شهرت

کف خیابان‌های شهر پول ریخته است - شهرت

کف خیابان‌های شهر پول ریخته است ۲۹ فروردین ۱۳۹۴

کارگران اطراف حسن آباد

مهرناز شریف منش*

ساعت حدود ۴:۳۰ بعد از ظهر است که از ایستگاه مترو حسن آباد بیرون می آیم. می‌دانستم که آن‌جا می‌توانم نقاشان ساختمانی را پیدا کنم. دور تا دور میدان، هفت، هشت نقاش ساختمانی، کنار وسایلِ کارشان نشسته بودند و منتظر بودند تا کسی بیاید و آن‌ها را برای کار ببرد. به سمت یکی از آن‌ها که از بقیه مسن‌تر است می‌روم.
می‌گوید نامش چراغعلی است و حدود ۶۰ سال سن دارد. تعریف می‌کند که ۶ساله بود که روستا را رها کرد و به تهران آمد. کار پدرش در روستا دامداری بود اما به قول خودش، با دامداری امورات زندگی نمی گذرد. حالا پنج فرزند دارد که همگی در روستا درس می‌خوانند اما حاضر نیست آن‌ها برای کار به تهران بیایند.
می‌پرسم آیا از این‌که به تهران آمدی، راضی هستی؟ سرش را پایین می‌اندازد و بعد از درنگی کوتاه، می‌گوید: از ساعت ۷ صبح این‌جا نشسته‌ام و هنوز کار نکرده‌ام. دوباره می‌پرسم پس چرا به روستا برنمی‌گردی؟ جوابی ندارد و بعد از چند ثانیه می‌گوید نه این‌جا کار هست نه آن‌جا، به هر حال زندگی نمی‌گذرد… .


