شهرت

ملاقاتی اکیداً ممنوع - شهرت

ملاقاتی اکیداً ممنوع ۲۱ مرداد ۱۳۹۴

ملاقاتی اکیداً ممنوع

نگاهی بر بخش‌هایی از شهر که دیده نمی‌شوند

سمیرا هاشمی*

لابه‌لای خطابه‌های متداول در کوچه و خیابان و نیز مراوداتِ روزمره‌ی تاکسی و اتوبوس در باب اصول تربیتی به کرات شنیده‌ام و حتماً شنیده‌اید که اگر افراد از کاری یا چیزی منع شوند، بدتر تشنه‌ی انجام آن خواهند شد. حکایت ما هم چنین شده است.

حالا آن‌قدر بزرگ شده‌ام که بتوانم در خیابان راه بروم و برای همراه بیچاره‌ام از شکل و شمایل پیشین کوچه‌ها و خیابان‌های شهر بگویم. شاید هم تغییر و تحولات به قدری تند شده که این امکان را برای مکالمات بین راهی و روزمره‌ی جوانانِ در دهه‌ی سوم زندگی‌شان به وجود آورده است. علی اَیّ حال خوبی‌اش این است که می‌شود به مدد این تحولات و به یاری سنی که از آدم گذشته، چند کلمه‌ای برای سخن گفتن پیدا کرد.

یک. پیش‌تر ساکن خیابان سئول بودم. آدرس که می‌خواستیم بدهیم، می‌گفتیم روبه‌روی قرارگاه نبی اکرم. البته چیز زیادی از آن نمی‌دانستیم. فقط یک نوشته بود بالای درش و یک نام و شاید هم نشانه برای این که مهمانان و پستچی‌ها خانه‌مان را راحت‌تر پیدا کنند. بعدها آن دور و اطراف پلی کشیدند که از بالای سر بزرگراه نیایش عبور می‌کرد و سئول شمالی و جنوبی را بدون دخالت نیایش به هم وصل می‌کرد. کاری به خوب و بدش ندارم. اگرچه که چندان دل خوشی هم از این ماجرا ندارم. اما کشیده شدن این پل، کورسوی امیدی در دلم روشن کرده بود. در عالم بچگی خودم خیال می‌کردم که قرار است به زودی بتوانم در ارتفاع قرار بگیرم و به زعم خودم نگاهی از آن بالا به پایین بیندازم، به چیزهایی که سال‌ها از نامشان استفاده کرده بودم ولی خبری از حال و روزشان نداشتم. می‌خواستم از بالای پلی که از سر نیایش می‌گذشت بالاخره قرارگاه نبی اکرم(ص) را ببینم. البته که خیال باطلی بود. مجال ندادند. دید را کور کردند مبادا که چشم نامحرم به آنجا بیفتد. دیدن قرارگاه نبی‌اکرم هم آرزویی شد گیر کرده ته گلوی من. بی‌خبری بد دردی است.

دو. بعدها اسبابمان را کشیدیم به غرب تهران. مسیر روزانه‌ام برای برگشتن از مدرسه به خانه شده بود اتوبان یادگار امام، مسیر شمال به جنوب. آن سال دانش‌آموز پیش‌دانشگاهی بودم و به شدت از سوی کسانی که به گفته‌ی خودشان صلاح مرا می‌خواستند، از پیگیری اتفاقات سیاسی آن دوران منع می‌شدم. چند ماهی هر روز دور و بر زندان اوین خبری بود. حسابی برای خودش مشتری جمع کرده بود. هر روز آنچه را که رسانه‌ها درباره‌اش حرف می‌زدند به صورت زنده در مسیر مدرسه به خانه، سر سایت زندان اوین پیگیری می‌کردم. با سرویس مدرسه از آنجا که عبور می‌کردیم سرکی می‌کشیدیم که ببینیم چه خبر است. چیز زیادی نگذشت که آنجا را هم بستند. سرک کشیدن ممنوع شد و این یکی هم به لیست ممنوعه‌ها اضافه گشت.

سه. متروکه به نظرم واژه‌ی قشنگی می‌آید، ترک شده. به نظرم خودِ خودِ جان‌بخشی به اشیاء است. حالت انسانی عجیبی دارد. خبر از موجودی می‌دهد که روزی برای خودش برو بیایی داشته و حالا تک و تنها افتاده یک گوشه‌ای و در بهترین حالت اگر شانس بیاورد شهرداری یکی از این رنگ‌های جیغش را روی دیوارش می‌پاشد. واگرنه جز آمد و شدِ گرد و خاک خبر قابل عرض دیگری نیست. می‌تواند سرپناه معتادان هم بشود. بستگی به اقبالش دارد.

درست یادم نیست. شاید در یکی از برداشت‌های میدانی کاربری اراضی بود که موقع علامت زدن نام متروکه روی نقشه، متروکه‌ها من را افسون خودشان کردند یا شاید هم از پس دوربین بود که دردشان درد من هم شد. در گیر و دار درگیری با متروکه‌ها و سودای تصاحب و نزدیک شدن به آن‌ها، با یک وبسایت اینترنتی آشنا شدم به اسم برلین متروکه[۱]. شعارشان این است:« اگر ممنوع است حتماً باید باحال باشد». نویسنده‌ی سایت مکان‌های متروکه‌ی برلین را معرفی می‌کند و به عبارتی به طور مجازی افراد را راهنمایی می‌کند که بروند و ترک‌شدگان برلین را ملاقات کنند. به قول خودش این کارش تلاشی است برای مستند کردن تاریخ گذشته و پرده برداشتن از تاریخ پنهان و حفاظت از خاطرات پیروزی‌های مورد غفلت واقع شده. در توضیح کار خودش نوشته‌است: «ساختمان‌ها ممکن است در حال فرو ریختن باشند، یا تخریب شده باشند و یا مورد سوء استفاده قرار گرفته باشند ولی در پس گرد و خاک و فرسودگی شکوهی دارند. آن‌ها ملاقات‌کننده می‌خواهند. می‌خواهند که خاطراتشان را به اشتراک بگذارند.»

انزوا فقط درد من و شما نیست. در شهر هم جاهایی هست که کسی از حال و روزشان خبر ندارد. سرگذشتشان نامعلوم می‌ماند. درست مثل این که پرت شده باشند گوشه‌ی انباری خاک گرفته‌ای در طبقه‌ی دومِ زیرِ زمین. این بار شهر کسی را پس نمی‌زند. ماییم که نمی‌گذاریم کسی از حال و روز شهر باخبر شود. شفافیت‌ها را از بین می‌بریم و همه چیز را بدل به یک پدیده‌ی مرموز غیر قابل کشف می‌کنیم که باید در تب و تاب وصال و دیدار آن‌ها سوخت.

*دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت شهری دانشگاه تهران

[۱] http://www.abandonedberlin.com/

ملاقاتی اکیداً ممنوع – نشریه شهرت – درباره شهر – شماره دوم – شهر و انزوا

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.