شهرت

زل زدگی - شهرت

زل زدگی ۲۰ فروردین ۱۳۹۵

شیما پاکزاد *

من از اولش همینجوری بودم. سعی هم نکردم خودم رو اصلاح کنم. حداقل نه تا موقعی که بقیه حس کردند براشون خطرناکم. اون موقع بود که من رو بردند کمپ بستری کردند. البته قبلش چند‌باری شد که خودم سعی کردم ترک کنم. ولی همه می‌دونند که ترک عادت موجب مرض است. منم مریض شدم و از کرم دور چشم حلزون در دوران بیماریم استفاده کردم و خیلی راضی بودم. به شما هم توصیه می‌کنم حتماً ازش استفاده کنید.

خلاصه که تصمیم گرفته‌بودم سرم رو بندازم پایین و حواسم به کار خودم باشه. رفتم سوار بی‌آر‌تی شدم. سرم پایین بودها، به من چه که خانومه دست کرد تو کیفش گوشیش رو درآورد شروع کرد اس‌ام‌اس دادن. گوشیش هم تو شکم من بود. منم از سر محبت بهش تذکر دادم: «خانوم بوج‌بوج نداریم، موج‌موج در ادبیاتِ پارسیِ جدید درسته». مردم اعصاب ندارند. از شدت عصبانیت رفت پشت درِ بی‌آر‌تی ایستاد تا در که باز می‌شه محکم بخوره تو صورتش. خدا رحمش کرد راننده فقط در جلویی رو زد. البته پاتوق مورد علاقه‌م مترو بود. می‌رفتم تو مترو نشسته و ایستاده زل می‌زدم به ملت. البته گاهی‌وقت‌ها زیاده‌روی می‌کردم. اون موقع‌ها که حوصله‌م سرمی‌رفت، مثلاً بدون اینکه پلک بزنم، زل می‌زدم به بازوی یکی که روبه‌روم نشسته بود. اونقدر که یه‌بار یکیشون بازوش رو قطع کرد، داد دستم و گفت: «برای تو». خیلی مهربون بود. سه روز داشتم از مهربونی بیش‌ازحدش گریه می‌کردم درحالی‌که بازوش تو دست‌هام بود. یعنی می‌گم هنوز هستند همچین آدمای با‌محبتی هم. ولی اون‌بار که تو تاکسی بودم، بغل دستیم یه کتاب درآورد از تو کیفش گذاشت رو پاهاش. زاویۀ مناسب. نور مناسب. شروع کردم خوندن باهاش. آخه من نمی‌فهمم اشکالش کجا بود. دور هم داشتیم کتاب می‌خوندیم خب. دیگه کتاب که حریم شخصی نیست. هی کتاب رو کج‌وکوله می‌کرد که مثلاً من نتونم ببینم. مردم بخیل شدند بابا. منم کوتاه نمی‌اومدم، گردنم رو چپ‌وراست می‌کردم با حرکتِ دستِ اون. عین مار کبری شده بودم. چیزی هم نگفت‌ها، تا اینکه اومد صفحه رو عوض کنه گفتم: «ببخشید، یه لحظه…» و انگشتم رو گذاشتم رو صفحه. بابا خب اصل قضیه تهِ همون صفحه بود. هیچی دیگه، گر گرفت کتابش رو آتیش زد و پرت کرد از شیشۀ ماشین بیرون. تا آخر مسیر خیلی جدی باهم به افق خیره شده‌بودیم از شیشۀ پنجرۀ جلویی.

تو دانشگاه هم همین بودم. سر تمام کلاس‌ها و ارائه‌ها زل می‌زدم به تخته و استاد و بک‌گراندِ پاورپوینت‌ها. با ذهنی سفید و رها. تا اینکه یه روز یکی از استادها منو با گوش‌هام آشنا کرد و گفت: «ببین پسرم، خداوند به تو دو تا گوش داده و دو تا چشم»، ولی چون نتونست نتیجۀ اخلاقی لازم رو بگیره، فرداش استفعا داد و رفت. ولی من فهمیدم میتونم از گوش‌هام هم سر کلاس‌ها استفاده کنم. چندبار سعی کردم استفاده کنم اما با دهن باز خوابم برد. دیگه استفاده نمی‌کنم که لااقل با چشم باز بخوابم.