به سمت جوان نقاش دیگری می‌روم. موهای ژل زده‌ و کتی که به تن کرده، ظاهر او را کاملا از باقی نقاشان جدا کرده است. ۸ سال است که به تهران آمده تا کار کند. می‌گوید آن اوایل که به تهران آمدم، کار بهتر گیر می‌آمد اما الان کار رابا دستمزد پایین‌تری، به افغانی‌ها می‌دهند و ما بیکار می‌مانیم. با این حال اگر اوضاع کار خوب باشد، ماهی ۱ تا ۵/۱ میلیون تومان درآمد دارد و زندگی‌اش بهتر می‌گذرد. تصور می‌کردم او از این‌ که روستا را رها کرده و به تهران آمده راضی‌تر از نقاش قبل باشد اما بر خلاف تصور، او هم از زندگی در تهران رضایت ندارد.
کارگر سومی که با او وارد گفتگو می شوم با کمی لکنت زبان، صحبت می‌کند. سرش را پایین انداخته و با جملات کوتاه جوابم را می‌دهد. ۱۴ سال پیش کار کشاورزی در روستا را رها کرده و به امید یافتن کسب و کار بهتر و درآمد بیشتر، راه تهران را در پیش گرفته است. در یک خانه که به تعبیر خودش «به درد نمی خورد»، با چند کارگر دیگر زندگی می‌کند. می‌گوید کار دیگری جز نقاشی بلد نیست و با همین کار، زندگی‌اش را به زحمت می‌گذراند. از او هم می‌پرسم که از این که به تهران آمدی راضی هستی؟ جوابش با همکارانش مشترک است…نه! معصومانه می‌گوید که «تهران شهر قشنگی نیست؛ در روستا فامیل و آشنا دارم، این‌جا کسی را ندارم». یاد فیلمی که چند وقت پیش دیده بودم می‌افتم، مستند ۰۲۱ که در آن محمد شیروانی پای صحبت کارگران مهاجر نشسته بود. در فیلم، یکی از کارگران ساختمانی که شاید ۲۵ سال هم نداشت، می گفت وقتی سوم دبیرستان بود به تهران آمد. «دوستم گفته بود که در تهران پول پارو می کنند! ماهم خر شدیم! آمدیم دیدیم هیچ خبری نبود».
کارگر دیگری که نامش محمد است و ۴۰ ساله، می‌گوید «یادم نیست که چند سال است که به تهران می آیم و برمی‌گردم. در روستا ۱۴ سال چوپانی کردم، دلم می‌خواست درس بخوانم اما مخارج زندگی مجبورم کرد تا به شهر بیایم و به پدرم کمک کنم».
کارگر جوان دیگری که ۳۲ سال سن دارد، می‌گوید: «پول که داشته باشی، شادی و غصه نداری، از بی پولی مغز هم کار نمی‌کند…». خلاصه بعد از نیم ساعت صحبت با چند نفر از این نقاشان ساختمانی، به ایستگاه مترو حسن‌آباد برمی‌گردم.
___________
همه ما با کارگران ساختمانی که کنار خیابان با وسایل کارشان منتظر کار نشسته‌اند و یا دست فروشان و کارگران روزمزد، مواجه شده‌ایم. این‌ها، همان مهاجرانی هستند که با هزار امید و آرزو، زندگی روستایی و کار در آنجا را رها کرده‌اند و به تهران آمده‌اند تا شاید بتوانند چیزی بیشتر از درآمد خودشان در روستا، به دست آورند. فشار مخارج زندگی، رکود کشاورزی در روستاهای کشور و نیاز به تامین مخارج خانواده، که اکثرا هم پر جمعیت هستند، باعث می شود تا روستاییان به سمت شهرهای بزرگ مانند تهران بیایند و تن به سختی ها و مشکلات مهاجرت دهند. افسردگی، تنهایی، بی‌کاری، بی‌پولی، بیماری‌هایی که توان پرداخت هزینه‌های درمان آن‌ها را ندارند، مسکن نامناسب و زندگی در مسافرخانه‌ها، همه و همه سرنوشت مشترک و محتوم روستاییانی است که با جیب خالی و به امید کسب پول، راهی شهر شده‌اند.
جالب این جاست که اکثر آن‌ها از این که روستا را رها کرده‌اند و به شهر آمده‌اند، ناراضی‌اند اما حاضر نیستند به آن جا برگردند. گویی که نه راه پس دارند نه راه پیش. نه سرمایه‌ای دارند برای ایجاد کسب و کار در روستاها، که عمدتا خالی از هرگونه فرصت شغلی اند، نه درآمد کافی برای تامین رفاه حداقلی در شهر. در شهر، خبری از کار ثابت، با درآمد مناسب برای خرید مسکن، تامین مخارج زندگی مانند خوراک، پوشاک، درمان و … برای مهاجران روستایی نیست. البته در رقابت برای یافتن کار، بعضی خوش اقبال‌ترند و مشتری‌های ثابت پیدا می‌کنند. به قول یکی از آن‌ها، باید «قسمت شود تا کار گیر بیاید». آیا واقعا «کار قسمتی» ضامن تامین یک زندگی است؟ آیا می‌توان روی این «درآمدهای قسمتی» حساب باز کرد و به امید آن، راهی شهر شد؟
یکی از مشکلات اصلی اقتصاد کشور، این است که مخارج زندگی در همه جا، هم شهر هم روستا، به صورت متعادلی افزایش می‌یابد اما درآمدها، به صورت متعادل بین روستاییان و شهرنشینان افزایش نمی‌یابد. شاید به همین علت است که روستاییان و ساکنان شهرهای کوچک، به شهرهای بزرگ و عمدتا پایتخت می‌آیند تا درآمد بیشتری به دست آورند و برای خانواده‌ی خود بفرستند. اما همه‌ی آن‌ها بلافاصله بعد از ورود به شهر، با واقعیت کمبود کار، دستمزدهای پایین و روزانه و کیفیت پایین زندگی کارگری روبه‌رو می‌شوند اما به اجبار، به این تلاش برای زنده ماندن و نه زندگی کردن در شهر ادامه می دهند. نباید این نکته را فراموش کرد که این پدیده، یعنی افزایش کارگران مهاجر در شهرها، تبعاتی هم برای اقتصاد روستایی و هم برای اقتصاد شهری دارد. روستاها کم‌کم خالی از جمعیت جوان و فعال برای کار کشاورزی می‌شوند؛ در شهرها هم مشاغل کاذب و دستفروشی‌ها زیاد می شوند و در بهترین حالت، کارگران به همان کارهای روزانه و «قسمتی» مشغول می شوند.
مدت هاست که هر کسی که به نوعی با این مسئله سر و کار دارد، مثلا اقتصاددانان شهری، دنبال راه حلی برای این معضل می‌گردند. به گفته‌ی آن‌ها، اگر به توسعه‌ی کشاورزی و خدمات روستایی توجه بیشتری شود شاید بتوان از مهاجرت گسترده‌ی روستاییان به شهر کاست و جلوی مشکلاتی را که این مهاجرت ها ایجاد می‌کنند، گرفت.

* دانشجوی کارشناسی ارشد برنامه‌ریزی شهری دانشگاه تهران

کف خیابان‌های شهر پول ریخته است

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.