شهرت

هاژ و واژ - شهرت

هاژ و واژ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

هاژوواژ

پریسا بزاز *

یک

هربار که با قضاوتِ مثبتِ هیئت راننده و ماشینش سوار تاکسی شخصی می‌شوم، صدای دعوا کردنشان را می‌شنوم. یکی‌شان ساناز و امین را یادآوری می‌کند که در ظواهرِ خیلی بی‌خطرتر از این خفت شده‌اند، که آن راننده/ دزد هم بهره‌ای از عقل برده و اگر هزینه‌اش کارواش و لبخند ملیح و «سلام دخترم» باشد می‌پردازد، آن یکی هم در جواب، قدرتش را در تشخیص لبخندهای اهریمنی و «سلام دخترم»های تقلبی به رخ می‌کشد.
هوا نارنجی است. ـ انقلاب؟
یک ثانیه می‌گذرد. دست‌شان روی گلوی هم است. در را باز می‌کنم و سوار می‌شوم، فقط منم. اولی صراحتاً شکست خورده است، اما هنوز زیرلب غرغر می‌کند. وقتی خانم دیگری سوار می‌شود، پشت چشم نازک می‌کند و می‌رود.
موبایل راننده
ـ «فقط ۱۳ آبان داشت. به سربازه گفتم برام نگه داره. اومده‌م انقلاب مسافر بزنم. شب میرم می‌گیرمش».
ـ سکوت
ـ «آخه چرا گریه می‌کنی؟ چرا خون به دلم می‌کنی؟ باور کن منم مثل توام. صبح بردمش بیمارستان، گفتن بدون این آمپوله نمی‌شه. گریه نکن تو رو خدا».
ـ چشمانش قرمز شد، یک قطره.
ـ گریه نکن. تو هم گریه کنی من چیکار کنم آخه؟
سکوت سنگین است. گوشی در دستش می‌لرزد و اشک می‌ریزد. حواسم را جمع کرده‌ام اسم بیمارستان را بفهمم، اما سکوت است و اشک.
قطع می‌کند و با بغض توضیح می‌دهد که جان پسر ۷ ساله‌اش به دو تا آمپول ۶۰۰ هزار تومانی بند است و باید ۳ ساعت پیش می‌زده، اما پول نداشته آمپول‌ها را بخرد. از شهرستان آمده، مسافرکشی می‌کند تا شب که شاید داروی پسرش جور شود. هرچه می‌پرسم نه اسم بیمارستان را می‌گوید و نه پسرش. هیچ‌کس در بیمارستان و داروخانه و فامیل دلگرمش نمی‌کند و با این حال امید عجیبی دارد به زمان، به ساعاتی که تا شب مانده است.
انقلابیم. شمارۀ کارتش را نداد. کرایۀ بیشتر را قبول نکرد و نگفت کدام بیمارستان است. صدای گریۀ خودش و زنش بین دیوارهای سرم می‌رود و برمی‌گردد. ایستادم تا میان باقی ماشین‌ها گم شود.

هاژوواژ (2)

دو

ـ ونک؟
در را که می‌بندم و ماشین شتاب می‌گیرد، هجوم کاغذهای جلوی داشبورد به سمتم تمام ماهیچه‌هایم را منقبض می‌کند. از کف ماشین جمعشان می‌کنم. چشمم فقط دو کلمه را دید: حقوق و تاکسیرانی.
کاغذها را تند و تند جلوی صورتم می‌گیرد. «دخترم باید آزمایش بده. بدبخت شد. دادمش به یه معتاد. اول معتاد نبودا، بعداً شد. اذیتش می‌کرد، طلاقشو گرفتم. حالا مریضه، باید آزمایش بده ولی هیچ‌چی پول نداریم. اینو می‌بینی؟ فیش حقوقمه. مگه این پولا به چیزی میرسه؟ به زور بتونه زنده نگه‌مون داره. چه برسه به این دوا دکترا».
تا ونک کم مانده. باید سریع تصمیم بگیرم. شماره‌اش را راحت می‌گوید. «مادرم کمکتون می‌کنه».
۸ شب. قرار است از ونک برویم بیمارستان. شب‌ها صدایش بلندتر از همیشه است. بلندتر امین و ساناز را فریاد می‌زند، اما به این اطمینان که تنها نیستم، مغلوب می‌شود. سوار شدیم. «خانوم به خدا خیلی زحمت کشیدید. مثل شما پیدا نمی‌شه دیگه».
حرفهایی که صبح به من زده بود را تکرار می‌کند. کاغذهای آزمایش را باز تندتند از پشت هم نشان می‌دهد.
سرم از راه بیمارستان، از حرکت‌های سریع کاغذها و از پیچ‌ها و کوچه‌ها گیج می‌رود. نمی‌فهمم غرب می‌رویم یا شرق. شمال یا جنوب.
راه انگار تکرار می‌شود. تاریکی‌ها تکرار می‌شوند. کوچه‌ها، پیچیدن‌ها، حرف‌های راننده. «خانوم خیلی زحمت می‌شه، لازم نیست شما بیایید. من خودم انجام می‌دم».
لابی بیمارستان. نشسته‌ایم منتظر نوبت. راننده میرود و برمی‌گردد. قیمت آزمایش را می‌گوید و باز هم نارضایتی‌اش از به زحمت افتادن ما.
یکی از تو مشت می‌زند پشت چشمم: «دخترش کو پس؟»
ـ «خانوم جسارتاً من باید برم بالا برای آزمایش. گفتن ۳۴۲ تومن. شما بشینید همینجا، اذیت می‌شید.»
بین تعارفات راننده و مادرم سرِ بالا رفتن کش می‌آیم. باز مشت می‌کوبد: «دخترش کجاست؟»
داریم می‌رویم بالا. من و مادرم جلو و راننده پشت سرمان. طبقۀ سوم. از مادرم می‌پرسم «دخترش کو؟». برمی‌گردیم، راننده نیست. پایین‌تر دم در ماشینش هم نیست. شاید دخترش هم نبوده و نیست.
راه برگشت آنقدر پیچ‌وخم ندارد و در زاویه‌هایش تعارف‌های راننده تکرار نمی‌شود.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

۳

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.