شهرت

از قابی که شکست - شهرت

از قابی که شکست ۶ آذر ۱۳۹۴

از قابی که شکست

حسن مهدی زاده *

ساکش را گذاشت روی زمین، از داخل کوله‌اش بیسکویت ساقه‌طلایی درآورد و راه افتاد طرف ورودی تعاونی هفده. ساعت چهار و دوازده دقیقه بود و هنوز هشت دقیقه تا اذان صبح و بازشدن درهای ترمینال مانده بود. نگاهی انداخت به سکوهای مستطیلی جلوی در که باران دیشب حسابی خیسشان کرده بود. به این نتیجه رسید که هنوز آن‌قدر از دنیا ناامید نشده که درازکشیدن روی این سکوهای خیس را به ازبین‌رفتن پیرهن چهارخانۀ آبی و سفیدش ترجیح بدهد؛ بنابراین نشست روی زمین، کنار در. کز کرد توی خودش و زانوهایش را بغل گرفت. دانشجو، ساعت نه کلاس داشت و عاقلانه‌تر این بود که حتی اگر خوابش هم نمی‌آید، چشم‌هاش را به هم فشار بدهد. تمام راه را تا تهران را به هوای دیدن خیابان ویلا بیدار مانده بود؛ اما بازهم خوابش نمی‌آمد.

پیرمرد دیروز رفته بود سلمانی تا موهایش را پهلوانی کوتاه کند. الان که ساعت چهار و هجده دقیقه شده بود، وسطِ سرش، درست همان‌جایی که به سلمانی گوشزد کرده بود ذره‌ای مو رویش نماند، داشت از شدت سوزش گُر می‌گرفت. هوای دم سحر هم پیرمرد را بین دوراهیِ یخ‌زدن دست‌ها و خاراندن سر حیران کرده بود. توی چشم‌هایش که می‌نشستی و به پسرِ نوجوان، دانشجوی کزکرده روی زمین، نگاه می‌کردی، موجودی را می‌دیدی که با اضافه‌شدن به تهران و نشستن روی کولِ شهر، ترافیک شهر را دو برابر کرده و هوایش را آلوده‌تر کرده بود و فرصت‌هایِ شغلی بچه‌‌هایش را از آن‌ها گرفته بود. حتی اگر کمی بیشتر ادامه می‌داد، باعث‌وبانی اینکه همین یک ساعت پیش صاحب‌خانه او را موقع آمدن از خانه غافلگیر کرده بود و به او یادآوری کرده بود که باید از ماهِ بعد صدوپنجاه‌هزار تومان بگذارد روی اجاره، همین پسرِ کزکرده کنار دیوار بود. برای همین بود که وقتی گره‌خوردن پایش با ساکِ پسر، او را تا آستانۀ افتادن کشاند، سریع خارش وسطِ سرش و صدوپنجاه‌هزار تومانِ اضافه را جمع کرد نوک پایش و محکم کشید زیر ساک پسر… صدای شکستن چیزی شبیه شیشه بلند شد!

پژوی بژی که درِ سمت راستش کمی تو رفته بود، از زیرگذر ترمینال جنوب وارد شد و با سرعت گذشت و رفت. چشم ِ رانندۀ داخلش که رانندۀ قطارِ مترو هم بود، به جمعیتی افتاد که دور پسر و پیرمرد جمع شده بودند. راننده از جاهای شلوغ نفرت داشت. راننده، آخرین‌بار مشابه این شلوغی را سه ماه پیش دیده بود؛ وقتی که قطار زیر ِدستش فاصله‌ای طولانی بین ترمینال ِ غرب تا اکباتان را می‌پیمود. آن موقع تازه درپوش قهوه‌لاتۀ آماده‌اش را کنده بود و داشت جرعه‌جرعه می‌نوشیدش. سرِ نوشیدن آخرین جرعه، انگار که قطار از روی چیزی رد شده باشد، «گرومب»ی کرد. کمی به بالا جهید و بعد از آن، صدای «گرومب» و بالاجهیدن، مثلِ موجی منتشر شد توی واگن‌های دیگر. دختر را که بیرون کشیدند، از بالاتنه‌اش تنها یک آویز صلیب تشخیص داده می‌شد که دورِ گردنِ ازخون‌کبودش افتاده بود. بعدتر، راننده توی یکی از دادگاه‌ها با شهادتِ همکار ِ بغل‌دستش متهم شد به حواس‌پرتی در حینِ انجام وظیفه. نزدیک بود قضیه تا قتلِ غیرِعمد بالا برود که شهادتِ یک پسر او را نجات داد. پسر از اول دادگاه، نگاهش را دوخته بود به زمین. توی یک دستش همان صلیب خونیِ آویخته‌به‌گردن دختر بود و توی دست دیگرش، عینک. بازهم هیچ‌کدام از این‌ها جلوی خانوادۀ دختر را نگرفته بود و آن‌ها همۀ دقِ‌دلی‌شان را سر راننده خالی کرده بودند.

