شهرت

یک بار دیگر خانه‌ات آباد، بگو سیب! - شهرت

یک بار دیگر خانه‌ات آباد، بگو سیب! ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵

بگو سیب یک بار دیگر خانه ات آباد بگو سیب

سحر مهرابی*

هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که وقتی من لَم می‌دادم روی مبل و چشمام رو می‌بستم، یا چشمام رو باز می‌ذاشتم و زل می‌زدم به تلویزیون، یا اصلاً به جایی زل نمی‌زدم و فقط پشتم رو می‌کرم به همه و تاروپود مبل زِواردررفته‌مون رو می‌شمردم، لابد یه مرگیم بوده. حتماً از نظر سارا و مادرم این طبیعی‌ترین کاری بود که من باید تو خونه انجام می‌دادم. اونها وقتی من می‌رفتم سمت کاناپۀ سه نفرۀ شکلاتی، دیگه نه باهام حرف می‌زدن، نه کاری بهم داشتن. چون فکر می‌کردن مغزم از کار می‌افته یا کَر می‌شم یا لمس می‌شم. اونها اصلاً نفهمیدن که من یه عالمه فندق تو درز اون کاناپه‌هه قایم کرده بودم. که وقتی روش می‌خوابیدم گاهی دستم رو می‌بردم و یکی از فندق‌ها رو می‌ذاشتم تو دهنم.

بگو سیب

نه سارا نه مادرم اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردن که من، روی اون کاناپه، همۀ حواسم به دنیای اون دو تاست. وقتی که اونها حتی حواسشون به دنیای خودشون هم نیست. مثلاً مادرم اصلاً نمی‌دونست که نزدیک یه ساله وسواس داره. ولی من می دونستم. من وقتی پشتم رو می‌کردم به همه و تاروپود مبل زواردررفته‌مون رو می‌شمردم، می‌شنیدم که مادرم دوباره ظرف‌ها رو از تو آب‌چکون در میاورد روشون آب می‌گرفت، کف می‌زد، بعد می‌شست، دوباره می‌ذاشت سر جاش. یا سارا متوجه نمی‌شد که وقتی من زل می‌زدم به تلویزیون حواسم بود که می‌رفت جلوی آینه، کرم‌پودرش رو از تو کیفش در می‌آوُرد، بعد خال‌خال می‌ذاشت روی صورتش تا کک‌مک‌هاش رو دوستش نبینه. چون اگه می‌دید لابد نظرش دربارۀ ازدواج با سارا عوض می‌شد. من وقتی می‌رفتم روی اون کاناپۀ سه نفرۀ شکلاتی و چشمام رو می‌بستم، همۀ حواسم می‌رفت پیِ بابام که قرار بود سنّار پول بازنشستگی‌ش رو بذاره روی وام نوسازی و یه سازنده پیدا کنه و تا خونه رو از دستمون درنیاوردن، یه بلایی سرش بیاره.

هر چند وقت یه بار هم که با یه نقشۀ ساختمون و چهار تا برگۀ نوسازیِ شهرداری میومد خونه، می‌رفت تو اتاق مهمون‌خونه و تو خلوت می‌نشست و هی سبک‌سنگین می‌کرد که خونه رو مفت‌مفت بدیم بره بهتره، یا بمونیم و به ساز شهرداری برقصیم. خونۀ ما افتاده بود تو طرح نوسازی و ما رو هم، که مثل شکلات بین دندون‌های شهر گیر کرده بودیم، می‌خواستن با مسواک تمیز کنن. شهرداری هم چند وقت یه بار می‌اومد و یه پاش رو می‌ذاشت تو پاشنۀ در و می‌گفت به نفع خودتونه که تجمیع کنید. چیه آخه این خونه‌های فسقلی؟

