شهرت

شهر حرف های مگو - شوشتر نو - شهرت

شهر حرف های مگو – شوشتر نو ۲۶ فروردین ۱۳۹۵

گلنوش مظفری *

شهر حرف های مگو

کسانی که «شوشتر نو» را می‌شناسند، افسوس شکوه از دست رفته‌اش را می‌خورند. با این‌حال، صحبت در موردِ شوشتر نو، مطلوبِ ساکنان شوشتر نیست. انگار که شوشتر نو، قصه‌های مگویی داشته باشد.

تجربۀ من از شوشتر نو با آنچه تصور می‌کردم متفاوت است. من برای دیدنِ شوشتر نو واقعی، بیست روزی را در شوشتر ساکن شدم و زمان زیادی را در بافت شوشتر نو گذراندم. متأسفانه، تمامِ مطالبی که در مورد شوشتر نو نوشته شده‌ است، یا در مورد سازگاری آن با معماری سنتی منطقه و شکوه از دست رفتۀ آن است، یا توصیف ناقصی از شرایط فعلی شوشتر نو. دلیلِ بازدیدِ من از شوشتر نو و به جان خریدن سختی ورود به فضای ناشناخته‌ای که عموماً رعب‌آور توصیف می‌شد، دیدن از نزدیک و شناخت بی‌واسطه و بدون قضاوت بود.

شوشتر نو، شهرکی که کامران دیبا آن را در سال‌های قبل از انقلاب برای کارکنانِ کشت‌وصنعت کارون طراحی کرده بود، در شمال شوشتر قدیم و بر کرانۀ کارون جا خوش کرده است. با وجود گذشت زمان و تغییراتِ فیزیکی در بافتِ شهریِ پست‌مدرنیستیِ شهرک، جذابیتِ کوچه‌های باریک، خنکای ساباط‌ها و آجرکاری‌های هنرمندانۀ سردرِ خانه‌ها، هنوز در گوشه و کنار خانه‌های فازِ یک سرک می‌کشد.

می‌گویند شوشتر نو «همه‌کسی» است. این واژه بار منفی دارد و من که آن را بارها از آدم‌های مختلف شنیده‌ام منظور از آن را مجموعه‌ای از آدم‌ها دریافته‌ام با فرهنگ‌ها و قومیت‌های مختلف. در شوشتر نو، بختیاری‌ها، عرب‌ها و تعدادی خانوادۀ شوشتری زندگی می‌کنند و این تعدّد قومیت‌ها، که به عنوان صفت منفی در مورد شوشتر نو به کار می‌رود، نتیجۀ اسکان جنگ‌زدگانِ جنگ ایران و عراق در شوشتر نو و مهاجرت روستاییانِ اطراف شوشتر به این شهرک است. شاید هم شوشتر نو از ابتدای کار میزبانِ قومیت‌های گوناگون بوده است، چراکه این شهرک برای اسکان هفده هزار کارمند کشت‌وصنعتِ کارون ساخته شده بود.  دلیلِ این تعدّد قومیت در شوشترنو هرچه باشد، در نظر شوشتری‌ها مطلوب نیست.

شهر حرف های مگو

در فاز اول شوشتر نو که قدم می‌زنم، صدای ویراژ موتورِ جوان‌های بی‌کار، که در سرتاسرِ شهرک پیچیده، ناامنم‌ می‌کند. گاهی که از کنارم رد می‌شوند؛ می‌ایستند، سر برمی‌گردانند، نگاهم می‌کنند و دوباره به راه می‌افتند. غریبه بودنم انگار چشمشان را گرفته. با این حال، حدود یک هفته زمان می‌برد که من به صدای موتورها و آنها به حضور من در شهرک عادت کنند.  بعدها متوجه می‌شوم که در همان هفتۀ‌ اول بیشترشان از حضور غریبه‌ای در شهرک با خبر شده بودند و حتی رفتارها و زمان ورود و خروجم را زیر نظر داشتند. در یکی از عصرهایی که از شوشتر نو به سمت خانه می‌رفتم، حدود شش و نیم عصر، سوار تاکسی شدم. به محض سوار شدن، راننده گفت که مرا ساعت چهار و نیم عصر دیده که وارد شهرک شدم و بعد غروب از جلوی مسجد رد شده و وارد مغازۀ قهوه فروش شدم و با طعنه‌ای اضافه کرد که فکر کرده من از اقوام قهوه‌فروش هستم که در مغازه‌اش ایستاده بودم و حرف می‌زدم، به همین دلیل او نخواسته وارد شود. بعد از من جویا شد که چه کاره‌ام و در شوشتر نو چه می‌کنم و در آخر گفت: «ببخشید که می‌گویم، اما تو که ضعیفه‌ای و غریب هم هستی، خوب نیست تا این موقع شب تنها در خیابان باشی، یا اصلاً به شوشترنو بیایی».

