شهرت

جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید - شهرت

جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید ۲۷ شهریور ۱۳۹۴

جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید

جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید

*آیدا عباسی

مدت‌ها قبل، یعنی‌ زمانی‌ که‌ هنوز‌ با‌ مفهوم‌ «زمان» و‌ قدرت‌ بی‌انتهایش‌ آشنا‌ نبودم، نمی‌دانستم «جای خالی زیر‌ را با‌ کلمۀ‌ مناسب‌ پر‌ کنید» یعنی‌ چه.

شاید هم‌ زمان‌ فهمیدنش‌ فرانرسیده‌ بود.‌ بعد‌ها، رفته‌رفته «زمان»‌ به‌ همدستیِ‌ انبوه «نبودن»ها، معنای‌ واقعی‌ جای خالی را‌ برایم‌ روشن‌ کرد.

جای خالی، نوعی‌ از‌ نبودن‌ است؛ نوعی نبودن‌ خودآگاه‌ و‌ خودخواسته. نبودنی‌ که‌ گاهی‌ بودنت‌ را‌ زیر‌ سؤال‌ می‌برد، گاهی‌ فلجت‌ می‌کند، گاهی‌ همچون‌ نقص‌ عضو، ناکارآمدت‌ می‌کند. نبودنی‌ که‌ گاهی‌ وادارت‌ می‌کند‌ جای خالی را‌ پر‌ کنی. بعضی‌هایشان‌ با‌ کلمه‌به‌کلمۀ یک داستان پر می‌شوند، بعضی‌ دیگر‌ با‌ نت‌به‌نت یک آهنگ و برخی‌ با‌ پیاده‌رو‌ها‌ و‌ خیابان‌ها، پنجره‌ها‌ و‌ ساختمان‌های‌ شهری‌ که‌ مدت‌هاست‌ رفیق‌ شفیقت‌ شده‌اند.

پاییز‌ خیلی سال پیش‌ بود‌ که‌ اولین‌ جای خالی، همۀ‌ قدرتش‌ را‌ به‌ رخم‌ کشید. همیشه‌ اولین‌بار‌ها‌ سخت‌ و‌ ماندگار‌ است. پاییز‌ هم‌ که‌ باشد،‌ ماندنی‌تر‌ می‌شود.

از‌ مدرسه‌ که‌ بیرون‌ زدم، مطمئن‌ بودم‌ برای‌ همیشه‌ رفته‌ است.‌ با‌ هر‌ قدمی‌ که‌ از قدم‌ برداشتم، نبودن‌ هم‌قدمم‌ شد.‌ از‌ خیابان‌ اراک‌ آمد‌ تا‌ ابتدای‌ خیابان‌ ویلا. روبه‌روی‌ کلیسای‌ سرکیس‌ ایستاد، یا‌ بهتر‌ بگویم، ایستادم. ناقوس‌ کلیسا‌ تلنگری‌ بود حد‌فاصل‌ دنیای‌ نوجوانی‌ تا‌ دنیای بی‌انتهای‌ بزرگ‌سالی. تلنگری‌ برای‌ بیدار‌شدن از‌ خواب‌ خوش‌ سادگی. بی‌‌هیچ‌ مقصدی‌ به‌راه‌ افتادم. خودم‌ را‌ به‌ پیاده‌روهایی‌ سپرده‌ بودم مملو‌ از‌ آدم‌هایی‌ که‌ نه‌ می‌شناختمشان‌ و‌ نه‌ قرار‌ بود‌ بشناسمشان.‌ به‌ خودم‌ که‌ آمدم،‌ در‌ سکوتی‌ طولانی، روبه‌روی‌ یک‌ بوم‌ بزرگ‌ ایستاده‌ بودم.‌ نامش‌ این‌ بود: نگاه‌ کن‌ که‌ من‌ کجا‌ رسیده‌‌ام، به‌ کهکشان، به‌ بیکران، به‌ جاودان… .

