شهرت

پاییز را به یاد تو آغاز می‌کنیم - شهرت

پاییز را به یاد تو آغاز می‌کنیم ۳۰ آبان ۱۳۹۴

پاییز را به یاد تو آغاز می‌کنم
سپهر عموزاده*

شاید برای خیلی از ما حداقل یک بار این سؤال پیش آمده باشد که خدا چگونه با ما حرف می‌زند. البته مشغولیت کنونی ذهن من این سؤال نیست و قصد هم ندارم جواب کاملی به آن بدهم؛ چون چیز زیادی نمی‌دانم! ولی چیزی که می‌دانم، همین بندِ پارچه‌ای دور سرآستین کتم است که الان روی میز تحریر، کنار این دفتر است. روزی این بندِ پارچه‌ای روی سرآستین کتم بود و این کت هم تنم بود و من آن روز، شعری برای جمعیت خواندم که شروعش این بود: «پاییز را به یاد تو آغاز می‌کنم.»

 امروز این بند پارچه‌ایِ جداشده از سرآستین، زبان خداست که می‌گوید: «این پاییز را نباید با آن یاد آغاز کنم!» یعنی حتی این ترفند هم شدنی نیست که مثلاً پنجرۀ اتاق را با پرده بپوشانم تا ابرها را نبینم و با خود بگویم: «چیزی نیست.» تازه گیریم شد؛ بالاخره هرکس، خصوصاً کسی‌که تنها زندگی می‌کند، روزی از روزهای اول پاییز، نان شام و صبحانه‌اش تمام می‌شود و مجبور می‌شود برود نانوایی. پس صورت‌مسئله را نمی‌شود پاک کرد، یعنی پاییز را باید همان‌طوری حس کنم که هست؛ بدون اینکه چیزی از سال‌های قبل به خاطر بیاورم. باید حواسم را جمع چیزهایی از پاییز بکنم که مرا به آن یاد نمی‌اندازند. بسیار خب، ببینیم چه می‌شود.

فرض کنید دوستی همین وقت شب به من زنگ بزند که: «سپهر، من امسال هیچ درکی از پاییز ندارم! لطفاً تویی که تولدت ازقضا در همین مهر است، بیا و رفاقت کن و به من حسی از پاییز بده.» و من چه باید بگویم که حق صداقت و رفاقت را یکجا ادا کرده باشم؟ می‌گویم:

شرمنده، من هم مثل توام و به تو حق می‌دهم. پاییز برای من و تو با نشانه‌هایی گره خورده که هریک از این نشانه‌ها به گونه‌ای در امتحان ذهن من و تو مردود شده‌اند. وقتی می‌بینی مدرسه، شعر، احساس، عشق و هر عنصری که با پاییز پررنگ می‌شود، هر سال به تو و حقیقت خود خیانت می‌کند، ناچاری بپذیری پاییزی هم در کار نیست.

