شهرت

جای خالی درختانمان سبز - شهرت

جای خالی درختانمان سبز ۲۸ آبان ۱۳۹۴

قدیمی‌ترها روایت می‌کنند:

جای خالی درختانمان سبز

در تاریخ، به‌کرّات نوشته شده که تهران سکونتگاهی بوده خوش آب‌وهوا، دارای باغ‌وبستان‌های فراوان. اصلاً می‌گویند علت اینکه شاه طهماسب صفوی شیفته و دلباختۀ تهران شد و آرام‌آرام این قریۀ کوچک تبدیل شد به پایتخت کشور و نهایتاً غول بی‌شاخ‌ودم امروزی، همان آب‌وهوای مطبوعش و باغ‌های زیبایش بوده است. باورش سخت است. این تصویر هم خیلی قدیمی‌تر از آن است که بشود کسی را پیدا کرد که شهادت بر واقعی‌بودن آن بدهد؛ اما لازم نیست این‌قدرها هم به عقب برانیم. تهرانِ سه‌چهار دهه پیش هم نشانه‌هایی از آن‌همه طراوت داشته و هنوز باغ‌وبستان در زندگی روزمرۀ ساکنانش حضور داشته است؛ نه فقط تهران که شهرهای دیگر هم! به سراغ آنانی رفته‌ایم که گذشتۀ شهرهایمان را با چنین تصاویری به خاطر می‌آورند و تاریخ را از زبان تجارب خُرد آنان شنیده‌ایم:

تهران، دهۀ شصت:

معصومه کاظمی

سال ۱۳۵۸ شانزده سالم بود و با خانواده حوالی چیذر زندگی می‌کردیم. خانه‌مان هنوز هم سر جایش است. کلنگی شده است. طبقۀ دومش را اجاره داده بودیم و خودمان که جمعاً هشت نفر بودیم، طبقۀ اول نشسته بودیم. برادر بزرگم نقاش بود و ما خواهرهای کوچک‌تر، او را الگوی خودمان کرده بودیم و همه‌اش دنبال کلاس‌های هنری بودیم. خبردار شدیم که جایی حوالی خیابان دربند کلاس عکاسی و فیلم‌برداری و تئاتر برگزار می‌کنند. با دو خواهرم رفتیم ثبت‌نام کردیم. خانه‌باغی بود که برای برگزاری کلاس اجاره کرده بودند. ساختمان و باغ در اختیارمان بود؛ چه برای تمرین، چه برای برگزاری نمایشگاه و چه برای چیدن چغاله‌بادام از درخت‌های باغ. من کلاس عکاسی می‌رفتم و همان‌جا هم کلی کار یاد گرفتم. وقت برگزاری نمایشگاه که می‌شد، عکس‌هایمان را برای نمایش به ساختمان و درخت‌ها می‌چسباندیم. دوستانمان را هم دعوت می‌کردیم تا مثلاً بیایند و به ما افتخار کنند. خواهر کوچکم که کلاس تئاتر می‌رفت، یک‌بار همراه دوستانش نمایشی در خانه‌باغ اجرا کردند. خدا را شکر بعد از این نمایش خواهرم فهمید استعداد بازیگری نداد و بی‌خیال تئاتر شد. نمایش در بالکن طبقۀ دوم ساختمان خانه‌باغ بود و ما هم همراه بقیۀ تماشاچی‌ها، به ردیف روی صندلی‌هایی در باغ نشسته بودیم و نمایش را نگاه می‌کردیم.

همان‌جا بود که با مریم دوست شدم. مریم هم کلاس عکاسی می‌آمد. خانه‌شان حوالی خیابان پسیان بود. در خانه‌باغی قشنگ‌تر از باغ کلاس عکاسی زندگی می‌کردند. البته مریم و خانواده‌ش سرایدار باغ بودند. اصلاً آن موقع‌ها، امثال ما از این باغ‌ها نداشتند. صاحب باغ هم دکتر جراحی بود که دختری هم‌سن خواهر کوچک مریم داشت. می‌گفتند یک‌بار دختر دکتر و خواهر مریم در باغ بازی می‌کرده‌اند که جفتشان زمین می‌افتند و پایشان زخم می‌شود. دکتر که به خانه می‌رسد، هول می‌کند و دخترِ خودش را برای واکسن‌زدن به بیمارستان می‌برد؛ انگار نه انگار که خواهر مریم هم زخمی شده است!

