شهرت

شهر هنوز و همیشه ی من - شهرت

شهر هنوز و همیشه ی من ۱۳ خرداد ۱۳۹۵

photo_2016-05-18_23-02-30مینو مدنی *

انقلاب، شانزده آذر

از چهارراه ولیعصر تا تجریش با بی‌آر‌تی

بلوار کشاورز

میدان ونک

پاساژ پروانه

درکه

پارک ملت

بازار تهران

پل طبیعت

دارم لیستی می‌نویسم از جاهایی که باید برگردم و یک بار دیگر در آنها قدم بزنم. شاید این لیست برای شمایی که هر روز نان سنگکِ صبحانه‌تان را از سنگکی سرِ کوچه می‌گیرید و بعد آرام‌آرام از پیاده‌روهای کنار پارک ملت تا خانه قدم می‌زنید، مسخره به نظر بیاید. برای شمایی که هر روز عصر در صف تاکسی ونک پادرد می‌گیرید و دیر به خانه می‌رسید هم مسخره است، می‌دانم. ولی برای من درست مثل یک لیست آرزوها می‌ماند.

من معتقدم وقتی کسی از جایی می‌رود، مقدار زیادی از خودش را آنجا جا می‌گذارد. همان‌طور که چمدان‌هایت را وزن می‌کنند و نمی‌گذارند بیشتر از مقدار مشخصی از وسایلت را با خودت ببری (حتی اگر مقداری که اجازه بردنش را داری یک‌دهم وسایلت هم نباشد)، خودت هم تحمل حمل همه وزن خودت را نداری. اینطور می‌شود که هر تکه‌ات را جایی از شهرت جا می‌گذاری. به امید اینکه یک روز با لیست آرزوهایت برگردی و همه‌چیز را از جایی که جا گذاشته‌ای برداری. ولی زهی خیال باطل …، شهر بدون اینکه منتظر برگشتن تو شود، عوض می‌شود. هر روز و هر ثانیه عوض می‌شود. از تک‌تک ساختمان‌ها و خیابان‌های جدیدش تا بافت کلی و ساختارش. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شهرها چقدر شبیه آدم‌ها می‌مانند. من با رفتنم همانطور که از عزیزترین آدم‌هایم خداحافظی کرده‌ام، از شهرم هم خداحافظی کرده‌ام.

این همه ماجرا نیست. خیابان‌های اصلی و میدان‌های بزرگ شهر حتی اگر عوض هم شوند، باز به هر زحمتی که شده هویتشان را حفظ می‌کنند. مثلاً تهِ دلم می‌دانم هروقت برگردم، شانزده آذر و درِ فنیِ دانشگاه سر جایش است، درخت‌های ولیعصر منتظر من‌اند و صفِ تاکسی‌های میدان ونک همچنان شلوغ است و پرازدحام. ولی امان از مغازه‌های کوچک خیابان‌های فرعی و کوچه‌پس‌کوچه‌های ناشناس. امان از کافه‌ای که یک‌روز با کلی آدم آنجا عصرانه خورده‌ای و حالا اسم و محلش را یادت نمی‌آید. آدم‌هایی هم که آن روز همراهت بودند، آنقدر دورند که همین الآنش هم نمی‌توانی بپرسی «یادتونه کجا بود؟ اسمش چی بود؟»، چه برسد به یک روزی در آینده‌ای نامعلوم که بخواهی برگردی. اینها جاهایی هستند که گُمشان کرده‌ای. مثل وقتی که پاک‌کُنت می‌افتاد زیر میز و وقتی می‌رفتی برش داری. هرچقدر می‌گشتی نبود. آب شده بود و رفته بود زیرِ زمین. این جاها هم پیدا نمی‌شوند، حتی اگر هنوز وجود داشته باشند. تو یک جایی توی گذشته گمشان کرده‌ای و رفته‌ای. این جاها، جاهایی هستند که فکرش را هم نمی‌کردی دلت برایشان تنگ بشود و حالا بی‌نام‌ونشان در لیست آرزوهایت جا خوش کرده‌اند. باز هم مثل همه آدم‌های دور و نزدیکی که فکر نمی‌کنیم اهمیتی داشته باشند و بعد سخت دل‌تنگشان می‌شویم.

یک شهر مثل یک آدم می‌ماند و امید دیدار دوباره‌اش است که آدم را زنده نگه می‌دارد. به شهرِ جدید می‌روی و سعی می‌کنی یادش بگیری، با آدم‌های جدید دوست می‌شوی و زندگی جدیدی برای خودت دست‌وپا می‌کنی. ولی کافی است یک عکس از شهر قدیمت ببینی که همه چیز نقشِ بر آب شود. شهر جدید هیچ‌وقت جای شهر قدیمی را نمی‌گیرد. همان‌طور که دوست‌های جدید هیچ‌وقت جای دوست‌های قدیمی و رفیقان گرمابه و گلستان را نمی‌گیرند. فرقی ندارد که شهرت چقدر عوض شود و چند تا ساختمان قدیمی‌اش را خراب کنند و چند تا ساختمان جدید به جایشان بسازند، آنجا برای همیشه شهرت باقی می‌ماند.

* دانشجوی دکتری مهندسی شیمی دانشگاه رود آیلند ، آمریکا

نشریه شهرت – درباره ی شهر – شماره هفتم – شهر و مهاجرت – ( شهر هنوز )

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.