از قابی که شکست

اتوبوس‌هایی که از شهرِ پسرک دانشجو به تهران می‌آمدند، اول به ترمینال جنوب می‌رسیدند. بعد از آن، راهی ترمینال آرژانتین می‌شدند و بعدترش، دوباره برمی‌گشتند ترمینال جنوب. پسرک از یک سال و سه‌ماهِ پیش، هرموقع که می‌آمد تهران، از اول توی اتوبوس بیدار می‌ماند تا موقع برگشتن از آرژانتین به جنوب، بعد از گذشتن از زیر پل کریم‌خان، کلیسای سر خیابان ویلا را ببیند. کلیسایی که رنگِ بنفش چراغ‌های مناره‌اش به سرخی می‌زد؛ انگار سَرِ کسی را بریده‌بودند و انداخته بودند توی تنوری که پشت درِ نگهبانیِ کلیسا و  حصار فلزی، زیر مناره‌اش جا گرفته بود و از آن، نوری به رنگ خون پخش می‌شد توی آسمان. اما این بار، نزدیک تهران خوابش برده بود و درست موقعی بیدار شده بود که راننده برای دومین بار، توی ترمینال جنوب نگه داشته بود. صدای خرافاتی توی ذهنش  که مدت‌ها بود سراغش نمی‌آمد، داشت زیرِ گوشش می‌خواند: روزی که با ندیدنِ کلیسای سرکیسِ مقدس شروع شود و بعد با شکستنِ قابِ صورتِ کسی که اولین بار جلوی این کلیسا دیده شده، با اتفاق وحشتناک‌تری تمام خواهد شد. اما صدای منطقی زیرِ گوشِ پسرک می‌گفت که «اشک‌هایش را با آستینِ پیرهنش پاک کند، خرده‌های شیشۀ توی ساکش را بریزد توی جعبه‌ای که توی اتوبوس به او داده بودند، ساکش را بلند کند و برود طرفِ مترو.»  اما پسر به هیچ‌کدام گوش نکرد. یکی از شیشه‌خرده‌ها را برداشت و توی مشتش گرفت و آن‌قدر مشتش را فشار داد که خون یواش‌یواش جاری شد و ریخت روی دستبند صلیبش و از حال رفت.

بهدار ترمینال همان‌طور که دستِ پسرک را گرفته بود و باندی سفیدرنگی را دورش می‌پیچید، ریزریز می‌خندید. پیرمرد از رو نرفته و هنوز همان‌جا ایستاده بود. همان‌طور که وسط سرش را می‌خاراند، با خودش فکر می‌کرد که بهدار، به حماقت پسرک می‌خندد؛ اما حراستِ ترمینال که گوشه‌ای ایستاده بود و با خیال راحت سیگاری دود می‌کرد، می‌دانست که از زمان اخراج بهدار از مترو، این اولین‌باری است که شغلش به دردی خورده است. برای همین است که خوشحال است و می‌خندد. ساعت پنج و سه دقیقه بود. پسرک سرش را تکیه داده بود به گوشۀ دیوار و با دست چپ، دست راستِ با باند بسته‌شده‌اش را می‌مالید و منتظر بود تا مترو باز شود.

بعضی دردها نباید دوباره عود کند. بعضی دردها، بار اول که به تن می‌افتند، مثل ایدز هستند. می‌افتند به جان سیستم دفاعی بدن و ذره‌ذره از کار می‌اندازندش. بار دوم دیگر کسی نیست که مقاومت نشان دهد و همه‌چیز، مثل تسلیم شهری بی‌دفاع در مقابل لشگری مجهز تمام می‌شود. برای همین، وقتی که صدای «گرومب» و بالاپریدن برای بار دوم توی تمام واگن‌های قطار موج برداشت، راننده تیغ جراحی توی کیفِ پولش را کشید بیرون و کشید روی دست‌هایش. صلیبی افتاده بود زیر قطار که روی خون مردۀ نشسته‌به‌جانش، خون تازه ریخته بود.

از قابی که شکست | نشریه شهرت | درباره شهر | شماره چهارم | شهر و درخت

دانشجوی کارشناسی برق دانشگاه صنعتی شریف *

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.