دستپخت مادر مریم خوب بود و هر روز برای جناب دکتر و خانواده‌اش آشپزی می‌کرد. مریم هم خدا خیرش بدهد، زودبه‌زود ما را دعوت می‌کرد خانه‌شان. ما هم بعد از دستپخت عالی مادرش، از فضای باغ استفاده می‌کردیم. جلوی خانۀ سرایدار، حوض کوچکی بود. لبۀ حوض می‌نشستیم، میوه می‌خوردیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. مشهور است که «بخورید و بیاشامید؛ اما اسراف نکنید»، مصداقش خودِ ما بودیم.

تا قبل از اینکه مریم ازدواج کند، بساط سوروسات ما به‌راه بود. بعد از ازدواج، با شوهرش رفتند سمت خیابان آذربایجان زندگی کنند. ما هم که دیگر مجبور بودیم با باغ خداحافظی کنیم. آخرین باری که رفتیم باغ،‌ روز عروسی مریم بود. دکتر اجازه داده بود عروسی را در باغشان بگیرند. عروسیِ قشنگی شده بود. میز و صندلی چیده بودند وسط باغ و حسابی شلوغ شده بود. عکس‌هایش را هنوز دارم. بعدها که با مریم حرف ‌زدم، گفت دکتر پولی به پدرومادرش داده تا بروند جای دیگری خانه بگیرند. حالا نمی‌دانم می‌خواسته باغ را بفروشد یا به‌جایش ساختمان بسازد، احتمالاً آپارتمان یا برج ساخته باشد. خلاصه که فقط خاطره‌ و عکس‌هایش مانده برای ماهایی که لب حوض می‌نشستیم و بساطمان را پهن می‌کردیم و حسابی خوش می‌گذراندیم.

Old_South_Church,_Boston_(Boston_Public_Library)

شیراز، دهۀ چهل

ژاله نظری

مدت‌هاست که نام و خاطرۀ باغ از یادم رفته است. یعنی باغ در چند تا درخِت همیشه‌سبز مثل سرو و چنار و تعدادی تخت و میز خلاصه می‌شود که اسمش را  «باغ‌رستوران» گذاشته‌اند. عروسی پسرم نزدیک است و امشب قرار بود برویم محل عروسی را که فلان باغ است، ببینیم. از شوق باغ‌رفتن قند در دلم آب می‌شود، تا زمانی که رسیدیم  و «به‌اصطلاح باغ» را دیدیم. خاطرات کودکی و باغ‌رفتن‌های بچگی بود که قند در دلم آب می‌کرد؛ اما آنچه دیدم با انتظارم از باغ، زمین تا آسمان فاصله داشت!

آن‌وقت‌ها برای قرارگذاشتن، تلفنی در کار نبود. فامیل حتماً در طول هفته همدیگر را می‌دیدند و اگر هم از هم بی‌خبر بودند، دایی کوچیکِ، یادش گرامی، همه را خبر می‌کرد که جمعه چه برنامه‌ای هست. ما بچه‌ها، همه، روزشماری می‌کردیم تا جمعه بیاید و برویم باغ. البته گاهی پیش می‌آمد که دلیلی برای نرفتن داشته باشیم؛ اما هیچ‌چیز جلودار برنامه نبود. «امتحان نهایی دارم» و  «کار دارم» و «حالم خوب نیست» و این‌طور حرف‌ها بهانه نمی‌شد! باغ‌رفتن همیشه سر جایش بود.