غرق‌ در‌ نقاشی‌های‌ ایران‌ درّودی‌ و‌ بیکرانگی‌ و‌ جاودانگی‌ شهری‌ بودم که‌ هرگز‌ اینجا‌ نبود؛ جایی‌ که‌ باید‌ به‌ آنجا‌ می‌رسیدم.‌ شهری‌ که‌ نمی‌دانستم‌ کجاست، مردمانش‌ به‌ چه‌ زبانی‌ صحبت‌ می‌کنند، هوایش‌ پس‌ است‌ یا‌ خوب.‌ همۀ‌ فکرم به‌ شهری‌ بود‌ که‌ در‌ مختصات‌ هیچ‌ مداری‌ نمی‌گنجید؛‌ اما‌ باید‌ به‌ آنجا‌ کوچ‌ می‌کردم. باید‌ جای خالی‌اش را‌ با‌ شهر‌ دیگری‌ پر می‌کردم.‌ با‌ سکوتی‌ سنگین، تمام‌ راه‌ موزه‌ تا‌ میدان‌ انقلاب‌ را خیره‌ به‌ مردمانی‌ بودم‌ که‌ آن‌ روزها‌ فقط‌ برایم‌ یک‌ معنا‌ داشتند‌ و‌ فقط‌ یک‌ کار‌ را‌ درست‌ انجام‌ می‌دادند: «صرف‌ فعل‌ رفتن».

‌ به‌سمت‌ خیابان‌ شانزده‌ آذر‌ رفتم. بعد‌ هم‌ دانشگاه‌ تهران؛‌ جغرافیای‌ دست‌نیافتنی من! نقطۀ‌ عطف‌ رؤیاهای‌ آن‌ روزها!

بهمن‌ سه‌ سال‌ بعد، با‌ گردنی‌ افراشته‌ روبه‌روی‌ سردرش ایستادم؛ جایی‌ که‌ تا‌ پیش‌ازاین‌ تنها‌ مفهومش‌ برایم‌ یک اسکناس‌ کهنه‌ و‌ مچاله‌شدۀ‌ پنجاه‌تومانی‌ بود، حالا‌ مأمن‌ همۀ‌ رؤیاهایم‌ شده‌ بود.‌ از‌ سردرش‌ که‌ رد‌ شدم، برای‌ کسری‌ از‌ ثانیه ایستادم‌ و‌ دم‌ و‌ بازدمی‌ غرورآفرین‌ تقدیم‌ خودم‌ کردم.‌ یک‌ گام‌ نزدیک‌تر‌ شده‌ بودم، یک‌ گام‌ نزدیک‌تر‌ به‌ هنرمندشدن، یک‌ گام‌ نزدیک‌تر‌ ‌ به‌ «من» ‌شدن و‌ گامی‌ نزدیک‌تر‌ به «رفتن».

بهمن‌ چهار‌ سال‌ بعدش، وقتی‌ با‌ ردایی‌ فیروزه‌ای‌ مقابل‌ سردر‌ عظیمش‌، پیش‌ چشم‌ صدها‌ رهگذری‌ که‌ به‌ خنده‌ها‌ و‌ برق‌ نگاه‌ پر‌ از‌ شوقم‌ چشم‌ دوخته‌ بودند، کلاه‌ فارغ‌التحصیلی‌ام‌ را‌ با‌ تمام‌ توان‌ به‌ آسمان‌ پرتاب‌ کردم. برای‌ لحظه‌ای‌ چیزی‌ در‌ درونم‌ لرزید.‌ نزدیک‌تر‌ شده‌ بودم؛ چندین‌ گام‌ نزدیک‌تر به «رفتن». نمی‌دانم‌ من‌ به‌ او‌ نزدیک‌ شده‌ بودم‌ یا‌ او‌ به‌ من.‌ فاصلۀ‌ دورودراز‌ ما‌ حالا‌ داشت‌ کمتر‌ و‌ کمتر‌ می‌شد. حالا‌ می‌بایست‌ هرچه‌ بیشتر‌ به‌ انتخاب‌ شهری‌ فکر می‌کردم‌ که‌ برعکس‌ اینجا‌ باشد.‌ همان‌ شهر‌ بی‌مختصات‌ دور، خیلی‌ خیلی‌ دور.‌ انتخاب‌ شهری،‌ جدا‌ از‌ جایی‌ که‌ سرنوشت‌ برایت‌ انتخاب‌ کرده‌ است:‌ نوع‌ زبان‌ گویشت‌ را‌ خودت‌ انتخاب‌ می‌کنی، نوع‌ فرهنگ‌ جدیدت‌ را‌ خودت‌ انتخاب‌ می‌کنی، اختلاف‌ ساعت‌ جغرافیای‌ جدیدت‌ را‌ خودت‌ انتخاب‌ می‌کنی.‌ شهری‌ که‌ همه‌چیزش‌ را‌ خودت‌ انتخاب‌ می‌کنی!