با رضایت مادرم و سارا و با نارضایتیِ بی‌تأثیر من بالاخره بابا تصمیم به نوسازی گرفت و قرار شد موقتاً جایی رو اجاره کنیم تا کار ساختمون تموم بشه. از شلنگ‌تخته انداختن و دعواهای الکی، چیزی برای تلخ کردن زندگی تو اون مدت کم نذاشتم. بیشتر وقتم رو تو خیابون‌ها پرسه می‌زدم. گاهی فقط برای اینکه با راننده‌ها و مسافرا گپ بزنم سوار تاکسی می‌شدم. بعد خودم رو قربانیِ یه زندگی تلخ و یه نسلِ سوخته‌ایه تراز اول معرفی می‌کردم و خانواده‌ام رو محکوم به زیاده‌خواهی! توی پارک‌ها ول می‌چرخیدم و دنبال گوش مفت می‌گشتم که حرفام رو بزنم. با هرکی هم حرف می‌زدم حق رو به من می‌داد. شب‌ها هم برمی‌گشتم خونه و خودم رو می‌انداختم روی اون کاناپه‌هه که بابام واسه اینکه دهنم بسته باشه گذاشته بود با خودم نگهش دارم. نزدیک برگشتنمون که شده بود، سارا از پس‌اندازش برای اتاقش خرت‌وپرت می‌خرید. شب‌ها با مادرم بیدار می‌موندن و برای خریدن وسایل جهیزیۀ سارا و وسایل خونۀ نو نقشه می‌کشیدن. برای من هم، که دیگه مخالفت کردن با شرایطی که توش بودم بی‌معنی شده بود، پذیرفتن اوضاع تنها راه حل بود. تا اون زمان فکر می‌کردم که فقط من محکوم به پذیرفتن شرایطم، اما وقتی به خونۀ جدید رفتیم، فهمیدم که همۀ ما داریم شهرداری رو، با همۀ اتفاق‌هایی که برامون رقم زده بود، فراموش می‌کنیم و کم‌کم به زیبایی‌هایی که خونۀ جدید برامون آورده عادت می‌کنیم. ما خونۀ جدیدمون رو روی خرابه‌های اون خونۀ فسقلی، همونکه یه زمانی کسر شأنمون می‌شد به کسی نشونش بدیم، ساختیم. بعد از اون بکوب‌وبساز خیلی چیزها عوض شد. الآن چند وقتی می‌شه که فقط سایۀ سارا رو می‌بینم. ما دیگه هم‌اتاقی نیستیم. سارا همۀ چیزهایی رو که لازم داره با خودش می‌بره تو اتاق تا کمتر بخواد بیرون بیاد. همۀ دلخوشیش الآن شده اون اتاق کوچیک که مال خودشه و اینکه دیگه من مزاحمش نیستم. اصلاً نمی‌دونم که تو خیالش به خونۀ قبلی‌مون فکر می‌کنه یا نه. به اون کمد پوسیدۀ تو اتاق، به دیوار نم‌زده‌ش، یا به اینکه اگه یه لحظه پرده کنار می‌رفت، همۀ اهل محل رو می‌شد از پنجره دید. اما لابد مثل اون وقت‌ها، باید یه دسته مویِ کُرکِ فرفریِ گلوله شدۀ زُمخت پای تختش افتاده باشه، و یا تو کشوی اولِ میزش لاک‌هاش رو نگه داره. ولی دیگه لازم نیست جلوی آینۀ اتاقش وایسه و کک‌مک‌هاش رو قایم کنه، چون دیگه خیالش راحته که نظر نامزدش درباره‌ش عوض نمی‌شه. بابام به برنامۀ روزانۀ بقیۀ مردهای بازنشسته عمل می‌کنه: پیاده‌روی، گل‌کاری، روزنامه خوندن، فیلم و سریال، اخبار و فوتبال. برای مادرم هم یه عینک آفتابی خریدیم، که هر وقت خواست بره بیرون، بزنه به چشمش تا با همسایه‌های جدیدمون چشم‌تو‌چشم نشه. که اگه بشه، اصلاً دلش نمی‌خواد باهاشون سلام‌علیک کنه. می‌گه: «من که کسی رو نمی‌شناسم، چه سلامی دارم بدم بهشون؟» فکر کنم وسواسش هم داره بهتر می‌شه. دو سه روز پیش به بابام می‌گفت: «خدا خیرت بده، از وقتی اومدیم اینجا، آشپزخونه رو یه بار دستمال می‌کشم، رنگ تمیزی برمی‌داره».

بگو سیب

یک بار دیگر خانه ات آباد بگو سیب (2)