اوایل فقط ما ماشین داشتیم و خانواده‌ها برنامه‌ریزی می‌کردند که هرکسی کِی حاضر باشد تا پدرم دوباره و سه‌باره برگردد شیراز و همه به باغ برسند. البته اکثر وقت‌ها همه می‌آمدند خانۀ ما و اولین افراد به محض تکمیل ظرفیت ماشین، به باغ می‌رفتند. ما بچه‌ها هم با چانه‌زنی سعی می‌کردیم خودمان را توی نوبت اول یا دوم جا کنیم. چقدر دلم برای آن لحظات تنگ شده است! رسیدن به باغ و این جابه‌جایی‌ها آن‌قدر لذت‌بخش بود که تنگیِ جا در ماشین دیگر برایمان مطرح نبود. در هر نوبت که ماشین می‌رفت، سه چهار تا بچه هم جا می‌دادند و وقتی به جمع نگاه می‌کردی، بیشتر بچه‌ها و شلوغیِ آن‌ها بود تا بزرگ‌ترها. به آن باغ‌ها که فکر می‌کنم، یادم نمی‌آید دیوار داشتند یا نه، یادم هست که فقط جوی آب می‌دیدیم و درخت.

تلمبه‌ای در باغ بود که یا باغبان یا اولین گروهی که می‌رسیدند، آن را راه می‌انداختند. تلمبه، استخر کوچکی را پر می‌کرد که البته ازنظر ما استخر بود. الان اگر بخواهم اسمی برایش بگذارم، می‌گویم:«حوض». ما بچه‌ها، البته بیشتر پسرها، تنی به آب می‌زدیم. آب‌بازی هم با وجود آن‌همه جوی آب، از دیگر سرگرمی‌هایی بود که ما بچه‌ها به محض ورود شروعش می‌کردیم. بازی‌ها آن‌قدر زیاد بود که گاهی چند دسته می‌شدیم و هرکدام یک بازی می‌کردیم: گرگم‌به‌هوا، یه قل دو قل، داژبال و… . هیجان‌انگیزترین بازی ما اکتشافات توی باغ بود؛ مثلاً کشف دیوار‌های باغ. می‌خواهم بگویم آن باغ آن‌قدر درخت داشت که در دنیای ما، پیداکردن دیوار باغ می‌شد یک بازی هیجان‌انگیز و بازگشتن پیش بزرگ‌ترها موفقیتی بزرگ.

یادم هست درخت‌ها همیشه میوه داشتند؛ از زردآلو و گلابی گرفته تا لیموشیرین و پرتقال. باغ‌ها در دو ناحیه بودند: هم در منطقۀ گرمسیری و هم در ناحیۀ سردسیری. نه اینکه فکر کنید ویژۀ خانواده‌های پولدار باشد، نه! باغ‌های شیراز زیاد بودند و دایی‌جان من هم دو باغ داشت. پاییز و زمستان می‌رفتیم سمت جهرم و فصل گرما هم طرف یاسوج. اگر هم نمی‌خواستیم به این باغ‌ها برویم، مناطق سبز و باغ‌های بی‌حصار آن‌قدر زیاد بود که همه می‌توانستند برای تفریح بروند. باغ‌های الان یک چاردیواری است که اگر باغ میوه باشد، کسی را راه نمی‌دهند و اگر هم باغ‌رستوران باشد محدود می‌شود به چندتا درخت همیشه‌سبز و میز و صندلی. نشستن و غذاخوردن تنها فعالیتی است که آدم می‌تواند داخل این فضاها انجام دهد.

سروصدای ما آن‌قدر زیاد بود که بزرگ‌تر‌ها دائم به ما می‌گفتند: «آروم!» حالا که خودم صاحب خانواده شده‌ام و یاد خاطراتم می‌افتم، می‌فهمم که چرا بچه‌هایم اصلاً از باغ‌رفتن لذت نمی‌برند، یا حداقل به اندازۀ ما لذت نمی‌بردند. ما هروقت برنامه‌ای داشتیم، بیشتر بزرگ‌ترها بودند تا بچه‌ها؛ ولی زمان بچگیِ من، هم‌سن‌وسال خودم خیلی بود.

