شهرت

نخل و غبار - شهرت

نخل و غبار ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

نخل و غبار

سید علی طبائیان*

در اوج ریزگردها در آبادان می چرخم و ناهار ماهی شکم‫پر خورده‌ام که محلی‫ها به محتویاتش حشو (hashu) می‌گویند. ‫آبادان شهری‫ است با حشوها و زایدهایی از جنس ویرانی‫های نیمه‌ی ترمیم‌شده‌ای که دندان روکش طلای زنی میان‫سال را به یاد می‌آورد، وقتی‌که زهرخنده میزند. در طبقه‌ی اول ساختمانی چهار طبقه نظرم را جلب می‫کند. بر طبقه‌ی دوم و سوم اثری جز گلوله‌ی توپ و ترکش و خمپاره نیست. نخل خاک گرفته‌ی بلوار را زینت داده و خودروهای مدل بالا قصد دارند که بگویند این جا منطقه‌ای آزاد است.

در اروندکنار پرسه می‫زنم. دو عنصر ثابت در خانه‫های در مسیر می‌بینم: بشقاب ماهواره و بلوک سیمانی. دومی عنصر غالب مصالح خانه‌ها است. نخل خاک گرفته‌ی آبادان این‫جا تبدیل به نخل‫های بی‫سر و گلوله‌خورده شده است. گاومیش‫ها می‌گذرند و آب اروند گل‌آلود و آن سو در عراق همانند این سو، پرچم‫های سبز و سرخ به اهتزاز در آمده است. گاومیش‫داران و دریانوردان را نمی‫فهمم؛ تردامن به معنی واقعی کلمه‫اند؛ لباسی همیشه خیس از آبی که گهگاه گل‌آلود می‌شود.

به آبادان برمی‫گردم. از معدود شهرهایی است که خیابان اصلی‌اش باریک است: خیابان امیری؛ با بازاری که ته‌لنجی‌اش می‫نامند و این شاید از معدود نقاطی باشد که این شهر را با تجارتی غیر از نفت می‫شناسند. اهالی غیربومی و مسافران، اگر در پی سوغاتی غیر از نسکافه و خمیردندان باشند، ادویه می‫خرند که خاص آبادان است؛ کالایی با رنگ و مزه‌ی تند و یا خرمای بومی منطقه که نامش بِرحی است. از دیدگاه آبادانی‫ها خرمای خوب خرمایی است که شکل داشته باشد. سایبان‌هایی جلوی هر مجتمع تجاری به صورت کنگره مانند جهت محفوظ ماندن مغازه‌داران و دست فروشان از آفتاب ساخته‌اند و در دل بسیاری از این سازه‌ها، فست‌فودها نشسته‌اند.

شلمچه را در منتهای شدت ریزگرد دیدم؛ نخلستانی آباد قبل از جنگ که امروزه با خاک که نه، با گل یکسان شده است؛ تکه‌ای از مرز غربی‌مان که خطی صاف و ممتد است. تا چشم کار می‫کند ویرانی است. به مرزهای کردستان و آذربایجان که می‌رسیدم به دنبال وجه متمایز دوسوی مرز بودم؛ از نوع پوشش گیاهی گرفته تا ارتفاع کوه‫ها. این‫‫جا اما راهی برای تمییز ندارم، جز پرچم‫هایی بر فراز دو پاسگاه، که آن‫هم به دلیل شدت گرد و خاک، شناختشان دشوار است.

مابین خوزستان و بوشهر سری به بهبهان زدیم. نیمه شب بر کوهی که راهنمای محلی می‫گفت محل نبرد آریوبرزن با اسکندر بوده ایستاده بودم. سویی سد مارون و دریاچه‌اش و سویی دیگر شعله‌ای فروزان از تأسیسات نفتی؛ آتش و آب و خاک و باد.

بوشهر قهوه‌خانه‫ای دارد به نام ناجی، با سابقه‌ای از ۱۳۰۵ تا اکنون. تا نزدیک سپیده‌دم باز است؛ و اگر درون قهوه‌خانه جای پذیرایی نبود، شما را بر سکوهای بیرون قهوه‌خانه به میهمانی می‫پذیرند. استفاده از فضاهای نیمه‌باز از خصلت‫های این شهر است. شب در خانه‌ای به قدمت دویست سال ماندیم. نمای خانه‫ها در بافت سنتی شهر سفید است و شیشه‫ها رنگی. رنگ‫ها شبیه رنگ‫های بدنه‌ی لنج‫های سنتی است. خانه‫ها فاقد نظم معمول هندسی‫اند.

رفتن به خارک، به دلیل طوفانی بودن هوا، میسر نشد. به جزیره‌ای دیگر رفتیم، که نامش را جهت محفوظ ماندن از بلاهای انسانی نمی‌آورم. قایق‫رانانی که ما را به جزیره رساندند برایمان ماهی صید کردند و تنها فرآوری ماهی آن بود که بر آتشش بیندازند. ماهی هیچ بوی نامطبوعی نمی‫داد و بسیار لذیذ شده بود؛ بی‫نمک حتی. در این جزیره، دیگر نه تنها اثری از نخل نبود که درختی هم وجود نداشت و تنها پوشش گیاهی‫اش بوته‫هایی از جنس گون بود. در این‫جا و بوشهر بود که عمق اعتقاد اهالی استان به وجود اجنه برایم آشکار شد، وقتی‌که قایق‫ران شب هنگام موقع رفتن به من توصیه کرد دور چادرهایمان را نمک بریزم تا از جن در امان باشیم؛ و هنگامی که یکی از راهنمایان عمارت محلی خطر جن را در کنار خطر طوفان در دریا می‌دانست. این گونه خوف‌ها از دل سکون دریا می آیند و وزش بادها؛ ترسی مبتنی بر ایستایی و پویایی.

هفت روز در جنوب کشور گشتم و پوشال مانند برگشتم؛ در تندی‫های اطعمه و در بوی نفت و ماهی در ترکیب با هم؛ با خودداری بسیار و دامن برکشیدن از شهرهایی که روزگاری آبادان بوده‌اند و امروز نه آبی برای خوردن دارند و نه هوایی برای نفس کشیدن.

*دانشجوی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی ایران

نخل و غبار – نشریه شهرت – نشریه‌ای درباره شهر – شماره اول – شهر و پول

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.