شهرت

میهمانان مدام - خوابگاهی ها ،غریبه هایی که هرگز آشنا نمیشوند - شهرت

میهمانان مدام – خوابگاهی ها ،غریبه هایی که هرگز آشنا نمیشوند ۲۵ خرداد ۱۳۹۵

پدرام بهنود خوابگاهیان
وحیده فروزنده *

قصۀ مهاجرت، قصۀ دورودرازی است که می‌توان از آغازِ تاریخِ انسانی ردی از آن گرفت و روایتی از آن به دست داد، مهاجرت‌هایی که یا از سر اشتیاقِ حضور در مقصدی تازه و یا از سر دل‌زدگی از مختصات جغرافیایی مبداء بروز و ظهور پیدا می‌کردند. هردو به‌جهت دست یافتن به زندگیِ بهتر. به همین دلیل مهاجر، مسافر نیست. چراکه مهاجر، همچون آوارگان سوری که امروزه به نحوی تراژیک شاهد اخبار و وقایع آن هستیم، از سرِ اجبار کوچ می‌کند، ولو اجباری خودخواسته و ارادی. به تعبیری دیگر مسافر، امروز می‌آید و فردا می‌رود، ولی مهاجر، امروز می‌آید و فردا می‌ماند، اگرچه همیشه با نوعی فقدان و انفصال مواجه است و در مرز ماندن و رفتن سرگردان است.

اما در این یادداشت کوتاه برآنیم تا از مهاجرتی دیگرگونه نسبت به انواع مهاجرتی که در ذهن داریم صحبت کنیم. مهاجرتی که تاکنون توجهی به آن نشده و عوارض و مشکلات آن مورد بررسی قرار نگرفته است. مهاجرتِ یک غریبه، غریبه‌ای که هم در تعامل است و هم در تقابل، و این غریبه کسی نیست جز «دانشجوی خوابگاهی». دانشجوی خوابگاهی، آن هم از نوعِ دانشجویان خوابگاهی‌ای که به کلانشهرهای ایران برای تحصیل مهاجرت می‌کنند. بنابراین در این یادداشت کوتاه سعی خواهد شد تا تحلیلی مبتنی بر تجربۀ زیسته، از وضعیت دانشجویان خوابگاهی به مثابۀ مهاجرانی غریبه در شهری جدید به‌دست دهیم، مهاجرانی که اگرچه به جهتِ تحصیلات دانشگاهی و موقعیت فاصله‌دارشان از شهر، که هم درون آن قرار دارند و هم بیرون آن، می‌توانند بهترین شناخت‌ را نسبت به مسائل و مشکلات آن داشته باشند و در جهت آبادی، اصلاح و بهبود آن قدم بردارند، اما همیشه در معرض اتهام و تردید قرار دارند و از جانب شهر طرد می‌شوند، گویی که این شهرها آن‌چنان ماشینی، بی‌روح و مبتنی بر روابط رسمی و خشک استوار شده‌اند که نمی‌توانند این مهاجران را که از سر دغدغه در این راه قدم گذاشته‌اند، بپذیرند و حتی اگر آن‌ها با تلاش زیاد ساکن دائم این شهرها شوند، باز هم شهر به چشم میهمانی ناخوانده و موقت به آن‌ها نگاه می‌کند.

