شهرت

کار تهران لنگ می‌ماند|شهر و سرعت

کار تهران لنگ می‌ماند ۲۲ تیر ۱۳۹۴

کار تهران لنگ می‌ماند - گفتگو با رانندگان موتور فوری

گفتگو با رانندگان موتور فوری

مرتضی امینی*

از ورودی متروی انقلاب خارج می‌شوم و به‌دنبال موتوری‌ها به‌سمت خیابان کارگر حرکت می‌کنم. به‌سمت یکی از موتوری‌ها که می‌روم، باقی‌شان با چشم‌هایشان مرا دنبال می‌کنند و با حرکت دهانِ خود از من می‌پرسند: «موتور؟»

می‌روم به‌طرف یکی از آن‌ها که مسن بود. صدای عبور ماشین‌ها و موتورها، شنیدن را برایم سخت کرده است. نزدیکش که می‌شوم، می‌گوید: «آقا موتور؟»

ـ نه، یه چند تا سؤال داشتم.

ـ خب بپرس.

ـ چه ساعتایی با موتور کار می‌کنی؟

ـ  هشت صبح پا می‌شم، ساعت ده و یازده میام تا ساعت یک و دو.

ـ خوب میفته واست؟

ـ چی؟ (موتورش را خاموش می‌کند) چی پرسیدی؟

ـ می‌گم خوب میفته واست؟

ـ متوسط روزی ده‌پونزده میفته واسم. بستگی داره چه مسیرایی بهم بخوره. شانسیه.

ـ مسافرات چه‌جور آدمایین؟

ـ مسافرام معمولاً جوونن. بیشتر کاسبن.

(پسر موتورسوار دیگری با حرکات بی‌صدای لب از من می‌پرسد: «موتور؟»)

ـ شده تا حالا یکی عجله داشته باشه، دست به کارای عجیب‌غریب بزنی؟

ـ (سیگار روشن می‌کند) دیده‌م موتوریا این کارا رو می‌کنن، ولی من نه. من پیرم، بلد نیستم آرتیست‌بازی درآرم. همیشه خانمم که پشتم می‌شینه، هی تأکید می‌کنه مواظب باش، چراغ قرمزُ رد نکن. مسافرم اگه بگه تند برو، نمیرم. همیشه به مسافرا می‌گم ناراحتی پیاده شو.

کمی آن طرف‌تر پسری بیست‌ودو سه ساله که سوار بر موتور در تمام طول مصاحبه، یا به من زل زده بود یا با چشمان خود حرکت اتوبوس‌های تندرو را تعقیب می‌کند، با لبخندی سعی می‌کند با من ارتباط برقرار کند. به او نزدیک می‌شوم: «سلام».

ـ سلام داداش.

ـ داداش کار با موتور درآمدش چطوره؟

ـ روزی دست خدائه. یه روز خوبه، یه روز بد. می‌خوای با موتور کار کنی؟

ـ شاید! احتمالاً! ببینم، مسافرات معمولاً چه‌جور آدمایین؟

ـ همه‌جوره مسافر میاد؛ ولی تو باید حواست باشه اونایی که چهره‌شون به خلاف‌‌‌‌کار می‌خوره، سوار نکنی. من خودم می‌ترسم.

ـ تا حالا اتفاقی هم افتاده واست؟

ـ واسه من نه، ولی دیده‌م واسه بچه‌ها افتاده. مثلاً چاقو تو جیبشونه، خفتت می‌کنن یا مثلاً گشت به قیافۀ اون مشکوک می‌شه، موتورتُ نگه می‌داره.

ـ اگه ازت بخوان زودتر برسونیشون چی‌کار می‌کنی؟

ـ تو باید همیشه کار خودتُ انجام بدی پسر. تهران شلوغه. همیشه به مسافرا می‌گم که واسه پنج‌هزار تومن، ده‌هزار تومن قرار نیست خودکشی کنم. تهران هم شلوغه هم پرِ گشنه. می‌بینی؟ یهو می‌پرن جلو ماشینت، می‌زنی به پاش. حالا کلی اسیر می‌شی.

(نگاه مردم از داخل پیاده‌رو به من، در حال گفت‌وگو با موتوری‌ها، در کنار حرکات سریع اتوبوس‌هایی که پشت‌سرهم رد می‌شوند، من را به یاد مسابقۀ دوی صدمتر در سال سوم راهنمایی‌ام می‌اندازد که در برابر تماشاچیان، لحظۀ شروعِ مسابقه، زمین خوردم و از بقیه جا ماندم.)

