شهرت

زندگی سایه‌ها زیر پل مدیریت تهران - شهرت

زندگی سایه‌ها زیر پل مدیریت تهران ۶ اردیبهشت ۱۳۹۵

گزارشی از زندگی معتادان در پاتوق «عبدی» در پل مدیریت

مرضیه نوری

برای رسیدن به پاتوقی که به آن می‌گویند پاتوق «عبدی» باید از جاده‌ای عبور کنیم که دو طرفش را درختان و سبزه‌ها پوشانده‌اند. مسیری که وقتی در آن قرار می‌گیری، یک لحظه فراموش می‌کنی مقصدت کجاست و حتی فکر می‌کنی که برای تفریح به بیرون شهر آمده‌ای؛ اما این رویا خیلی پایدار نمی‌ماند و وقتی صدای همهمه بلند می‌شود و سایه‌هایی را می‌بینی که لرزان به این سو و آن سو می‌روند و ترس امانشان را بریده است، دوباره یادت می‌‌آید که قرار بوده به کجا بیایی.

 مسئولان تیم موبایل سنتر -‌مقصود گشت سیار کمک به معتادان است- طوری که صدایشان به اهالی پاتوق برسد، می‌گویند که اینها مامور نیستند؛ از طرف دولت آمده‌اند که با شما حرف بزنند. از دور که نگاه می‌کنیم، پاتوق خیلی شلوغ است اما تا رسیدن ما به آنجا آن‌قدر شلوغ باقی نمی‌ماند. آنها که زخم‌خورده‌تر هستند یا شاید آنهایی که زرنگ‌ترند از راه دیوار پشتی پاتوق فرار می‌کنند. وقتی می‌رسیم هنوز ۲۰ نفری آنجا هستند. میهمان‌ها ناخوانده‌اند و آنها علاقه‌ای به خوشامدگویی ندارند.
وقتی انوشیروان محسنی بند‌پی، رئیس سازمان بهزیستی و مصرف‌کننده‌های مواد با هم حرف می‌زنند، صدایشان شنیده نمی‌شود؛ اما انگار گفت‌و‌گوی مهمی اتفاق نمی‌افتد؛ مگر در این مدت‌زمان کوتاه چه می‌شود، گفت؟
دیوار سنگی و بتونی که در بخش انتهایی فضای سبز قرار دارد و البته از بالا هم راه در رو دارد، محل تجمع مصرف‌کنندگان مواد است. زمین پر از زباله است و دیوار‌ها سیاه هستند. اهالی پاتوق هم سر و وضع مرتبی ندارند. دست بیشترشان یا زرورق می‌بینی یا پایپ. دو، سه نفری کنار یکدیگر نشسته‌اند و مواد مصرف می‌کنند خیلی هم برایشان مهم نیست که چند قدم آن طرف‌ترشان یک مسئول دولتی نشسته است. یکی‌ از آنها شروع می‌کند بلند‌بلند حرف زدن. از رفتار مامورهایی که برای دستگیر کردنشان می‌آیند، گلایه دارد:«رفتاری که با ما می‌کنند با کافر‌ها هم نمی‌کنند. جوری شوکر می‌زنند که دل و روده آدم بیرون می‌آید. ول‌کن هم نیستند؛ این‌قدر می‌زنند که شارژ شوکرشان تمام شود.» او می‌گوید و بغل دستی‌اش هم مدام می‌گوید: «آره،آره» و تاییدش می‌کند.

می‌گویی: «مامور‌ها لابد می‌خواهند شما را بگیرند، ببرند کمپ ترک کنید؛ وقتی می‌بینند که خودتان نمی‌روید با زور می‌برندتان دیگر»؛ اما صدایش بلند‌تر می‌شود و می‌گوید: «مامور‌ها ما را می‌گیرند که ببرند برای ترک!» این جمله را یک‌جوری می‌گوید که نشان دهد معترض است:«ما را می‌گیرند می‌برند، یک جای دیگر شهر ول می‌کنند. کرایه ماشین هم به ما نمی‌دهند که حداقل برگردیم….»

