شهرت

یک نفس عمیق - شهرت

یک نفس عمیق ۲۳ مرداد ۱۳۹۴

یک  نفس عمیق

اندیشه عموزاده*

نزدیک در که بایستی همین می‌شود دیگر. هر آن، با باز شدن در، انتظارِ آن می‌رود که نصف بدنت داخل و نصف دیگر آن بیرون و ایضا لای در بماند و این تو هستی که همچون یک جسم الاستیکِ کِش‌آمده نمی‌توانی خودت را جمع و جور کنی و در حالی که یک لِنگت آن سر و یک دستت این سر برای خودشان حرکت می‌کنند، می‌مانی روی هوا. در حالی که این توده‌های به هم فشرده و متراکم اطرافت هستند که تو را به هر طرف که بخواهند سوق می‌دهند. شاید هم توی این هاگیر و واگیر و شلوغی و استرس بمانی درگیرِ چرایی و چگونگیِ وجود خیلی از چیزها! خودِ من به شخصه، اصرار این خانم دست‌فروش را- که اصلا نمی‌توانم بفهمم چگونه تا به اینجا برای خود راه باز کرده- به فروختن اجناسش آن هم در این شرایط و اوضاع، درک نمی‌کنم! و بدتر از آن، تمایل آن خانم عقبی در منتهی الیه دست چپ را به تست کردن این اجناس!

در حالی که کمی این طرف‌تر، این من هستم که با دست چپم- که لای توده‌ای از آدم‌ها و کیف‌هایشان گیر افتاده- خداحافظی کرده‌ام و سعی دارم با دست راستم گوشی‌های هندزفری را به گوش‌هایم نزدیک‌تر کنم تا در صورت موفقیت بتوانم ذره‌ای حواسم را به دوردست‌ها پرت کنم. حس موجودِ کنسرو‌شده‌ی در حال تبخیر شدنی را دارم که کم و بیش از نبود اکسیژن رنج می‌برد و همین باعث می‌شود تا تمام تلاشم را به کار گیرم. آهنگ پخش می‌شود و این صورتِ من است که در حال تقلا برای چفت کردن موبایل در جیبم، اندکی به یک سمت جمع می‌شود و نهایتا با جا رفتن زبان در دهان، این عملیات هم با موفقیت به پایان می‌رسد. همه‌ی این تلاش و تقلاها هم در حالی است که تنها یک فوت لازم است تا مقنعه به طور کامل از سرم بیفتد و حتی شاید یک تا چند فشار دیگر کافی باشد تا دکمه‌ی آخری مانتویم که حالا نمی‌دانم دقیقا به کدامین جهت گیر کرده به بیرون پرت شود!

در همین اثنا و در گیر و دارِ تلاش برای بقای گونه‌ی اصلح، یادم به سال اول دانشگاه می‌افتد. درست دو سال پیش همین موقع‌ها بود. از یادآوری‌اش خنده‌ام می‌گیرد. گرداگرد هم به صورت فشرده‌ای ایستاده بودیم و کیف‌ها را بغل کرده یا همچون بقچهای گذاشته بودیم بینمان تا مثلا امن‌تر باشد و خودمان هم مثل موجی روان به این سو و آن سو با حرکت جمعیت پیچ و تاب می‌خوردیم. یادم هست آن روز هم مترو شلوغ بود و گرم. البته مترو که همیشه‌ی خدا شلوغ هست اما روزهای برگزاری نمایشگاه دیگر حالت انفجاری به خود می‌گیرد. با همه‌ی این‌ها، خاطره‌ی آن روز در ذهن من تنها خنده‌هایی است که از خودِ درب پنجاه تومنی شروع شده بود و ردّش تا پایان آن با هم بودن ادامه داشت. حالا که به این فکر می‌کنم دقیقا در آن شرایط به چه‌چیزی می‌خندیدیم و چه‌چیزی برایمان آن قدر هیجان‌انگیز بود؟! جوابی نمی‌یابم. شاید، همین خانم دستفروش سمج بود که آن روز هم دلیل خنده‌هامان شده بود و یا شاید این که زیاد بودیم و به زور خودمان را داخل مترو جا کرده بودیم و جملگی برای سلامت و امنیت کیف‌هامان تلاش می‌کردیم!

هر چه که بود آن روز، ما خیلی خوش‌خوشان برای خودمان رفته بودیم مصلی تا یک جورهایی ما هم از قافله‌ی کتاب‌دانان و کتاب‌خوانان و عدهای فرهیخته‌تر از خودمان- که تنها کتاب‌دارانند و محض رضای خدا سالی یک بار هم لای آن کتاب‌ها را باز نمی‌کنند که مبادا خدایی نکرده ورقش تا بخورد- عقب نمانده باشیم و اگر فردا و پس‌فردایی توی کوچه‌ای، بقالی‌ای، جایی، کسی از ما پرسید نمایشگاه چه خبر؟! رفته‌ای یا نه؟! با سری افراشته و صدایی پر طنین ندای «آری، رفته‌ام خیلی شلوغ بود!» سر بدهیم. آن روز تنها همان خنده‌های دو تا یکی و خوشی‌های با هم بودن‌هایمان بود. بی هیچ ترس و بی هیچ فکر اضافه‌ای. نمایشگاه شلوغ بود و پر بود از کتاب، ما بودیم و هیچ برنامه‌ی مشخصی برای خرید نوع خاصی از کتاب!

و اما، اما حالا این لیست بلند بالای کتاب‌های کنکور ارشد است که برای خودم ردیف کرده‌ام و توی این گرمای خرماپزانِ مترو راه افتاده‌ام به سمت نمایشگاه. گفتم لیست، یک لحظه! بگذار ببینم! صدای بلندگوهایی است که نام ایستگاه را اعلام می‌کنند و منی که در تکاپوی یافتن لیست بلند بالایم سر و دست در کیف، همچون ماهی با موج جمعیت به بیرون پرتاب می‌شوم. پوف! لعنت! دیگر رمقی برایم نمانده است. حواس‌پرتی‌هایم دوباره کار دستم داده و باز هم این من هستم که با اعصابی ناخوش و پیکری نیمه جان، دست از پا درازتر، به سمت خروجی‌های تعویض خط حرکت می‌کنم.

دلم تنها یک نفس عمیق می‌خواهد!

*دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

یک نفس عمیق – نشریه شهرت – درباره شهر – شماره دوم – شهر و انزوا

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.