ـ به ‌نظرت اگه موتور تو شهر نبود، چی می‌شد؟

ـ الان که افتضاح می‌شد، اگه موتور نبود. همه می‌رفتن ماشین می‌خریدن. دیگه جای پیاده‌روی هم نبود. موتور کارراه‌اندازه.

از خیابان به‌سمت ورودی مترو حرکت می‌کنم. پسری حدوداً سی‌ساله آن‌ سوی نرده‌ها موتورش را پارک کرده است و در آن سروصدای انقلاب، هدفون به گوش خود زده و آدامس می‌جود. کمی آن‌‌طرف‌تر مردم به‌سرعت از در مترو خارج می‌شوند.

ـ دانشجویی؟ می‌خوای نیمه‌وقت کار کنی؟

ـ آره، شاید.

ـ بری پیک بادپا می‌تونی روزی صدوپنجاه تومن دربیاری. مسافرکشی پولش کمتره و دردسرش بیشتر. یهو تو مسافرکشی یه آدمی به پستت می‌خوره عوضیه، اعصابتُ خراب می‌کنه. داستان زیاد داره.

ـ مثلاً؟

ـ مثلاً یه‌ بار یه مسافر سوار کردم بردم جنت‌آباد. یارو ‌خواست منُ خفت کنه، موتورُ از زیر پام دربیاره. البته این قضیه مال چهار سال پیشه. آخرش دعوام شد، چاقو زد بهم. منم پیاده شدم، یکی بهش فرو کردم!

ـ چاقو زدی بهش؟

ـ آره، بیا. دستمم بخیه خورده. (جای بخیه را نشان می‌دهد.)

ـ اگه موتور تو تهران نبود چی می‌شد؟

ـ موتور نمی‌شه نباشه. یه سری از کارای ملت عقب میفته. الان بری سمت گمرک و مولوی، همه موتورسوارن. چون انقد تعداد ماشین زیاده، صب تا شب ترافیکه. مثلاً یکی مغازه‌داره، کار داره مجبوره با موتور بره.

ـ موتورُ ترجیح میدی یا ماشینُ؟

ـ من خودم موتور کلی بلا سرم آورده، یکی این جای بخیه رو دستم، پام پلاتینه، دستم پلاتینه، سرم شکسته… . من بیست‌وهفت روز تو کما بودم… ولی بازم الان یه پژو و یه موتور بذارن جلوم، من موتورُ انتخاب می‌کنم. ماشین وسیلۀ خوبیه ولی تو تهران به‌درد نمی‌خوره.

به‌سمت چهارراه ولیعصر می‌روم. موتوری‌ها در شمال شرقی چهارراه توقف کرده‌اند. از همان پشت نرده‌ها سعی می‌کنم با یکی از آن‌ها صحبت کنم و البته با تُن صدای بالاتری، تا در آن سروصدای ماشین‌ها، مجبور نشوم چند بار سؤالم را تکرار کنم. سؤال اول را که می‌پرسم، هنوز به آن جوابی نداده، گوشی تلفن همراهش زنگ می‌خورَد و با گفتن «آمدم» از من عذرخواهی می‌کند و به‌سرعت حرکت می‌کند و دور می‌شود. موتوریِ دیگری نیز چون به‌گفتۀ خودش، حال نمی‌کند، جواب سؤال‌هایم را نمی‌دهد و من هم به‌‌‌‌ناچار به زیرِ زمین پناه می‌برم و با بی‌آرتی‌های ولیعصر، به‌سمت میدان منیریه حرکت می‌کنم.

به منیریه که می‌رسم، آنچه از میدان می‌بینم، شباهتی با قبل ندارد. دیگر اثری از میدان نیست. به چهارراه تبدیل شده. مرد پنجاه‌ساله‌ای را می‌بینم که درضلع شمال غربیِ چهارراه بر روی موتور خود نشسته است. به او نزدیک می‌شوم: «همیشه اینجا می‌ایستی؟»

ـ معمولاً همین جا هستم. پاتوقم همین جاس. صبح تا غروب. نه بازنشسته‌ام، نه یه‌قرون از جایی درآمد دارم. این کارُ می‌کنم نرَم به فامیل بگم ده‌هزار تومن بده، بگه ندارم. این موتور فقط داره جلوی گدایی رو می‌گیره. این موتورُ دخترم خریده، گفته از تو پول نمی‌خوام، برو خرج خودتُ دربیار.