زنی جوان را می‌بینم که به من لبخند می‌زند. مددیار گشت موبایل‌سنتر‌‌‌ همان موقع سر می‌رسد و می‌گوید:«سونیا، بهش گفتی بارداری؟» می‌گوید: «نه». بعد شروع می‌کند به تعریف کردن که ۲۷ سالش است و سه ماهه باردار است. شوهرش یک ماه است که به خاطر حمل دو گرم‌و‌نیم هرویین به زندان افتاده. می‌گوید که دو بچه دیگر هم دارد که خانه شوهر اولش هستند. شوهر اولش معتاد نبوده اما به‌خاطر شرارت زندانی شده و وقتی در زندان بوده، سونیا از او طلاق گرفته است. او از خودش می‌گوید و من به دست‌هایش نگاه می‌کنم که چقدر پیر و زمخت شده‌اند. هیچ شباهتی به دست‌ زن‌ها ندارد. کبود است و ورم‌کرده، به دستان کسی می‌ماند که مدت‌ها در بوران و سرما گرفتار شده است. عروسکی کوچک و بخشی از یک صندوقچه تزیینی در یکی از دست‌هایش است و در دست دیگرش هم فندک اتمی نگه داشته است. می‌پرسم این عروسک چیه؟ مال خودته؟ می‌خندد و به دست‌هایش نگاه می‌کند، انگار که فراموش کرده بوده اصلا چنین چیزی در دستش گرفته است و می‌گوید:«آ‌ها اینها را می‌گی. اینها را از وسایل علی که می‌خواد ببره بفروشه برداشتم. خوشم اومد.» و دوباره می‌خندد و می‌بینم که فقط یک دندان از بین لبخندش دیده می‌شود. سونیا شیشه و هرویین مصرف می‌کند. مددیارهای موبایل‌سنتر خیلی تلاش کرده‌اند تا موفق شده‌اند، سونیا را راضی کنند که به خاطر بچه‌اش مدتی مواد را کنار بگذارد و متادون مصرف کند. سونیا قول داده هفته دیگر به یکی از مراکز کاهش آسیب برود. جمعیت خیریه تولد دوباره هم به او قول داده است که از او حمایت و شرایط را برای بستری و زایمان او فراهم کند.
در گوشه‌ای دیگر دو نفر نشسته‌اند و به جلو خم شده‌اند و دارند شیشه مصرف می‌کنند. هر چه سوال می‌کنم یکی از آنها پاسخ می‌دهد آن هم نیمی کتابی و نیمی کوچه بازاری:«ما معتاد هستیم و برای استعمال مواد اینجا می‌آییم؛ اما وقتی ماموربازی می‌شود، خدا سر شاهد است که بد‌ترین رفتار‌ها را با ما دارند.»

می‌گویم خب حالا که این‌قدر اذیت می‌کنند، دلت نمی‌خواهد خودت را از دستشان خلاص کنی و ترک کنی؟ می‌گوید:«کار ندارم؛ اگرکار داشته باشم، مسلما مصرف نمی‌کنم.» چند ثانیه مکث می‌کند و بعد دوباره شروع به حرف‌زدن می‌کند:«یک چیز دیگر هم هست، من اگر با اراده خودم ترک کنم خیلی راحت‌تر این کار را می‌کنم؛ ولی با زور و اجبار که باشه لج می‌کنم و دوباره مصرف می‌کنم.»
می‌پرسم؛ خب چه اتفاقی باید بیفته که تو دلت بخواد ترک کنی: «اگر بدانم که کار و امکانات به ما می‌دهند، ترک می‌کنم.»
می‌گویم:«خب آنها هم تو را به زور می‌برند، ترک کنی و بعدش هم می‌خواهند به تو یه حرفه‌ای یاد بدهند و شاید برای کار پیدا کردن هم امیدهایی باشد.» می‌گوید:«دو بار دستگیرم کرده‌اند و به زور بردند و ترک دادند و بعد از این‌که آزادم کردند، مستقیم برگشتم اینجا و مصرف کردم. آن دو دفعه که هیچ کاری برایم نکردند. دیگر اعتماد ندارم. اول کار بدهند، امکانات بدهند، وام بدهند، بعد ترک می‌کنم.» می‌گویم این طوری که شدنی نیست و خودت هم می‌دانی.

می‌پرسم خب چرا بعد از این‌که ترک کردی، نرفتی پیش خانواده‌ات؟ اصلا خانواده داری؟«آره دارم. شهرستان هستند. اتفاقا یک بار که ترک کردم، برگشتم خونه. سه ماه هم پاک ماندم. اما اصلا از من حمایت نکردند؛ هیچ کاری برایم انجام ندادند. من ازشون انتظار داشتم که برام کار ردیف کنند، با من رفتار خوبی داشته باشند؛ اما آنها مدام به من سرکوفت زدند. من هم دوباره آمدم بیرون و دیگه هم هیچ وقت حاضر نیستم برگردم پیش اونها.» لحنش طلبکارانه است. طوری حرف می‌زند که انگار دیگران به او بدهی‌ دارند که باید پرداخت کنند و نکرده‌اند. طوری حرف می‌زند که انگار برای پاک شدن و پاک ماندن به دنبال پاداشی بزرگ است. جواب‌هایش کلیشه‌ای است. او هم حلقه مفقوده چرخه درمان را مانند برخی از مسئولان شغل و امکانات می‌داند. فکر می‌کند اگر کار داشته باشد، مصرف نمی‌کند؛ اما در عمل نگاهش طوری است که هیچ وقت شرایطی که به دنبالش است، فراهم نشود.

