شهرت

باید رفت - شهرت

باید رفت ۱۱ تیر ۱۳۹۵

حسین حکیم نژاد *

مهاجرتِ من نه تفریحی بود، نه سیاسی، نه دانشجویی. نمی‌دانم اسمش را چه می‌شد گذاشت، شاید «فرار». فرار از آیندۀ تاریکی که برای خودم در ایران متصور بودم. وقتی به سرم زد که از ایران بروم، فکر کردم که فقط باید بروم و کجایش چندان مهم نیست. من فقط می‌خواستم آنجا نباشم. سخت است در بیست‌وسه سالگی تصمیم بگیری همه چیزت را بگذاری و بروی. خانواده‌ات را بگذاری و بروی، کسانی‌که نمی‌توانستی حتی یک هفته دوریشان را تحمل کنی.

سال ۷۹ بود و جنگ به‌تازگی در بوسنی تمام شده بود. جهاد سازندگی در آن کشور پروژه‌های زیادی گرفته بود و به همین خاطر به ایرانی‌ها بدون ویزا اجازۀ ورود به بوسنی را می‌دادند. انگار که در یک بازۀ چندماهه، دری باز شده بود که هر آن ممکن بود بسته شود. آن سال شاید چهل پنجاه هزار نفر از این راه به اروپا آمدند. برای رفتن، فقط یک جفت «پا» لازم بود.

پدر من رانندۀ اتوبوس بود و من اصلاً از شغلش خوشم نمی‌آمد. آن زمان‌هایی که پدرم از سرِ کار می‌آمد، مجبور بودم کمکش کنم. مثلاً ماشین را به گاراژ یا تعمیرات ببرم. ناخودآگاه آنقدر درگیرِ کارهای پدرم می‌شدم که احساس می‌کردم علی‌رغم میلم، قرار است که من هم رانندۀ اتوبوس شوم. آن‌زمان مدام با خانواده دعوا می‎کردم که اتوبوس‌ها را بفروشید و با پولش یک مغازه بخرید، اما آنها گوش نمی‌دادند. هنوز هم فکر می‌کنم که اگر پدرم یک مغازه داشت، حتی یک زیرپلۀ آدامس‌فروشی، هیچ وقت مهاجرت نمی‌کردم.

تمامِ کارم در ایران در طولِ یک هفته انجام شد. باید تا میدان توحید می‌رفتم و پاسپورتم را می‌دادم و بلیط رفت و برگشت به بوسنی می‌گرفتم. هرچند می‌دانستم که بلیط «برگشت» هیچ وقت استفاده نخواهد شد. سه‌شنبه عصر زنگ زدند و گفتند که بلیط آماده است. پدرم باید همان شب به جمکران سرویس می‌برد و من هم فردایش پرواز داشتم. رفتم با او خداحافظی کردم و چهارشنبه راهی بوسنی شدم.

شبی که از تهران راه افتادم، با قاچاقچی‌ای که شماره‌اش را به من داده بودند تماس گرفته بودم و وقتی رسیدم فرودگاه دنبالم آمد. غیر از من هفت هشت نفر دیگر هم همراهِ آن قاچاقچی شدند و او هم ما را به خانۀ پیرزنی برد که در آن حدوداً سی چهل نفر ایرانی پناه داده شده بودند. شب نشده، ما را همراه یکی از نوچه‌هایش سوار اتوبوس کرد.

به مرز صربستان که رسیدیم، یک بوسنیایی با لباسی جنگی و صورتی سیاه، همراه یک کلاشینکف آمد دنبالمان. حدود ساعت ده یازده شب پیاده شروع به حرکت کردیم و ساعت سه صبح به مقصد رسیدیم.

صبح چند ماشین آوردند و در هرکدام چند نفرمان را کف ماشین خواباندند و یک پتو هم رویمان انداختند. با ماشین تا مرز اسلوواکی رفتیم. در اسلوواکی یک نفرِ دیگر از بومی‌های آنجا آمد دنبالمان و ما را به یک جنگل برد. دیگر صبح شده بود. گفت تا شب باید همین‌جا بمانیم که بیایند دنبالمان. ما هم هرکدام یک بطریِ آب و چند دانه خرما همراه خود داشتیم. شب شد و راه افتادیم و تا صبح پیاده رفتیم. به یک روستا رسیدیم. به ما گفت که خود اهالی با پلیس تماس می‌گیرند و آنها هم شما را به کمپ می‌برند. آنجا هم برادر قاچاقی اصلی حضور دارد و باقی مسیر هم با اوست. به کمپ که رسیدیم، برادر قاچاقی را پیدا کردیم و فردا صبح هم یک نفر از نوچه‌هایش ما را با اتوبوس به مرز ایتالیا برد.

به مرز ایتالیا رسیدیم. فردی که با ما آمده بود، چند خانه را آن‌سوی راه‌آهن و فنس‌ها نشانمان داد و گفت: «از درِ پشتی این خانه‌ها که خارج شوید، وارد خاک ایتالیا می‌شوید.» راه افتادیم. هنگامی‌که از فنس‌ها عبور می‌کردیم، ناگهان من دیدم که کمی آنطرف‌تر، خانمِ بارداری به همراهِ همسرش ـ که بعدا فهمیدیم از اصفهان آمده بودند ـ به فنس‌ها گیر کرده‌اند. رفتیم کمکشان. برایش قلاب گرفتیم و به هر زحمتی که بود، چند نفری توانستیم ردشان کنیم.

