شهرت

ردپایش به ذهنم رسید. - شهرت

ردپایش به ذهنم رسید. ۶ مرداد ۱۳۹۴

 

عارفه صادق محمدی

گفت: “می‌شه امشب منو ببری بام تهران؟ از اون بالا می‌شه همه چیزو دید. می‌شه نشست لبه‌ی صخره کنار آتیش، نوک انگشتات شروع کنن به گرم شدن و رو‌به‌روت یه سیاهی بزرگ باشه که با یه عالمه چراغای کوچیک زرد و سفید پر شده.” مکث کرد، انگار چیزی برای چند لحظه توی ذهنش آمده باشد. لبخند زد و گفت: “تهران از اون بالا مثل آسمون پر از ستاره‌ی کویر می‌مونه.”

درست سه روز قبل از این که بمیرد.

نشسته بود روی زمین خاکی. دست‌ها و پاهاش را نزدیک کرده‌بود به چوب‌هایی که داشتند می‌سوختند. من تکیه‌داده‌بودم به نیمکت پشت سرم و نگاهش می‌کردم. گفت: “من هیچ وقت جهت‌یابیم خوب نبوده.” دستش را تا آن‌جایی که می‌توانست کشید و با انگشت اشاره‌ش جایی را نشان داد. “مثلاً نمی دونم اونجا، کجای تهران میشه، شاید انقلاب باشه. آخه تاریکه. آخه انقلاب توی شب تاریک می‌شه. همه‌ی دانشجوها می‌رن خونه‌هاشون. کتاب‌فروشی‌ها می‌بندن. حتی ایستگاه تاکسیش هم خالی می‌شه.”

وقتی به من زنگ زدند، خانم پشت تلفن پرسید: “آقای فلانی؟” من گفتم: “بله.” کی انتظار این را دارد که یکی وقتی پای تلفن ازت فامیلی‌ت را می‌پرسد، بخواهد خبر بدی را بهت بدهد؟

انگشت اشاره‌ش را حرکت داد توی یک خط مستقیم. انقلاب تا چهار‌راه ولیعصر.

گفت: “انقلاب تا چهار‌راه ولیعصر یکی از قشنگترین خیابونای تهرانه. هروقت دلم برات تنگ می‌شد دلم می‌خواست باهم اونجا رو، پیاده راه بریم. کتاب‌فروشی‌هاش، کافه‌هاش. دلم پر می‌زنه برای قدم‌زدن از انقلاب تا چهارراه ولیعصر. فکر کن اگه زمینش، خاک ته کفش هر کسی رو حس‌می‌کرد و به حافظه‌ش می‌سپرد، چه جوری می‌شد! وقتی ما می‌رسیدیم می‌گفت دوباره این دوتا. این خانمه که پاهاش خیلی کوچیکه با این آقاهه که پاهاش خیلی بزرگه. اگه جای ته کفش هرکسی می‌موند روی زمینش، الان چقدر جای ته کفش اونجا بود.”

چرا یادم نمی آید صبح وقتی داشت بند کفش‌هایش را می‌بست تا از خانه برود بیرون و بلند می‌گفت: “شیر و کره‌ت روی میزه، یادت نره بخوری!” چه لباسی پوشیده بود؟ اگر می‌دانستم این آخرین باری‌ است که می‌بینمش، بیشتر می‌دیدمش … .

با دستم یک جایی را نشان می‌دهم. می‌گویم: “اونجا هم می‌شه از نیایش تا پارک ملت. با درختای بلند بلندش. صندلی‌های کنار پیاده‌روش که هر کی که از راه رفتن خسته شد، بشینه روشون.” نور خورشید از لای برگ‌ها پیداست. بچه که بودم فکر می‌کردم هر جا می‌روم خورشید می‌آید دنبالم. هروقت راه می‌افتادم خورشید هم شروع می‌کرد به راه‌آمدن. درست همان جایی که من می‌رفتم. انگار بخواهد مواظبم باشد.

