شهرت

ساعت‌های بی‌عقربه - نشریه شهرت

ساعت‌های بی‌عقربه ۲ مرداد ۱۳۹۴

آراد نوذری*

یکی بود.
مهم نبود یکی دیگر باشد یا نباشد.

روز بود، مثل بقیه‌ی روزها. برایش فرقی نمی‌کرد. زمان برایش بی‌معنا بود. تیک‌وتاک ساعت و بدوبدوی مردم برایش اعصاب‌خردکن بود. نمی‌فهمید، زمان را از دست داده بود. روزها، ماه‌ها، فصل‌ها، فرق نمی‌کردند. فقط می‌گذشتند. گذشته‌ای نبود، آینده‌ای نبود، حال هم برایش فاصله‌ی دو چیز بی‌معنا بود. از یک بی‌معنا می‌گذشت و وارد یک بی‌معنای دیگر می‌شد.

پیر شدن را می‌فهمید اما، چون درد را خوب می‌فهمید. سفید شدن موهایش، درد پاهایش، درد قلبش، درد تنش، درد روحش.

روز بود، مثل بقیه‌ی روزها. در خیابان راه می‌رفت. انقلاب بود. فکر می‌کرد به همه‌ی نوستالژی‌هایی که در انقلاب ساختند آدم‌ها و نویسنده‌ها. سهمش را پیدا نمی‌کرد در این بازی نوستالژی، جز دردی که به آن اضافه می‌کرد. یادش می‌آمد که از کی این خیابان را شناخته. خاطره‌هایش یادش بودند، بدون زمان، انگار همان لحظه. مرد عجیبی که از او نقاشی خریده بود و گویی همیشه منتظر بود، با  اخم، که گودویش بیاید برش دارد ببردش بهشت. ولی نمی‌آمد و آن مرد هر روز برایش نقاشی می‌کشید که «ببین چجوری گیر کردم تو اینجا». دختر موقرمزی که بوی خوب می‌داد و بهش لبخند زده بود، شیرینی‌هایی که با دوست‌هایش هزار سال پیش در ورتا و فرانسه خورده بود، کتاب‌فروشی‌هایی که روزی ازشان کتاب می‌خرید و فروشنده‌هاشان می‌شناختندش، ولی حالا یا بانک شده بودند یا رستوران ــ همه‌ی خاطره‌هایش را یادش می‌آمد. تلخی و شیرینی‌شان را یادش بود. اما حالا چیزی را در دلش تکان نمی‌داد. نه لبخندی روی لب‌های کبودش می‌نشاند، نه اشکی روی گونه‌های آفتاب‌سوخته‌اش می‌آورد. انگار هر تکه از وجودش با این خاطره‌ها از او جدا شده بودند و در شهر و خیابان‌هایش و پیش آدم‌هایی که حالا معلوم نبود کجای این شهر و کجای این دنیا هستند جا مانده بود.

راه می‌رفت فقط و فکر می‌کرد و گاهی آنقدر غرق فکرهایش می‌شد که یادش می‌رفت فکر می‌کند اصلاً یا نه. یادش می‌رفت هست اصلا ًیا نه. سنگ شده بود انگار. آدم‌ها را می‌دید، صدای‌شان را می‌شنید. آدم‌ها بودند اما انگار او دیگر نبود. او خیلی وقت بود که از شهرش و آدم‌هایش جدا شده بود. خیلی وقت بود که دیگر، یکی نبود.

شب شده بود. از خلوتی خیابان می‌شد فهمید ساعت از دوازده گذشته. از دردی که داشت خسته شده بود. کلافه بود. درد همه‌ی این سال‌ها، بیشتر از هر چیز، حتی مرگ، آزارش داده بود. آدم‌ها همه چیزش را ازش گرفته بودند. بعضی‌ها با خوب بودنشان و بعضی‌ها با بد کردنشان. خالی شده بود و جای خالی‌اش، خودش را عذاب می‌داد. دیر شده بود. خیلی وقت بود که مرده بود و داشت وقت تلف می‌کرد. تصمیمش را گرفت. دراز کشیده بود وسط خیابان کارگر. هیچ صدایی نبود. فقط صدای جارو کشیدن یک رفتگر از خیلی دور می‌آمد. مثل شب‌های پیش، منتظر بود مرگ نجاتش بدهد. می‌دانست بیدار است. برای همین می‌خواست بمیرد تا این کابوس تمام شود. می‌خواست بیدار شود و باز بتواند زمان را حس کند. تیک‌وتاک ساعت‌ها را بغل کند. بیدار شود و باز با دوست‌هایش قرار بگذارد در کافه‌های انقلاب. بو و لبخند دخترک موقرمز مستش کند. به مرد عجیب بگوید: «امروزم نمیاد، ولی بیا بریم یه چایی بخوریم با هم و تو هم انقدر اخم نکن …».

اشک از گوشه‌ی چشم‌هایش سر می‌خورد روی شقیقه‌هایش.

 صدای خش‌خش جاروی رفتگر از دور نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

فشار دستی را روی شانه‌اش احساس کرد.

مهربانی آدم‌ها همیشه در آخرین لحظه کار دستت می‌دهد.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

ساعت‌های بی‌عقربه – نشریه شهرت – نشریه‌ای درباره شهر – شماره دوم – شهر و انزوا

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.