جایی که معتادان نشسته‌اند و مواد می‌کشند، عکاس‌ها و خبرنگار‌ها پاتوق را قرق کرده‌اند. خبرنگار‌ها دارند با مصرف‌کننده‌ها مصاحبه می‌کنند. دوربین صداوسیما فیلم می‌گیرد و صدای شا‌تر دوربین عکاس‌ها هم در فضا پر شده است. سراغ یکی دیگر از مصرف‌کننده‌ها می‌روم که در گوشه‌ای نشسته است؛ می‌پرسم خیلی ناراحتید که عکاس‌ها و خبرنگار‌ها وارد حریمتان شده‌اند؟ اذیت می‌شوید؟ «خیلی‌ها اذیت می‌شوند و غرغر می‌کنند اما من اذیت نمی‌شوم.» «چرا؟» می‌گوید:«شتر‌سواری که دولا دولا نمی‌شه؛ اونهایی که نباید می‌فهمیدند معتادم فهمیدن؛ حالا دیگه چه اهمیتی داره بقیه هم بفهمن.»
«کی‌ها نباید می‌فهمیدند». می‌گوید:«خانواده و زن و بچه‌ام. حالا که اونها می‌دانند بگذار دنیا هم بدونه.»

می‌گوید که ۱۰‌سال است اعتیاد دارد و ۳ سالی می‌شود کارتن‌خواب شده است. از او درباره علت کارتن‌خواب شدن‌اش می‌پرسم:«وقتی فهمیدند که اعتیاد دارم دیگه دست از سرم بر نداشتند. همه‌اش شروع کردند به گیر دادن. فقط کلید کرده بودند روی اعتیادم. آنها با من نمی‌ساختند؛ من هم با آنها. همه‌ روی اعصاب هم بودیم. آخر مجبور شدم بیام بیرون. من نه از خانه دزدی کردم، نه اسباب و اثاثیه را فروختم. اون‌طوری که تو فیلم‌ها نشان می‌دهند ولی آخرش این‌قدر اذیت‌ام کردند که از خانه زدم بیرون.»

پل مدیریت

مدیر مرکز طرح، برنامه و پژوهش جمعیت خیریه تولد دوباره درباره اهمیت موبایل‌سنتر‌ها می‌گوید:«در چند‌ سال اخیر مسأله‌ای جدید در شهر تهران ایجاد شده و آن جا‌به‌جایی پاتوق‌های مصرف مواد در تهران است، مسأله‌ای که باعث شده تا راهکار جدیدی برای ارایه خدمات کاهش آسیب به مصرف‌کنندگان مواد در ایران شروع شود:«زمانی پاتوق‌ها در مرکز و جنوب شهر متمرکز بودند اما مدتی است که پاتوق‌های جدیدی در گوشه و کنار شهر و در کنار اتوبان‌ها و بزرگراه‌ها ایجاد شده و حتی پاتوق‌ها زیرزمینی‌تر شده‌اند و دسترسی به بیماران برای ارایه برنامه‌های کاهش آسیب سخت‌تر شده است. این پاتوق‌های جدید که پراکندگی زیادی هم دارند در محل‌های زندگی طبقات متوسط و بالای جامعه هستند و به همین دلایل امکان احداث دی‌.ای.سی در اطراف آنها یا صرفه اقتصادی ندارد یا با مخالفت جدی ساکنان محل روبه‌رو می‌شود و کار خدمات‌رسانی به بیماران را با مشکل مواجه می‌کند.»

سارا اسمی‌زاده توضیح می‌دهد که استفاده از تیم سیار (Outreach) هم برای پوشش مناطق جدید پاسخگو نیست و خطرات زیادی نیز به همراه دارد (خطرات استفاده از موتورسیکلت در فصل‌های مختلف سال، تصادف، گواهینامه، نبود پشتیبان برای تامین حداقل امنیت، عدم امکان حمل بار زیاد، نبود مرکز گذری برای ارجاع و دریافت خدمات تکمیلی و…) از طرف دیگر امکان ارجاع افراد به مراکز گذری موجود که بیشتر در مرکز شهر مستقر هستند به واسطه فاصله زیاد و مشکلات رفت‌و‌آمد وجود ندارد. همچنین پاتوق‌های شناسایی شده بعد از هر بار مداخله نیروی انتظامی از بین می‌روند و پاتوق‌های جدید در محل‌های ناشناخته و سخت در دسترس‌تر شکل می‌گیرند.