وقتی خانم پرستار پای تلفن گفت باید بروم بیمارستان، پاهایم شل شد. انگار چسبیده بودم به صندلی میز کارم. می‌ترسیدم. از این که قرار است چی بشود، می‌ترسیدم. از این که چی شده‌است می‌ترسیدم. اگر بمیرد چی؟

ما عادت‌داشتیم از پارک ملت تا میدان ونک را پیاده برویم. هوا همیشه خوب بود. سر پایینی بود؛ و درخت ها، درخت‌های بلندش. حالا چیزی که توی تهران کمتر دیده می‌شود درخت است. انگار همه جای تهران شده شهر، شده شهری‌جات. ماشینی‌جات؛ و اگر بخواهیی طبیعت را توی تهران پیدا کنی باید بروی توی پارک‌ها. ناراحت‌کننده است که به اندازه‌ای که همه جای تهران ماشین می‌بینم، درخت نمی‌بینم.

انگار یک قرن طول کشید تا توانستم از صندلیم بلند شوم. مغزم کار نمی‌کرد. من که خیابان‌های تهران را مثل کف دستم می‌شناختم، همین طور ایستاده بودم وسط میدان و نمی‌دانستم از کجا باید بروم. وقتی رسیدم ساعت چهار و بیست دقیقه‌ی بعد از ظهر بود. ۴۵ دقیقه‌ی پیش مرده بود.

یک بار وقتی داشتیم از زیر آن درخت‌های بلند رد می‌شدیم، سرش را گرفت بالا و با گوشی‌ش یک عکس گرفت. بعد گفت: “این روزها انقدر سر آدم بزرگا شلوغ شده که دیگه کمتر کسی یادش می‌مونه به درختای بالای سرش نگاه کنه. بلند شدن نه؟ من دیگه حتی اگه دستام رو بلند بلند کنم هم باز قدم نمی‌رسه؛ حتی اگه وایسم روی انگشتای پاهام یا چهارتا بالشت بذارم زیر پاهام یا تو برام قلاب بگیری. برام قلاب می‌گیری؟ من یکم مردد نگاه کنم به کف دست‌هات که آخه گناه دارن… .بعد تو با نگاهت بخندی و بگی آخه تو وزنی داری؟ بعد من یواش با کفش بیام روی دست‌هات و با عذاب وجدان نگاه کنم به شونه‌هات. بعد تو با سرت تایید کنی و من همین که یه پام رو می‌ذارم روی شونه‌ت، لیز بخورم و بیفتم توش! آخه بغل تو بهترین جای دنیاس.”

آقای دکتر می‌گوید ضربه‌ی وارد شده به سرش آن‌قدر شدید بوده که درجا مرده‌است. من بقیه‌ی حرف‌هایش را نمی‌شنوم. نگاهم ثابت مانده روی گردنش. روی گردنبند ساعتی‌ش که عقربه‌هایش دیگر حرکت نمی‌کنند. ثابت ماندن روی یک ساعت خاص؛ ۳:۳۵٫

می‌خندد و می‌گوید: “اونجا رو نگاه کن. اونجا که پر از نوره. حتماً باید بزرگراه رسالت باشه. همه‌ی اون نورا هم می‌شن ماشینایی که موندن توی ترافیک. احتمالاً داره از رادیوشون صدای اون خانومه پخش می‌شه که می‌گه: “مسیرهای ترافیک بزرگراه رسالت غرب به شرق از پل سید خندان تا میدان رسالت.”

می‌خندم و می‌گویم: “اگر تمام ساعت‌هایی رو که من توی این مسیر موندم، جمع بزنی و بعد من این مقدار ساعت رو صرف یه کار دیگه بکنم، حتماً توی اون کار نابغه می شم.”

وقتی او مرد من توی بهت کامل بودم. آدم همین طور شروع‌می‌کند به فکر کردن به چیزهایی که دیگر نیستند. آن‌قدر فکر می‌کند که می‌فهمد برای مدت زیادی هیچ چیزی ندیده. چشم‌هایش بازِ باز بودند ولی او هیچ چیزی را نمی‌دیده. من می‌ترسیدم. سعی می‌کردم صدایش را یادم بیاورم. سکوت می‌کردم و سعی می‌کردم بشنومش. من الان سکوت کرده‌ام و سعی می‌کنم صدایش را یادم بیاورم.

