شهرت

پارکینگی که نبود و دیگر نیست - شهرت

پارکینگی که نبود و دیگر نیست ۲۹ فروردین ۱۳۹۵

سروش طاهری *

پارکینگی که نبود و دیگر نیست

هوا که رو به تاریکی می‌رود، خیلی‌ها مسیرشان را پیدا می‌کنند، تهران را پشت سرشان می‌گذارند و از هرجای شهر می‌آیند تا به نقطه‌ای برسند که در برابرشان تهران را آرام، نورانی و زیبا ببینند. ساکن شهرک که باشی، شب ها در راه بازگشت به خانه از کنار این پارکینگ که عبور می‌کنی، با تمام خستگی، لحظه‌ای محو تهران می‌شوی و تمام التهابش را در زیر درخشندگی نور‌های سوسوزنندۀ زردرنگش به فراموشی می‌سپاری و بعد مسیر هر روزه‌ات را از سر می‌گیری.

شهرک بوعلی بالای سعادت‌آباد و درست در پای کوه‌های شمال شهر، بامِ تهران، است. در کنار مرکز خرید محلی این شهرک، پارکینگی وجود داشت که چیزی بیشتر از یک پارکینگ بود. پناهگاهی بود برای کسانی که می‌خواهند از تهران فرار کنند و تنها از دور به تماشایش بنشینند. پارکینگ بوعلی، میان تمام بلوک‌های ده طبقۀ این شهرک، تنها «فضا»ی باقی مانده بود. تنها فضایی که می‌شد در آن راه رفت، ایستاد، ماند و دید. اما این پارکینگ، به خاطر منظرۀ منحصربه فردی که داشت، جایی بود فراتر از مرزهای محدود یک شهرک. منظرۀ تهران که نمی‌تواند فقط برای ساکنان شهرک باشد. همیشه و خصوصاً در روزهای تعطیل و یا غروب‌هایی که هوای شهر سبک می‌شد پر می‌شد از آدم‌های جورواجور. همه جور آدمی را در آنجا می‌دیدی. از پسر جوانی که با گرم‌کن ورزشی از ماشین مدل بالایش پیاده می‌شد و با دوستانش گپ می‌زد، تا مرد میان‌سالی که با کت‌وشلوار و ماشین نه چندان گران‌قیمت‌اش، کلی راه آمده بود که با اهل و عیال کمی هوای تازه بخورد.

خیلی از ساکنان شهرک از این وضع ناراضی بودند. آنها شهرک را برای خودشان می‌خواستند. دلشان می‌خواست، بعد‌از‌ظهرها که با خانواده‌شان قدم می‌زنند، دور و برشان پُر نباشد از جوان‌هایی که کمی فضای خلوت پیدا کرده‌اند و چشم شهر و تمام قانون‌هایش را دور دیده‌اند. گاهی اوقات شرایط واقعاً کلافه‌ات می‌کرد. نیمه‌شب‌هایی که با صدای ویراژ دادن ماشین‌ها در اطراف پارکینگ از خواب می‌پریدی کم نبود. نیروی انتظامی هم برای خودش بروبیایی در شهرک پیدا کرده بود. هر چند وقت یک بار نیروهای ویژه و گشت‌ارشاد به داخل پارکینگ می‌آیند و همه را جمع می‌کردند. یا اینکه گاهی ورود به پارکینگ را از دوازده شب به بعد ممنوع می‌کردند. در تعطیلات عید هم آنجا چادر می‌زدند و ورودی شهرک گشت می‌گذاشتند و همۀ ماشین‌ها را می‌گشتند. چند وقتی هم هست که به امید بیرون راندن جمعیت برق پارکینگ را قطع کرده‌اند. غافل از اینکه بزهکاری همیشه به دنبال جایی دنج برای ظهور است و همین برخوردها باعث تشدید بزهکاری در این فضا می‌شود.

پارکینگ بوعلی موقعیت عجیبی دارد؛ فضایی همیشه در کشمکش. کشمکشی دائمی میان جوان‌های از شهر رانده شده، نیروی انتظامی و ساکنانی که تنها آرامش می‌خواهند. کشمکش بر سر استفاده از این پارکینگ تمامی ندارد. چند سالی می‌شود که کانکسی در یک گوشه قرار داده‌اند و اسمش را گذاشته‌اند مسجد. غروب که می‌شود، فضای اطراف پارکینگ بدل می‌شود به صحنۀ زورآزمایی دستگاه پخش ماشین‌ها با بلندگوهای مسجد جدیدالاحداث. صدای هر کدام بلندتر باشد برنده رقابت خواهد بود.

اما از موقعی که یک شبه دور پارکینگ حصار کشیده و از ترکیب معروف دو رنگ نارنجی و مشکی روی آن پاشیده‌اند چند وقتی می‌گذرد که دیگر هیچ راهی برای ورود به آن وجود ندارد. انگار این پارکینگ هم باید منتظر یک جراحی عمرانی باشد، به این امید که بتواند این سرطان را برای همیشه ریشه‌کن کند. هیچ جا تابلویی مربوط به این اقدام نزده‌اند. اهالی شهرک در بی‌خبری کامل‌اند. کسبۀ مرکز خرید هم جز یک سری حدس و گمان چیز دیگری نمی‌دانند. هیچ کس نمی‌داند که چه بر سر این فضا خواهد آمد. هر چه که هست، پارکینگ شهرک بوعلی‌ دیگر نیست و استفاده از آن ممنوع شده است. اما منظرۀ بام تهران همان منظره باقی می‌ماند. دنجی شهرک همچنان وسوسه‌کننده و دعوت‌کننده است و ساکنان شهرک هم همچنان نیمه‌شب‌ها از صدای ویراژ دادن ماشین‌ها از خواب می‌پرند. تنها چیزی که تغییر کرده حق استفاده از این زمین است. یک فضای عمومی و زمینی که متعلق به همه بود ناگهان برچیده شده و دیگر در اختیار هیچ‌کس نیست. زمین‌خواری به بهانۀ برخورد با بزهکاری توجیه می‌شود و ساکنان در حسرت فضایی برای «بودن» محبوس جرم‌های بزرگ‌تر می‌شوند.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه آزاد اسلامی

نشریه شهرت – درباره ی شهر- شماره ششم – شهر و جرم – ( پارکینگ )

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.