کنکور برای ما نوعی آیین تشرف است برای ورود به فضایی که از جهات مختلف نوعی آرامش به ما می‌دهد. آرامشی که برای دست یافتن به فضا و موقعیتی جدید و متفاوت از دوران گذشته تحصیلی خود به آن دست خواهیم یافت. به همین دلیل وقتی از شهرستان در دانشگاهی همچون تهران قبول می‌شوی، با ذوق و شوق، کوله‌بار سفر را به سوی آرمانشهری که تجلی زندگی تازه‌ای است و آینده‌ای بهتر را با چشم‌اندازهای درخشان و پر زرق‌وبرق خود نوید می‌دهد، می‌بندی و راهی سفر می‌شوی. چون که بخت یا شانس. در شهرهای بزرگ، بیش از هر جای دیگری متمرکز شده است و افراد می‌توانند جدا از محدودیت‌های اجتماعی و نظارت‌هایی که وجود دارد، آنچه را که دوست دارند پی بگیرند و زندگی خود را بسازند. اما این خیالات و آینده‌نگری‌ها و ایده‌آل‌اندیشی‌ها زمانی دود می‌شوند و به هوا می‌روند که دانشجوی شهرستانی وارد خوابگاه می‌شود. گویی ساختار و نظامی بر خوابگاه حاکم است که اجازه نمی‌دهد یک دانشجو با فراغِ بال و بدون دغدغه به تحصیل بپردازد و به مراتبی بالا در سطوح مختلف دست یابد. زندگی خوابگاهی از دانشجویان غریبه‌هایی با هویتی چهل‌تکه می‌سازد.

شاید خوابگاه در تعریف، خانۀ دانشجویان شهرستانی مشغول‌به‌تحصیل باشد، اما وقتی با واقعیت زندگی خوابگاهی روبه‌رو می‌شویم، این تعریف دچار مشکل می‌شود. چون اگر خوابگاه خانۀ دانشجویان خوابگاهی بود، در دو بازۀ زمانی متفاوت، یعنی تعطیلات عید و تعطیلات تابستان، بدون هماهنگی با دانشجویان، اطلاعیۀ تخلیۀ خوابگاه را در تاریخی مشخص به درودیوار نصب و دانشجویان را تا تاریخ مشخصی از ورود به خوابگاه منع نمی‌کردند. درواقع دانشجوی خوابگاهی، مهاجری است که باید زندگی خود را با تقویم دانشگاهی هماهنگ کند و حقی به شهر محل تحصیل خود ندارد و اگر بخواهد در این دو بازۀ زمانی در پایتخت بماند و به امور مربوط به زندگی روزمرۀ خود، همچون دیگر شهروندان سروسامان دهد، باید سرگردان کوچه و خیابان شود و برای سپری کردن شب، به کارتن پناه ببرد. چراکه او غریبه‌ای است که به این شهر تعلق ندارد و خوابگاه صرفاٌ اسکان موقتی است که با روندی که دانشگاه در پیش گرفته است، دیر یا زود به‌دلیل وصلتِ دانشگاه با سرمایه، همین هم برای دانشجویان خوابگاهی نخواهد ماند. به همین دلیل است که غریبه بودن و مالکیت نداشتن پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر دارند.

از جهتی دیگر دانشجوی خوابگاهی تقریبا هیچ حریم خصوصی‌ای برای خلوت خود ندارد و از دار دنیا در آن شهر به‌دلیل تقسیم فشرده و ناعادلانۀ فضای خوابگاهی، فقط یک تخت دارد که در پی فرار از سیستم نظارتی و تحقیر و کنترلی که در خوابگاه وجود دارد و آزادی را از دانشجویان سلب می‌کند، به آن پناه می‌برد. اما از آن‌جا که خوابگاه پر است از غریبه‌هایی با سبک زندگی‌های مختلف و از سوی دیگر سیستم خوابگاهی بر پایۀ آشنایی‌زدایی بنا شده است و اجازه نمی‌دهد با چند نفرِ ثابت هم‌خوابگاه و هماهنگ شوی، در خوابگاه خواب هم حرام است، بنابراین دانشجوی خوابگاهی به شهر پناه می‌برد و با گشت‌وگذارها و پرسه‌زنی‌هایش در پی آن است تا آن فقدان و استیصالی را که دچار شده است بر اثر مواجهۀ با محرک‌های رنگارنگ کلانشهر به فراموشی بسپارد. بر همین مبنا است که دانشجوی خوابگاهی در طی سالیان تحصیل خود در این نوع از کلانشهرها و مبتنی بر شرایط و امکانات موجود در آن به هویتی جدید دست می‌یابد و فردیت و بزرگ شدن دیگری را تجربه می‌کند و معنایی جدید به زندگی خود می‌بخشد و خاطرات ذهنی جدیدی با گوشه‌گوشۀ آن شهر می‌سازد که در شهرستان امکان دستیابی به آن نیست. بنابراین دانشجویان خوابگاهی دچار نوعی هویت دوگانۀ این‌جایی-آن‌جایی می‌شوند و دیگر نمی‌دانند که به کدام فضا تعلق دارند، از جهتی به شهر محل تحصیل خود تعلق ندارند، چون از جانب شهر به مثابۀ غریبه‌هایی نگریسته می‌شوند که ساکنان موقت آن هستند و به دلایل اقتصادی نمی‌توانند ساکنان رسمی این کلانشهرها شوند و در دایرۀ مصرف‌کنندگان و مشتریان آن قرار گیرند و از جهتی دیگر مهاجرت جغرافیایی این دانشجویان به جهت تحصیل باعث مهاجرت روحی و فرهنگی آنان نیز شده است و اکنون در وطن خود نیز احساس غریب بودن می‌کنند.