افرادی که در گشت‌های سیار بزرگراه‌ها مشغول به کار بودند، وظیفه داشتند که خدمات کاهش آسیب را براساس نیاز بیماران به آنها ارایه کنند. غذا (قابل‌حمل، عدم تولید زباله)، پانسمان و دارو، انتقال سریع موارد اضطراری به بیمارستان، سوزن و سرنگ، کاندوم، آموزش چهره‌به‌چهره در مورد رابطه جنسی و تزریق کم‌خطر‌تر، ارجاع به مرکز گذری و سرپناه، انتقال افراد آسیب‌پذیر‌تر به‌ویژه زنان و زنان باردار به سرپناه شبانه در صورت تمایل خدماتی بود که برای موبایل‌سنتر‌ها تعریف شده بود.

مدیر مرکز طرح، برنامه و پژوهش جمعیت خیریه تولد دوباره در رابطه با کارکردهای مثبت موبایل‌سنتر‌ها می‌گوید:«ارایه خدمات به صورت موبایل‌سنتر این امکان را فراهم می‌کرد که در مدت‌زمان کمتری، به تعداد بیشتری از افراد خدمت‌رسانی انجام شود؛ دسترسی به جمعیت‌های پنهان و سخت در دسترس را افزایش می‌دهد؛ جابه‌جایی‌های سریع پاتوق‌ها اخلالی در ارایه خدمات به وجود نمی‌آورد؛ فضای داخل خودرو محل امنی برای گفت‌وگوی دوطرفه و مشاوره فراهم می‌آورد؛ به‌وسیله موبایل‌سنتر‌ها امکان حمل‌ونقل تجهیزات بهداشتی، لباس و غذای بیشتری وجود داشت؛ امکان جابه‌جایی سریع و انتقال موارد اورژانسی به بیمارستان یا سرپناه را فراهم می‌کرد؛ نسبت به دی.‌ای.‌سی‌ها کنترل بیشتری بر مدت‌زمان دسترسی به گروه هدف وجود دارد و همچنین به دلیل حضور در پاتوق‌ها و ارتباط مستمر اعضای تیم با گروه هدف، آخرین اطلاعات در مورد الگوهای مصرف در میان مصرف‌کنندگان پرخطر در دسترس فعالان این حوزه قرار می‌گیرد و امکان واکنش سریع و مناسب را فراهم می‌آورد.»

در نزدیکی پاتوق و منطقه‌ای که گشت سیار موبایل‌سنتر خدمات‌رسانی می‌کند، خانه‌های مسکونی هم وجود دارد. تعدادی از اهالی محل وقتی می‌بینند مسئولان دولتی برای بازدید آمده‌اند از خانه‌هایشان بیرون می‌آیند. یکی از همسایه‌ها که خیلی عصبانی و کلافه است می‌گوید از این‌که ون‌های موبایل‌سنتر نزدیک خانه‌شان می‌ایستد، ناراضی است:«دوست ندارم وقتی میهمان خانه‌ام می‌آید، این ماشین‌ها را ببیند. دوست ندارم میهمان‌هایم متوجه شوند که اطراف خانه‌ام پاتوق معتادهاست.» او از مسئولان تیم موبایل‌سنتر می‌خواهد که جای دیگری برای پارک کردن ماشین‌ها پیدا کنند. او از این‌که گشت‌های موبایل‌سنتر برای معتاد‌ها غذا می‌آوردند هم ناراحت است و می‌گوید، خب معلوم است که وقتی برایشان غذا می‌آورید، اینها هم هیچ وقت از اینجا نمی‌روند؛ چرا باید بروند؟ وقتی بهشان امکانات می‌دهید، خب همین جا می‌مانند. او تقریبا ۲۰ دقیقه‌ای با عصبانیت حرف می‌زند اما حرف‌هایش تکراری‌اند. او می‌خواهد پاتوق مصرف مواد نزدیک خانه‌اش نباشد یا حداقل ماشین‌های ون و مددیارهای تیم موبایل‌سنتر را نبیند. محسن روشن‌پژوه، معاون پیشگیری و درمان سازمان بهزیستی کشور با او صحبت می‌کند و سعی می‌کند متقاعدش کند که شرایط را بپذیرد و برایش توضیح دهد که ارایه خدمات کاهش آسیب چه مزیت‌هایی برای مردم محله دارد.

البته یکی دیگر از همسایه‌ها که خانمی میانسالی است از ارایه خدمات کاهش آسیب رضایت دارد و می‌گوید از وقتی ون‌های موبایل‌سنتر به محلشان رفت‌و‌آمد می‌کنند، احساس آرامش بیشتری دارد و می‌گوید مصرف‌کنندگان مواد کمتر دور و اطراف خانه‌شان دیده می‌شوند. او وقتی می‌خواهد از مصرف‌کننده‌های مواد حرف بزند از کلمه بیمار استفاده می‌کند و می‌گوید که درمانشان زمانبر است.

منبع: روزنامه شهروند

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.