شهرت

زمین سوخت، زمان ایستاد - شهرت

زمین سوخت، زمان ایستاد ۱۵ دی ۱۳۹۴

زمین سوخت، زمان ایستاد: گزارشی از سفر به شهر های جنگ زده

زمین شوخت زمان ایستاد

*حبیب دانشور
*حمیدرضا رضایی
*میلاد شاهی اردکانی

خواننده مشغول لب زدن ترانه‌ای جنوبی است و عده‌ای هم او را همراهی می‌کنند. « آبادان شهر وفاس، غروباش چه باصفاس، شهر ما شهر خداس، عروس خلیج فارس…». تالار از صدای موسیقی و رقص نور پر است. ذهنم روی واژه آبادان توقف می‌کند. فکر می‌کنم، آبادانی که من در فیلم‌های بیست سال اخیر دیده‌ام و در چند کتاب خوانده‌ام، هیچ شباهتی به عروس، آن‌هم عروس خلیج فارس ندارد و شاید واژه عروسی خون برایش توصیف بهتری باشد.

چشم‌هایم را می‎‌بندم. وسط عروسی هستم و در حالی که صدای موسیقی آن‌قدر زیاد است که نمی‌توانم با کسی که روی صندلی کناری‌ام نشسته، صحبت کنم، یک نفر با کلاشینکف وارد تالار می‌شود و همه را از دم گلوله می‌گذراند. صدای اولین گلوله که می‌آید، موسیقی قطع می‌شود. بعد تنها صدای موسیقی گلوله است… . چشم‌هایم را که باز می‌کنم، آن‌جا هستم. هنوز هم گوش‌های آبادان، خرمشهر، سوسنگرد، هویزه و باقی شهرهای خوزستان از این موسیقی پر است و عروسی خون ادامه دارد.

یک هفته بعد، با میلاد و حمیدرضا در ایستگاه راه‌آهن تهران نشسته‌ام، در انتظار حرکت قطار تهران ـ اهواز.

زمین سوخت، زمان ایستاد – نشریه شهرت – درباره شهر – شماره پنجم – شهر و جنگ

جمیع العراق، یحبون الحرب

ساعت سه و نیم در ایستگاه راه‌آهن تهران سوار قطار می‌شویم به مقصد اهواز. به خاطر اشتباه حمیدرضا در خرید بلیط، خودش در یک کوپه دیگر است و من و میلاد، در یک کوپه دیگر. ایستگاه قم، دو نفر سوار می‌شوند و ‌کوپه چهارنفره ما تکمیل می‌شود. آن دو اهل کربلا هستند. چند دقیقه تلاش ما برای برقراری ارتباط به زبان فارسی و انگلیسی به هیچ‌جایی نمی‌رسد و شش سال عربی دوران مدرسه هم کمکی نمی‌کند. یکی‌شان در موبایلش نرم‌افزار مترجم نصب کرده که آن هم چندان کارساز نیست. خلاصه که پس از یک ربعی دست‌وپنجه نرم کردن با نرم‌افزار مترجم، برای سوال کردن از همدیگر به زبان اشاره و اجرای پانتومیم روی می‌آوریم.

با ایما و اشاره متوجه می‌شویم که برای زیارت حضرت معصومه و مقبره شهدای عراقیِ کشته شده در جنگ ایران و عراق به قم آمده‌اند. برادر یکی از آن‌ها نیز جزء شهداست و روی سنگ قبرش نوشته شده: «شهید راه اسلام، مجاهد عراقی سید نور ابوهاجر الیاسری، در تاریخ ۶/۱۱/۱۳۶۵، در منطقه عملیاتی شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل گردید.»

به کمک مترجم موبایل و زبان اشاره، نظرشان را راجع به جنگ می‌پرسیم، یکی از آن‌ها که چند ماهی از ما بزرگ‌تر است، می‌گوید: «جمیع العراق، یحبون الحرب.» وقتی در ادامه اسم صدام را به زبان می‌آوریم، سیلی از «لعنت الله» به زبان‌شان جاری می‌شود و چندتایی از آن‌ها هم نصیب داعش می‌شود.

چند دقیقه بعد، میلاد و کرار، یکی از آن دو عراقی، مشغول نشان دادن فیلم‌های داخل موبایل‌شان به یکدیگر می‌شوند که بیشتر مربوط به مداحی‌های محمود کریمی و ملاباسم است. همین‌طور عکس‌هایی که کرار از مراسم اربعین پارسال به ما نشان می‌دهد که در خانه‌شان پذیرای چندین خانواده ایرانی بوده‌اند.

