شهرت

بهنام نوذری: استقلال، آزادی، من جمهوری پیاده می‌شوم.

استقلال، آزادی، من جمهوری پیاده می‌شوم! ۲۹ آذر ۱۳۹۴

بهنام نوذری *

ماشین آدم که خراب می‌شود، فرصت کشف‌وشهود و از آن مهم‌تر فرصت تجدید خاطره‌های دوران پیاده‌بودن، اوضاع را تحمل‌پذیر می‌کند. از پشت دکۀ ضلع جنوبی پارک‌وی وارد ایستگاه می‌شوم و بعد از عبور از صورت بی‌لبخند مأمورِ زل‌زدن به چراغ سبزِ روی دستگاه، می‌روم و در ایستگاه خلوت می‌ایستم. اتوبوس که می‌رسد، با کلی محاسبه که ساعت یازده صبح، آفتاب از کدام سمت داخل پنجره می‌آید، تصمیم می‌گیرم وارد قسمت مردانه که بشوم، بروم سمت چپ و بنشینم روی صندلیِ دست چپ کنار پنجره. می‌نشینم. کولۀ سنگینم را روی پایم می‌گذارم و گوشی و کیف پولم را محض احتیاط چک می‌کنم. به خودم یادآوری می‌کنم که سر جمهوری باید بیشتر هم حواسم باشد. از جیبم یک خودکار درمی‌آورم. چشم از ساختمان باشگاه خبرنگاران برمی‌دارم و خیره می‌شوم به ساعدم. سعی می‌کنم رگ‌هایم را پیدا کنم. با خودکار رویشان می‌کشم و پررنگشان می‌کنم.

بغل دستم پیرمردی نشسته است؛ با موهای تقریباً سفید و البته ته‌ریش جذابی که آدم را یاد استیو مک‌کوئین فیلم پاپیون می اندازد. من را نگاه می‌کند. این را از احساس بدی که دارم، می‌فهمم. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زند: «چه کار می‌کنی جوون؟» سعی می‌کنم لبخندی بزنم که اثری از مهربانی نداشته باشد؛ ولی پیرمرد ول‌کن من نمی‌شود: «منم یه پسر دارم، هم‌سن تو … صبح زود می‌ره بیرون، شب دیروقت میاد … دلش نمیاد با من و مادرش بگرده». حس می‌کنم، می‌توانم جوابش را بدهم: «تا حالا پرسیدین چرا؟»

– حرف که نمی‌زنه…

– از خودتون پرسیدین چرا؟

استقلال، آزادی، من جمهوری پیاده می‌شوم

ساکت می شود. حس پیروزی بهم دست می‌دهد. دست می‌گذارم روی کیفم. کیفم با لپ‌تاپ و هارد و کتاب‌های محبوبم سنگین شده و به خاطر لباس‌هایم باد کرده است. بیرون را نگاه می‌کنم و شروع می‌کنم به حرف‌زدن: «یه بار شده فکر کنی چی میشه بچه‌تون دیگه با شما حرف نمی‌زنه؟ یه بار شده ببینید چند درصد از حال بچه‌تون رو می‌فهمید؟» پیرمرد سرش بالاست: «من می‌دونم قراره فردا چی به سرش بیاد … خودش باید به زندگی امروزش برسه… » من صدایم بالاتر می‌رود: «مشکل همینه… ما تو زندگی امروزمون موندیم… یاد ندادین زندگی کنیم… هروقت هم خواستیم بریم بیرون یاد بگیریم گفتین نه، زشته…» حس می‌کنم همۀ اتوبوس ما را نگاه می‌کنند. گوشی‌ام چندبار زنگ خورده. سارا در کافه نادری منتظر است؛ ولی من جایی پیدا کرده‌ام که داد بزنم.

خانمی تکیه داده به دیوار حائل بین قسمت مردانه و زنانه. قیافۀ محجوبی دارد و لباس خوبی پوشیده. اگر پلاستیک سفید نسبتاً چروکش دستش نبود، مطمئناً توجهم را جلب نمی‌کرد؛ چراکه با باقی قیافه‌اش نمی‌خواند. او هم مثل همۀ  افراد سوار اتوبوس، حواسش به حرف های ما جمع شده بود. پیرمرد با سرشکستگی ایستگاه ونک پیاده شده بود. از پلۀ اول بود نگاه آن زن را حس می‌کردم. صدایم کرد. رفتم یک صندلی آن‌ورتر تا حرف‌هایش را بشنوم.

