شهرت

این مثلث جهان من است - شهرت

این مثلث جهان من است ۶ تیر ۱۳۹۵

IMG_5766
ریحانه یگانه *

بندرعباس

هر جای دنیا که باشی، شهرت و خانه‌ات برایت مرکز هستی می‌شود. فاصلۀ همه چیز و همه جا را به نسبت آن می‌سنجی. این نکته مدتی است که ذهنم را به خود مشغول کرده ـ هندسۀ جغرافیایی ذهن آدم‌های دنیا. خانۀ بندرعباس ما، علاوه بر مرکزیت ذهنی داشتن برای من، مرکزیت جغرافیایی در شهر هم داشت. نزدیکی نسبی‌اش به تمام نیازهای روزانه‌مان، ساحل دریا و افراد فامیل، ما را پایگاه خوبی کرده بود.

 شاید از روزگار نوجوانی و رشد فکری‌ام زمان زیادی نگذرد، اما به احساس و تغییرات درونی و بیرونی‌ام انگار سال‌هاست که من دیگر ساکن آن خانۀ کوی فرهنگیان نیستم. آنکه صبح تا شبش را در مدرسه وکتاب می‌گذارند و مسیر ۳۰ دقیقه‌ای خانه تا مدرسه برایش دور محسوب می‌شد. هرجی هم نیست، بزرگترش را تجربه نکرده بودم. در بندرعباس ما، ترافیک معنایی نداشت. در عوض بچه‌محل بودن معنای زیادی داشت. بر همین اساس هم بود که چهارشنبه‌سوری‌ها بسیار جدی گرفته می‌شد و بین محله‌ها بر سر بهتر بودن برنامه‌ها رقابت بود. روابط چهره‌به‌چهره زیاد بود، چون تمام خانه‌ها ویلایی بود و تعداد ساکنین کم. همه همدیگر را می‌شناختند. مثلاً اگر همسایه‌ای رد می‌شد و از حیاط خانۀ ما نارنج می‌چید و یا اگر من از شاخۀ کنار آویزان آنها دو سه عدد کنار می‌کندم، اتفاق مهمی نبود.

اما برای یک دانش‌آموز برتر مدرسۀ «فرزانگان»، قبولی در دانشگاه‌های تهران از خود یادگیری هم مهم‌تر بود. من هم از قافله عقب نماندم. در پردیس هنرهای زیبا (که برای من در آن زمان فقط یک اسم و توصیف دو سه جمله‌ای بود) پذیرفته شدم و ساکن دائمی تهران شدم.

تهران

حقیقتاً قضیه به این شدت هم دراماتیک نیست! با تهران غریبه که نبودم هیچ، یک جورهایی شهر دومم هم محسوب می‌شد. پدرم به واسطۀ کارش یک پایش تهران و آن یکی بندرعباس بود، سه روز هفته را جنوب و چهار روز بعد را پایتخت. ما هم تابستان‌هایمان را در تهران ییلاق می‌کردیم. اما دست بر قضا من این بار باید ساکن دائم تهران می‌شدم.

 هرچه که بود، این‌بار با دفعه‌های پیشین متفاوت بود. من باید خودم به تنهایی رفت‌وآمد می‌کردم، رانندگی می‌کردم و به اموراتم می‌رسیدم. تمام اینها باعث شد که من این‌بار تهران را با چشم خودم ببینم و نه با عینک بدبینانۀ پدر و مادرم که مرا از غریب و نابلد بودن در تهران می‌ترساندند.