آخرِ روزها همیشه می‌نشستیم و برای هفتۀ بعد برنامه می‌ریختیم؛ هم بزرگ‌ترها و هم بچه‌ها. الان تعجب‌آور است، چون هرجا که می‌خواهیم برویم، باید از یک ماه قبل برنامه‌ریزی کنیم. ولی هیچ امیدی به انجامش نیست. آن‌وقت‌‌ها می‌دانستیم خوش می‌گذرد، کجا و چگونه‌اش مهم نبود!

تبریز دهۀ پنجاه

جلیل هاشمی

فصل برداشت محصول که می‌شد، دنیا به کام ما بچه‌ها بود. بهانۀ خوبی گیرمان می‌آمد برای اتراق‌کردن در باغ و بُستان. خاله‌ام و خانواده‌اش در روستای کرکج زندگی می‌کردند که حدود ده کیلومتری از تبریزِ آن سال‌ها فاصله داشت. صاحب یکی از باغ‌های بزرگ آن اطراف بودند؛ پر از درختان سیب و گلابی و آلوچه. زمان برداشت محصول، همه برای کمک می‌رفتیم؛ هم فال بود و هم تماشا. هم کمکی می‌شد به آن‌ها که دست‌تنها نمانند، هم تفرجی برای ما و هم فرصتی برای درآوردن شکم از عزا. آخر وقت هم هر خانواده‌ای به اندازۀ نیازش از محصولاتِ باغ به خانه می‌برد. ما هم که در شهر زندگی می‌کردیم، دلمان خوش بود به اینکه همیشه از محصولات طبیعی و سالمِ باغ‌های روستاهای اطراف استفاده می‌کردیم. تعطیلات تابستان و آخر هفته‌های من و خواهرم و بقیۀ بچه‌های فامیل به باغ دیگری هم گره خورده بود. پدربزرگم اهل روستایی بود به اسم باغ یعقوب و باغ بزرگی هم در آنجا داشت که دیگر تفرجگاه دوران کودکی ما بود. البته همه‌اش هم که تفرج نبود! خیلی وقت‌ها بیگاری می‌شد و کار شبانه‌روزی؛ ولی خب به زحمتش می‌ارزید. آن‌قدر برایم جالب بود که تابستان‌ها فقط برای خواب به خانه می‌رفتم، لزوماً خانۀ خودمان هم نه؛ خانۀ هرکسی از اهل فامیل که صبح می‌خواست به باغ برود و می‌توانست مرا همراه خودش ببرد. هیجانِ رسیدن به باغ چنان زیاد بود که گاهی با دوچرخه از تبریز تا باغ یعقوب می‌رفتم که به باغ پدربزرگ برسم و با پسردایی‌ام زمین‌وزمان را به هم بریزیم. البته خبر مرگ مادرم را هم در همین باغ به من دادند، وقتی دوازده سال بیشتر نداشتم. در همین باغ پدربزرگم، دنیا جلوی چشمانم سیاه شد. دل‌آسوده و بی‌خبرازدنیا با پدرم در باغ مشغول کار بودیم که خبر تصادف به ما رسید. راستش از معدود عکس‌هایی هم که از مادرم مانده، در همین باغ‌ها گرفته شده؛ در حال برداشت محصول. یکی‌شان توی هال خانه‌مان هر روز جلوی چشممان است. پدرم آن روزها حسابی به دیپلم هنرهای زیبایش افتخار می‌کرد که به اصرار مادرم پیِ آن را گرفته بود. اغلب دوربینش را می‌آورد باغ و ازمان عکس می‌گرفت.