کوچه‌پس‌کوچه‌های فاز اول شوشتر نو هنوز هم کم زیبا نیستند. این قسمت تنها بخش تکمیل شده از پنج فازِ طرح کامران دیبا است. به دلیل ناآرامی‌های منطقه در زمان انقلاب و جنگ هشت ساله، بخش‌های دیگر هیچ‌گاه فرصت تکمیل شدن پیدا نکردند. ناکامل بودنِ اجرای این طرح ذره‌ای از ارزش‌های معماری و شهرسازیِ آن کم نکرده است. کامران دیبا در سال ۱۳۶۵ جایزۀ معماری آقاخان را برای طراحیِ آن دریافت کرده است. با این حال، جای افسوس دارد که در تمامِ این سال‌ها، بافتِ شهری شوشترنو دست‌خوشِ تغییرات بی‌رویۀ ساکنان گشته و مغازه‌های خالی بازارچۀ مرکزی، سکونت‌گاهِ غیررسمیِ معتادان و فروشندگان مواد مخدر شده است.

مردمِ شوشتر، وقتی در مورد شوشترنو حرف می‌زنند، مدام به «مسائلی»  اشاره می‌کنند که به سختی حاضرند در موردش توضیح دهند. چندین روز طول می‌کشد تا بفهمم که منظور از  مسائلِ شوشتر نو، در واقع قاچاق مواد مخدر است. مسأله‌ای که شوشتر نو در سال‌های اخیر با آن کنار آمده است.

معاشرت‌هایم با ساکنان و مغازه‌دارها مرا بیشتر با شوشتر نو و مشکلاتش آشنا می‌کند. شوشتر نو، در نظرِ عمومِ اهالی آن، برخلاف تصورِ غیرشوشتر نویی‌ها، ناامن نیست. هرچند که امنیت مفهومی نسبی است، اما آنچه که من در رفتارِ ساکنین شوشتر نو دیده‌ام نیز سندی بر این مدعا است. درِ خانه‌ها در شوشتر نو معمولاً باز است و شوشتر نویی‌ها خاطره‌ای از دزدی ندارند. همچنین کسی به یاد ندارد که زن‌ها و بچه‌ها مشکلی در کوچه و خیابان داشته باشند. عمومِ مردم همسایه‌هایشان را می‌شناسند و به هم اعتماد دارند. بچه‌های کوچک از صبح تا شب در کوچه و خیابان بازی می‌کنند و گاهی تنها به سوپرمارکت‌های بازارچۀ مرکزی می‌روند و خوراکی می‌خرند. خرید و فروشِ موادِ مخدر اما مسأله‌ای پنهانی نیست. همه از خرید و فروش مواد در سراسر شهرک، گوشه و کنار بلوار و طبقات بالای بازارچۀ مرکزی خبر دارند، هرچند که صحبت از آن حرفِ مگو و تابو باشد.