به یکی از آن خانه‌ها که رسیدیم و در را باز کردیم. خانمی روی یک صندلی نشسته بود و روزنامه می‌خواند. صحنۀ عجیبی بود. تمامِ سی چهل نفرِمان از مقابلِ او رد شدیم اما او از جایش تکان نخورد. خلاصه که از در حیاط بیرون رفتیم و وارد ایتالیا شدیم. وقتی ایران بودم، یکی از دوستانم شمارۀ یکی از آشناهایش در رم را به من داده بود. به او زنگ زدم و او هم گفت: «اگر ایتالیا بمانی، می‌توانی سریع پاسپورت بگیری، اما بعید است بتوانی کاری برای خودت دست‌وپا کنی. بهتر است بروی بلژیک که کار زیادتر است.» تصمیم گرفتم که از رُم به بروکسل بروم. چهارشنبه که از تهران راه افتاده بودم، سه‌شنبه به بروکسل رسیدم.

شنیده بودم که باید بهانه داشته باشی تا اقامت دهند. اول با خودم فکر می‌کردم که باید بگویم در ایران کار نبود. اما بعد فهمیدم که اگر اینها را بگویم سریعاً دیپورتم می‌کنند. باید حتماً یک بهانۀ سیاسی می‌آوردم. یادم آمد که چند ماه پیش از آنکه از ایران خارج شوم، چند دانشجو در میدان بهارستان، روبه‌روی مجلس شلوغ کرده بودند. خودم را به آن ماجرا ربط دادم و ماجرا به خیر گذشت.

آنجا من را به یک کمپ در شهر «آنتوِرپ» فرستادند. اتاقی چهارتخته بود که حمام و دستشویی داشت. با دو آدمِ مریض و سیگاری هم‌اتاق شده بودم. در نزدیکی کمپ، یک باشگاه بوکس بود و چون در ایران هم ورزش‌های رزمی کار می‌کردم، علاقه داشتم که به آن باشگاه بروم. زمانی که وارد باشگاه شدم، تازه فهمیدم که «نژادپرستی» چه معنایی دارد. وقتی به جمعیت سلام می‌کردم، همۀ افرادی که آنجا بودند، سرشان را می‌چرخاندند تا من در دایرۀ دیدشان نباشم.

بعد از چهار ماه، یک اتاق دو در سه که مخصوص دانشجوها بود پیدا کردم و از کمپ اجازه گرفتم که به آنجا بروم. پولش را دولت می‌داد. دولت، هر ماه ششصد یورو می‌داد که صدوبیست یورو هزینۀ اتاق بود و باقی خرج خوردوخوراکِ در طول ماه. و این شد ابتدای بدبختی یا خوشبختی من.

بعد از چندوقت یکی از دوستانم به من گفت که در یک روستا برایم کاری سراغ دارد. کار در یک مزرعۀ توت‌فرنگیِ خارج از شهر. اما ما اجازۀ کار نداشتیم و یک‌سومِ حقوق معمولی را به ما می‌دادند. راه تا مزرعه با اتوبوس دو ساعت بود. کار خیلی سختی بود. هفت صبح تا نُهِ شب. بدترین قسمتش هم آن زمانی بود که در تابستان باید زیرِ دو کیلومتر بوتۀ توت‌فرنگی کاه می‌ریختیم. هوا گرم بود و ما مدام عرق می‌کردیم و کاه‌ها به بدنمان می‌چسبیدند. ساعتِ نُهِ شب آخرین اتوبوسی بود که از آن روستا به شهر ما می‌رفت. اما صاحب‌کارمان ما را تا بیست دقیقه به نُه سرِ مزرعه نگه می‌داشت و ما هم مجبور می‌شدیم برای رسیدن به اتوبوس حسابی بدویم.

بعد از چهار سال توانستم در آنجا اجازۀ کاربگیرم. خدا می‌داند که آن روز چه حالی داشتم. یکی از دوستان بلژیکیم به من پیشنهاد کار در باغ وحش را داد. گفت یک نفر را می‌خواهند که در لباس عروسک خرس برود و با مردم عکس بگیرد. من که تجربۀ کارهای خیلی سخت و با حقوقِ پایین را داشتم، به سرعت قبول کردم. به خاطر مجوزِ کار، حقوق خیلی بیشتری می‌گرفتم و از کارم واقعا راضی بودم و سه ماه هم در آن شرایط و با آن لباس کار کردم.

الآن که با خودم فکر می‌کنم، می‌گویم اگر ما آن زمان در بیست‌وسه چهار سالگی امیدِ کوچکی برای ماندن داشتیم، اصلاً نمی‌آمدیم. آن سال‌ها من ووشو کار می‌کردم و در مسابقات قهرمانی کشوری هم شرکت کرده بودم. اما هیچ‌وقت، هیچ‌کدام از آشناهایمان نمی‌آمدند مسابقاتم را ببینند و تشویقم کنند. البته تنها مشکلم خانواده نبود. خیلی پیش آمده بود که در خیابان  یا در مراسمی مثل چهارشنبه‌سوری ما را می‌گرفتند و می‌بردند و هزار جور سؤال‌های مختلف می‌کردند و درنهایت هم تعهد می‌گرفتند و رهایمان می‌کردند.

همین چیزها باعث شد که ایران را دوست نداشته باشم. الآن هم که گه‌گاهی برمی‌گردم، فقط برای این است که خانواده‌ام را چند روزی ببینم. ایران اصلاً برایم جالب نیست. به خصوص آدم‌هایش که دیگر نمی‌توانم با آنها صمیمیتی داشته باشم و بگویم و بخندم.

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.