» در کنار «چیزهایی هست که نمی‌دانی» و «پلۀ آخر» فیلم‌هایی هستند که علی مصفا و لیلا حاتمی و تیم پشت صحنه‌شان به ما هدیه داده‌اند. فیلم‌هایی حرفه‌ای اما بی‌تکلف که می‌شود چند بار دیدشان و هر بار از دیدنشان لذت برد.

در آخر پیشنهاد می‌کنم اگر فیلم را ندیده‌اید، از دستش ندهید؛ چون واقعاً «می‌ارزه»!

*دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.