سوم خرداد که آزاد شد، خرمشهری نمانده بود

ساعت هشت که به راه‌آهن اهواز می‌رسیم، سوار تاکسی می‌شویم و مستقیم به سمت خرمشهر حرکت می‌کنیم. در  مسیر یک مرد شصت‌ساله که از کارکنان گمرک خرمشهر است و از قبل اتقلاب ساکن خرمشهر بوده، هم‌مسیر ما می‌شود و روی صندلی جلو، کنار راننده می‌نشیند. هنوز تمام موهایش سپید نشده و در حالی که ما به تصور هوای سرد چند لایه پیراهن پوشیده‌ایم، تنها یک پیراهن آستین‌کوتاه سبز‌رنگ به تن دارد. راننده هم اصالتاً آبادانی و متولد سال ۵۳ است و از وقتی که ازدواج کرده، از آبادان به اهواز آمده.

از اهواز که خارج می‌شویم، از همان ابتدای جاده خرمشهر با نشانه‌ها و یادمان‌هایی مواجه می‌شویم که سعی در زنده نگه‌داشتن یاد و خاطره شهدا را دارند. روی یکی از آن‌ها نوشته شده «بعد از شهدا چه کردیم؟» حمیدرضا سعی می‌کند که سر صحبت را با راننده باز کند. «شما چیزی از جنگ یادتان ‌مانده؟»

همین یک سوال باعث می‌شود که راننده و مسافر خرمشهری، ذهن‌شان پی گذشته برود و بدون توجه به ما، با همدیگر خاطرات‌شان را مرور کنند. راننده می‌گوید:«ما فکر می‌کردیم جنگ دو سه روزه. مادرم و پدربزرگم دوتا قالی دست‌باف رو خاک کردن توی باغچه‌ی بزرگی که داشتیم. توی پلاستیک کردن و خاک ریختن روشون که چند روز برن و برگردن. بعد از ته سال برگشتیم، دیدیم قالی‌ها پودر شدن و رفتن. ما که نمی‌دونستیم جنگ انقدر طول می‌کشه. فکر می‌کردیم یه درگیری چندروزه‌س. مثل وقتی که دو نفر آدم دعوا می‌کنن.»

در طول مسیر اهواز به خرمشهر، کنار جاده و حتی اطراف خرمشهر نه از نخلستانی خبری هست و نه زمین ‌کشاورزی. تنها در بخش‌هایی از راه مزارع نی‌شکر به چشم می‌خورند. راننده می‌گوید یک زمانی از دور که وارد خرمشهر می‌شدی، فقط نخلستان به چشم می‌آمد و انگار شهر وسط آن‌ها گیر افتاده بود.

میلاد از مرد خرمشهری می‌پرسد: «سوم خرداد که خبر آزادسازی خرمشهر را شنیدید چه حسی داشتید؟» مرد می‌گوید: «تمام مدتی که خرمشهر اشغال شده بود، خیلی دلتنگش بودیم. خونه‌مون بود. زندگی‌مون بود. شهرمون بود. گاهی اوقات یه پرنده هم که تو آسمون می‌دیدیم، آرزو می‌کردیم جای اون باشیم، بریم بالای خرمشهر یه تابی بخوریم و برگردیم. اما چه فایده؟ سوم خرداد هم که گفتن آزاد شده، دیگه چیزی از خرمشهر نمونده بود.»

 

خرمشهر دیگر مثل قبل نشد

به خرمشهر که می‌رسیم، بعد از پیاده شدن مرد خرمشهری با همان تاکسی دوری در شهر می‌زنیم و راننده ما را به سراغ خانه‌هایی می‌برد که هنوز که هنوز است اثر گلوله و خمپاره روی درها و آجرهای دیوارشان مشهود است. خانه‌هایی که بعضاً ساکنانی هم دارند و ازشان صدای تلویزیون می‌آید.