ـ من کارشناسی‌ارشد مهندسی شیمی دارم، از اهواز… دکترا دانشگاه آزاد اینجا قبول شدم، شروع کردم درس‌خوندن. اوضاع خوب بود تا برادرم اون مشکل براش پیش اومد. برادرم دانشگاه دولتی درس می‌خوند، چند ترم مشروط شد و دانشگاه گفت اگه می خواد درسش رو ادامه بده، باید پول بدیم… مجبور بودم کار کنم… بی‌خیال درس خودم شدم… نه ماه سال  تحصیلی رو می‌تونم درس بدم؛ ولی تابستونا مجبورم برم خونۀ مردم… خیلی وقته اهواز نرفتم… هنوز همه فکر می‌کنن چون دارم دکتری می‌خونم، پول درمیارم… فکر می‌کنن خارجه…

با بی‌رحمی می‌گویم «خب؟» می‌‌گوید: «اونم فکر می‌کرد می‌خواد مستقل شه؛ ولی مستقل که نشد، هیچ… اینه وضعش…» به غرورم برمی‌خورد. می‌گویم: «خب من هم می‌تونم برم کار کنم؛ ولی نمی‌ذارن». می‌خندد و پیاده می‌شود. برگرد دیگه… چرا درمی‌ری؟ نمی‌خوای حقیقت رو بشنوی؟ دارم توی فکرم داد می زنم که حقیقت گرومپی می‌خورد توی سرم. کنارم مرد جوانی نشسته. قیافۀ موجهی دارد: «کارکردن سخته پسر… » قیافۀ حق‌به‌جانب می‌گیرم.

ـ منم چندسال پیش همین حال تو رو داشتم … هیشکی من رو نمی‌فهمید … مشکل دیگه‌ای نداشتم، فقط همین بود؛ ولی همین شده بود بلای جونم. زندگی‌ام رو کرده بود جهنم. تا اینکه با همسرم آشنا شدم. من رو می‌فهمید، حرف می‌زدیم. ازدواج کردم که دیگه نخوام خونواده رو تحمل کنم. ازدواج کردم تا با کسی زندگی کنم که می‌تونم باهاش حرف بزنم…

می‌بیند که چشم‌هایم برق می‌زند. ادامه می‌دهد: «ولی نشد… یعنی اولش خوب بودها؛ ولی افتادیم تو زندگی… اوایلش می‌رفتیم کار می‌کردیم. شب که می‌رسیدیم، فقط می‌تونستیم تعریف کنیم روزامون چه جور گذشت… وقتی افتاد رو غلتک، روزامون شد عین هم؛ من واسه خودم، اونم واسه خودش. از این‌همه تکرار و روزمرگی حال نداشتیم شبا حرف بزنیم. خودمونیم، دلم یه کم برا تنهایی‌ام تنگ شده؛ ولی زنم دوست نداره تنها بمونه… برا همین نمی‌رسم بشینم تنهایی هم فکر کنم… »

ساختمان تئاتر شهر می‌گوید باید کم‌کم پیاده شوم.

**  **  **

دارم کنار سارا توی چارسوی خلوت قدم می زنم. روی پله‌برقی‌ها بالا می‌آییم و حرف می‌زنیم: «تو که گفتی نمی‌تونی تحملشون کنی؟» سر را می‌اندازم پایین: «هنوزم نمی‌تونم تحملشون کنم!»

– پس چی؟

– نمی‌دونم…

از جلوی مغازه‌ها رد می‌شویم تا به پله‌برقی بعدی برسیم.

– یعنی کیفت الکی اینقدر پر شده؟

– سارا من از خودم بدم میاد!

– کی از خودش بدش نمیاد؟

بی‌اعتنا ادامه می دهم: «وقتی نمی‌تونیم باهم حرف بزنیم، بیخودی منتظر حل‌شدن مشکل هستیم… هرکی نشسته جای خودش، دو متر اون‌ورترش رو نمی‌‌بینه… هیشکی نمی‌خواد چیزی حل شه سارا… »

می‌رسیم به پردیس سینمایی. همۀ چراغ‌های مجموعۀ سینمایی خاموش است. پایمان را که از پله‌برقی بیرون می‌گذاریم، محو نمای روبه‌رو و پنجرۀ بزرگ مجموعه می‌شویم. می‌رویم تا دم شیشه‌ها: «اونجا خونۀ ماست… چقدر کوچیکه… خونۀ شما کجاست؟»

ـ خونۀ ما دیده نمی‌شه…

ـ برمی‌گردی؟

زل زده به من، من هم بیرون را نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم برای کسانی که از پله‌برقی بالا می‌آیند، منظرۀ زیبایی است.

دانشجوی کارشناسی برق دانشگاه صنعتی شریف *

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.