من کلاً از دیدن افراد مشهور هم خیلی لذت می‌برم. دلم نمیاد زل نزنم بهشون. اون‌بار تو سلف نشسته بودیم که یکهو دوستم برگشت گفت: «زُلی! این یارو رو می‌بینی روبه‌رومون؟» گفتم:«آره». گفت: «دوبلورِ نقش یازدهمِ انیمیشنِ در‌جستجوی نمو بود». گفتم: «نقش یازدهمش یعنی می‌شد همون دختربچه‌هه که دندون‌هاش رو ارتودنسی کرده‌بود، خیلی هم تخس بود؟» گفت: «آره دیگه!» آقا هیچی دیگه این رو که گفت من چشم دوختم بهش، از سر تا پا، پا تا سرش رو هی نگاه می‌کردم. انقدر که غذا تو گلوش گیر کرد و بردندش بیمارستان. اونجا هم مثل‌اینکه مجبور شدند گلوش رو عمل کنند و به خاطر شکافتن حنجره‌ش تار‌های صوتیش تغییر شکل دادند. البته این جریان باعث پیشرفتش شد. شنیدم جدیداً دوبلورِ نقش‌اول انیمشن ایرانیِ «اسد، پلنگ مازَنی» شده که چون یک انیمیشنِ بی‌کلامه، فقط صدای غرشِ پلنگ رو درمیاره. نمی‌دونم چرا بااین‌حال هر‌شب زنگ میزنه بهم، لعنتم می‌کنه. مردم قدرنشناس هم شدند.

دعوا هم که می‌شد وامی‌ستادم به زل. یه‌بار با زلم از هم سواشون کردم. البته یه‌بارِ دیگه، یکی جلوم برای اون یکی قمه درآورد که خفتش کنه، دیدم خیلی ضایع‌ست دیگه زل بزنم ب‌شون هیچ کاری نکنم. گوشیم رو درآوردم از تو اون زل زدم. مراسم اعدام هم که برگزار می‌شد تو شهر، خیلی ذوق می‌کردم. یه همدلی عجیبی بین مردم به وجود ‌می‌اومد. از سۀ صبح می‌رفتم وامی‌ستادم بغل جرثقیل که دسته‌جمعی زل بزنیم به حلق‌آویز شدن اراذل‌اوباش. البته تحمل دیدنِ بی‌احترامی به خانوم‌ها رو نداشتم. یه‌‌بار یه آقایی مزاحم یه خانومی شده‌بود، رفتم جلو، تا اومدم دهنم رو باز کنم برگشت گفت: «تو زلت رو بزن گلابی». دیدم منطقی صحبت کرد باهام، خودم رو کشیدم کنار.

اون موقع‌هایی هم که خونه بودم یا کسی و چیزی دوروبرم نبود، اوقات فراغتم رو با زل‌زدن به عکس پروفایل مردم پر می‌کردم. عکس فیس‌بوک، تلگرام، واتس‌اپ. اینستا کوچیک بود حال نمی‌کردم. وایبرم رو هم دی‌اکتیو کردم دیگه خیلی پیگیر نیستم. نظرات و پیشنهاداتِ دوستانه، خواهرانه، برادرانه‌م رو هم حتماً منتقل می‌کردم به صاحبشون.

بااین‌حال کسی کاری به کارم نداشت تا اینکه یه بار از زلم یکی تلف شد. همون باری بود که رفتم پاساژ گلستان، واستاده بودم جلوی درِ ورودی خوش‌آمد می‌گفتم به بانوان محترم. نه با کلام‌ها، اونقدرها وقیح نبودم، با زل. یکی‌شون به چشم خواهری خیلی شیک و مجلسی هم بود. از زل(دید)رسم که خارج شد، مجبور شدم جابه‌جا شم که در زاویۀ سی درجۀ دیدم باشه. مقصر اصلی هم خودش بود خب، هی می‌رفت این‌ور اون‌ور، منم به دنبالش به قصد حفظِ زاویۀ زل. هیچی دیگه چشم‌غره رفت اومد سمتم گفت:«شما خودت خواهرمادر نداری؟». خیلی خوشحال شدم از خانواده‌م پرسید. گفتم: «نه ندارم». شروع کرد به فحاشی‌کردن. نداشتم خب. مردم بی‌تربیت هم شدند. برگشت رفت. همینطور که داشتم از پشت بهش زل می‌زدم، یهو ذوب شد و بخارش تو هوا پخش شد. اونجا بود که مردم ریختن سرم. البته قبل از اینکه ببرنم کمپِ ترکِ زل، یه مدت با گشت ارشاد در طرحِ «ذوب‌سازیِ نوامیس بدحجاب» همکاری کردم. ولی وقتی چندتا از خودشون رو هم ذوب کردم، تحویلم دادند به کمپ. اونجا اوایل ولم می‌کردند هرجا می‌خوام برم. من هم می‌رفتم می‌چسبیدم به تلویزیون، زل می‌زدم به صفحه‌ش. شب تا صبح، صبح تا شب. یعنی بعد اینکه تلویزیون تق صدا داد سوخت، فهمیدند من دو ماه و یک هفته و پنج روز و دوازده ساعته که پاشم. این شد که بردندم تو اتاق بستند. ولی اونجا هم اونقدر زل زدم به دیوار که گریه‌ش گرفت، به زبون دراومد گفت: «می‌شه دیگه نیگام نکنی؟! معذب می‌شم آخه». الآن هم جلسه‌ست نشستیم دور هم نوبت منه خودم رو معرفی کنم: «سلام! زل هستم، یک مسافر».

* دانش آموخته کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

نشریه شهرت – درباره ی شهر – شماره پنجم – شهر و جنگ – ( زل زدگی )

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.