دیگر صدایش را نمی‌شنوم. دیگر هیچ وقت آن را نمی‌شنوم. دیگر هیچ وقت صدایم نمی‌کند. اسمم را نمی‌گوید. دیگر لبخندش را نمی‌بینم. برای دیدن لبخندش باید بروم توی مای‌کامپیوتر لپ‌تاپم عکس‌هایمان را باز کنم و … .

با لبخند، رو‌به‎رویش را نگاه می‌کند و می‌گوید: “هی! اونجا واقعاً دیگه برج میلاده. خوبه آدم توی شهرش یه چیزی داشته باشه که از همه جای شهر معلوم باشه. من هیچ وقت تا اون بالای بالاش نرفتم. یه بار نزدیکای ساعت ۸٫۵ شب بود که بابا بهم زنگ زد و پرسید: “کجایی؟” منم گفتم: “توی ایستگاه تاکسی رسالت.”

بعد اون گفت: “من چرا نمی‌بینمت پس؟ دست تکون بده ببینمت.”

سوار تاکسی کوهک شده بودم. گفتم: “بابا زشته دستمو از پنجره بیارم بیرون و دست تکون بدم. مردم چی فکر می‌کنن؟ بیا خونه همون جا می‌بینمت.”

پای تلفن خندید و گفت: “رسالت نیستم. بالایِ بالای برج میلادم. می‌خواستم ببینم اگر دست تکون بدی از این بالا می تونم ببینمت یا نه.”

درست سه روز قبل از این که بمیرد.

فکری دارد من را می‌کشد. اگر می‌دانستم آن روز صبح آخرین باری‌ است که می‌بینمش، چه کار می‌کردم؟

مجبورم کرده‌بود چند تا از شعرهای شاملو را حفظ کنم و برایش بخوانم. می‌گفت: “آخه صدات قشنگه. برام شاملو می خونی؟”

دیگر بیدار شدنش از خواب را نمی‌بینم. جایش روی تخت چند روز است صافِ صاف است، بالشتش سردِ سرد. تخت، من را مثل یک چاه عمیق توی خودش غرق می‌کند.

دیگر نمی‌بینمش که می‌نشیند جلوی میز توالتش و شروع می‌کند به شانه‌کردن موهایش. به انتخاب کردن بین کش‌هایش. به بافتن موهایش. نمی‌توانم ببینم … .

صندلیش دارد توی خانه خاک می خورد. من مثل احمق‌ها تنهایی می‌نشینم پشت میز چهار نفره. یک روزهایی که حواسم نیست  دو‌تا بشقاب می‌چینم روی میز … .

حالا تهران از این بالا مثل آسمان پر از ستاره‌ی کویر است. من از این پایینِ پایین برایش دست تکان می‌دهم. درست است، شاید هوا کثیف باشد. می‌ترسم تهران یک روز آن‌قدر کثیف بشود که دیگر پرنده‌ها ترجیح‌بدهند برای همیشه از تهران بروند. دیگر کم پیش می‌آید صدای خواندن پرنده‌ای را در تهران بشنوم. برای شنیدن صدای پرنده‌ها باید رفت پرنده‌فروشی. انگار صدایشان را فقط از پشت قفس‌ها می‌شود شنید. کاش به جای صدای این همه ماشین و شلوغی، پرنده‌ها برایمان می‌خواندند… .

ازش خواستم من را به خاطر تمام ساعت‌هایی که پیشش نبودم ببخشد. برای همه‌ی لحظه‌هایی که سر چیزهایی بحث کردیم که می‌توانستیم از آن لحظه‌ها لذت ببریم. من برایش دست تکان می‌دهم. و او از آن بالای بالا می‌بیند که من دارم از این پایین پایین برایش دست تکان می‌دهم. مطمئنم که می‌بیند.

ردپایش به ذهنم رسید – نشریه شهرت – درباره شهر – شماره اول – شهر و پول

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.