در یکی از خانه‌های رهاشده که سر راه‌مان است، علاوه بر نشانه‌های زیاد گلوله و فشنگ، چندتایی هم سرنگ و لباس پاره ‌می‌بینیم. اما وقتی به آنجا می‌رویم، هیچ کس در آن نیست. وقتی برای عکس گرفتن از یک خانه ماشین پیاده می‌شویم، کنارش یک ساختمان نسبتا نوساز قد کشیده که ستاد ترخیص کالای گمرک خرمشهر است. سرایدار در حال شستن یک خودرو است. مردی حدودا پنجاه‌ساله که فارسی را دست‌و‌پا شکسته و با لهجه غلیظ عربی صحبت می‌کند. راننده به عربی به او توضیح می‌دهد که از دانشگاه آمده‌ایم و می‌خواهیم درباره جنگ از او سوالاتی ‌بکنیم. در جواب به زبان عربی به راننده می‌گوید که سی روز با دست خالی مقابل عراقی‌ها ایستاده‌اند و چون عرب بوده‌اند، به آن‌ها سلاح درست‌وحسابی نمی‌دادند. چندتا فحش هم به دولت وقت و بنی‎‌صدر حواله می‌کند که به ایران خیانت کرده است.

سوار ماشین می‌شویم و به گشت زدن‌مان در شهر ادامه می‌دهیم. در راه یک ساختمان چهارطبقه می‌بینیم که از ظاهرش معلوم است چهل‌سالی می‌شود که نیمه‌کاره رها شده. چند کودک ده یازده ساله جلوی آن مشغول بازی هستند. راننده می‌گوید قبل از انقلاب مال یک ساواکی بوده و بعد از جنگ هم خانواده‌هایی که خانه‌های‌شان خراب شده بود، آمدند اینجا و ساکن شده‌اند.

چند دقیقه قبل از نماز ظهر به مسجد جامع خرمشهر می‌رسیم. ما پیاده می‌شویم و راننده به خانه برادر خانمش در خرمشهر می‌رود تا استراحت کند و یک ساعت بعد بیاید دنبال‌مان. تاکسی که می‎رود، چند ثانیه‌ای به مسجد خیره می‌شویم. باورش سخت است دیدن مسجدی از این فاصله که ‌تمام سوم‌خردادهای عمرمان از قاب تلوزیون دیده‌ایمش و برای ما مجموع همه تصاویری است که از دهه شصت و هشت سال دفاع مردمی می‌شناسیم. برای اطمینان از صحت آنچه می‌بینیم، به دیوار مسجد نزدیک می‎شویم و بر آثار گلوله که هنوز نقش‌شان بر دیوار مسجد هست، دست می‌کشیم.

روبه‌روی مسجد یک مغازه آلومینیوم‌سازی را می‌بینیم که یک مرد حدودا پنچاه‌ساله، با لباس کار روی یک چهارپایه آهنی نشسته است. نزدیک می‌شویم و : «بی‌کاری انقدر زیاد شده که جوون‌ها همه معتاد و قاچاق‌فروش و دزد شدن. کار هست، ولی اون رو به کسایی می‌دن که از شهرای دیگه اومدن. شهرایی که یک روز به ما و خانواده‌هامون که درگیر جنگ بودیم، پناه ندادن. ‌توی شیراز چله‌ی زمستون آب گرفتن زیر پامون و از مسجد بیرونمون کردن… .» حرفی که فردای آن روز هم در اهواز چندتایی از هم‌سن‌و‌سال‌های خود ما می‌گویند که گویا مشکل اهواز و باقی شهرهای خوزستان هم هست. می‌گویند که قبل از انقلاب وقتی آمریکایی‌ها در آبادان و خرمشهر و اهواز بودند، اشتغال و رفاه نسبی برای سکنه بومی‌اش ایجاد کرده بودند، اما الان شغل‌های خوب برای مهاجران شهرهای دیگر است و دست‌فروشی و قاچاق سهم بیشتر جوان‌های خوزستانی. یکی‌شان هم که چند سالی از ما بزرگ‌تر است و زمان جنگ، دانش‌آموز بوده، می‌گوید: «یکی از هم‌کلاسی‌هام که اون زمان، با خانواده‌‌ش از اطراف خرمشهر فرار کرده بودن و اومده بودن اهواز، فقط عربی حرف می‎زد. یادمه معلم تنبیهش می‌کرد و خودکار رو لای انگشتاش فشار می‌داد. الان تو خیابان نادری اهواز، دست‌فروشی می‌کنه.»

