شهرت

اسفند سوزان - شهرت

اسفند سوزان ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

اسفند سوزان

یاسمین خوشپور*

مثلاً قرار است این موقع‌های سال که می‌شود بوی سبزی عید و جوانه‌ی شمشادهای کنار خیابان بیاید و سرمای باقی‌مانده از چله‌ی کوچک طوری اذیت‌کننده باشد که بدون شال‌گردن و دست‌کش، هوای بیرون رفتن و یا حتی جرئت آن را نکنیم! که دو سه هفته مانده به عید، وقتی از خانه بیرون می‌روی، هنوز درخت‌ها را بی‌برگ و بوته‌های گل را خشک ببینیم؛ که بینی‌مان از برخورد سوز سرد اسفندی سرخ شود و با هر بار نفس‌کشیدن، از دهانمان بخار بیاید بیرون. اما انگار این روزها همه چیز تغییر کرده است.

چهل‌وپنج دقیقه‌ای می‌شود که توی ترافیک ولیعصر، از منیریه به سمت انقلاب، در یک تاکسی کهنه‌ی سبز رنگ، که روکش چرمی صندلی‌هایش از شدت تابش آفتاب تکه‌تکه شده، نشسته‌ام و هر چقدر به اطرافم نگاه می‌کنم، نه اثری از درخت‌های عریان و نه حتی یک بوته‌ی بدون گل می‌بینم؛ حتی دارم به عجیب گرم بودن هوا فکر می‌کنم که من و دو سرنشین دیگر را مجبور کرده شیشه‌های ماشین را پایین بکشیم. ناسلامتی زمستان است، ناسلامتی نیمه‌ی دوم اسفند است، ناسلامتی اینجا باید الآن حداقل شبه‌زمهریری باشد و … . وسط غرغرهای ذهنم صدای نی‌لبک و تمبکی را می‌شنوم و یک لحظه صبر می‌کنم تا ببینم صدا از کجاست و نوازنده کیست. دو سرنشین دیگر هم کنجکاو می‌شوند.

اولی، که یک خانم حدود چهل سال و خورده‌ای لاغراندام است و از ظاهرش به نظر می‌رسد معلم مدرسه باشد، تعداد زیادی کیف خرید در یک  سمتش روی صندلی گذاشته و با دست چپش کیف پارچه‌ای قهوه‌ای رنگی را روی زانوهایش نگه داشته است. دومی پیرمرد هفتادساله‌ی خوش‌پوشی است، که یک گلدان گل سنبل بنفش را در دو دستش گرفته، عینک آفتابی به چشم دارد و موهای خاکستری خوش‌حالتش را به عقب داده است؛ و هر چند دقیقه یک بار، چشمش را می‌بندد، گلش را بو می‌کند و لبخند می‌زند؛ انگار با هر بار بوییدن سنبل، نوروزهای خوب زندگی‌اش را به یاد می آورد.

خانم بغل‌دستی‌ام شیشه را بیشتر پایین می‌دهد تا سرش را به بیرون متمایل کند. من هم از شیشه‌ی جلوی ماشین نگاه می‌کنم. کمی جلوتر سه پسربچه‌ی هفت هشت ساله، که صورتشان را با واکس سیاه کرده‌اند و از دور لباس‌های قرمز ساتن ِ تنشان معلوم است، به هنرنمایی مشغولند. یکی از پسربچه‌ها از دو تای دیگر کوچکتر است. پسرهای بزرگتر یکی نی‌لبک به لب و آن یکی تمبک به دست دارد و سومی هم بین آن دوتا می‌چرخد، می‌رقصد و سعی می‌کند از پشت شیشه‌ها مردم را ترغیب به پول دادن کند! به تاکسی ما هم می‌رسند و من، از پنجره‌ی سمت خودم، یک دو هزار تومانی می‌گذارم کف دست پسر بچه و او لبخند می‌زند و برای ما بیشتر ورجه‌وورجه می‌کند. من هم لبخند می‌زنم و برای یک لحظه همه‌ی غرغرهایم از یادم می‌رود.

سرم را از پنجره بیرون می‌برم، یک نفس عمیق می‌کشم و می‌گذارم بوی اسفند مشامم را پر کند. سمت چپ، یک دختربچه، که لباس رنگی قشنگی پوشیده، بین ماشین‌ها می‌گردد و اسفند دود می‌کند. انگار همه دست به دست هم داده‌اند تا گرمی عجیب هوا و زودرس بودن نیمه‌ی دوم سال را از یاد من ببرند و حس و بوی خوب عید را جایگزینش کنند. بوی سنبل تاکسی را پر کرده و کم‌کم از پنجره‌ها بوی اسفند می‌آید داخل. صدای حاجی فیروزهای کوچک هم هنوز به گوش می‌رسد و من در این فکرم که نکند که این آفتاب سوزان زمستانی امروز کل روکش صندلی‌های این ماشین بیچاره را از جا دربیاورد!

*دانشجوی کارشناسی شهرسازی دانشگاه تهران

اسفند سوزان – نشریه شهرت – نشریه‌ای درباره شهر – شماره اول – شهر و پول

مطالب مشابه

اشتراک گذاری این مطلب ایمیل لینکدین تویتر گوگل پلاس فیسبوک

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.