شهرت

در میان صف جشنواره - شهرت

در میان صف جشنواره ۲۹ فروردین ۱۳۹۴

گلاره مرادی*
از ایستگاه مترو بیرون می‌آیم و آسمان را نگاه می‌کنم. هوای امروزِ زمستان امسال به شکل غافلگیرکننده‌ای مورد پسند من است. نه سرد است و نه گرم؛ تمیز و صاف است. در روزهایی که چنین هوایی دارند، معمولاً اتفاق‌های خوشایندی در طول روز می‌افتد (یا لااقل معمولاً دلم می‌خواهد که این‌طور فکر کنم).
تمامِ مسیر ایستگاه مترو تا درِ سینما را می‌دوم. به صف طویل روبه‌روی در سینما که می‌رسم، کمی می‌ایستم تا نفسم به حالت عادی‌اش برگردد. ساعتم را نگاه می‌کنم. هنوز یک‌ونیم ساعت به اکران فیلم مانده. تمام آدم‌های صف را از اول تا آخر دنبال می‌کنم تا به آخرین نفرِ صف برسم. صف واقعاً طولانی است. فکر می‌کنم که واقعاً باید خوش‌خیال باشم که در صف بایستم و امیدوار باشم که به من بلیط برسد و راستش را بخواهید، همین‌قدر خوش خیالم. از آقای جوانی که مشغول حرف زدن با تلفنش است و به نظر می‌رسد که آخرین نفر صف است می‌پرسم: «نفر آخر شمایین؟». که قبل از اینکه بگذارد جمله‌ام تمام شود، می‌گوید: «بله». پشت سر او می‌ایستم و به فاصله‌ی کمتر از یک دقیقه، خانم و آقای نسبتاً مسنّی بعد از من وارد صف می‌شوند. کم‌کم تعداد آدم‌هایی که بعد از من می‌آیند هم زیاد می‌شود و صف از آنچه که بود، خیلی طولانی‌تر می‌شود.

صف شلوغ سینما

یک ساعت به زمان اکران فیلم مانده و هوا واقعاً بی‌نظیر است. فکر می‌کنم که به جای آن‌که با مترو بیایم و مجبور باشم هوای واگن‌های بسته را تنفس کنم و منظره‌های تکرارشونده‌ی زیرِ زمین را نگاه کنم (تازه اگر خوش‌شانس باشم و بتوانم)، می‌توانستم با اتوبوس بیایم و از زمین و آسمانِ خانه تا سینما، لذت بیشتری ببرم. به خصوص که این روزها که از جلوی سینماهای مختلف رد می‌شوم، صف‌های طولانی مردم را می‌بینم و وجودم پر از هیجان می‌شود. اصلاً از اتفاق‌هایی که برای مردم مهم می‌شود به هیجان می‌آیم؛ اینکه مدام خبرهایfuش را دنبال می‌کنند؛ یا اینکه در صف‌های سینما، درباره‌ی این اخبار با همدیگر بحث می‌کنند.
دقایق کمی تا اکران فیلم مانده. ایستادن در این‌طور صف‌ها برای من آنقدرها کسل‌کننده نیست. خیلی وقت‌ها، به مردمی که کنارم ایستاده‌اند خیره می‌شوم و سعی می‌کنم حدس بزنم که الان در مغزِ آنها چه می‌گذرد. یا مثلاً سعی می‌کنم حدس بزنم که آخرین وعده‌ی غذایی‌شان را کجا خورده‌اند یا با چه وسیله‌ای خود را به سینما رسانده‌اند یا مثلاً آخرین کسی که با آنها دست داده‌ است چه کسی بوده است؛ یک جور بازی است که در این صف‌های طولانی به سرم می‌زند.
همهمه‌ شده است. آقای جوانی که جلوی من ایستاده بود دستش را بلند می‌کند و به مردِ جوان دیگری آن طرف خیابان تکان می‌دهد. منتظر دوستش بوده است. به صفی که جلویم بود نگاه می‌کنم و به نظرم می‌آید که همه‌ی جمعیت روبه‌روی من منتظر دوستانشان بوده‌اند. جمعیت تقریبا دو برابر شده است.
یک ربع از زمانی که قرار بود فیلم شروع شود گذشته است. فکر می‌کنم که اگر به جای کارگردان فیلم بودم، از خوشحالیِ این تعداد جمعیتی که برای تماشای فیلمِ من، حاضرند تا چند ساعت در این صف‌ها بایستند، پرواز می‌کردم.
کم‌کم زمزمه‌هایی از مردم شنیده می‌شود که تمام بلیط‌ها فروخته شده است. در بین زمزمه‌های مردم، ناگهان مردی از جلوی صف فریاد می‌زند: «بلیطا تموم شده» . صدای داد و فریاد اعتراض مردم از جلوی صف بلند می‌شود. منتظر معجزه نمی‌مانم. می‌روم تا در این هوای بی‌نظیر، سوار اتوبوس شوم و به خانه برگردم و در راه به دنبال اتفاق خوشایند امروز بگردم.

* دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.