 

زمین سوخت،زمان ایستاد

آبادان، مثل وقتی که زعفران روی برنج هم می‌خورد

چند دقیقه مانده به دو، از خرمشهر خارج می‌شویم و به سمت آبادان حرکت می‌کنیم. فاصله بین‌شان، پانزده کیلومتر بیشتر نیست. به آبادان که نزدیک می‌شویم، راننده یاد صحنه ورودشان بعد از جنگ به آبادان می‌افتد. می‌گوید: «سال ۶۸ با آقام اومدیم آبادان که خونه‌مون رو ببینیم. آقام شهر رو که دید شروع به گریه کرد. گفتم حاجی چرا گریه می‌کنی؟ گفت ‌روی برنج که زعفران می‌ریزی و به هم می‌زنی، نصفش زرد می‌شه، نصفش سفید می‌شه، گفت شهرم همون حالت رو پیدا کرده، نصف خونه ها خراب شدن، نصف خونه ها موندن، کل خونه ها که بری، اثاث داخلشون خراب شده، کمدا شکسته، ‌آب‌گرم‌کن سوراخ‌سوراخ شده. آدم‎ها هم کلی تغییر کرده بودن. خیلی‌ها جانباز و شهید شده‌بودن. دختری که قبل از جنگ با ما بازی می‌کرد، خودش خانومی شده بود و چندتا بچه قد و نیم‌قد داشت. توی شهر ‌خودمون، احساس غربت می‌کردیم و نمی‌دونستیم که باید از برگشت به شهرمون خوشحال باشیم، یا از دیدن اون صحنه‌ها ناراحت!»

البته نه به اندازه اهواز. با این حال، بیشتر مغازه‌ها بسته‌اند. راننده می‌گوید اینجا عصر به بعد شلوغ‌تر می‌شود و تا ساعت دوازده شب، مردم در خیابان‌ها هستند. وضعیت آسفالت خیابان‌ها نیز حداقل در خیابان‌هایی که ما گذر می‌کنیم، از خرمشهر بهتر است و یک بنر بزرگ هم در یکی از میدان‌ها، نوید تخصیص بودجه دویست میلیارد تومانی برای اصلاح و بهبود زیرساخت‌های فرهنگی، آموزشی، بهداشتی و عمرانیِ شهرهای خرمشهر و آبادان را می‌دهد. باغچه‌های کنار خیابان‌هم با درخت «مورد» که به گفته راننده آفریقایی است، تزئین شده. راننده گله می‌کند از این که شهرداری به جای کاشت این‌ها باید نخل می‌کاشته، چرا که هویت آبادان به نخل‌هایش است.

وقتی درباره پروژه‌های عمرانی دولت پس از جنگ از راننده می‎پرسیم، می‌گوید که وقتی خواستند بعد از جنگ شهر را سروسامان بدهند، فقط به فکر ساختن خانه‌ها و مدارس و این‌ها بودند. حواس‌شان نبود که زیرساخت‌ها هم آسیب دیده‌اند، مثلا لوله‌های فاضلاب، آب، گاز و… . الان همه شهرهای جنگ‌زده این مشکل را دارند، حتی آب‌خوردن‌شان هم خوردنی نیست و همه دستگاه تصفیه خانگی می‌خرند.

از راننده می‎پرسم: «منطقه آزاد شدن آبادان و خرمشهر، وضعیت زندگی مردم رو بهتر کرده؟» می‌گوید: « برای پول‌دارها خوب شد. خونه اینجا بیست میلیون بود شد چهل میلیون. برای واردات ماشین اروندی خوب شد. انواع تویوتا، هیوندا و … . ماشین‌هایی که حتی تهران هم پیدا نمی‌کنین. ولی راستش رو بخواین، برای مردم عادی فرقی نکرده.»

در آبادان، یک جا برای خوردن چای توقف می‌کنیم، لباس صنعت نفت جلوی مغازه آویزان است و سرتاسر مغازه با پرچم صنعت نفت و پرچم برزیل، پوشیده شده. فروشنده خودش متولد سال ۶۷ است و خاطراتش از جنگ مبنی بر شنیده‌هایش است: «قبل از جنگ خانواده‌‌م اطراف شلمچه توی یک روستا زندگی می‌کردن و دام‌دار و کشاورز بودن. وضعشون به قدری خوب بود که شرکت نفت به پدرم التماس می‌کرد روزمزد براشون کار کنه و حاضر به چنین کاری نمی‌شد. ولی جنگ که شد، همه دام‌ها و زمین‌هامون از دستمون رفت.» حمیدرضا از حال جناب‌خانِ آبادان می‌پرسد و او با خنده می‌گوید: «ماشالله انقدر لاف می‌آد که رومون نمی‌شه بگیم آبادانی هستیم.»