اما وضعیت، زمانی مسئله‌ساز و پیچیده‌تر می‌شود و این دوگانگی هویتی-مکانی را بیشتر نمایان می‌کند که این‌ دانشجویان خوابگاهی «فارغ‌التحصیل» می‌شوند و درنتیجه خوابگاه هم به مثابۀ عضوی از شهر آن‌ها را پس می‌زند و طرد می‌کند. دلیل این امر هم آن است که بسیاری از دانشجویان خوابگاهی که در کلانشهرها به تحصیل می‌پردازند، به‌جهتِ اینکه بتوانند زیست روزمره و متناسبی با موقعیت جدید شهری داشته باشند، مجبور به کارهای پاره‌وقت و حتی تمام‌وقت (با مرخصی ساعتی برای حضور در کلاس درس) در سطح شهر هستند، که این موضوع باعث پاگیر و وابسته شدن آن‌ها به این شهر و محیط جدید می‌شود و امکان انفصال و جدایی را برای آن‌ها سخت می‌کند. بنابراین سوال مهمی که پیش می‌آید این است که با وضعیت دوگانه و بلکه چندگانه این دانشجویان چه باید کرد؟ دانشجویانی که در این شهر خندیدند، گریه کردند، عاشق شدند، روزی از سرِ فشاری که شهر به آن‌ها وارد کرده هزاران بدو‌بیراه نثارش کرده‌اند و با آن قهر کرده و به گوشه‌ای خلوت پناه برده‌اند و فردای آن طرح دوستی با آن ریخته و به شهرگردی  و -به‌قولی دوردور- پرداخته‌اند. با این دانشجویان که با هر گوشه‌ای از شهر خاطراتی رنگی و سیاه و سفید دارند و از نظر اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و حتی عاطفی به آن وابسته شده‌اند، با آن‌ها چه باید کرد؟ جواب «شهر» به این سوال ساده است: شهر غریبه‌ها را پس می‌زند. حتی اگر فارغ‌التحصیل بهترین دانشگا‌ه‌های این کشور باشد.

برای همین است که دانشجوی خوابگاهی دچار شخصیتی متناقض می‌شود، چون دربرابر مسئله‌ای قرار دارد که اگرچه درک و آگاهی از آن دارد، اما قادر به حل این مسئله نیست و به صورت دائم تلاشی تباه و بیهوده به جهت بیرون رفتن از این وضعیت می‌کند. بنابراین دانشجوی خوابگاهی مهاجری است غریب که پس از چند سال دیگر نمی‌داند از کدام سرزمین آمده است و به کدام سرزمین تعلق دارد، بلکه میان برزخی قرار می‌گیرد که هیچ‌گاه از آن او نمی‌شود.

* دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.