حالا پدربزرگم عمرش را داده به شما و باغ یعقوب رفتن دیگر معنای چندانی برایمان ندارد. خاله‌ام اما هنوز همان‌جا زندگی می‌کند و عیدبه‌عید با اهل‌وعیال سری به او می‌زنیم. اما دیگر خبری از باغ نیست که کنار رودخانه‌اش از ما پذیرایی کند. خاله‌ام هم دیگر روستانشین محسوب نمی‌شود. حالا کرکج بخشی از منطقۀ پنج شهرداری تبریز شده است. باغ‌هایی هم که کودکی‌مان در آن‌ها گذشت، حالا با جاده هم‌طراز شده‌اند. آن‌ها را با خروارها خاک و نخاله و زباله پر کرده‌اند که قدشان به قد جاده برسد و بشود مغازه‌های تجاریِ برِ جاده از دلشان درآورد. این روزها اگر با هواپیما از بالای تبریز بگذرید، احساس می‌کنید به یک شهر کویری سفر کرده‌اید؛ درحالی‌که یادم است ده‌دوازده‌ساله که بودم چهارراه آبرسان تقریباً آخر شهر به حساب می‌آمد و از آنجا به بعد تا چشم کار می‌کرد، باغ بود! داخل شهر هم پر از باغ بود؛ آن‌قدر که بسیاری از محله‌های شهر با پسوند باغ اسم‌گذاری شده بودند و هنوز هم با همان نام‌ها شناخته می‌شوند: تپلی‌باغ، عرب‌باغی، قره‌باغی‌ها و… . خانمم هم همین حرف‌های مرا تأیید می‌کند. می‌گوید دبستان و راهنمایی که بوده، همیشه با هم‌محلی‌هایش پشت خانۀ پدری‌اش لای دارودرخت‌ها «زو» بازی می‌کردند. خانۀ پدری‌اش در مرکز تبریز است. این روزها به زور یکی دو درخت در کل آن محله پیدا می‌شود. باغ و فضای باز را کی باور می‌کند؟

Old_South_Church,_Boston_(Boston_Public_Library)XX

مریوان، دهۀ شصت

علی‌اصغر مرادی

دورۀ آموزشی سربازی‌ام در شهر شیراز و اصفهان بود. سال ۶۸ بود و جنگ تازه تمام شده بود. بعد از سپری‌کردن شش ماهِ دورۀ آموزشی، ما را به لشکرهای مختلف تقسیم کردند و به شهرهای مختلف فرستادند. من در شهر مریوانِ استان کردستان افتاده بودم.

پادگان ما در پنج کیلومتری مریوان قرار داشت، خیلی نزدیک خود شهر بود. آن زمان به دلیل آنکه مریوان شهری مرزی بود، تقریباً از سکنه خالی شده بود و با تمام‌شدن جنگ، تعداد کمی از مردم، به‌تازگی در حال بازگشتن به خانه‌ها و باغ‌هایشان بودند.

مریوان دریاچۀ زیبایی به نام «زریوار» دارد و آب‌وهوای آن هم کوهستانی و بسیار بارانی است. به همین دلیل هم، آن زمان، خود شهر و اطرافش پر از باغ بود؛ باغ میوه‌های سیب و انگور و انجیر. با اینکه مدت‌ها بود که صاحبان به باغ‌هایشان سر نزده بودند؛ اما همچنان سبز بودند و میوه می‌دادند. علاوه‌بر باغ‌ها، درخت‌های انجیر یا بوته‌های درخت موی زیادی هم دیده می‌شد که خارج از باغ‌ها و به‌صورت دیمی و خودبه‌خود رشد کرده بودند. در دوران خدمت، گاهی برای خرید میوه به این باغ‌ها می‌رفتیم. صاحبانشان هم که بعد از چند سال به باغ‌هایشان برگشته بودند، هم از بابت فروختن میوه‌هایشان خیلی خوشحال می‌شدند و هم از اینکه لازم نبود میوه‌هایشان را تا شهر بار بزنند و آنجا بفروشند. با ما هم خیلی خوب برخورد می‌کردند. یادم می‌آید باغ سیبی بود که هربار برای خرید به آنجا می‌رفتیم. صاحب باغ، تعدادی سیب را که از قبل چیده بود در بشقابی می‌گذاشت و به ما تعارف می‌کرد که تا وقتی می‌رود سیب‌هایمان را بیاورد، ما خودمان را با آن‌ها مشغول کنیم.