این‌ها همۀ جوابی است که پیرمرد به سؤالم می‌دهد. دلش پر است. زمانی ‌که به او می‌گویم می‌خواهم با موتور کار کنم، ابروهایش را جمع می‌کند و تن صدایش هم بالاتر می‌رود: «از من بهت نصیحت، دنبال هر کاری می‌خوای بری برو، ولی دنبال موتور نرو! دوزار نمی‌ارزه. برو تراشکاری، برو مکانیکی، درستُ بخون. برو اداره‌جات. آدم باید بره دنبال یه کار آبرومند. برو یه اداره‌ای، شده رشوه‌ بده ولی با موتور کار نکن. چون جوونی می‌گم ها. اصلاً من هیچی، برو از اون موتوری اون‌ور چهارراه بپرس، ببین چی می‌گه.»

پیش همان موتوری می‌روم. اطرافش پر از مسافرِ در انتظار تاکسی است که مدام خم و راست می‌شوند و مقصدشان را اعلام می‌کنند. به او سلام می‌کنم و از او می‌پرسم که وقت دارد به چند سوال من پاسخ دهد یا خیر. با سر تأیید می‌کند. سؤال‌هایم را شروع می‌کنم: «شما چرا اینجا می‌ایستید؟»

ـ اینجا چون مرکز خریده. یارو میاد خرید می‌کنه، می‌خواد بره جایی. هرجا که مغازه باشه، مسافر واسه موتور هست معمولاً. مغازه‌دارا بار دارن. می‌بریم باربری یا می‌بریم آزادی، ترمینال یا مثلاً چک دارن.

ـ مسافرات کیان بیشتر؟

ـ همه‌جوره مسافر دارم. مغازه‌دارای اینجا هستن. مثلاً یه مسافر ثابتی هست که صبح می‌برمش یه بانکی تو میدون هفت تیر. بعدازظهر برمی‌گردونمش. یه معلم اینگلیسی هم هس که صبح‌ها می‌برمش مدرسه.

ـ تا حالا شده اتفاقی هم بیفته؟

ـ یه بار یه مسافری سوار کردم، وسط راه گفت بزن بغل به خواهرم یه چیزی بگم، الان برمی‌گردم. رفت پیش زنه و برگشت گفت بزن رو دنده عجله دارم. رفت کیف زنه رو زد و برگشت پرید رو موتورم. زنه داد زد: دزد، دزد. من فهمیدم این دزده. اول حرکت کرده بودم، بعد که فهمیدم، ترمز کردم. یارو کیفُ انداخت دررفت. من موندم و زنه. به زنه گفتم، خانوم من حقیقتش مسافرکشم. گفت عیب نداره. زنه هم آدم فهمیده‌ای بود. اتفاق که زیاد میفته. بخوام بگم یه طوماره.

ـ چقد سرعت می‌ری تو خیابونا؟

 ـ هفتاد تا هشتاد تا. این موتورا (به موتورش اشاره می‌کند) اصن بیشتر از این نمی‌رن. بکُشیشون هم نمی‌رن. اونم تو اتوبانا. تو خیابونای معمولی هم که بیست‌سی‌ تا. اصن نمی‌تونی بیشتر بری. انقد چراغ قرمز زیاده. الان از اینجا تا میدون ولیعصر، پنج تا چراغ قرمزه. نهایتاً بتونی تا اونجا سی‌ تا بری. چون بالاخره ترافیکه، عابر پیاده رد میشه. یه جورایی جلو سرعت آدمُ می‌گیره. مثلاَ چهارراه ولیعصرُ واسه چی راه زیرزمینی زدن؟ واسه عابر پیاده. واسه اینکه بیشترِ ترافیک اونجا دلیلش عابر پیاده بود. اونُ زدن، برا ما بهتر شد.

ـ بیشترین چیزی که موتوریا رو اذیت می‌کنه چیه؟

ـ اول از همه که کَفیان (پلیس‌ راهنمایی رانندگی). میاد الکی به مدارک و کلاه و این ‌چیزا گیر می‌ده. بعدش سرعت‌گیر که پدر آدمُ درمیاره. هی برو بالا بیا پایین. یه کوچه‌هایی هست که دیگه نمی‌شه گفت سرعت‌گیر؛ تپه‌س. خیابون ولیعصرُ نگاه نکن، مثلاً تو چهارراه لشگر دو تا کوهپایه گذاشتن.