طرح نوسازی اون سال کاری کرد که تقریباً همۀ چیزایی رو که از بچگیم از من یه آدم ساخته بود از دست بدم و به جاش تو عکس‌ها و یادگاری ها دنبالشون بگردم. دنبال چیزی که شخصیتم رو بهم برگردونه. من دارم یاد می‌گیرم که کنار بیام با چیزایی که از دست دادم و دلم رو خوش کنم به قشنگی‌های زندگی جدیدم. به چیزی مثل بوی نوییِ اتاقم، به اینکه دیگه وقتی دارم میام خونه سرم رو بالا می‌گیرم، یا به اینکه تازگی‌ها همه رو خوشحال‌تر می‌بینم. و می‌خوام از این به بعد هر بار که رفتم سمت اون کاناپۀ سه نفرۀ شکلاتی، من رو یاد چیزهایی بندازه که دیگه نیستن. الان هم لَم دادم روش و دارم چشمام رو می‌بندم و می‌خوام برم به خاطراتی که از بچگی‌ها داشتم … پله‌هایی که بابام تازه موکت کرد‌ه بود. پله‌ها برای قد من زیادی بلند بودن. وقتی رفتم رو پلۀ آخر، یه پونز طلایی رفت زیر انگشت پام. ولی جیکم درنیومد تا کسی نفهمه. آروم پونز رو جا زدم لبۀ موکت. درِ اتاق مهمون‌خونه رو باز کردم. اولش یاد آخرین باری افتادم که واسه این کارم کتک خوردم. هفتۀ پیش بود. هنوز جای دستۀ جارو رو کمرم بود. ولی بعدش جست زدم تو اتاق و بالا و پایین پریدم و بی‌صدا جیغ ‌زدم. یه چرخ تو اتاق زدم و دل سیر نگاهش کردم. مادرم حق داشت نذاره ما بیایم تو این اتاق. مثل دستۀ گل بود. از تو پنجره حیاط رو نگاه کردم. زن همسایه سرش رو مثل غاز کرده بود تو خونمون و داشت پُزِ النگوهای جدیدش رو به مادرم می‌داد. خیالم راحت شد که به این زودی‌ها حرفشون تموم نمی‌شه. از توی کمدِ آجیل‌ها سه‌ـ چهار تا شکلات و یه مشت فندق برداشتم. فندق‌ها نم کشیده بود و بوی نا گرفته بود. اول شکلات‌ها رو گذاشتم تو دهنم، بعدش هم فندق‌ها رو تا دونۀ آخرش به زور چپوندم تو دهنم. داشتم خفه می‌شدم. داشتم خیال می‌کردم که دارم شکلات مغز فندقی می‌خورم. چه مزه‌ای داشت! شکلات‌ها که تو دهنم نرم شد، خورده‌فندق‌ها رو چسبوندم به سقف دهنم، بعد دهنم رو سفت کردم و شکلات‌ها رو از لای فندق‌ها میک زدم. دستم رو باز کردم و وایسادم وسط گل قالی. دور خودم چرخیدم. خوب که گیج شدم، خوابیدم کف اتاق و به چراغ زل زدم. چراغ بالای سرم می‌چرخید و طعم فندق من رو خوشبخت‌ترین کرده بود. چشمام رو بستم و با صدای سارا بیدار شدم. «سپهر؟ پا نمی‌شی؟ داریم عکس می‌ندازیم».

همه منتظر من بودن که با هم عکس آخر سال رو بگیریم. رفتم پشت سه‌پایه. کادر رو تنظیم کردم. یه بستۀ خوب از صورت‌هامون. مادرم کنار بابا و سارا کنار نامزدش. و جایی در گوشۀ نما که برای من خالی شده بود. دکمۀ شاتر رو فشار دادم و سریع رفتم سر جام. ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، که یهو سارا گفت: همه بگید سیب. و من برای اولین بار به مضحک‌ترین و بی‌معنی‌ترین جملۀ دنیا گوش کردم. سیــــب… همه خوب افتاده بودیم. خط لبخند مادرم، موهای سفید پدرم، امیدِ چشم‌های سارا و شرم نگاه امیر دامادمون، و دندون‌های من! دندون‌های من که وقتی توی عکس زوم می‌کنم انگار یه چیزایی مثل شکلات بینشه. اون عکس الآن روی دیوار اتاق من، درست بالای اون کاناپۀ شکلاتی میخ شده به دیوار. اون عکس و اون کاناپه کمک می‌کنه که شخصیتم رو پیدا کنم. وقتی نگاهشون می‌کنم، به این فکر می‌کنم که بذارم هر اتفاقی که قراره بیفته، بیفته.

گاهی نباید جلوی چیزی را گرفت یا حسرت چیزی را خورد و باید پذیرفت که زندگی جریان دارد. مثل خاطره‌ای که قرار بود از رویاهایم در دهانم بریزد و بعد بماسد بین دندان‌هایم. یا مثل سیبی که قرار بود ناگهان گفته شود …

*دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

درباره شهر | نشریه شهرت | یک بار دیگر خانه‌ات آباد، بگو سیب! | بگو سیب | داستان | گوناگون | شماره ششم | شهر و جرم

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.