شهرت

آرام جانم می‌رود ... - شهرت

آرام جانم می‌رود … ۱۲ تیر ۱۳۹۴

IMG_20150703_130748

 حبیب دانشور*

خرداد است و فصل امتحانات دانشگاه و هوایی گرم‌تر از هر سال. خورشیدِ سر ظهر هم که عمود، فرق سر را می‌شکافد و گرمایش تا مغز استخوان وارد می‌شود. ده دقیقه‌ای هست کنار خیابان مطهری ایستاده‌ام. از اقبال بلند، حتی یک تاکسی هم رد نمی‌شود که مقصدش هفت‌حوض باشد. با خودم در حال غرولند هستم که یک تاکسی زرد بی‌مسافر بوق می‌زند و با شنیدن نام هفت‌حوض، با تردید می‌ایستد. همین‌که سوار می‌شوم، با لبخند می‌گوید: «باکشُ با بنزین آزاد پر کردما. پولشُ شما باید بدی.»

راننده مردی پنجاه‌ساله است با موهایی سفید و خاکستری، با آتلی که دور گردنش بسته است و چهره‌ای تیره‌رنگ. در ادامه و بعد از اینکه چند مسافرِ سیدخندان را از دست می‌دهد، بازهم لبخندزنان تهدیدم می‌کند: «صد تا صلوات نذر کن که مسافر هفت‌حوض گیرم بیاد، وگرنه سرِ معلم پیاده‌ت می‌کنم.»

از کنارۀ خیابان حرکت می‌کند که مگر مسافری گیرش بیاید. مسافرکش‌های شخصی که جلوتر از او مسافرها را سوار می‌کنند، حسابی کلافه‌اش کرده‌اند. پشت چراغ‌قرمزِ تقاطع خیابان شریعتی، سرش را از شیشه بیرون می‌کند و به یکی از آن‌ها که تقریباً هم‌سن اوست می‌گوید: «آخه بی‌انصاف، تو که بچه‌هاتُ سروسامون دادی و الانم خودت و خانومتی. دو نفر آدم، با حقوق بازنشستگی مگه نمی‌تونین سرکنین که میای نون زن‌وبچۀ من رو که از مسافرکشی درمیاد، آجر می‌کنی؟»

ازآنجایی‌که لبخندش حین این مکالمه هم در چهره‌اش مشهود است، رانندۀ مقابل هم با لحنی مشابه جوابش را می‌دهد: «داداشِ من، شما که خودت خرج زن‌وبچه رو می‌دی، در جریانی که با این برجی ششصدهفتصد تومنی که به ما بازنشسته‌ها می‌دن، خرج خوردوخوراک رو هم به‌زور جور می‌کنیم؛ بماند که بعد از سی سال کار توی اداره هنوزم اجاره‌نشینیم و هر ماه سرمون جلوی صاحب‌خونه‌مون کجه.»

چراغ، چند ثانیه‌ای هست که سبز شده است و پشت ما هم کلی ماشین، منتظر پایان گفت‌وگوی این دو بزرگوارند. رانندۀ تاکسی در پاسخ به حرف‌های رانندۀ سواری به او می‌گوید: «خب آقاجون چرا جمع نمی‌کنی بری شهر خودتون؟ اینجا که بمونی خرجت چندبرابر می‌شه و مجبور می‌شی سر پیری به‌خاطر یه‌قرون دوزار تو خیابونا مسافرکشی کنی. من خودم سال دیگه بازنشسته می‌شم و می‌رم.»

چند ثانیه بیشتر نمانده است که چراغ دوباره قرمز شود. گرمم است و کولر تاکسی هم که طبیعتاً بنزین آزاد به مزاجش خوش نمی‌آید. به راننده اعتراض می‌کنم که حرکت کند و به من و آن ماشین‌های پشت‌سری رحم کند. بازهم با کمال متانت و همان لبخند همیشگی می‌گوید: «توی این شهر خراب‌شده که هیچ جایی‌ش نمی‌شه مکث کرد، دو نفر آدم هم که می‌خوان در کمال خون‌سردی و با رعایت شئونات اسلامی و انسانی باهم گپ بزنن، نمی‌ذارین. اصلاً مگه خود شما نیستین که به این‌همه سرعت و نبود فضای مکث، توی اون مجله‌تون که آخرشم نفهمیدیم اسمش چیه، انتقاد می‌کنین؟ حالا که دو نفر توی این شهر خراب‌شده پیدا ‌شدن و می‌خوان مکث کنن، نمی‌ذارین؟ مگه خودِ شما نبودین که می‎گفتین هر تغییری بخواد صورت بگیره، باید ازطرف مردم باشه؟ بد کاری کردیم جلوی جریان حرکت ماشینا رو گرفتیم؟ آقا شما اصلاً با خودت چند چندی؟ مگه از اول که سوار تاکسی من شده بودی، نمی‌خواستی ستون تاکسی‌نوشتِ نشریه‌تون را باهاش پر کنی؟ بد کاری می‌کنم که دارم کمکتون می‌کنم؟»