ـ اگه تو تهران موتور نبود؟

ـ کار تهران می‌خوابید. مسافرا اکثراً تو محدودۀ طرح ترافیک با موتور می‌رن این‌ور اون‌ور. ماشین هزینه‌ش زیاده. اون‌که ماشین داره باید روزی سی تومن بده طرح بخره یا با وسایل عمومی بره که خیلی هم طول می‌کشه.

پیاده از میدان منیریه به‌سمت چهارراه گلوبندک حرکت می‌کنم. ده دقیقه‌ای پیاده می‌روم، اما بعد ترجیح می‌دهم در این هوای گرم، باقی مسیر را با تاکسی طی کنم.

چهارراه گلوبندک پر از موتور است. به‌گفتۀ خودشان، این مکان پررونق‌ترین مکان برای کار موتوری‌هاست. موتوری‌ها ابتدای پیاده‌راه پانزده‌خرداد ایستاده‌اند و اگر مردم مسیرشان را به‌سمت ورودی مترو کج نکنند، به‌سمت آن‌ها می‌روند و هریک با قیمت کمتری سعی می‌کنند راضی‌شان کنند. در آن آشفتگیِ حرکتِ مردم و موتوری‌ها و «کفی‌ها»، توقع ندارم هیچ‌یک از موتوری‌ها حاضر باشد جواب سؤالاتم را بدهد. اما شکرِ خدا، یک پسر بیست‌وشش‌هفت ساله که کلاه آفتابی به سر دارد، حاضر می‌شود با من گفت‌وگو کند. می‌پرسم: «درآمد موتوریا چه‌جوریه؟»

ـ الان بیشتر کارا اینجا با موتوره دیگه. بعضیا میان اینجا ماهی دو تومن، بعضیام چهارپنج تومن درمیارن با موتور. باربری پولش بیشتره.

ـ مسافرات معمولاً کیان؟

 ـ همه‌جوره هستن؛ ولی بیشتر بازاریَن. یا مثلاً یکی خرید می‌کنه، می‌برمش آزادی. می‌خواد بره شمال، یا چه می‌دونم هر جا.

ـ خانوما رو هم سوار می‌کنین؟ (موتوری‌هایی که در نزدیکی ما ایستاده‌اند، می‌خندند.)

ـ آره، همه سوار می‌شن. خانوم آقاش فرق نمی‌کنه. بالاخره یکی بچه‌اش روی گازه باید زود برسه دیگه!

ـ موتورُ ترجیح می‌دی یا ماشینُ؟

ـ واسه کار، موتور. ولی آدم اگه یه کار دیگه داشته باشه واسه رفت و آمد، ماشین. وقتی پولش هست، آدم دیوونه‌س خودشو بندازه تو خطر، با موتور بیاد؟

کمی آن‌ طرف‌تر، پسر جوان دیگری ایستاده است که در طول این گفت‌وگو، ما را نگاه می‌کرد. به او نزدیک می‌شوم: «سلام. آقا وقت داری به چند تا سؤال من جواب بدی؟»

ـ بگو.

ـ اینجا مسافرات کیان معمولاً؟

ـ خیلیا سوار می‌شن، ولی بازاریا بیشتر.

ـ خیلیا مثلاً کیا؟

ـ مثلاً چند روز پیش یه استاد دانشگاهُ بردم دانشگاه بهشتی. از اینجا تو هفده دقیقه بردمش. وقتی رسوندمش، هی تشکر می‌کرد می‌گفت اگه من سر وقت نمی‌رسیدم، کل زندگی‌م پریده بود.

ـ دوست داشتی به‌جای موتور ماشین داشتی؟

ـ من ماشینم دارم ولی با موتور کار می‌کنم. بدون موتور تهران لنگه خدایی. به‌خاطر اینکه انقد ترافیکه که حد و حساب نداره. یه مسیری که ماشین می‌ره یه ساعت، موتور می‌ره یه ربع.

در همان لحظه که می‌خواهم سؤال بعدی‌ام را بپرسم، صدایی از پیاده‌رو می‌آید: «حسن بیا موتورتُ بردار افسر اومد.» بدون خداحافظی به‌سمت موتورش می‌دود و من هم که جواب سؤال‌هایم را تقریباً گرفته‌ام، به‌سمت مترو حرکت می‌کنم و موتوری‌هایی که از مترو سوار‌شدن من و ازدست‌رفتن یک مسافر دیگر ناراحت می‌شوند، با نگاهشان همراهی‌ام می‌کنند.

 

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

نشریه شهرت – نشریه‌ای درباره شهر – شهر و سرعت

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.