آدمیزاد‌ محکوم‌ است‌ به‌ انتخاب؛ اما‌ گاهی‌ یک‌ جبر، یک‌ بازی‌ سرنوشت، با‌ آدمی‌ کاری می‌کند که‌ هزاران‌ انتخاب‌ دیگر، توان‌ تغییرش‌ را‌ ندارد.

بعد‌ از‌ ساعت‌ها‌ عکاسی‌ بین‌ قبرهایی‌ که‌ سالیان‌ سال‌ از‌ عمرشان‌ می‌گذشت و‌ بوی‌ تلخ‌ و‌ بی‌رحم‌ مرگ‌ را‌ فریاد‌ می‌زدند، وارد‌ ایستگاه‌ متروی‌ راه‌آهن‌ شدم.‌ سکوت‌ مرگی‌ که‌ ساعت‌ها‌ لابه‌لایش قدم‌ زده‌ بودم‌ و‌ هوایش‌ را‌ نفس‌ کشیده‌ بودم در‌ مشامم‌ بود‌ و‌ مدام‌ ذهنم‌ حول‌ همین‌ سه‌ حرف‌ پرسه‌ می‌زد، سه‌ حرفی‌ که‌ تلخ‌ترین‌ و‌ بیرحم‌ترین‌ شکل «نبودن» است… که‌ قطار‌ حرکت‌ کرد. من‌ بودم‌ و‌ مردمانی‌ که‌ عطر‌ تند‌ تنشان‌ برایم‌ به‌اندازۀ‌ نگاه‌های‌ سنگینشان آشنا‌ بود.‌ من‌ بودم‌ و‌ شیشۀ‌ مقابلم.‌ من‌ بودم‌ و‌ انعکاس‌ خودم‌ در‌ شیشه.‌ من‌ بودم‌ و‌ من… .

خرابه‌هایی‌ که‌ تند‌ و‌ تند‌ می‌آمدند‌ و بی ‌حتی‌ لحظه‌ای‌ سکون‌ از‌ پشت‌ سرم‌ می‌رفتند.‌ تیر‌ چراغ‌برق‌هایی‌ که‌ پشت‌ هم‌ می‌آمدند‌ و‌ رد‌ می‌شدند، خانه‌هایی‌ که‌ از‌ سر‌ عجله‌ راه‌ خود‌ را‌ می‌گرفتند‌ و‌ می‌رفتند.‌ آسمان‌ آبی‌ کدری‌ که‌ از‌ دور‌ نظاره‌گرم‌ بود.‌ بازی‌ سرنوشت‌ کار‌ خودش‌ را‌ کرد.‌ شیشۀ‌ مقابلم‌ همه‌چیز‌ را‌ گفت.‌ شیشۀ‌ مقابلم دست‌ شهری‌ را‌ برایم‌ رو‌ کرد که‌ همیشه‌ چون‌ پناهگاهی‌ در‌ سایه، پشت‌ سرم‌ بود.‌ شهری‌ که‌ بی‌وقفه، در‌ همۀ‌ باران‌هایی‌ که‌ بر‌ سرم‌ بارید، با‌ من‌ خیس‌ شد.‌ زیر‌ همۀ‌ آفتاب‌های‌ سوزان‌ مردادماهی، با‌ من‌ رنگش‌ تیره‌ شد‌ و‌ لپ‌هایش‌ گل‌ انداخت.‌ با‌ هر‌ قدمی‌ که‌ از‌ قدم‌ برداشتم،‌ هم‌گامم‌ شد.‌ با‌ هر‌ غمی‌ پیاده‌روهای‌ بی‌انتهایش‌ را‌ غم‌خوارم‌ کرد.‌ با‌ هر‌ فریادی، صدای‌ دلنشینش‌ را‌ تقدیمم‌ کرد و‌ با‌ هر‌ رفتنی، آمدنی‌ جدید‌ را‌ رو‌به‌رویم‌ گذاشت.‌

بی که‌ بدانم، تهران تنها‌ کسی‌ بود‌ که‌ همیشه «بود» و‌ جاهای‌ خالی‌ زندگی‌ام‌ را‌ پر‌ کرد. گاهی‌ همچون‌ پدر، پناه‌ همۀ‌ کم‌آوردن‌هایم‌ شد. گاهی‌ چون‌ رفیقی‌ شفیق،‌ دلسوزانه‌ پابه‌پایم‌ آمد‌ و‌ دستی‌ از‌ سر‌ مهر‌ به‌ شانه‌ام‌ زد.گاهی‌ هم، سکوت‌ کرد‌ و‌ فقط‌ شنید، همۀ‌ آنچه نمی‌توان‌ گفت. و‌ گاهی‌ خودِ خودِ خودم‌ بود؛ تنها، صبور، سربه‌زیر‌ و‌ سخت!