چون هیچ‌وقت توقع نداشتم با چنین سوژۀ آگاهی در متن‌هایم همراه شوم، چند ثانیه کُپ می‌کنم و با سری به‌زیرافکنده، در جواب او می‌گویم: «آخه ستون تاکسی‌نوشتِ (شما بخوانید آمدوشد!) ما با عنوان کلیِ پرونده‌مون هیچ ارتباطی نداره. اون ستون ما کاملاً آزاده؛ مثل بنزین. مثل چیزای دیگه‌ای که این روزها هی آزاد می‌شن. بَعدم ما کی گفتیم وسط خیابون باید محل مکث باشه؟»

چراغ که در طول مکالمۀ من و جناب راننده یک بار دیگر قرمز شده بود، دوباره سبز می‌شود. به‌سمت راستم نگاه می‌کنم. در کمال تعجب می‌بینم در همان ماشینِ سواری مذکور هم، حضار مشغول گفت‌وگو هستد و هنوز از چراغ عبور نکرده‌اند. سر که برمی‌گردانم، متوجه می‌شوم که همین اتفاق عیناً درون ماشین‌های دیگر نیز افتاده است. بعضاً حتی بحث‌هایی شکل گرفته که چند ماشین را با خود درگیر کرده است و همۀ سرنشینان در آن‌ها مشارکت فعال مدنی دارند. شکر خدا یک نفر هم نیست که بخواهد اعتراضی به این ترافیک بکند یا صدای بوقش گوش فلک را پاره کند.

به ساعتم نگاه می‌کنم. احتمالاً تا همین‌ جایش هم به‌قدری دیر می‌رسیدم که از دستم شاکی باشد. هیچ‌وقتِ خدا هم که نمی‌شد داستان‌هایم را باور کند. همین‌که خواستم کرایه‌ام را حساب کنم، آن رانندۀ عزیز که با یک خودروی دیگر گفت‌وگویی را آغاز کرده بود، صحبتش را چند لحظه قطع کرد و گفت: «خیلی عجله نکن، منتظرت می‌مونه. کرایه هم نمی‌خواد بدی. بیا این پنج تومنم داشته باش و به‌جاش از شهر کتاب مرکزی، کتاب مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکا رو بگیر براش و کادو بده بهش که دلخوری پیش نیاد خدایی نکرده. نمی‌خوام مدیونت شم.»

از ماشین پیاده می‌شوم. از داخل سواریِ دیگری که راننده مشغول گفت‌وگو با مسافرانش است، صدایی به گوشم می‌رسد. راننده می‌گوید: «جنبش وال‌استریت به همۀ ما ثابت کرد که قدرت از آنِ کسی است که خیابان از آن اوست.»

از خیابان رد می‌شوم. اصلاً نیازی نیست که بخواهم به این طرف یا آن طرف نگاه کنم. هیچ ماشینی قصد ندارد حرکت کند و خوشبختانه ماشین‌ها با رعایت فاصلۀ قانونی از هم، حرکت عابران پیاده را هم ممکن کرده‌اند. از خیابان شریعتی که می‌خواهم بگذرم و به شهر کتاب بروم و به توصیۀ جناب رانندۀ محترم گوش دهم، موتورسواری زیرم می‌گیرد. تَرک موتورسوار هم ازقضا، یار دلبند ما نشسته است. لابد برای اینکه به‌موقع سر قرارمان برسد، مجبور شده است ترک یکی از موتورسواران عزیز شهر بنشیند. هنگام زیر‌گرفته‌شدن من، هم رانندۀ موتور و هم یار عزیزتر از جان ما در حال چت در گروه‌های وایبری و واتس‌اپی بودند؛ به همین علت متوجه حضور من در آن موقعیت نشدند. فقط راننده که متوجه پستی‌وبلندی‌های بدن بنده در زیر چرخ‌های موتورش شده بود، با تصور اینکه شهرداری در این بخش از خیابان سرعت‌گیر نصب کرده است، با زیباترین فحش‌هایی که بلد بود، به استقبال این عزیزان رفت (البته که به‌‌سبب حضور یک جنس مخالف در ترک موتورش، آن‌ها را زیر لب ‌طوری گفت که فقط خودم و خودش متوجه بشویم). من هم دقیقاً در لحظه‌ای که داشتم نفس آخرم را می‌کشیدم و دعوت حق را لبیک می‌گفتم، از پشت توانستم موتور و یار را برای بار آخر تماشا کنم. درجا هم این بیت به ذهنم رسید؛ هرچند از کلیشه‌ای‌بودن آن آگاهی کامل داشتم: ‌ای کاروان آهسته رو کآرام جانم می‌رود، وآن دل که با خود داشتم با دل‌سِتانم می‌رود. اما متأسفانه همین‌که آن را در وایبر تایپ کردم و دکمۀ «ارسال» را فشار دادم، مجبور شدم دار فانی را وداع بگویم و متأسفانه نفهمیدم که پیامم به او رسید یا خیر.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

۱ دیدگاه ارسال شده
  • شاغلام عوام گفت:

    قربون قلمت که من رو یاد فیلم آخر استاد کیمیایی انداخت.
    آخه نوکرتم تاکسی هفت حوض نشستی، چرا باید از شریعتی رد شی واسه رسیدن به شهر کتاب؟

  • به نکات زیر توجه کنید

    • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
    • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.