شهرت

خیابان خوابی با کت و شلوار - شهرت

خیابان خوابی با کت و شلوار ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

ا . ر *

خیابان خوابی با کت و شلوار 1

 بعد از یک ماه کارگری ساختمان در هوای گرم تابستان و پس‌انداز حدود ۲۵۰ هزار تومان، خبر پیدا شدن یک کار جدید از طرف یکی از دوستانم خیلی قابل پیش‌بینی نبود. کار کردن توی شهرداری و آن هم معاونت معماری و شهرسازی آرزوی خیلی از دانشجوهای مثل من است.

بدون تعلّل به حمید جواب مثبت دادم، بدون اینکه به مکانی برای خوابیدن فکری کرده باشم. تنها چیزی که ته ذهنم بود این بود: خدا بزرگ است. وقتی با خانواده مطرح کردم، کمی مخالفت کردند، ولی وقتی از رزومۀ خوبی که برایم می‌سازد و آینده‌ای که می‌تواند برایم رقم بخورد صحبت کردم بالاخره راضی شدند، ولی باز هم نگران بودند. چیزی مثل یک عشق به پول یا کار، یا نمی‌دانم شاید هم پدیده‌ای به نام «بُت رزومه» بود که در ذهنم جای فکر کردن به خیلی چیزها را گرفته بود. شاید هم می‌خواستم فقط از کارگری ساختمان فرار کنم و به شغلی راحت‌تر برسم.

شنبه صبح شد ولی من هنوز شهر خودمان بودم. پیگیر کارهایی بودم که باید قبل از رفتن انجام می‌دادم، گرفتن دستمزد از «اوس اکبر» و پرکردن حساب بانکی و همینطور خرید کمی خرت‌وپرت برای زندگی‌ای یک ماهه. عصر بلیط گرفتم، قرار بود ساعت ۸ صبح خیابان ایرانشهر باشم. با این حساب تا همان موقع هم یک روز غیبت داشتم. شناسنامه، دفترچۀ بیمه، کارت ملی، کارت بانکی و از همه مهم تر لپ‌تاپی که ثمرۀ کل دستمزد تابستان قبلی من بود و یک پتو را در کولۀ بزرگی که همه‌جا با آن می‌رفتم ریختم. چیزی که در ذهنم برنامه‌ریزی کرده بودم این بود که ساعت پنج می‌رسم، بعد می‌روم نمازخانه و ساعت هفت هم سوار مترو می‌شوم و حوالی ساعت‌ هشت ایستگاه متروی فردوسی پیاده می‌شوم و خیلی مرتب و پرانرژی می‌روم سر کار.

اما چهرۀ مادر پیرم و پدر نابینایم وقت رفتن، چیزی نبود که بگذارد راحت به چیزهای دیگر فکر کنم. در اتوبوس هم خوابم نمی‌برد و کلی فکر در ذهنم می‌آمد. اما هیچ‌کدامشان برای من تخت نمی‌شد، یا اصلاً تخت نه، سقف نمی‌شد.

شاید اگر کار در شهرداری برایم به این مهمی نبود، من هم هیچ‌وقت حاضر نمی‌شدم به شهری دیگر بروم و در خیابان بخوابم. برای کسی که تا روز قبلش در یک روستا در ۲۰ کیلومتری اراک باید چاه‌کنی می‌کرد و آجر در فرغون می‌ریخت، با لباس اتوکشیده و با مترو رفتن سر کار یک رویاست.

از اتوبوس پیاده شدم و یاد این بیت سهراب افتادم: «سفر مرا به در باغ چند سالگی‌ام برد، و در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم، چه آسمان تمیزی».

وسیله‌ها زیاد نبودند و پلاستیکی را که مادرم با پارچۀ کهنه‌ای گره زده بود، کمی خجالت می‌کشیدم با خودم حمل کنم و ببرم سر کار. ساعت حدود ۳:۳۰ صبح بود و من خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم، رسیده بودم. واقعاً نمی‌دانستم کجا بروم.

اطراف ترمینال جنوب، تعدادی نیمکت سنگی بود که به شکل پراکنده در محیط پخش شده بود. عده‌ای روی آن‌ها نشسته بودند، عده‌ای دیگر خوابیده بودند و گروه سومی هم بودند که نشسته روی نیمکت‌ها خوابیده بودند و از ترس، وسیله‌هایشان را سفت در آغوش گرفته بودند.

همه‌چیز مثل دایره بود و من هم سردرگم به آسمان خیره، که باید چه کار کنم. سایه‌های ستون‎‌های ترمینال که در کف فضای جلوی ترمینال با نورافکن ایجاد شده بود، فوبیای کودکی من را زنده می‌کرد. همین عامل رفتار من را تحت کنترل خودش درآورده بود.

اکثریت غریب به اتفاق آدم‌ها فقط یک یا دو شب آنجا هستند و همه از هم و از فضای اطراف می‌ترسند. از دوتا سربازی که به نظر خیلی بی‌تجربه بودند پرسیدم که چرا نمی‌روند در ساختمان ترمینال و یکی از آنها با خستگی همراه با ترس از ارتباط برقرار کردن با من، گفت که ریخته‌اندشان بیرون و درهای ساختمان را قفل کرده‌اند. یک نفر دیگر که در آن اطراف بود گفت که کار هر شبشان است، نمی‌خواهند کارتن‌خواب‌های بیچاره آنجا جمع شوند.