شهر‌ من با‌ میدان‌ انقلابِ‌ همیشۀ‌ خدا‌ شلوغش‌، با‌ دربندش، با‌ پاییزهای‌ عجیب‌ سعدآبادش، با‌ بهارهای‌ پر‌نقش‌ونگار‌ شمس‌العماره‌اش، با‌ سکوت‌ عمارت‌ مسعودیه‌اش، با‌ سادگی‌ و‌ بی‌تکلفی‌ کافه‌‌نادری‌اش، با‌ عتیقه‌فروشان‌ منوچهری‌اش، با‌ فِری‌‌کثیف‌ و‌ پیتزا‌ داوودش، با‌ تک‌تک‌ خانه‌های آجر‌ سه‌سانت‌ بهار‌شیرازش، با‌ بوی‌ درختان‌ بلوار‌ کشاورزش، با‌ صدای‌ بلند‌ و‌ مردانۀ‌ راننده‌های‌ ترمینال‌ آزادی‌اش که‌ به‌ بانگ‌ بلند‌ می‌گویند رشت‌ و‌ قزوین…، با‌ سربازان‌ سردر‌ باغ‌ ملی‌اش، با‌ لحظه‌های‌ ناب‌ و‌ تند‌ آخر‌سالیِ‌ بازار‌ تجریشش، با‌ ترافیک‌ و‌ هوای‌ کدرش، با‌ سکوت جمعه‌صبح‌هایش، با‌ مردمان‌ همیشه‌ بی‌صبرش، با‌ مهر‌ها‌ و‌ آبان‌ها‌ و‌ آذر‌های‌ دل‌انگیزش، مدت‌هاست جاهای‌ خالی‌ را‌ به بهترین‌ شکل‌ ممکن پر‌ کرده‌ است.

شهر‌ من مدت‌هاست‌ جای خالی همۀ‌ آن‌هایی را‌ که‌ روزی‌ بودند‌ و حالا‌ نیستند، همۀ‌ آن‌هایی که‌ باید‌ باشند اما‌ نیستند،‌ پر‌ کرده‌ است.‌ شهر‌ من‌ روزبه‌روز‌ در‌ من‌ رخنه‌ کرده‌ و‌ حالا‌ در‌ من‌ ته‌نشین‌ شده‌ است.‌ حالا‌ هیچ‌ رفتنی، توان‌ جدا‌کردن ما‌ را‌ از‌ هم‌ ندارد. هیچ‌ فاصله‌ای نمی‌تواند‌ بین‌ ما‌ قرار‌ بگیرد.‌ آن‌قدر‌ با‌ من‌ آشنا‌ شد، آن‌قدر‌ مرا‌ با‌ خودش‌ آشنا‌ کرد که‌ همۀ‌ شهرهای‌ غریب‌ رنگ‌ باختند.

و من هر روز بخشی از وجودش را در وجودم ذخیره می‌کنم؛ هوای‌ غبارآلودش، کوه‌های‌ بلندش، مردمان‌ عجیبش، بهارهای‌ بی‌نظیرش، پاییزهای‌ سربه‌زیرش؛ ذخیره‌ای‌ برای‌ روز‌ مبادا!

شهر‌ من‌ جایی است درست‌ در‌ مرکز‌ همۀ‌ دیروزها، همۀ‌ امروزها‌ و‌ همۀ‌ فرداها… .

جایی‌ که‌ زبان‌ گویشش‌ را‌ انتخاب‌ نکرده‌ام، جغرافیایش‌ را‌ انتخاب‌ نکرده‌ام، آب‌وهوایش‌ را‌ انتخاب‌ نکرده‌ام؛ اما انتخابش‌ بوده‌ام!

شهری‌ که‌ مردانه‌ برایم‌ همیشه‌ و‌ هرجا‌ ایستاد و‌ حالا‌ من، زنانه وفادارش‌ خواهم‌ ماند.

*دانش‌آموخته کارشناسی کرافیک دانشگاه تهران

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.