مدرسه با همان اولین برگی که زیر قدم‌ها خرد کردیم، خردمان کرد! شعر هم دیگر آن نیست که حتی اگر تو را نگرفت و با روحت قاطی نشد، تو خود با حوصله و دقت بخوانی و نقدش هم بکنی. دیگر نمی‌شود روی شعر حساب باز کرد؛ آن هم وقتی شاعر از رنج می‌گوید و تا خرخره غرق در لذت‌هاست…. وقتی ناشر به فکر پرکردن جیب و ویترینش است و حتی به کتاب‌هایی که چاپ می‌کند نگاهی هم نمی‌اندازد… وقتی تنها به فکر نامش است و دیگر حتی نگاهی هم به گمنام‌ها نمی‌اندازد… این می‌شود که رفته‌رفته مؤلف‌ها به تولیدکننده‌ها و مخاطب‌ها به مصرف‌کننده‌ها تغییر ماهیت می‌دهند. تا همین چهار سال پیش، شعری که می‌خواندیم جوری با ما درمی‌آمیخت که بعضی اتفاقات بعدی زندگی ما، تأویل عینی آن می‌شد و هنوز هم می‌شود؛ نه به تقدم و تأخر شاعر در تاریخ‌ادبیات ربط داشت و نه به تجربه‌های بیرونی‌ او؛ بلکه به جادویی  برمی‌گشت که در کلمات بود. بعضی شعرها از این هم عمیق‌تر بودند. نمونه‌اش فروغ است که می‌گوید: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق می‌افتد.» و خود پیش‌ازآنکه هرکس فکر کند، رفت. اما امروز کافیست شعری بخوانیم و اشتراک کوچکی بین آن شعر و کم‌مایه‌ترین تجربه‌هایمان احساس کنیم؛ سریع فورواردش می‌کنیم. پاییزی پاییز است که در انتهایش از فروغ، فروغی را بسازد که شعر بالا را گفته است. عشق را هم که خودت بهتر از من می‌دانی. امسال اگر خیلی حال داری دنبالش بگردی، کاری را بکن که می‌گویم: انقلاب پیاده شو، ضلع شمال‌شرقی‌اش. کنار شلوغی، چندتا مغازه دارد که پوستر دو سه تا آلبوم پاپ روی زمین چسبانده‌اند. آنجا راهنمایی‌ات می‌کنند. اصلاً چرا انقلاب و چرا پاییز، آن هم وقتی هرجا و هروقت می‌شود با اینترنت عشق‌بازی کرد؟

1

و احساس… احساس چقدر می‌تواند خائن باشد، وقتی سر گوشت منت می‌گذارد که امروز صبح با صدای گنجشک‌ها بیدارت کرده است… پس امشب نمی‌توانی با صدای فریاد همسایه بر سر بدهکارش بخوابی. البته این آخری به پاییز اختصاص ندارد. مگر سه تای قبلی اختصاص داشتند که این هم اختصاص داشته باشد؟ فقط این وسط یک چیز مانده که هنوز آن را از پاییز نگرفته‌اند و آن پیرمردیست که نشسته و افتادن برگ روی سنگفرش سرد پارک را تماشا می‌کند.

منتظر واکنش دوستم می‌مانم؛ غافل از اینکه قبل از شنیدن جملۀ دومم، به تماسش پایان داده بود. و این تازه اول ماجراست. من سعی کردم برای درک واقعی‌تر پاییز، خاطراتش را حذف کنم. بیشتر حس‌هایی که از پدیده‌های تکرارشونده‌ای مثل پاییز می‌گیریم، به خاطر خاطراتیست که به یادمان می‌آورد؛ حال آنکه ممکن است واقعیت مطلب چیز دیگری باشد. همین را به خیابانی که از آن می‌گذریم و سینمایی که در آن فیلم می‌بینیم و دانشگاهی که در آن درس می‌خوانیم هم می‌شود تعمیم داد. بعضی از این پدیده‌ها، بس که تکرارشان بیشتر از خاطراتشان است، ملال‌آور می‌شوند. با حذف خاطره، تکرار هم حذف می‌شود. هر پاییز، پاییز تازه‌ای می‌شود و حالا می‌شود برای تفکیک ذات پدیده‌ها از آنچه به آن‌ها تحمیل شده تلاش کرد و رسید به جایی که فروغ در همان شعر می‌گوید: «من راز فصل‌ها را می‌دانم/ و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم.»

پانوشت: ذکر این نکته را خالی از اهمیت نمی‌دانم که تا قبل از آغاز پاییز، کت مزبور و بندِ پارچه‌ای جداشده‌اش را نزد خیاط خواهم برد. چون حرفی را که خدا باید با این زبان می‌زد، زده و دلیلی ندارد برای سخنِ دیگر، بازهم از بندِ پارچه‌‌ای جداشدۀ  سرآستین کتم استفاده کند.

نشریه شهرت | درباره شهر | شماره چهارم | پاییز را به یاد تو آغاز می‌کنیم

*شاعر و دانشجوی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تهران

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.