خیلی صبح‌ها من تنهایی به باغ‌های اطراف می‌رفتم و ورزش می‌کردم. مسافت دوری را می‌رفتم و برمی‌گشتم. درخت بزرگ انجیری را پیدا کرده بودم و هر روز صبح که برای ورزش می‌رفتم، پنج شش تا انجیر همانجا می‌خوردم و چند تا هم با خودم می‌آوردم و به بقیۀ سربازها می‌دادم. انجیرهای خیلی بزرگ و خوبی داشت. مانندِ آن انجیرها را در جای دیگری ندیدم. همه آدرس آن درخت را از من می‌خواستند؛ اما من نمی‌گفتم. با خودم فکر می‌کردم که اگر نشانی درخت را بدهم، همۀ‌ میوه‌هایش را می‌خورند و چیزی از آن نمی‌ماند. با وجود این، هر روز برایشان انجیر می‌آوردم.

یادم نمی‌آید که حیوان زیادی در آن اطراف دیده باشم. فقط یک بار یادم است که می‌گفتند گرازها به سمت سربازها حمله کرده‌اند. یک بار هم شبی تنها در سنگر خوابیده بودم که ناگهان دستم به چیز عجیبی خورد. دیدم کنارم یک سگ دراز کشیده است. بلند شدم و سگ را به بیرون از سنگر فرستادم و برگشتم خوابیدم. بعد که دوباره خواستم از سنگر بیرون بیایم، دیدم همانجا مانده بود. آوردمش داخل سنگر و دیگر ماندگار شد. هر موقع می‌رفتم گروهان و برمی‌گشتم، می‌دیدم که در سنگر نشسته است. می‌آ‌مد و به پاهای من می‌پیچید و کنار من می‌ایستاد، انگار که بخواهد از من محافظت کند. به او علاقه پیدا کرده بودم. همیشه دور سنگر ما می‌آمد و گاهی شب‌ها هم کنارم می‌خوابید. یک روز صبح زود، از خواب بیدار شدم و دیدم گردنش ورم بزرگی کرده و یک عقرب کنارش افتاده است. می‌گفتند احتمالاً آن عقرب نیشش زده و خودش مرده است. پیش از این، همیشه بخشی از غذایم را بهش می‌دادم؛ اما آن روز او فقط یک جا ایستاده بود و چیزی نمی‌خورد. خودم به ذهنم رسید که برایش شیر بگیرم. چند روز شیر خورد و بعد از مدتی ورم‌هایش خوب شد. چند روز بعد دیدم با سرعت می‌دود و از سنگر دور می‌شود. یادم نیست اسمی که برایش گذاشته بودم، چه بود. صدایش می‌کردم. صدای مرا می‌شناخت؛ اما با سرعت می‌دوید و دیگر هم برنگشت.

از دورۀ سربازی‌ام به بعد، دو سه بار دیگر هم به آن منطقه رفته‌ام؛ اما به قصد تفریح. آن زمان، مریوان منطقه‌ای نظامی بود و کنترل می‌شد و از سکنه خالی شده بود. اما مردم الان به دلیل دریاچه و مناطقِ زیبای اطرافش، برای تفریح به آنجا می‌روند. تا جایی که من می‌دانم، به جز چند هتلی که روبه‌روی دریاچه‌ی زریوار و در میان باغ‌هایش ساخته‌اند، طبیعتش از آن زمان تا به حال تغییر چندانی نکرده است، گرچه چند وقت پیش خبری خواندم که آب دریاچه‌اش در حال کم‌شدن است. بقیۀ دریاچه‌ها هم پیش از آنکه به این روز بیفتند، همه ابتدا همین‌طوری شروع شده بودند.

روایت جای خالی درختانمان سبز | نشریه شهرت | درباره شهر | شماره چهارم | شهر و درخت

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.