شهرت

تا نوک دماغمان - شهرت

تا نوک دماغمان خانه ی ماست ۱ آذر ۱۳۹۴

شیما پاکزاد *

هنوز اندیشمندان و جامعه‌شناسان در پاسخ به سوالِ «تا به کجا خانۀ ماست؟» و تدقیق مرزهای «خانۀ ما»، به نتیجۀ جامع و شاملی نرسیده‌اند. قبل از هر‌چیز، لازم‌به‌ذکر است که نویسندۀ این مطلب در عنفوان جوانی، دیدگاه‌های آرمانیِ خود را از دست داده و هیچ اعتقادی به «شهرِ ما، خانۀ ما» ندارد. حتی با شنیدن این مطلب، پوزخند زده و از جملۀ «ولمون کن بابا» نیز بهرۀ کافی می‌برد. سقف آرمان‌گرایی نویسنده در حدی پایین آمده که ندانستن لابی ساختمان و راه‌پله و راهروی طبقات را نیز به‌مثابۀ «خانۀ ما» معقول و منطقی می‌پندارد. بدین‌ترتیب، بی‌اهمیت و ناچیزدانستن فضای بیرون از دربِ منازل و درنظرگرفتن آن با عنوان «خانۀ آن‌ها»، حق مسلم هر شهروندی است.

آنچه مورد نقد و سوالِ نویسنده است، رفتار شهروندان است؛ آن هم نه در خارج درب منازل که در داخل آن. یعنی با قبولِ هیچ‌انگاشتنِ فضای پیرامونی «خانۀ ما»، دیگر بعد از انداختن کلید در قفل، گرفتن دستگیرۀ در و نهادنِ پای شهروند به داخل، سطح توقع نویسنده افزایش می‌یابد. اما شهروند همچنان مقاومت کرده و زیر بار توجه به قسمتی از داخل خانه هم نمی‌رود؛ زیرا که این بخش، یکی از فضاهای بسیار چالش‌برانگیز داخلی است. فضای موضوع بحث، «بالکن» است.

بالکن به دیگر سخن، حاصل اشتراک «خانۀ ما» با «خانۀ آن‌ها» است. درواقع از آنجایی که با کشیدن پرده از درون می‌توان وجود بالکن را در بیرون انکار کرد و از طرف دیگر با برکشیدن پرده، رفتن به بیرون و ایستادن در بالکن می‌توان بیرون از خانه را مشاهده کرد، در چنین حالتی، شهروند دچار سردرگمی و بیگانگی با فضا می‌شود و عکس‌العمل افراد به سه دسته تقسیم می‌شود:

دستۀ اول شهروندان خسته و حال‌نداری که به‌محض پیدا‌کردن فرصت و اندک روزنه‌ای برای فرار از مسئولیت‌های به‌ظاهر غیر‌ضروریِ خود، از قبول هر هنجاری، شانه خالی می‌کنند. بدین صورت که بعد از تحویل خانه و بررسی بالکن آن، قبل از هرچیز ابتدا بند رخت دیواری خود را نصب می‌کنند؛ معمولاً از استفاده از بند ‌رخت‌های آپارتمانی، به دلایل نامعلومی امتناع می‌کنند. سپس وسایل و مبلمان جامانده را ازقبیل یخچال، صندلی، میز، جارو، انواع جعبه در اندازه‌های مختلف، سیب‌زمینی، پیاز و… را به شکل تپه و کوه و رشته‌کوه در بالکن جای می‌دهند. در صورت اعتراض همسایگان به نمای ناهموار ایجادشده، با اکراه پارچه‌ای سفید روی وسایل می‌اندازند و با نارضایتی از نقض‌شدن فرهنگ «چاردیواری اختیاری»، زیرلب جملۀ «دیگه چی میخواین از جونم» را زمزمه می‌کنند. همچنین این افراد بالکن را به‌مثابۀ شوتینگِ دوم خانه می‌بینند و با رضایت از چندکاره‌بودن بالکن، سفره را در آن تکانده و ته‌ماندۀ سیگارهای خود را بر سروصورت ساکنان طبقۀ همکف می‌پاشند. بازهم در صورت اعتراض بقیه به آلوده‌کردن محیط، این بار زباله‌ها را با فاصله و با قوت بیشتری، از بالکن به بیرون پرتاب می‌کنند تا بُرد پرتاب و نقطۀ فرود آن، مزاحمت ایجاد نکند. در حین انجام‌دادن این کار، همان جمله‌هایی کذایی را هم زمزمه می‌کنند.

دستۀ دوم شهروندان خاموش شهر که به شکلی مرموز، هیچ نشانه‌ای از حیات خود به بیرون بروز نمی‌دهند. تنها فعالیت مشاهده‌شده از این افراد، کشیدن و بازکردن پرده‌های جلوی بالکن در روز و شب و هرچندسال یک‌بار، بازکردن درِ بالکن به‌منظور پاک‌کردن شیشه‌هاست. بماند که در بعضی جاها همین‌ها هم مشاهده نشده است. البته در مقایسه با دستۀ اول، جا دارد از این عزیزان تشکر ویژه کنیم؛ زیرا با این روحیۀ انفعالی، حداقل منظره را خراب نمی‌کنند.

دستۀ سوم تمام خوبانِ شهر، با ذوق و قریحۀ فراوان، هنرمند، دوستدار گل‌و‌گیاه و اهل دل که هرچه از خوبی آن‌ها بگوییم، کم گفته‌ایم. اینان بالکن را محبوب‌ترین قسمت خانه دانسته و شبانه‌روز در بالکن دیده می‌شوند. این علاقه در بعضی شهروندان تا به جایی پیش رفته که با نصب پنجره و کرکره در بالکن، فضا به‌طور کامل از «خانۀ آن‌ها» جدا شده و تماماً شکلِ «خانۀ ما» پیدا‌کرده است. همچنین ایجاد فضای سبز غنی و حفاظت‌شده به شکل جنگل‌های انبوه، با هدفِ کاشت و داشت و برداشتِ محصول و نگهداریِ انواع گل‌، بلبل و سایر حیوانات خانگی، یکی از اقدامات مرسوم این دسته از شهروندان است. نظیر این اقدام‌ها به‌قدری در زیباسازی منظره‌های شهری مؤثرند که دلم نمی‌آید بگویم این صندوق‌های گل، در طوفان‌های اخیر از بالکن به پایین پرت شده و مردمی را خاک‌برسر کرده است. فدای سر لطیفشان اصلاً!

درواقع با قراردادن دستۀ اول و سوم در دو قطب منفی و مثبتِ چگونگی استفاده از بالکن و دستۀ دوم در میانه، باقی مردم جهان در این طیف پراکنده هستند. نتایج مشاهده‌های نگارنده‌ نشان می‌دهد که جمعیت کثیری از شهروندان کشور، به‌طور فشرده و متراکم بین و داخلِ دستۀ اول و دوم گرد هم آمده‌اند تا هم‌صدا در پاسخ به سوالِ «تا به کجا خانۀ ماست» بانگ برآورند: «تا نوک دماغ ما!»

تا نوک دماغمان |نشریه شهرت|درباره شهر|شماره چهارم|شهر و درخت

*دانش آموخته ی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.