تصمیم گرفتم موسیقی گوش بدهم. «های‌هوپس۱» از پینک فلوید چیزی بود که دوستش داشتم. سایه‌های ستون‌ها مثل چاله‌هایی بودند در کنار نور، و امیدِ به فردا را برایم در این آهنگ تداعی می‌کردند. عادتِ مزخرفِ موسیقی گوش دادن در شهر با هندزفری، چیزی است که بهش اعتیاد داشتم. بدون توجه به ارزش هنری اثر و تأثیر آن روی درک من از فضا.

هنوز یک دور نشده بود که دور ساختمان ترمینال داشتم می‌چرخیدم که یک صندلی خالی پیدا کردم. نشستم. تکیه دادم و کیفم را بغل گرفتم تا کمی گرم بشوم. زیاد سرد نبود البته. تمام زندگیم در کیفم بود. نمی‌خواستم لپ‌تاپم را از دست بدهم. برایش زحمت کشیده بودم. «پس کِی در مسجد ترمینال را باز می‌کنند؟» این تنها چیزی بود که در آن لحظات فکرم را مشغول کرده بود.

مونس و همدمم، دندان درد و تکه گوشتی بود که از غذای دیشب مادر بین دندان‌هایم گیر کرده بود و در نمی‎آمد. شب قبل مادرم غذای خوبی به من داده بود تا فردایش با قوت سر کار بروم.

خیابان خوابی با کت و شلوار

بعد از مدتی منتظر ماندن، پسری از دور نزدیک شد. ساکی ورزشی دستش بود که حسابی رنگش رفته بود. آمد و کنار من با فاصله نشست و بعد از حدود یک دقیقه بحث را با «آنتن گوشی که پر هست یا نه» شروع کرد و به اینجا رساند که امروز از کارش اخراج شده و ناراحت است.

می‌گفت مهاجر بود و برای خوزستان بلیط گیرش نیامده بود. دنبال مشترکاتی بود که بحث را ادامه بدهد. از من پرسید می‌توانم برایش کاری معرفی کنم. من هم وقتی از تخصصش پرسیدم، گفتم به باربرهای بازار خوب پول می‌دهند، جای خواب و ناهار هم می‌دهند، تنها یک ضامن می‌خواهد و یک شناسنامۀ امانت. اما خیلی بی‌اهمیت نسبت به پیشنهادم، بحث را عوض کرد. وقتی فهمید من هم برای کار به تهران آمده‌ام، از من پرسید ساعت چند از اینجا حرکت می‌کنم و من هم که تا آن لحظه با ساده‌لوحی تمام به او اطلاعات زیادی داده بودم، با مکث از او پرسیدم که چرا این را می‌پرسد. و او باز هم بحث را عوض کرد. وانمود کرد ساکش را می‌گردد تا چیزی پیدا کند برای خوردن. وقتی درِ ساکش را باز کرد روی وسایلش لباس و حوله بود و از آن زیر یک کلوچه درآورد. بازش کرد و به من تعارف کرد. من هم قبول کردم. ولی همان را هم نصف کردم و گفتم اول شما بخورید. گفت من سیرم و من گفتم نه نمی‌شود، باید خودتان بخورید و وقتی دید من کلوچه را نزدیک دهانش می‌برم، بلند شد و گفت «چته داداش؟» و بعد ساکش رو بدون این‌که زیپش را ببندد برداشت و رفت.

اذان شد و رفتم مسجد ترمینال و بعد هم رفتم سر کار. شب بعدی را رفتم خوابگاه همکارم رسول و سه شب بعد از آن را هم به همین شکل در خوابگاه سرکردم. وقتی که به خوابگاه می‌رفتم، به این خاطر که بدون پرداخت پول آنجا بودم حس خوبی نداشتم و بعد از چند روز از آنجا بیرون آمدم. به رسول گفتم که می‌روم پیش حمید، ولی پیش حمید هم نمی‌رفتم. لپ‌تاپم را می‌گذاشتم پیش کسی و بدون باروبندیل و با خیال راحت‌تری می‌رفتم ترمینال تا صبح شود. سر کار هم تا ساعت ۱۰ چرت می‌زدم. توی یکی از این شب‌ها دوباره آن پسر کلوچه‌ای را دیدم و رفتم نزدیکش، ولی وقتی من را دید سریع رفت. آن دوره، ترمینال جنوب را از هر جای دیگر شهر بیشتر دوست داشتم.

وقتی که دیگر پول‌هایم داشت تمام می‌شد، بدون خبر دادن به مسئولم در شهرداری، برگشتم اراک. شب رسیدم اراک و تا صبح جلوی امامزادۀ مرکز شهر که به نظرم جای امنی بود ماندم. اذان شد. نماز را خواندم و رفتم سمت خانه. مادرم سرشیر درست کرده بود با نان بربری، گرد و دایره‌ای مثل ترمینال جنوب.

[۱] HIGH-HOPES

نشریه شهرت – درباره ی شهر – شماره ششم – شهر و جرم – ( کت و شلوار )

 

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.