اما همۀ غریب‌ها هم یک روز آشنا می‌شوند. آشنایی من با تهران، کافه‌هایش، تئاتر و پارک هنرمندانش، تجریشش، پارک آب‌وآتش و میردامادش از کارهای گروهی دانشگاه آغاز شد. کارهای گروهی می‌طلبید که تا دیروقت و زمانی که توسط مأمورین انتظامات بیرون نشده‌ایم در دانشگاه بمانیم و کار کنیم. همین آشنایی‌ها و دوستی‌ها رفته‌رفته روابط من را با تهران گسترده کرد ـ با خیابان‌هایش آشنا شدم و خاطره ساختم. الزامات رشتۀ شهرسازی که سفرهای درون شهری می‌طلبد هم مزید بر علت شد که من با تهران آشنا‌تر و صمیمی‌تر شوم. به جاهایی راه پیدا کردم که هرگز نمی‌توانستم خانواده‌ام را راضی به دیدنشان کنم: خیابان ظهیرالاسلام و میدان شوش و بریانک و وردآباد! چشم‌هایم را شستم و جور دیگری آنها را دیدم و در لابه‌لای شلوغی‌ها، زیبایی‌هایی مثل خانۀ ظهیرالاسلام را نیز پیدا کردم.

دیگر تعطیلی‌های بین ترم و آخر هفته‌هایم را به دنبال اولین پرواز به بندرعباس نبودم، مادر و پدرم تنها می‌رفتند. من ترجیح می‌دادم که در تهران و در جمع دوستانم باشم. نه اینکه دلم برای بندرعباس گرم و آفتابی تنگ نمی‌شد، اما رفته‌رفته خودم را از آن فضا دورتر می‌دیدم. چه می‌دانستم که قرار بود دورتر هم بشوم!

ملبورن

اپیدمی مهاجرت ما را هم یک سال بعد از فارغ‌التحصیلی گرفت و ۱۶ ساعت هوایی آن طرف‌تر و در استرالیا فرود آورد.

تفاوتی هست بین سفری که آمده‌ای بمانی و سفری که آمده‌ای ببینی! روزهای اول کوچک‌ترین اختلافات هم در فرهنگ، غذا و حتی ساعت کاری توی ذوقت می‌زند. اینکه برای صرفه‌جویی در مصرف انرژی، یا ندادن حقوق بالای کارگران و یا هر دلیل دیگری ساعت ۶ بعد از ظهر کرکره‌ها را پایین می‌کشیدند و به خانه‌شان می‌رفتند، برای جوان از تهران رسیده‌ای که یک نیمه‌شب هم برایش مثل هشت شب است بسیار آزاردهنده بود. زمان برد تا ملبورن هم مانند تهران مرا با خودش آشنا و صمیمی کند. در این فرآیند هم دانشگاه رفتن و شهرسازی بی‌تأثیر نبود. با رفت‌وآمدهای روزانه به دانشگاه، جا ماندن از اتوبوس و اشتباه رفتن مسیر و تورهای گردش در شهر بود که ملبورن نیز کم‌کم در دل من جا باز کرد. سرسبزی بی‌امان شهر، ارتباط تنگاتنگ مردم با حیوانات در شهر، مرکز شهر بسیار زیبا و پر از کافه‌های دنج و تاریک اروپایی ملبورن، گرافیتی‌ها و کوچههای تو در تو، گسترده شدن روابط اجتماعی و دوستی‌ام، همه و همه دست به دست هم داد تا این شهر نیز خانۀ من شود.

شمال و جنوب و شرق و غربش را کنجکاوانه گشته‌ام و خصوصیات هرکدام را مثل یک دانشجوی خوب شهرسازی از برم. تفاوت‌هایش با شهرهای ما حتی چشم من شهرساز را شاید تیزتر هم کرده باشد که بود و نبود پیاده‌رو، مسیر دوچرخه، نوع درختان هر محل و تنوع گونه‌های حیوانی را در هر محلۀ جدید که می‌روم می‌پایم. دلبستگی شاید از همین جاها آغاز شود.

حالا من به بندرعباس که می‌روم دلم برای تهران، دماوندش و دوستانم تنگ می‌شود. تهران که هستم هوس دریای آبی بندرعباس و یا سوار شدن به ترامواهای قدیمی و مخصوص ملبورن و دیدن دوستانم به سرم می‌زند و وقتی که کیلومترها دور از «شهرم» هستم، در رویای جگرکی‌های تهران به سر می‌برم. انگار من متعلق به هر سه هستم و نیستم. هندسۀ جغرافیایی ذهن من انگار از سه نقطۀ صفر آغاز می‌شود.

* دانشجوی کارشناسی ارشد برنامه ریزی شهری دانشگاه ملبورن

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.