فروش مواد مخدر در شوشتر نو توسط خود جوان‌ها و نوجوان‌های شهرک صورت می‌گیرد. همان جوان‌هایی که با موتورهایشان در شهرک خدایی می‌کنند. مانند همه‌جا، بی‌کاری و فقر عاملِ اصلی این وضعیت در شوشتر نو است. اعتیاد و قاچاق مواد مخدر جوِّ ناسالمی به یک منطقه می‌دهد، اما تا زمانی که مردم حس ناامنی نداشته باشند، اعتیاد معضل اساسی شوشتر نو نیست. مشکل شوشتر نو حرف‌های مگو و تابوها است.  قصه‌هایی که در مورد شوشتر نو گفته می‌شود فضای رعب و وحشتی ایجاد می‌کند که خودِ شوشتر نویی‌ها هم آن را گاهی باور می‌کنند. مشکل شوشتر نو نه اعتیاد، که همان ترسِ ناشی از ناآگاهی از وضعیت واقعی است. شوشتر را می‌شود دید و لذت برد و رفت، اما زندگی در شوشتر جلوۀ دیگری از این شهر را نشان می‌دهد. مشکل شوشتر این‌ است که خودش خودش را خفه می‌کند و این چیزی است که در مناطق دیگر ایران کمتر دیده‌ام. شوشتر نو اما مهربان‌تر از تصور است. بعد از یک هفته، مغازه‌دارها مرا می‌شناسند و وقتی از کنار مغازه‌شان رد می‌شوم، برایم سر تکان می‌دهند. در کوچه‌ها، با پیرمردها احوال‌پرسی می‌کنم و خانم‌ها تعارف می‌کنند به خانه‌شان بروم. مغازه‌دارهای خانم برایم درددل می‌کنند و وقتی مشکلاتِ شوشتر نو را برایم می‌شمارند، اعتیاد و فروش مواد را بعد از بی‌کاری، فقر، چشم‌وهم‌چشمی و بی‌توجهی شهرداری به نظافت خیابان‌ها اسم می‌برند. اما بیشتر از همه، خواستۀ زن‌ها خانه‌های بزرگ‌تر و مدرن‌تر است، وگرنه امنیتِ شوشتر نو به نظرشان از شوشتر قدیم هم بیشتر است. اولاً به این دلیل که همسایه‌ها یکدیگر را می‌شناسند و غریبه‌ها خیلی زود در شهرک تشخیص داده می‌شوند و ثانیاً موادفروش‌ها که خود از اهالی شوشتر نواند، حواس‌شان هست که مواردی مانند دزدی، پای پلیس را به محله باز نکند.

با تمام این احوال، آنچه که از شوشتر نو به چشمِ من می‌آید ناامنی نیست. در شب، چراغ‌های خیابان‌ها شهرک را چنان روشن می‌کند که حتی قدم زدن در شوشتر نو خلوت هم دلپذیر می‌شود. طبقات بالای بازارچه نیز، که به طورِ غیررسمی اشغال شده‌اند، در شب چنان روشن است که به راحتی می توان وارد آن شد، هرچند که امکان مواجهه با معتادان و نوجوان‌هایی که سرگرم تهیۀ منقل و آتش‌اند، کم نیست. به گفتۀ یکی از اهالی، شب‌های گرم بهار و تابستان، خانواده‌ها تا نیمه‌های شب در فضای سبز بلوار به گپ و گفت‌وگو می‌نشینند.

بعد از سه هفته رفت‌وآمد در شوشتر نو، می‌روم تا برای آخرین بار در خیابان‌هایش قدم بزنم، تمام خیابان‌های شطرنجی‌اش را، بدونِ کیف و وسایل و نقشه. آرام و دل‌تنگ، خانه‌ها را نگاه می‌کنم، کوچه‌ها و مغازه‌ها را. با بقال‌ها خداحافظی می‌کنم. جمعه است و شهرک دوباره آرام است، آرام و امن. انگار که عادت، انگار که خانه، محله، انگار پذیرش شرایط آشنا … انگار که دلم برای شوشتر نو از همین الآن تنگ شده است.

* دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات میراث جهانی دانشگاه بی تی یو کتبوس آلمان

نشریه شهرت – درباره ی شهر – شماره ششم – شهر و جرم – ( شوشتر نو )

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

۲ دیدگاه ارسال شده
  • ghk گفت:

    سلام من از سا ۵۸ در شوشتر نو زندگی کردم تا سال ۷۴ نظری بسیار مثبت به ان دارم

  • reza گفت:

    حق شوشتر نیست که این باشه وضعیتش
    اگه شغله خوبی برای جوون ها درست بشه این مشکلات هم کم کم رفع میشه

  • به نکات زیر توجه کنید

    • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
    • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.