شهرت

تنهایی پرهیاهو - شهرت

تنهایی پرهیاهو ۹ مرداد ۱۳۹۴

 تنهایی پرهیاهو

تنهایی پر هیاهو

گم شدن در یک شهر شلوغ

طناز مولایی*

در یخچال را می‌بندد. می‌رود سمت موبایلش. نه قرار است کسی زنگ بزند، نه منتظر خبر مهمی است ولی انگار باید چند دقیقه یک بار چِکَش کند. به غیر از جُک‌ها و مزخرفات گروه‌های وایبری که هنوز جرأت نکرده آن‌ها را Leave & Delete کند، هیچ خبری نیست. اپراتور خط موبایلش هم یک سری وعده‌های شرکت در مسابقه و برنده شدن شارژ و … داده است. موبایل را می‌اندازد روی مبل. کلافه است. می‌رود سمت یخچال، درش را باز می‌کند، نگاهی می‌اندازد و دوباره می‌بندد. این عادتش است. وقتی بی‌حوصله و کلافه می‌شود، زورش به در یخچال می‌رسد. انگار قرار است توی یخچال اتفاق مهمی بیفتد. هر چند دقیقه یک بار درش را باز می‌کند، نگاهی می‌اندازد و می‌بندد. دوباره موبایلش را برمی‌دارد و تصمیم می‌گیرد به یک نفر زنگ بزند. خیلی فرق نمی‌کند به کی. همین که چند دقیقه‌ای حرف بزند و حال و هوایش عوض بشود، بس است. از بین لیست مخاطبین۲۸۰ نفری‌اش ، فقط دو نفر را پیدا می‌کند که دلش می‌خواهد با آن‌ها حرف بزند. یکیشان موبایلش خاموش است و آن یکی می‌گوید که سرکار است و بعدا خودش زنگ می‌زند.

بلند می‌شود، لباس می‌پوشد، کوله‌پشتی‌اش را برمی‌دارد، از این که عینک آفتابی و هندزفری‌اش توی کیفش هستند مطمئن می‌شود، پیغام‌های قبلی روی تلفن را پاک می‌کند، گاز و اتو را چک می‌کند که خاموش باشند و راه می‌افتد. از چهارراه ولیعصر سوار اتوبوس می‌شود به سمت تجریش. صندلی آخر، روی موتور، گزینه‌ی خوبی است برای نشستن. نه مشتری زیادی دارد، نه سر و صدایش می‌گذارد صدای بقیه را بشنود. پنجره‌ی کنارش هم از همه بزرگ‌تر است. اطرافش را نگاه می‌کند بدون این که واقعا چیزی را ببیند. موبایلش زنگ می‌زند. تصمیم می‌گیرد قبل از این که ببیند کیست، به هرکس که بود، بگوید بیاید پیشش تا با هم بروند پارک ساعی یا هرجای دیگر گپ بزنند. شماره ناشناس است. جواب می‌دهد. به سختی صدای پشت خط را می‌شنود. زنی از آموزشگاهی که قبلا تدریس می‌کرده، به همکاری دوباره دعوتش می‌کند. با خودش فکر می‌کند اگر قرار بود بمانم که مانده بودم. از زن پشت خط تشکر می‌کند و می‌گوید که بعدا خبر می‌دهد. شماره را سیو می‌کند. لیست مخاطبینش می‌شود ۲۸۱ نفر.

پارک ساعی پیاده می‌شود و می‌رود می‌نشیند روی یک نیمکت، یک نفر می‌آید می‌نشیند کنارش. بالاخره یکیشان سر صحبت را باز می‌کند. از هر دری سخنی. اولش کُند پیش می‌رود، بعد بزرگ‌ترین رازهای زندگیشان را به هم می‌گویند، درد و دل می‌کنند، چه بسا که اشکی هم بریزند، انگار که رفیق گرمابه و گلستان هم بوده‌اند. بعد موبایلش زنگ می‌زند، بلند می‌شود، دست می‌دهد و می‌رود. برای همیشه می‌رود. دیگر هرگز یکدیگر را نخواهند دید. شاید یک روز توی صف مترو، یکیشان دیگری را ببیند و به نظرش آشنا بیاید ولی با خود فکر خواهد کرد همه‌ی این آدم‌ها مثل همند. اصلا شاید هم یادش بیاید او کیست ولی دلیلی ندارد برود جلو و سلامی بکند.

یکی از دستاورد‌های زندگی در شهرهای بزرگ، یکی از دستاوردهای مدرن زیستن (و یا حتی توهم مدرن زیستن)، یکی از دستاوردهای این که همه چیز در اطرافمان انگار دارد به بی‌نهایت میل می‌کند، «گم شدگی» است. انسان مدرن (در ایران می‌شود انسانی که در مرز سنتی بودن و مدرن بودن دست و پا می‌زند) بین انبوهی از آدم‌ها گم شده است. میان انبوهی از ماشین‌ها گیر افتاده است. هی دنیایش را بزرگ می‌کند، به وسعت یک جهان(!) و هی خودش را کوچک می‌کند به اندازه‌ی یک ذره(!) و چه بسا که از این گم‌گشتگی لذت هم می‌برد! بعد بلند می‌شود بندهای کفشش را می‌بندد، کوله‌پشتی‌اش را برمی‌دارد و از آشنایان و از خانه و از کار، پناه می‌برد به غریبه‌ها، به خیابان‌ها و به پرسه زدن.

معنی خیلی از کلمه‌ها وابسته به مکان و زمان است. یعنی آن معنایی که دهخدا و معین و … در مورد آن‌ها گفته‌اند، معنی کلمه در زمان و مکان آن موقعشان بوده است. مثلا وقتی می‌گویی انزوا در کلان‌شهرها، به نظرم معنی‌اش گوشه‌نشینی نیست! معنی‌اش کناره‌گیری از مردم و خانه‌نشینی نیست! به زعم من، انزوا در شهر و به خصوص در شهرهای بزرگ، یعنی این که بروی توی جمع، حالا هر جمعی؛ می‌خواهد یک پارک شلوغ باشد و یا یک مهمانی دورهمی و یا یک گروه وایبری و یا هرچیزی به معنای یک جمع، ولی خودت را متعلق به آن جمع ندانی. حالا به هر دلیلی. بعد خودت را قایم کنی پشت موبایلت، پشت لپ‌تاپت، پشت هندزفری‌ات و پشت سکوتت. اگر بخواهم خیلی کلیشه‌ایش را بگویم می‌شود همان «تنهایی در جمع». می‌شود این که گاهی از ۳۰۰ نفری که شماره‌شان را در موبایلت داری، یکی پیدا نشود که بتوانی با او حرف بزنی. می‌شود این که گاهی توی یک شهر ۱۲ میلیون نفری، احساس کنی گم شده‌ای توی یک جای شلوغ.

و گاهی از این گم‌شدگی لذت هم ببری!

[۱] نام کتابی از بهومیل هرابال

* دانش‌آموخته‌ی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.