 

سوسنگرد، حالشان خوب است، اما …

صبح روز بعد، به همراه آقای نیسی، همان راننده‌ای که روز قبل ما را به خرمشهر و آبادان برد، از اهواز به سمت سوسنگرد راه می‌افتیم. جاده اهواز سوسنگرد بر خلاف جاده اهواز خرمشهر و اهواز آبادان، پر است از زمین‌های کشاورزی و چندتایی هم نخلستان با فاصله چهل پتنجاه متری از جاده. آقای نیسی می‌گوید: «زمین‌های اطراف خرمشهر و آبادان انقدر در زمان جنگ خمسه خمسه و بمب خورده و شیمیایی شده که دیگه قابل زراعت نیست. اما اینجا کمتر آسیب دیده.»

به غیر از درختان و زمین‌های کشاورزی اطراف، هر چند کیلومتر چند نفری با پرچم سبز کنار جاده ایستاده‌اند که جاده را سبزتر می‌کنند. از مسافران دعوت می‌کنند تا در خیمه‌هایی که محلی‌ها به آن موکب می‌گویند، توقف کنند و چای بنوشند. گویا همه‌ساله از اول محرم تا اربعین، این موکب‌ها به دست خود روستاییان کنار این جاده برپا می‌شود و پذیرای کسانی می‌شوندکه به سمت کربلا در حرکتند. هرچه هم به زمان برگزاری مراسم اربعین نزدیک‌تر می‎شویم، تعدادشان بیشتر می‎شود.

ساعت ده به سوسنگرد می‌رسیم. راننده با صدای گرفته می‎‌گوید: «بیشتر مردم اینجا یا کشاورزن، یا کویتی. وضع مالی‌شون بد نیست. ولی چه فایده؟ عراق بدترین کار رو باهاشون کرد.» کویتی در خوزستان به خانواده‎هایی اطلاق می‌شود که یکی از مردهای خانه‌شان برای کار به کویت رفته باشد و از آنجا برایشان پول بفرستد. معمولا این خانواده‌ها وضع مالی‌شان از باقی بهتر است. خیابان‌های سوسنگرد هم مثل خرمشهر، خلوت است. بیشتر خانه‌هایی که در طول مسیر می‌بینیم یک‌طبقه و درنهایت دو‌طبقه‌اند.

عمه آقای نیسی و شوهرعمه‌اش که در جنگ حضور داشته و بچه‌هایشان همه در سوسنگرد هستند. به خانه «ننه‌عادل» که در یکی از کوچه‌های قسمت نوسازترِ سوسنگرد است، می‌رویم.

صادق، پسرعمه آقای نیسی هم که جزو متولدان بعد از جنگ است، می‌آید در اتاق پذیرایی خانه‌شان و پیش‌مان می‌نشیند. شوهرعمه فارسی را با لهجه غلیظِ عربی صحبت می‌کند. بعضی جاها را که متوجه نمی‌شویم، صادق بازگویی می‌کند. از زمان بازسازی سوسنگرد می‌پرسیم. می‌گوید: «دولت خیلی به اینجا رسیدگی کرد، دستشون درد نکنه. آقای خامنه‌ای، آقای هاشمی خودشون اومدن. بعدش هم چند گروه از مازندران اومدن خونه‌هامون رو که خراب شده بودن، دوباره ساختن.»

صادق هم که مدرک فوق دیپلم دارد، می‌گوید: «اینجا همه کشاورزن یا دبیرن. ولی برای باقی جوون‌ها که درس خوند‌ن، کار نیست. ‌جوون‌های سوسنگرد و هویزه در استان بهترین وضع تحصیلات رو دارن، ولی نه کارخانه‌ای هست و نه شرکتی. دولت اینجا سرمایه‌گذاری نمی‌کنه.»

سوسنگرد در مقایسه با آبادان و خرمشهر، در بازسازی کمتر مورد توجه بوده. امکانات دولتی و صنعت و شغل‌های دولتی، به مراتب کمتر از خرمشهر و آبادان است. با این حال میزان رضایت سوسنگردی‌ها بسیار زیادتر از رضایت آن دو شهر است. هرچند در سوسنگرد هم جوان‌ها شغل مناسب ندارند، اما کشاورزی اقتصاد شهر را می‌چرخاند. هنگام خروج از شهر با شهرک صنعتی سوسنگرد مواجه می‌شویم که متروکه است و داخلش هم تنها اسکلت چند سوله به چشم می‌خورد. راننده می‌گوید: «اینجا ده سال است که همین‌طوری است و فقط تابلوی شهرک صنعتی دارد.»

فردای آن روز که در اهواز دکتر بختیارپور، استاد علوم سیاسی دانشگاه چمران و مشاور امنیتی استاندار را می‌بینیم، می‌گوید: «رضایت سوسنگردی‌ها بیشتره، برای اینکه مردم بین همدیگه اختلاف پتانسیل نمی‌بینند. شما میلیاردها میلیارد پول در بندر خرمشهر می‌بینی. پول رو دولت می‌بره یه جای دیگه می‌ریزه، عوامل محلی کارگر می‌شن و گروه دیگه بیشتر پول‌ها رو جذب می‌کنن. نگاه، نگاه سلسله‌مراتبیه. در سوسنگرد هنوز سرمایه‌گذاری بزرگ نفتی نیومده که نظام سلسله‌مراتبی ایجاد بشه.»

در سوسنگرد که حرکت می‌کنیم، یک مغازه بستنی‌فروشی کنار خیابان اصلی می‌بینیم که کرکره‌اش پایین است. آقای نیسی می‌گوید: « علی، پسرِ عمۀ دیگرم، سیزده سالش بود. ساعت یازده با دوچرخه اومده بود از اینجا بستنی بخره، نامردها با هواپیما اومده بودن خیابون رو به گلوله بسته بودن، دو روز بعد جنازه‌ش رو توی جوی کنار خیابون پیدا کردن.»

از سوسنگرد تا هویزه، بیست کیلومتر راه است. در طول مسیر نخلستان و زمین‌های کشاورزی زیاد است. هر صد متر هم یک یا دو‌تا گاو، گاومیش و گوسفند در جاده دیده می شوند که مال روستاهای کناری است. هویزه به نسبت باقی شهرهای سفرمان، بسیار کوچک‌تر است و می‌گویند قبلا روستا بوده است. جمعیت آن در سال ۸۵، به پانزده هزار نفر هم نمی‌رسیده و حدوداً یک‌دهم سوسنگرد است. شهر خلوت است و هرچه می‌گردیم، کسی را پیدا نمی‌کنیم که چند کلمه‌ای با او صحبت کنیم. یک پارک در مرکز شهر است که در کنار تاب و سرسره‌اش، یک تانک هم قرار دارد. سه‌تا بچه‌ی شش، هفت ساله هم در پارکند و مشغول بالا رفتن از سر و کول تانک. اما سرسره و تاب، مشتری ندارد.

دکتر بختیارپور درباره بازسازی هویزه می‌گفت: «وقتی در بازسازی شهرها نگاه‌مان تنها مهندسی باشد و به نیازهای اجتماعی، فرهنگی، قومیتی و اقتصادی مردم توجه نکنیم، همین می‌شود. هویزه قبل از انقلاب همه دام‌دار و عشایر بودند و خانه‌هایشان آخور داشت. در زمان بازسازی، کف همه خانه‌ها را موزاییک می‌کنند. آن‌ها هم به جای دام، نفری یک وانت خریده‌اند و اقتصاد شهر به حمل‌ونقل بار وابسته شده.»

وقتی که از شهر خالی و ساکت هویزه خارج می‌شویم و به سمت اهواز برمی‌گردیم، باران شروع به باریدن کرده و شیشه‌ها بخار کرده‌اند. در طول مسیر برگشت تصویر محو نخل‌ها از دور معلوم است و گاه‌گداری هم ماشین در چاله‌چوله‌های آب می‌افتد و صدایی می‌دهد. میلاد از حمیدرضا می‌خواهد در یک کلمه، خوزستان را تصویر کند، حمیدرضا می‌گوید: «رنگ‌باخته». از من می‌پرسد. نمی‌توانم احساسم را در یک کلمه بیان کنم، می‌گویم: «حافظه، حافظه غمیست عمیق» نوبت خودش می‌شود، می‌گوید: «بغض».

زمین شوخت زمان ایستاد

دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشکاه تهران*
دانشجوی کارشتاسی شهرسازی دانشگاه تهران*
دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت شهری دانشگاه تهران*

زمین سوخت، زمان ایستاد – نشریه شهرت – درباره شهر – شماره پنجم – شهر و جنگ

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.